X
تبلیغات
Thought crime

Thought crime

یادداشتهای بابابزرگ

ماجراهای تاکسَوی ...


- تويِ پاسداران ؟!

- بيا بالا
... جلو، كنار دستِ راننده ميشينم و ماشين ميخواد دور بگيره كه چشمم ميوفته به جمله اي كه با چسب رنگي روي در داشبورد چسبونده شده: «پرداخت كرايه اجباري نميباشد» ... ! ... تو وضعيتي نيستم كه دوس داشته باشم سر صحبت رو با راننده باز كنم. درست برعكس ِ راننده: شما تو خود‌ ِ پاسداران پياده ميشي؟! خواستم بگم: فكر ميكنم كه اين سوالِ من بود! اما صداي عجيبي كه از گلوي راننده درومد، منو از شيرين زبوني كردن منصرف كرد. وقتي يه بله ي كوتاه هم كار راننده رو راه مياندازه چه نيازي به رديف كردنِ كلماتِ دهن پر كنه؟؟ يه پونصد تومني بهش ميدم و 100 تومن برميگردونه و ميگه راضي هستيد؟ ميگم كرايه ش همينه، پس طبيعتا راضي ام. به جمله ي روي داشبورد اشاره ميكنه و ميگه اگه راضي نيستيد كرايه اجباري نيست، و تلاش ميكنه كه پونصد تومني رو بكنه توي حلق من. پول آلوده س، براي همين مقاومت ميكنم بهش توضيح مي دم كه از صميم قلب به پرداختِ اين كرايه راضي ام. ازم ميپرسه دانشجويي ؟! جواب ميدم بله... خدا مي دونه كه يهو از كجا يه دويست تومني درمياره - و چون ديگه از دسترسي به حلقم قطع اميد كرده - سعي مي كنه بذارتش تو جيب كاپشنم. وقتي دليلش رو ميپرسم ميگه: معلمين، پرستارا، سربازا و نمي دونم كيا، نبايد كرايه ازشون گرفته بشه و دانشجو ها، نصف قيمت بايد كرايه بدن. ازش تشكر ميكنم و ميگم بهرحال مرسي اما چون همچين قانوني وجود نداره و يا اگه وجود داره ضمانت اجرايي نداره، من همون كرايه ي عادي رو ميدم. من، بشخصه، سوار تاكسيي شدن كه راننده ش نخواد ازم پول بگيره و به شان دانشجو بودنم احترام بذاره رو نميفهمم. كمي جلوتر، يه پاكت سيگار درمياره و ميگه اين سيگارا جديده، ميكشي؟ ميگم نه الان. براي همين يه دونه ش رو ميده بهم و ميگه پس بعدا بكش. و توضيح ميده: اينا كنت هاي پاوره، و روي فيلترش دكمه اي داره كه بعد از فشار،‌ طعم سيگار رو نعنايي مي كنه! كي فكرشو مي كرد كه روزي سيگار كشيدن انقدر مسئله ي پيچيده اي بشه كه تا يكي دو سالِ ديگه، كسايي مثل من بايد از سر يادش بگيرن ؟! ... كمي از دست اين راننده كلافه - و متعجب - شدم اما آخر سر معلوم ميشه كه جانباز ِ و بخاطر شيميايي شدن، حنجره ش به اين روز افتاده و دپرشن از نوع مانيا - و يا مانيك - داره ... وقتي پياده ميشم، توش و توانم فقط در همين حده كه بقيه ي مسير رو قدم زنون برم به سمت خونه ي هنرجوم ... بدونِ هيچ فكري، بدونِ امتحان كردنِ كنتِ پاور، اصلا بدونِ سيگار ...

**********


- رسالت ؟ - نه! ... ماشين از من رد شد و براي دو نفر ديگه بوق زد و وقتي ديد كه اون دونفر هم مسافر رسالتن، پيش ِ خودش اينجوري حساب كتاب كرد كه سه تا مسافر با مقصد ِ مشخص، بهتر از سرگردونيه. اون دو تارو سوار كرد و براي من بوق زد. خب حالا توپ تو زمين اون بود. براي اينكه مسافر ِ سهل الوصولي نباشم، حتي نگاهشم نكردم، بوق زد، دنده عقب گرفت و تمام امكانات ِ زبان ِ مسافركشي رو بكار گرفت تا منو ترغيب به سوار شدن بكنه. انقدر اونجا موند و بوق زد تا يه مسافركش ِ اصيل ِ رسالت برو، اومد و سوارش شدم - سوار ماشين نه خودش! - و از بغل ِ مسافركش ِ هرجايي، رد شد. به قيافه ي مسافركش ِ هرجايي نگاهي انداختم: لبريز از نفرت بود ...


**********

هيچ وقت ِ هيچ وقت ِ هيچ وقت، ميزان ِ كرايه اي كه بايد به راننده پرداخت كنيد رو از بغل دستيتون كه بعد از شما سوار اون ماشين شده نپرسيد ... كه بعد كه بغل دستيتون با قيافه ي متعجب بهتون گفت: من كه نمي دونم شما كجا سوار شديد ؟!؟ مجبور نشيد از فرط ِ استيصال لبخند ابلهانه اي بزنيد و در جواب بگيد: راس مي گي ... راس مي گي ... !!

پ.ن: خوشبختانه اون فرد ِ مستأصل ِ لبخند به لب، من نبودم. من اون آدم متعجبه بودم كه روزم زير يك بارون وحشيانه، با همراهيه اصلي ترين نامزدِ جايزه ي پرسيدنِ «ابلهانه ترين سوالِ سال از نفر ِ بغل دستي توي تاكسي» شروع شد ...


**********

عقب، بین دو نفر نشستن، اون چیزیه که ازش متنفرم. یک دختری عقب، کنار در نشسته و منم بیرون منتظر می مونم تا اگه خانم ِ دیگه ای از راه رسید، بفرستمش وسط و اگر آقا بود، باز هم بفرستمش وسط ... وقتی موقع سوار شدنِ تاکسی های خطی، من نفر سوم باشم، دوستِ عزیز، از وسط نشستن گریزی نیست، چون - تعریف از خودم نباشه - با زیر و بم ِ متقاعد کردنِ مردم برای وسط نشستن کاملا آشنام ... خب، تقریبا آشنام، چون در کمالِ ناباوری، خانمی چادری از راه رسید و - نپرس که چطور - ایندفعه من سر از وسط درآوردم. حالا علاقه ی من به نشستن بین دو تا خانم چقدره ؟ از علاقه ی من به نشستن بین دو تا آقا هم کمتر. چرا اینجوریه؟ چون امکانِ به مشکل خوردن با خانما بیشتره. با دو دسته خانم به مشکل بر می خوریم معمولا: اونایی که قبلا توسط یک آقا توی تاکسی اذیت شدن، و دسته ی بعدی اونایی که هیچ وقت اذیت نشدن اما به این توهم دچارن که روزی میرسه که بالاخره یک مردی توی تاکسی اذیتشون می کنه. بعد، وقتی این عده، به نقطه ای رسیدن که دیگه نتونستن بلحاظ روانی با قضیه کنار بیان، کیفشونو میذارن وسط یا فقط صندلیه جلو میشینن. دسته ی دیگه ای هم هست که فکر می کنن انقدر که خوبن، حتی توی تاکسی هم هیچ مردی نمی تونه جلوی خودش رو بگیره و شده به اندازه ی یه انحراف به چپ یا راستِ تاکسی، خودشو به این «بهترین ِ مخلوقاتِ خدا» میزنه. خب به این دسته ی سومی ها واقعا امیدی نیست و البته معمولا هم - اما نه همیشه - از بین خانم های چادری همچین موجوداتِ تخیلیی به سمع و نظرمون می رسن. نکته ی ظاهرا مسخره ی قضیه اینجاس که افرادی مثل من هستن که با اینکه خانم نیستن - و طبیعتا آقا محسوب میشن - از تماس بدنیه تاکسَوی با افراد غریبه - حتی اگر خانم باشه - اصلا استقبال نمیکنن و این موضوع در کل، ربطی به اعتقادات مذهبی هم نداره اما چطور میشه این رو به خانمی که کنار دستتون نشسته توضیح داد ؟؟ وقتی آخرای مسیر بودیم - اوایل نوشته، داشتم چیزی تعریف می کردم، هنوز یادتون هست ؟! - دختر خانم ِ چادریه سمتِ راستِ من، کرایه شو داد و باقی پول رو گرفت اما کمی از سر ِ شکم سیری. برای همین باقی پول - که یه اسکناس صدی یا دویستی بود - افتاد کف ماشین، درست بین پرداخت کننده ی کرایه و من. خانم، تقریبا می خواست اسلام رو به صد یا دویست تومن بفروشه و با سر بره به سمت باقی پول ولی وقتی دید امریست «نمیشدنی»، سعی کرد دستش رو از خلال خودش و من برای ردیابیه باقی پول بفرسته پایین. خیلی دوستانه اعتراض کردم که: می بینید که عملا نمیشه دستتون رو اینجوری بفرستین پایین، صبر کنید، بعد که پیاده شدید، من باقی پول رو بهتون میدم. و بعد با تعجب و ناراحتی منو نگاه کرد ... البته وقتی پیاده شد و باقی پولش رو بهش دادم، ناراحتیش کاملا برطرف شده بود اما واقعا چرا اینجوریه ... ؟؟ چرا همچین تصوری وجود داره که یک آقا - صرفا بخاطر اینکه مرد محسوب میشه - از هر جور تماس بدنی با هر خانمی استقبال می کنه؟؟


**********

و اما تاکسی سواریه دیروز، شب! - از سه راه تهرانپارس به میدون رسالت:

 
فقط برای اینکه توی این پیکان لکنتی، وسط نیوفتم، یه چیزی سر هم کردم و نفر آخر رو مجبور کردم وسط بشینه. آدمی بود زهوار در رفته، مثل دسته کلید، با یه کیف دستی و یه کیسه ی پلاستیکی. تاکسی که راه افتاد، من سعی کردم از جیب جلوی کیف ششصد چوق، خُرد جور کنم تا پیاده شدنم در آخر ِ مسیر، همراه با عزت و تکریم باشه نه با فحش و تحقیر. درگیر ِ مشکلاتِ مربوط به گیر کردنِ سکه های ته کیف بودم که مسافر ِ بغلی، دست کرد توی کیسه ای که همراهش داشت و خیلی عادی، یه لاک پشت از تو کیسه درآورد - بشرط اینکه جایی که زندگی می کنین، توی تاکسی لاک پشت از تو کیسه درآوردن یه امر ِ عادی باشه - به قاعده ی کف دست. البته کفِ دستِ کریم عبدالجبار، ستاره ی دو متر و نیمی ِ لیگ NBA آمریکا و یکی از فیلمای بروس لی. تو اون فیلم، با همون کف دستِ معروف، صورت بروس لی رو میگیره و از زمین بلندش میکنه و پرتش می کنه یه گوشه ای. اینارو گفتم شاید که در رابطه با ابعاد لاکپشت همسفرمون، بهتون ایده ای بده. یکمی خودمو جمع و جور کردم، چون بهرحال قوی ترین آرواره ی دنیا متعلق به لاک پشت های کله عقابیه. پر واضحه که این از اون کله عقابی ها نبود اما شاید که یهو هوس می کرد ادای فامیل دورشون رو دربیاره، کسی چه میدونست ... بعد فهمیدم، از لاک پشت، نگران کننده تر، راننده س: برای اینکه حوصله مون سر نره، از اول تا آخر مسیر رو به سه تا 7 دقیقه تقسیم کرد و هر هفت دقیقه رو بدون اغراق راجع به یک موضوع ِ  بی نهایت خسته کنند صحبت کرد: هفت دقیقه ی اول: اگزوزهای دودزای موتورا - هفت دقیقه ی دوم: پرشیا هایی که لایی می کشن و هفت دقیقه ی سوم: چرا خطی های تهرانپارس این مسیر رو برای تردد انتخاب کردن؟! می دونید لاک پشت ها بیشتر از همه، چی رو دوست ندارن؟! موضوع سوم رو! موضوع سوم حتی برای لاک پشته هم انقدر خسته کننده بود که به نشونه ی اعتراض، رو شلوار ِ مسافر ِ بغلی، جوری رید، که از یه لاک پشت واقعا بعید بنظر می رسید. اینطور بنظر میرسید که لاک پشته به نظری که راننده ها در رابطه با هر مسیری داشتن، کوچکترین اهمیتی نمی داد. البته موقع پیاده شدن معلوم شد که ابعاد فاجعه وسیع تر از شلوار ِ مسافر بغلیه بوده و من بشخصه توی این تاکسیا فقط به تولید ناخالصیه شکم ِ لاک پشت آلوده نشده بودم، که دیشب اونم اتفاق افتاد ...


**********

از خودم می پرسم چرا استاتوسام انقدر با مقوله ی تاکسی و تاکسی رانی گره خورده؟! و چون جوابی براش ندارم، به تعریف کردن یه خاطره ی تاکسی سواریه دیگه اکتفا میکنم: امروز سوار یه تاکسی شدم و اگه بخوام دقیق بگم، صندلیه عقب و وسط نشستم. سمت چپم پسری نشسته بود که حدودا بهش می خورد سی یا چیزی در همین حدود سن داشته باشه. وقتی وارد تاکسی میشدم کتابی دستم بود - درباره ی هنر و ادبیات، گفتگوی ناصر حریری با احمد شاملو - و بمحض نشستن، پسر ِ بغل دستیم درجا به جانِ کلام زد: کتابِ شاملوئه ؟! بلافاصله آرامشو از دست دادم و پیش خودم فکر کردم که الان 8 تا سوال - احتمالا هر کدوم 2.5 نمره - در رابطه با شاملو و شعر معاصر ازم میپرسه و منم با یه پنج یا چهار ِ زورکی - پنج، اگر که سوالا شفاهی بود و چهار، اگر که کتبی بود، یک نمره کمتر بخاطر دست خط ِ رقت انگیزم - دست از پا درازتر از ماشین پیاده میشم. پنج رو اینجوری پیش خودم حساب کتاب کردم که سوال مربوط به بیوگرافیه شاملو رو درست جواب بدم - تا اینجا 2.5 نمره - و فوقش چندتا از شعرای معاصر رو هم نام ببرم - 2.5 نمره ی دیگه - اما بیشتر از اون ... ؟! ولی وقتی دیدم که پسره فقط اسم احمد شاملو رو از گوشه ی صفحات کتاب خونده و بعد اون سوال رو پرسیده و بعد هم که توضیح اضافه تری دادم که این کتاب در واقع یک مصاحبه با شاملو در رابطه هنر و ادبیاته و اون پسر دیگه پیگیر ماجرا نشد، سوالش بنظرم خیلی بی معنی و احمقانه اومد. طبیعتا کتابی که بالای هر صفحه ش نوشته: احمد شاملو، کتابی مرتبط با احمد شاملو باید باشه و نه مثلا هری پاتر و جام آتش ... مگر اینکه با همچین سوالی قصد داشته باشیم که بحثی رو راجع به اون شخص یا کتاب باز کنیم - که باز نکرد ... مردم عجیبی داریم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 1:16  توسط   | 

جاه نامه




تصويري كه در بالا مي بينين، عكسي از من و پسرخاله م سهراب عماديه كه با ژستي نمادين توسط پسرخاله ي ديگه مون، حميد رضا، در منزل پسرخاله ي ديگه اي يعني بهزاد، گرفته شده. هنوزم كه هنوزه س بعد ِاينهمه سال، نفهميدم چرا اين تعداد پسرخاله درگير اين عكسن. چهار تا پسرخاله خيليه! نگفته پيداس كه اگر روزي كه در حال انداختن اين عكس بوديم، مي دونستيم كه قراره در آينده ي نه چندان دوري، اين عكس به معرض تماشاي عموم گذاشته بشه و داستاني به شرح زير، براش پياده بشه، وقتمون رو با ژستاي باسمه اي گرفتن تلف نمي كرديم و ميوه و شيريني مون رو ميخورديم و بعدش، هر كدوم، ميرفتيم پي كارمون. اما، حالا كه ديگه براي اين حرفا ديره، كار از كار گذشته، عكس تو فيس بوك دست به دست گشته و كامنتهايي كه بايد و نبايد زيرش گذاشته شده و آبرو مون رفته. شاه و لشكرشم كه بيان نمي تونن اوضاع رو به حالت قبل برگردونن. بهرحال... نمي دونم دقيقا چي شد كه از يه جايي به بعد احساس كرديم كه ديگه نثر مرسل و مسجع و متكلف براي كامنت گذاشتن جواب نميده. اصلا ديگه نثر حال نميداد، براي همينم رفتيم سراغ نظم، شايد كه احساس بهتري پيدا كنيم. اولش با دو سه بيت شروع كرديم تا اينكه يه شب داشتم وارياسيون هاي گلدبرگ باخ رو گوش مي دادم كه يهو به خودم اومدم و ديدم كه در جواب ِبهزاد، سي بيتي سرودم. ديگه دستم به شعر گفتن هرز شده بود – من شعرامو بيشتر با دستم ميگم، يعني بخش تايپ مهمترين قسمت پروسه ي شعر سراييمه، ولي شنيدم شاعراي معروف از مغزشون استفاده مي كردن. نمي دونم – و اين هيچ خوب نبود. هرز بودن تو بيشتر زمينه ها خوب نيست و بنظرم اومد كه شعر گفتن هم جزو همون زمينه ها بايد باشه. براي اينكه گند ِكار بيشتر از اين بالا نياد، بنظرم رسيد، هر جوري شده آبرويي براي اون كامنتا بخرم و شناسنامه دارش كنم. بهرحال، شناسنامه داشتن بهتر از نامشروع بودنه! شناسنامه رو اينجوري براش دست و پا كردم كه اومدم به كامنتا – يا در واقع اشعار – يه سر و شكلي دادم، مقدمه و مؤخره اي براش سرودم و اون وسطارو با ابيات مناسب و متناسب پر كردم. حالا ديگه اين يه پيج ِمستقله و عكس بي سر و صاحابي نيست كه كامنتاي عجيب و غريبي زيرش گذاشته شده و هر كي سه روز هم وقت بذاره كامنتا رو از اول به آخر بخونه از داستان سر در نياره. اين بچه ي نامشروع، الان ديگه پسر مشروع من محسوب ميشه و مي تونين با خيال راحت نسبت بهش ابراز احساسات كنيد! – اونايي كه فرزند دختر رو ترجيح ميدن، فقط كافيه كه فكر كنن بچه م دختره، اونوقت راحت تر مي تونن علاقه شونو بي دريغ، نثارش كنن. بلايي سر كامنتا آوردم كه انگار بخش هايي از داستان ِنبردي به سبك شاهنامه ن ولي از اونجايي كه قلم من به نسبت ابوالقاسم- ميشناسيد كه؟! فردوسي رو ميگم - در سطح نازلتري قرار داره – جدي ميگم، فردوسي شاعر بهتريه، اما من متواضع ترم! - هر جا در طول اين داستان به بيت ضعيف، بي مايه و خام دستانه اي برخورديد 1- احتمالا اون بيت، از من نيست و مربوط به يكي ديگه از پسرخاله هاست! و 2- اون بيت مال منه – كه مي تونيد «بيت المال ِمن» خطابش كنيد - و منم فردوسي نيستم! اگر كسي آدرس ِاشتباه بهتون داده، از همون مسيري كه اومديد برگرديد و ترجيحا به وبلاگ شخصيه خود فردوسي مراجعه كنيد. بغير از ابيات شروع هر رجز، كه از سر ِاجبار از خودم آوردمشون، اشعار ِاز قول بهزاد، سروده ي خود بهزاد، اشعار حميد رضا و سهراب، سروده ي خودشون و همينطور كلا اشعار هر كسي سروده ي خودشه – مگر جاهايي كه استثنائا به خاطر بهتر شدن ِداستان، يك يا دو بيت، اضافه كردم - در آخر توجه تون رو به اين نكته ي حائز اهميت جلب مي كنم كه در طول مدت مطالعه ي اين داستان، اين مهم رو بياد داشته باشيد كه ما از سازمان ِ فاميل فقط بابت جايگاه پسرخالگي مون حقوق و مزايا دريافت مي كنيم و شعر گفتن برامون مثل عوض كردن لامپاي پذيرايي و آب كردن برفك يخچال خونه، كاري غير تخصصي، فرعي و بي مزد و پاداش محسوب ميشه. ضمنا ابيات رو – خدا ميدونه كه چرا –  بصورت ده تا ده تا شماره گذاري كردم. شايد پيش خودم فكر كردم كه ممكنه كسي هم پيدا بشه كه براي خالي نبودن ِِحساب بانك ِمشاعره ش، لنگ ِپونصد بيت ضايعات ِشعري از يه شاعر گمنام باشه. تنها به اندازه ي مطرح كردن ِيك مسئله با شروع داستان فاصله داريم و سعي مي كنم كه با مطرح كردن ِاين مسئله، فاصله ي باقيمونده رو هم از بين ببرم: اگر از بيت يا ابياتي بيشتر از بقيه خوشتون اومد، يا بذاريد كه اينجوري بگم، اگر كه توي اين چند صد بيت ِنه چندان يك دست و حوصله سر بر، به بيتي برخورديد كه جالب تر از بقيه بنظر مي رسيد، اون بيت رو جداگانه كامنت بذاريد تا ببينيم بيت يا بيوت خاصي هست كه راي بالاتري بياره يا همشون به يك اندازه زشت و مزخرفن ... و من الله توفيق! 



                                                   «نبرد اميران و سهرابيان»



يكي داستاني پر از آب چشم/ نخندي برآن، گيرمت زود خشم//

ز خنده دو ديده ت بگردد پرآب/ ولي بي سر و ته، پر است از سراب//

دو صد دفعه به از فريدون و زال/ پر از كل كل و نعره و قيل و قال//

نبرد بزرگان به پيشش چو منچ/ چه سهراب و رستم، كنارش دو فنچ//

در آن روزگاران عهد قديم/ كه وصفش شنيدستي ام از دديم*//

يكي خانداني بود، نامش رحيم/ پر از پهلوان مردمان ِعظيم//

پسرخالگاني در اين بين نيز/ دو گوش تيز و چشمانشان بود هيز//

كجا گفت و گويي كه بالا گرفت/ رساند خود به آنجا كه دعوا گرفت//

كجا خاك  خيزد ز روي زمين/ به سُمّ ستوران كشند آن و اين//

وگر جوجه مرغي بُدي در هوا/ كه منقاركش واشدي بي هوا/10/

به آوازكي مام خود را بخواند/ به سيخ، مام و طفلش به آتش نشاند//

اگر دختري رد شد از كوچه شان/ دو گيسش بريدند، گردنكشان//

نبودي به دل ترس ِاهل محل/ هميشه بلند بانگ " هل من بَطَل؟" * //

يكي بهزاد نام،‌ شمشير زن/ به ريش و سبيل مرد، به جنگ، شير زن//

قلم در كفَش چون سلاحي مهيب/ نبودي كس از زخم آن بي نصيب//

كه سهرابي فاميل آن مرد بود/ جسارت كسي كرد، ازو طرد بود//

به ميدان رزمش بُدي يك رقيب/ كلامش عجيب و سلاحش غريب//

امير صنيعي، يل و شرزه شير/ بياوردمش نام او را چه دير//

بزرگي و مردي مرامش نبود/ كهن زخم ديدي، سرش مي گشود//

به جنگش نبودي حريفش كه او/ دو صد حقه مي كرد، بهر عدو/20/

ز درب رفاقت ميامد فراز/ به غفلت سرت را بريدي چه ناز//

بكردي اگر لحظه اي اعتماد/ به تيغي دل و روده ات ميگشاد//

پسرخاله ي ديگري بودشان/ گزيده بُدش اعتدال و ميان//

نه كس را بيانداخت در كوره اي/ نه بهرش گرفت ظرفي آبغوره اي//

نه مشتي بزد بر دماغ امير/ نه بيرون كشيدش از آن كام ِشير//

به شعر و ادب شهره ي شهر بود/ و با بي ادب مردمان قهر بود//

كه شيرين كام بود نام فاميل او/ خداوند نگه دارد امثال او//

در آخر بُدي پيل مردي درشت/ دهان وا نكردي جز به قيمه خورُشت * //

پر از ايده از بهر عكس نبرد/ از آنها كه روي مجلات زرد//

بُوَد نام فاميل عمادي ولي/ نبودي خَلَف زاده ي آن ولي*/30/

ارادت به فرهاد مهراد، خفه ش كرده بود/ سليم عقل و هوش، از كفَش برده بود//

گزيده يكي نام مهراد را/ به آهنگ او، كرده فريادها//

در اين داستان پر رمز و راز/ همين چند نفر گشته تاريخ ساز//

وگر هم كسي ناگهان سر رسيد/ دو بيتي بماند تا كه رفتن گزيد//

از آن جمله آن خواهر قيمتي ست/ كه در اين جهان بهر من نعمتي ست//

بنفشه صنيعي، چو گُردآفريد/ بيامد به ميدان، ولي تا كه ديد//

هوا پس بُد و تيره شد آسمان/ به كنجي خزيد و بماند در امان//

و مام ِحميدِ رضا چون رسيد/ خودش را ز ميدان كناري كشيد//

نصيحت بكردي به بهزاد و مير*/ كه دنيا ازين جنگ ِپست گشت سير//

هر آنچه شنيدستي گردان رها/ كه تا گويمت شرح اين ماجرا:/40/


يكي روز بود و هوا گرم و خوب/ نيازي نبودي به آتيش و چوب//

هوايي دل انگيز و گل غرق ناز/ هَزاران* به گل مست، دهان باز ِباز//

به آواز خَش، آن گُل‌ ِنازخوي/ زنند گول و آني شوند كامجوي//

زمين غرقه در جشن و نور و سرور/ از آن بي غمي، سينه ها پر غرور//

شكم، سير، خجسته دل و سر ز باد/ پر و خالي از ذره اي فكر و ياد//

ز افكار خوبش نبودي اثر/ چنان روز خوبي، چنين بي ثمر؟!//

عمادي ز قيلوله اش* بر بخاست/ به يك آن ندانست كه آنجا كجاست//

چنان خواب غفلت ربوده بُدش/ تو گويي نه روحي در آن كالبدش//

نبودي چو كس را بخانه، حزين/ بگشت و بگفت اه، كه اينهم از اين//

به آدينه در خانه ماندن خطاست/ اگر رگ زنم، خودكشم، اين رواست/50/

نباشد ولي، حال ِ بيرون روي/ بدن رنجه از درد و «بيرون روي»*//

بخوردي اگر از سر شاخسار/ نَشسته يكي ميوه اي آبدار//

در اين فصل سمپاشي و كود و گرد/ شوي مبتلا بر صد و بيست درد//

ندارم تواني به اندام خود/ به دستم كشانم همي گام خود//

به يك لحظه بر ذهن او در رسيد/ ز خانه تواند به هرجا جهيد://

نشينم همي پشت نوت بوك خود/ لوگ اين* مي كنم پيج فيس بوك خود//

گذارم سري بر سر ديگران/ در اين لحظه كاري نبود به از آن//

بزد بر سر آن عمادي شرر/ گر عكسي گذارم، چه دارد ضرر؟!//

ز پيكار خونين خود با امير/ به پيش كسانش بگردد حقير//

گر عكسش گذارم به فيس بوك و نت/ چو خارج نشينان بگويد كه شِت*/60/

نبود بيش از اين، واكنش هاي او/ دو روزه بخوابد تنش هاي او//

بر اين باور خام، عكسي گذاشت/ به آن مزرعه بذر صد كينه كاشت//

زماني گذشت و امير در رسيد/ بر آن پهنه ي نت بگشتي پديد//


بشد در شگفت از چنان حقه اي/ بگفتش كه: سهراب، كنون مرده اي//

صنیعی بود آن یل و شرزه شیر/ عمادی به پیشش چو قرصی پنیر//

بيادت بيار آن شرر صحنه را/ كه پر كرده بودم همه پهنه را//

صنيعي به پايين كشيدت ز اسب/ كه بودش همين، پيشه و كار و كسب//

به دست چپش آن يقه باز كرد/ بسان يلان، نعره آغاز كرد//

به گرزي زدت آنچنان بر زمين/ دويدي پياده ز ايران به چين//

در آن لحظه بهزاد ِيل سر رسيد/ گزافه سراييه آن ابلهان را شنيد/70/ 



زدي خنده اي بر دو پار استخوان/ بگفتا كجايي صنيعي، بدان://

نبودي كه بهزاد در آن پهن دشت/ والا زمين شد شش و آسمان گشت هشت//

حميد ِ رضا از سر اتفاق/ گذر كردي از آن سرا و اتاق//



چو ديدش پسرخالگان اينچنين/ بگفتا به آواز نيك و به صوت وزين://

نبودی گر عکاس دانا بدان صحن کین / نگفتی صنیعی چنان و عمادی چنین //

یکی شاتری* با اشارت چنان باز کرد / که این بزم پر گفت و گویش سرآغاز کرد// 



امير غرقه شد در شگفتي و شور/ چه بيوده خود خسته كردند به زور//

كه عكس، خود بگويد همي شرح حال/ نيازي نبودي بدين قيل و قال//

ز سهم خواهيه آن حميد رنجه شد/ چو كبكي كه با ببر، سر پنجه شد//

گلو تازه كرد و يكي داد زد/ كه اي غرّه ي جاهل و بي خرد/80/

سرآغاز باشد بنام خدای / تو عکاسباشی، به دندان نخای* //

هم انگشت دانایی و مهتری / خضوعت فزون گشت، آنگه سري! //

صنیعی بود یک یل راستین/ که پوشد بجنگ، رخت بی آستین //

هِزاران بدیدند بهزاد در وقت بزم/ بوقت نبرد عزم رفتن کند سخت جزم// 



سخن ها بگفت آن صنيعي درشت/ ز خشم دست بهزاد بگرديد مشت//

بگفتا كه چوون بي ثمر دم زني؟!/ چو چوبي كه محكم بر آهن زني//

چو سهرابي اندر خروش آمدي/ به يزدان كه عالم به جوش آمدي//

صنيعي، عمادي، همه صف به صف/ عقابي كه گيرد كبوتر به كف//

حميد ِرضا مي بلرزد به خويش/ چو عكسي كه گيرد، ز رويش به پيش// 



صنيعي بخشم آمد از اين كلام/ بگفتا نيابي به حرفت مقام/90/

کنون فکر کردی که رزم آوری؟ / ز فردوسیم شاعری برتری؟ //

به مایا و سمپل* تو نام آوری/ نه از بهر شعر و نه از شاعری//

خروشت فغان پسربچه ایست/ چنین ادعا کردنت بهر چیست؟ //

تو کز محنت دیگران بی غمی/ نشاید که نامت نهند آدمی//

كه بيت اخير گفته ي سعدي است/ تو را كه زدم، نوبت ِبعدي است// 



ز جايش بلند شد به يك دست و گفت/ به بهزاد گويي چنين حرف مفت؟؟//

ميدوز زبان الكن اي دوست/ سبيلت اندكي بنشسته بر پوست//

صنيعي زور تو باد هوا بود/ ندانستي كه طوفان خشم ما بود//

حكايت كم كن و بر دانش افزاي/ كه چون بهزاد گردي ململك ساي*//

چه داني تو از رزم و جنگاوري/ كه شيداي خويشي و خود دلبري/100/

برو سور سربازيت بر فروز/ بشايد كه مردت كند در سه روز//

كه بس تو گرفتار خواب آمدي/ چنين بي ثمر در سراب آمدي//



امير اميران بر اسبش نشست/ به فتراك ِ*زين، تيغ و گرزي ببست//

خروشيد و جوشيد و اسبش رميد/ ز يك گوشه اي سوي ميدان جهيد//

بگفتا كه اي مرد ِخام ِفتير/ چو گرزم خوري گردي صد سال پير//

هم ایندون کنم من تورا کیش و مات/ که چون ضربه گردی، نخیزی ز جات//

فریدون ِفیس بوکم و زال نیز/ نه اهریمنان را ز چنگم گریز//

درشتی و گستاخی و کژ دلی/ به اعلا رساندی، چنان بد گِلی*//

ز خشم خدای خدایان بترس/ در این گفته ام یک دو صد پند و درس//

من آنم که رستم بود دوستم/ در آواز داوود نُتِ ژوستم*/110/

من آنم که سهراب پسرخاله ام/ و نوری ز یزدان به سر، هاله ام//

من آن پاسبخش شبهای آموزشی*/ تو آن موقع خوابیده بودی که از سر خوشی* //

به وقت نبرد آن دژم* شحنه ام*/ که پهنای باند رژه*، پهنه ام //

نیم ژاژ خای* روز نبرد / چو سهرابیان در کفم باد سرد//

چو ابیات تو گشت اینک بیات/ گذشتم ز خونت، ببخشم حیات//



نشد خسته بهزاد ز رزم و رجز/ به دستش گرفتش يكي تير ِگز//

بدانست از آن دشت ِپر گفتگو/ رهايي نيابد بجز اسب او//

يكي دشنه اي را به پشتش نهُفت/ سپر كرد سينه، امير را بگفت://

مزن دم ز نور و ز هاله كنون/ سياست بُود اين ديار جنون//

كه آن هاله و نور و اين دنگ و فنگ/ بُود حقه اي از سياستمداري زرنگ/120/

ز خود گو كه چون مرد كاري به پيش/ بدرّان همي نفس سركش ز خويش//

چه خوش گفت فردوسيه راستگو/ كپي كاري از شعر من شد هلو//

سخن از خودت گو تو اي نيمه جان/ كه چون پف كنم چون بخاري نهان//

حقيقت بگو اين ديار ِ كه بود؟/ چه جنگي ميان امير و س ِ* بود؟//

كه گر اين عمادي و پيجش بُدي/ چرا بي اثر از وجودش شدي؟//

صنيعي! عمادي به جوهر پنير/ به بازو خمير و به بازي امير//

گرفتند عكسي ز بهر طرب/ كه بينند كسان و تبسم به لب//

چو خواهي كه قصه به پايان برند/ ببايد كه سرگرم گيمي* شوند//



صنيعي چو ديد اينچنين گفته ها/ بنرمي بشد از حريفش رها//

ز اسبش فراز آمد آواز داد/ كنم شرح حالي به اوزان ِشاد/130/

نگويي دگر اين كپي كاري است/ كه وزنش قدر باشد و كاري است://


«هان خوش سخن ِتلخ زبان، وای بر احوال سیاهت /

ای اهرمن دیو نشان، داد، از آن بحر گناهت //


بر وزن وزینی بسرایم همه ابیات مطّلا /

با شعر شهینی بزنم داغ، بر آن برق نگاهت//


این هاله ی اطراف سرم، نیست سیاسی به ابالفضل/

وان طرّه ی اشعار بلندم همگی سوسک، مقابل به فکاهت*//


در شان پسرخالگیم نیست، که کل کل بنمایم /

در عهده ی تو نیز نباشد که برآیی ز پس من به سپاهت //


آن مردمکان* کز پی عکاسی بچرخند، در این عرصه ندیدیم /

این گل پسران* با دو سه بيتي ببرند رو ز وقاحت //


بر تارک این پیج، تلؤلؤ کند این شعر قشنگم /

از شعر تو اما نه بجا ماند بجز شرم و فضاحت // 


ارچه به لسان، حرف گران رفت ولیکن /

کافیست اشارت دهی تا بنده  شوم عبد و غلامت»//



در اين لحظه آمد به ميدان ِحرف/ وليّ ِحميد، پيل مردي شگرف//

بگفتا چه جنگي ميان شماست/ ميان پسرخالگان، اين رواست؟؟/140/



اميرش جوابي بداد اينچنين/ كه اي مرد ِدانا بدان و ببين://

بساطي بكرديم به شعر و طرب/ به آتيش ِشعر جان رسانيم به لب//

صنيعي، عمادي، حميد ِ رضا/ و سهرابي و چند تن از بچه ها//

همه سهم داريم در اين جنگ ِداغ/ بياريم هيزم، به پشت ِالاغ//

چو مايل شديد عيب ِمردم كنيد/ به بيتي ادا سهم ِهيزم كنيد// 



بگفتا كه ناصر*: زبانت بدوز/ دو صد واي و افسوس به آتش فروز*//

نريزي ذغالي بر اين شعله ها/ كه از شرّ ِآن كس نگردد رها// 



پس از چند بيتي كه خسبيده بود/ صدايش درآمد پسرخاله زود//

درنگي بكرد، بهزاد ِيل/ بقصد رجز، با امير كرد كل://

چه گويي كه هيزم؟ كه خود آتشم/ سراسر همه شعله در بر كشم/150/

نداني كه چون شرزه اي سركشم؟/ بدرّد دو صد شير چو آهي كشم//

مگيرش به بازي كه دمب ِمن است/ كه پولادي ست اين، اگر چون تن است//

نگويم ز شعله كه مهرم كنون/ بسوزم غباري كه دم زد ز خون//



از اين ادعاهاي ريز و درشت/ به ديوار كوبيد صنيعي دو مشت//

بزد نعره اي، همچو شير ژيان/ بگفتا چه گويي تو در اين ميان؟! //

گر آتش بُدی، باشم آتش فشان/ چو خشم آورم، از تو نایَد نشان//

همه شعله ات، دود و داد است و هیچ/ نداری به کف، جز کمی تاب و پیچ//

که شعله به پیچش، نباشد شهیر/ چو سوزاندیم، پس خودت را بگیر//

از آن شعله ات، یخ نگردد ولرم/ که سردی فزاید نه جوشان و گرم//

دُمت چون کلافی، گره خورده است/ کلافه ت کند، گر نشد با دو دست/160/

که بازش کنی تا نهی زیر پام/ زنم من قدم روی آن زردفام*//

به بازی بگیرم دم مضحکت/ نه غرّنده شیری، که باشی تو كت *//

میویی کنی و بدنبال موش/ ز یزدان هم اینک بیامد سروش//

که: ول کن تو این گربه سانِ خلنگ*/ به وهم است که شاید بباشد زرنگ//

تو دادی هم او را حیاتی ز نو/ ز خونش گذشتی، صنیعی برو//

چه این بنده باشد، فزون ناسپاس/ که جفت شش رود، سه بیارد به تاس//

بگفتم خدایا ، نكن خود لعين/ كه این خلقتت، ني به جهلت  قرین//

تو کردی تلاشت نتیجه چه بود/ بجز بدسگال* عبدی و لاسجود//

که در خاک اگر بهرت افتیم رواست/ بجز من که دانی حسابم جداست://

به فکر برتر از هرچه فکرنده است/به اندیشه سقراط، به جنگ، پیل ِ مست/170/

به گردون نباشد مرا یک رقیب/ به منبر نبودی بسانم خطیب//

ز الفاظ بافم یکی پیرهن/ به کل کل کنم آن زره را به تن//

بدریا چو ماهی به خشکی چو شیر/ به آفاق انجم، به آسفالت، قیر//

به سرعت، سمندی* بُدم، تیز پای/ چو پیکان* که از چلّه خیزد ز جای//

چو ایوب صابر، چو موسی قدر/ چو پاتر* کنم جادویی هشت سر//

چو باقر شکافم علوم از میان/ چو طاهر کنم من مطّهر، بدان://

نباشد حریفی در اندازه ام/ مپندار که من در رجز، تازه ام//

که دادار باشد همی پشت من/ به قهرم، بجنبد گر انگشت من//

بریزد بهم این زمین و زمان/ نماند بجا جز خرابی، مکان//

یکی لانه موشی تو زود رهن کن/ درونش بخیز و به کف پهن کن/180/

تن ناتوان و دم ِموشی ات/ که با من کلیدی* ز کم هوشی ات//

خدا از دهان ِسروشش بگفت رحم کن/ وگرنه بریدی ز تو گوش چون://

ندانی تو قدر رهایی هلا*/ بگردی ز خشمم هلاک و فنا//

مگر آنکه آیی و باجی دهی/ ولی نعمتت را خراجی دهی//



به پاسخ درآمد پسرخاله اش/ بگفتش عمادي چه شد، كو رُخش؟؟//

عمادي، تو گويي كه پنهان شدست/ نيامد خبر كو كجا رفته است//

مبادا گريزد ز مرگ و فنا/ كه نايَد به قاموس ما اين روا//

صنيعي،‌ گزافه سرايي بس است/ مكن خسته مارا از اين رزم ِپست//

كه چون تيغ تيز از ميان بر كشم/ همه فيس بوك و اينترنتو سركشم//



به لبخندي از سخره آواز داد/ تو را فرجه دادم، نداري به ياد؟؟/190/

هر آنچ توصیه من بکردم تورا/ عمادی عمل کرد پس مرحبا//

به سوراخ موشی خزیده، خزین/ به پیکار من ره نباشد جز اين//

گزافه تو گویی که ترسنده ای/ نگشته شروع رزم، بازنده ای//

که تیغت بود ترکه ای ترد و سست/ به پیکار من جز چنین، چاره جست//



در آن لحظه بهزاد، ز خشم و غضب/ برآشفت و گفتش: كه مرد ِ طرب//

چه شوخي ِبامزه اي،‌ آفرين!/ بسي خنده كردم، فتادم زمين//

برو بيني ِ خود به خاكي بمال/ سيه چهره ساز و بكن قيل و قال//

ببخشم به بامزگيت اي پسر/ چه گويي؟! كه هستي فقط دردسر//

برو گوشه اي پوشكت را ببند/ كه افتاده از پايت اينك ز بند//

به پستانكت نخ بياويز زود/ كه محتاج قنداغي و آب و فود*/200/ 



از آن جيغ و داد و فراز و فرود/ به خنده فتادي، صنيعي چه زود//

بگفتش: كه اي بي هنر مردمان/ ز ابيات ِخامت شدم شادمان//

بسی رنج بردیم در این سال سی/ عجب خنده کردیم ز شعرت بسی //

که سی سال گردید در تعب و رنج/ به یک لحظه شعرت به دل برد قنج//

نه از نکته دانی و هوش زیاد/ ز حاضر جوابی و آن قیل و داد//

زدم خنده ای بر تو ای رو سیاه / چو عاقل کند بر سفیهی نگاه//

که چوون جرات کل کلت با من است/ منی که کلامش همه آهن است//

بگویم تو را من «بِ و تا و نون»*/ بلحظه بسازم از آن صد ستون//

به یک قافیه می کنم روز، شب/ چو خواهم ببُرّم به آتیش، تب*//

به صحرا برم من نهنگ سترگ/ به دریا عقابی و فیلی و گرگ/210/

به تیر سه شعبه زنم من مگس/ به تیغی کنم گنده باغی هرس//

پلنگ را زنم سنگی بر پوز، گیج/ شود تا مقابل به من گوزپیچ//

کسان را نباشد هماوردی ام/ به فوت و فن ِ من درآوردی ام//

بَدان را نباشد به سر جنگِ من/ چو داخل شوم توی هر انجمن//

همه جملگی سر فرود آورند/ به کرنش سلام و درود آورند//

به بالای مجلس نشینم همی/ ز سر تا به پا سکه و درهمی//

بریزند در حد وسع و توان/ ببُرّم سر ابله و ناتوان//

در آن مجلسی من گذارم قدوم/ نه جای فقیر و نه جای خدوم//

همه پر توان و به ثروت غنی/ ولیکن به پیشم، چو پشم ِتنی//

من اینگونه باشم، پسرخاله جان/ تو خود را توانا به پیشم ندان/220/

برو جانِ شیرین ز من در ببر/ نه اینگونه چون حوصله م سر ببر//

که قاطی کنم، برکشم از نیام*/ چنان دشنه ای حامل صد پیام//

به دشنه بُرم مر ترا گوش و ریش / ز یادت بری، نام فامیل خویش//



در آن پهنه ي پر ز خون و جنون/ كه «كان لم يكن»* گشته بود  «ما يكون»* //

پريدي يكي دختري در ميان/ به ميدان جنگ و نبرد ِيلان//

به جيغ بنفشي، بنفشه بخواند/ دو بيتي كه در ذهن عالم بماند://

عمادی برفت و به جایش منم / بلرزید بر خود که من یک زنم //

وزین گویم و بر دهن ها زنم/ چو آتش به اشعار آنها زنم ...//



بخنديد امير و دلش را گرفت/ از آن سادگي غرقه شد در شگفت//

بگفتا كه بهزاد، ديدي كه بود؟!/ كه شايد به جايي سرش  خورده بود!/230/

ببین کی به شیران کُنام* آمده/ بنفشه که پی ننگ و نام آمده//

يكي خواهر ناز و خندان من/ به پا كفش و تن كرده خفتان* من//

به ميدان رزم يلان آمده/ همو كه از آن شهر نازك دلان آمده//

سپس رو به خواهر بكردش امير/ بگفتش: شجاع دختر و اي دلير//

بُود عرصه ای پر خطر دخترم/ چو آگه نبودی ز تو بگذرم//

که اینجا کنم من دل و روده باز/ ز وحشت همه در روند ارچه باز*//

بگیرد به چنگال تیزش فرومایگان/ بدّرد به منقار خود آن گران کتف و ران//

بلرزم به خود بس که خنده م گرفت/ از این خیره سر بودنت در شگفت//

شدم، پس هم ایدون تو را زینهار/ که جان داری و جان شیرین خوش آر//

مبادا که کل کل کنی با امیر/ که چون خشم گیرد، بسوزد ضمیر/240/ 



تهمتن* پلاستيكيه ترسوي يل نما/ همان «به» كه «زاد»ش * به گرزي بگشتي فنا//

گزاف ادعايي بكرد اينچنين/ نبود انتظاري ازو بيش از اين//

بغرّيد كه من ديو و دد ميدرم/ به تيغم همه عالمي سر بُرم//

شگفتا كه چون پا به ميدان نهم/ زمين و زمان جمله بر هم زنم//

نبودي پلنگي كه گوشش بُرم/ و يا شير جنگي كه كُلّش خورم//

نبودي نهنگي كه بر بگسلم/ سر و تن جدا و دهان بر درم//

نمي بينم اينك بجز خود يلي/به صحرا و دريا و جنگل، بلي//

كه سلطاني از آن ِما آمدي/ همه شهسواران به درگاه ما آمدي//

كنم قالب ديگري اختيار/ كه از شه برآيد چنين گونه كار://

بنفشه به جاي عمادي پريد/ صنيعي ز وحشت به كنجي خزيد/250/

حميدِ رضا، رفت و جاي خودش/ پدر مادرش را به ميدان كشيد//

ز سارا* نبودي به هيچش نشان/ وگرنه همو هم فرار برگزيد//

نيامد به ميدان چو فرهاد* هم/ كه او عاقلانه كناري كشيد//

منم من، به ِ زاد ِ يل/ كه تيغم همه فرق عالم دريد//

صنيعي برو والدينت بيار/ ز پستانكت آب دهانت چكيد//



به هنگامه اي اينچنين ملتهب/ بيامد كسي كه بيافروخت وب//

به عكسي پريشان بكردي همه/ به جان هم انداخت و زان ملغمه//

گرفتي چنان ماهيه گنده اي/ كه پيشش نهنگ، مرغ ِپر كنده اي//

به آن مجلس ِپر ز صد مستطاب*/ امير و پسرخاله اش را بدادي خطاب://



نخست از سهراب ِمهراد یاد کن/ پرستش برین یاد، بنیاد کن/260/

کزویست گردون ِگردان بپای/ هم اویست بر نیک و بد رهنمای//

نباشی بدین گفته همداستان/ که بهزاد همی گوید از باستان//

امیر کین داستان بشنود/ بدانش گراید بدین نگرود//

ولیکن چو معنیش یادآوری/ شود رام و کوته کند داوری//

تو بشنو ز گفتار سهراب پیر/ گر ایدونک باشد سخن دلپذیر//



بخنديد بهزاد برآن بچه شير/ كه اي بي خرد شاعري ياد گير://

چون قلم در دست من گيرد قرار/ چون سلاح هسته اي گيرش بكار//

گردو خاكش راه شيري شرحه كرد/ كهكشان ها را سياهي چاله كرد//

تو چه باشي اندر اين توفان عزم؟! / جز بسان ذره اي بي جزم و بزم//

نفله اي،‌ بي چاره اي،‌ بي خواب و هوش/ گشتي محتاج ترحم همچو موش/270/



صنيعي تحمل نكرد اين گزاف/ چنان ادعا و چنين داد و لاف//

خطابي بكردي همه شاعران/ مپندار كه باشيد ز ما بهتران//

عجيبا كه هر كس ز راهي رسيد/ دو بيتي بگفت و بشد ناپديد//

وليكن براي شروع نبرد هست خوب/ كه آيي به جنگ يلان با گِل و سنگ و چوب//

زديد زور خود را به ميدان رزم/ هزار امتياز دارد اينگونه عزم//

كه شايد رويد ذرّه اي پيش تر/ لِول* هاي بعدي به دشمن زنيد نيشتر//

و شايد كه حتي به فينال رويد/ به رزم امير، يا كه ديو سپيد//

همه خانواده بشعر آگهند/ بیایند و بر زخم، شوری نهند*//

به اشعار دد خوی، ليك با لفظ ِخَش/ به الفاظ ِ مُسکر چو آن تلخ وش*//

دو پیک استعاره، سه تشبیه نیز/ کنایه، مجاز، سجع و تشخیص* نیز/280/

بیوت قشنگ و سخن های نیک/ به یزدان که حکم باشد ایندفعه پیک//

به بی بیه پیک و به آس سیاه/ به سرباز، گیرم هم او را گواه//

که دیگر نَشینم عقب یک قدم/ بیارم پدید این سخن از عدم://

که ای مدعی مردمان زرنگ/ پسرخالگان ِدو صد رنگ رنگ//

سخن ها براندید بس رایگان*/ به پشت سخن ها شدندی نهان//

عمادی، چو جنگاوری ساز و برگت کجاست؟ / به رزم آمدن این چنین خنده زاست!! //

به پیشم چو مرغی بُدی دانه خوار/ چو طفلی که یک دم ندارد قرار//

درختی بُدم، سایه ام بر سرت/ عقابی که چنگال تيزم كنم در برت//

ز یزدان بگویی؟! رفیقم بُود/ که خشمش همان گرز و تیغم بُود//

کنیه* به مهراد کردی؟ عجب حقه ای! / بسازم کنون بهر تو بُقعه ای*/290/

فرستم تو را لاجرم در مغاک*/ بیوفتی ز ترس با سر اندر به خاک//

و آن پهلوان پنبه ی لاوجود/ «بهَ»ش «زاد» باد و یادش درود//

درودی فرستم به ساده دلیش/ به پندار پاک و به موها و ریش//

کند بهر من قصه از کور ده/ بیا و کمی پند او را بده//

که ای جوجه ی مانده جا از شمار/ خزان گشت و صبری بکن تا بهار//

مگر از سخاوت کنم یاد تو/ شمارم تو و هرچه امثال تو//

به جعبه گذارم صدی از شما/ ز تاریکی اش جملگی در کما//

بساطی کنم در کنار هتل/ به توریست مردان فروشم خجل//

همه جوجگان نحیف و ضعیف/ ز بهر خریدت که بگشاد کیف؟ //

صدایت بود روی اعصاب من/ همه پرّی و کرک بر یک بدن/300/

چنین جوجگان را به رزمم چکار؟ / تو را می خورم جمله بهر نهار//

به سیخی کشم صد عدد جوجه را/ ز سیخ دگر برکشم گوجه را//

به ادویه گردانمت مزه دار/ شرابی به پیشش چو یک میگسار//

زنم چند پیکی و گرمم کند/ مرا غافل از شام نرمم کند//

که چون مست گشتم به جای نهار/ به شامم بخوردم تو را طفل ِ زار//

هم اینک بزیرت کشم از لگام/ به یک دست بی آنکه خیزم ز جام//

به روی چمن می زنم بر زمین/ که جان دادنت به نباشد از این//

چو جان می دهی، گرد و خاکی نبود/ تن خسته ات یک دم آنجا غنود*//

که روحت بُود شاد و یادت فزون/ ببخشم تو را مردنی آبگون*//



رجز را بخواند آن امير بس بلند/ كه سهرابي چون آهويي در كمند/310/

گرفتار ديد خود را و فكري بكرد/ به لرزان صداي، گفتن آغاز كرد://

اگر مرد راهي نشان ده كه كار/ كه طومار نبشتن نبُد افتخار//

همي وز وزت برده اعصاب و هوش/ پذيرم غلامي و حلقه ت به گوش//

بيا تا زنم مهر اربابيت/ كه رسوا كنم شعر قلابيت//



بغرّيد امير: شاعر ِكوچه اي!/ به پيشم يكي كشك و آلوچه اي//

همه شعر من نقره و گوهر است/ ز اشعار تو جملگی سر تر است//

بگویی دو بیتی ز عجز و نقیص / ز عرش ت کشم من تورا در حضیض//

به شعر و به معنا، به هوش و کمال/ به آن درک و عقل و مخ بی مثال//

نباشی به پیشم توانا به جنگ/ که ره گم کنی همچو یک مور ِمنگ*//

به درگاه من پشّه ای مادّه/ بیا و به او خون خوری یاد ده/320/

امیرم، بزرگ و توانا به رزم/ به جنگ، جنگجو و مطرب به بزم//

به مجلس مهین* و به میهن امیر/ ز یزدان به عالم امام و سفیر//

خود ارباب صد نوکر جنگی ام/ به پیش سیه تی ویان (T V)، رنگی ام*//

تو چارده بُدی، من صد و بیست اینچ/ به بازار رضا بیش از این نیست اینچ//

چه گویم؟ که در کهکشان این نبود/ که ذرات عالم همه در سجود//

به اندازه و طول و عرض من است/ چنین خلقتی لایق چون من است//

چو وارد شوی در سرایی دگر/ بگویم تو را قصه ها، بیشتر//

یکی امتحان کن که مجانی است/ جوابم به تو لحظه و آنی است//

به میدان شعر و ره شاعری/ نباشی عدد، کسری و پاره ای//

که مقدار تو بین صفر و یک است/ چو دانی حقیقت ز جان شوی دست/330/

کمی توبه کن، اندکی لابه هم/ چو خواهی ندوزم لبانت بهم//

زبانت ببّرم به اشعار نغز/ به کامنت کوبم تو را هوش و مغز//

بپیچانمت جمله چون یک ورق/ بنوشانمت شعر خود چون عرق//

که مستت کند راه خود گم کنی/ به جای حذر، سر توی خُم کنی//

بپیچی به بازی*، گزینی فرار/ نبُد در کفت هیچ عنان و قرار//

گر عاقل بدی، راه خود کج کنی/ ز صورت روی، ره به مخرج کنی//

که مخرج همان راه در رفتن است/ و صورت بُود این دغل جنگِ پست//

برو بهر خود طُرفه چایی بیار/ که باشم تو را ای پسر دوست دار//

بشین و به اندرز من گوش کن/ از آن چایی ات جرعه اي  نوش کن//

ببین اصل مطلب به حرفم کجاست/ پسرخالگیم از نبردم جداست/340/

تو شاید که باشی به مایا قدر/ نباشی ولیکن به شعر اینقدر//

به اندازه ای که نشانت دهم/ به کاغذ یکی نقطه ای می نهم//

نیایی به چشم بیش از آن نقطه چون/ توانت همین است، فکری بکن//

که صدها بیوت من سرایم وزین/ به پاسخ نیاری دو بیت به از این//

همه شعر تو حرف مفت است و هیچ/ همه خلط مبحث*، همه گیر و پیچ//

ز شعرم جهانی به رنگ تازه شد/ به عالم همه اسمم آوازه شد//

یه مقدار دیگر بخور چایی ات/ پسرخاله ام، نی پسر دایی ات//

که پند پسرخاله چون نشنوی/ بهشتت نباشد، به دوزخ روی//

هلاکی بگردی، که عبرت شود/ جهان جملگی، بهت و حیرت شود//

نکن بیش از این وقت من را تلف/ که شاگردم این گونه لغزد ز کف/350/

برو این بساطت دگر جمع کن/ ز بهر ظفر* نذر صد شمع کن//

که روشن کنی بلکه نوری ز حق/ بیاید به دل مر تو را مستحق//

شوی آگه از عجز و نقصان خویش/ بگیری ره دیگر و تازه، پیش//



گفت بهزاد، امير را اي دوست/ همچو ماري كه بينداخته پوست//

دائما هي به خودت مي پيچي/ ذره اي كوچك و اصلا هيچي//

اينهمه لاف و گزاف از بهر چيست؟/ اي امير نمره ي بيست كار تو نيست//

تو مريضي و پريش،‌ تو بخود شيفته اي/ برو دكتر،‌ برو كه آب حيا ريخته اي//



پوزخندي بزد آن مايه ي ناز/ كه دگر هيچ مگو اي طنّاز// 

نمره ی من بیست نیست، زیرا صد هست/ سنگواژه م ، شیشه ی حیله ت شکست//



نكردي يكي حمله اي بر امير/ كه جنگ با بزرگان نبودش ضمير/360/

فقط حرف ِمفت و سخن هاي پوچ/ سخي* در سخن، در نبرد اسكوروچ*//

بگفتا دو بيتي ز بهر رجز/ ولي شعر پوچش نپوشاند عجز://

تو درمانده اي و اگر زآهني/ بسائي به اين خوي اهريمني//

همين نكته كافي بُوَد اي كبود/ كه بهزاد يل آبرويت ربود//

چو شمشيرم آيد همينك به فرق/ دو نيمه ت كند، همچو توفان و برق//



به دورش امير، هي بزد چرخ چرخ/ بگفتش چنان طُرفه* اشعار ِ تلخ://

همی در بماندم به کارت سُهی/ چو طبلی، قلمبه ولیکن تُهی//

صدایت بَرد گوش گردون کنون/ ز پیکار سختم شدی در جنون//

که شمشیر تو، واژگانیست گس/ همه نعره ات، وز وزی چون مگس//

که فرقم زنم خود به شمشیر تو/ شود شرحه شرحه زه و تیر تو/370/

که قلابیَست آن سلاح و درفش / چو برگی که گردد به پا جای کفش//


 
به يك بار ديگر عمادي دويد/ ميان رجز هاي مردان جهيد//

بگفتا به هر سه پسرخالگان/ بدانيد اي بي خبر مردمان://

نه سهرابي و نه امير و رضا* / ز گفتار تيزم نيابد رها//



به تيريج ِسهرابيان بر بخورد/ چو مردي كه چنگش زند بچه كُرد//

بزد زهرخندي و اينگونه گفت:/ براي ابد شاعري در تو خُفت!//

زكي،‌ از چنين شعر بي مايه اي/ برو ضايع كردي كه بيچاره اي//

نمي بيني آخر حريفي چو من؟ / شهير و خرمند به هر انجمن//

زبان بسته دار و مزن دم كه تو/ كه اينگونه شايد بگردي وتو!* //



امير سرخوش از ديدن بيت ِ‌زار/ بگفتا: عمادي زبان بسته دار/380/

عجب دل خجسته بُدی ای عماد/ نخسبی ز شب تا دم بامداد؟//

به جان خسته بودی سرودی چنین؟/ به دل، مرده و از مصائب حزین؟//

نهی نام شعر بر دو پاره لغت / زنی بانگ " هل من بَطَل ... "* هی فقط؟! //

ندیدی که بهزاد بودی اندر میان؟ / از آن مرد مردان ندیدی نشان؟//

بزرگ بزرگان، یل و شرزه شیر/ ندیدی به شعرش بسوزد ضمیر؟//

ندیدی تو آن ببر خوش خال و خط/ به یک پنجه درّاند آهو و بط؟* //

نفهمیدی گر برنتابد عتاب/ به پیشش چو مرغی بُدی صد عقاب ؟ //

نظاره نکردی تو تازیدنش؟/ ندیدی تو پیکار و جنگیدنش؟؟ //

و آن اژدهای سترگ و مهیب/ امیر ِامیران، شه دلفریب//

به اشعار نغزش کُشد پهلوان/ نیازش نباشد سلاح و فلان/390/

کند عرصه بر دیگران سخت تنگ/ کسی را نباشد حریفش به جنگ//

همی بگسلد بند از بند تو/ بگیرد به دست، نبض و آهنگ تو//

بپیچد مچت را به سجع و مَجاز/ به اشعار بودار ولیکن مُجاز//

اگر زندگی خواهی اندر میان/ بکوش و یکی شعر شیرین بیان//

بگو تا نگیریم به تو خشم چون/ ز خشم مهان*، لکنت افتد سُخُن//

بگو بیتکی لایق این دیار/ دغل بازی و لودگی درنیار//

چو آن دو بزرگ از تو راضی شوند/ ز خون بگذرند، غرق بازی شوند//



ولي ظاهرا روز ِ شعر ِ‌بد است/ به خامي بُود، دست بالاي دست// 

بياورد سهرابي بيتي ز چين/ كه آسان بُود واردات اينچنين//

بگفتش امير را يكي بيت ِبد/ ز خامي بُود طالبش ديو و دد:/400/

اي اميرك،‌ اي پنيرك،‌ اي خمير/ اي كه در بي مايگي باشي شهير//



به آن جنس چيني نظر كرد امير/ نظر كردني پست و دون و حقير//

به مدح بيوت پسرخاله اش/ بگفتا دو بيتي، چه پُر نغز و خَش://

شعرهایت باسمه ای چون جنس ِچین/ هی بگویی این چنان و آن، چنین//

غر زدن دائم به جان، پیشه ت بُود/ این طریق شاعر شدن راحت بُود//



بقدري زباني بهم تاختند/ كه حجب و حيا را برانداختند//

نبودي اگر خاله اي بينشان/ به تيغي دو پاره بشد فرقشان//

بزنگاه* آمد در آن دشت ِخون/ يكي خاله اي چهره سيماب گون*//

چو خورشيد ِرخشان، رُخش تابناك/ خروشيد و با نور خود كرد پاك//

پليدي و خون از چنان عرصه اي/ بجز او كه را بود چنان عرضه اي؟!/410/

به بانگ مطّلا صدايش رهاند/ به گوش جهان و به جان ها نشاند//

همه نكته هاي مفيد و قشنگ/ بگفت: اي دو خوار زاده* ي شوخ و شنگ://

اگر شاهنامه نبود در ميان/ چه گفتي هم اينك دو خوار زادگان؟!//

چو قاسم* بخواند سخن هايتان/ شكايت بَرد نزد بابايتان://

همانا ابوالقاسمم من هلا/ بگويم سخن همچو درّ و طلا//

من آنم که از علم آکنده ام/ که تخم سخن را پراکنده ام//

تو آنی که از یک پشه رنجه ای/ گمانت كه سالار و سر پنجه ای؟!//

نکن بیش از این جعل ِاشعار من/ دخالت مکن جمله در کار من//

نصیحت شنو تو ز خالوی خود/از این پس بخور نان ز بازوی خود//



نگشته سخن لحظه اي منعقد/ صنيعي بشد بر خودش منتقد/420/ 

نه از روي اخلاص و فهم ِزياد/ بسرعت ببردي مرامش ز ياد؟؟//

صنيعي همان مرد ِمكر و خدنگ/ همان ناجوانمرد ِنالوطي ِبس زرنگ//

به آني عوض كرد مسير سخن/ بگفت خاله اش را كه اي جان ِمن!://

الا، خاله ی قیمتی تر ز جان/ به بهزاد گفتم که گردد نهان//

همه حرفتان درّ و گوهر بُود/ که هرکی بدان نگرَوَد*، خر بُود//

که کس را نباشد توان نبرد/ مقابل به خالوی باری تعالای فرد//

نباشد به پیشت امیر پشّه ای/ چو خواهی، بگردد کم از ذرّه ای//

ندارد به جز جیم شدن چاره ای/ که در این سرا، خود همه کاره ای//

بگویم برو اندکی نان بیار/ روم بهر آن نان، تا قندهار//

بگو خود بینداز از این پلّه ها/ روم بهر انجام آن، من نوک قله ها/430/

بفرما که فردا بیا خانه مان/ بیایم هم اکنون به اندک زمان//

حسابم از آن بدسگالان جداست/ که گر نوکریَت کنم این رواست//

نه بهزاد جنگی نه سهراب خصم/ ندارند راهی مگر آنکه عزم//

کنند جزم و آیند به پا بوسیَت / ز رسم ادب، خلعتی* طوسیَت//

دهند و روند زود پی کارشان/ خداوند منّان، همی یارشان//



چو بهزاد ديدي سخن درگرفت/ ز آب گل آلود، ماهي گرفت//

بگفت خاله را اي كه من چاكرت/ اراده كني من شوم نوكرت//

سلامي به آن خاله از راه دور / كه زيبنده كردي و دادي تو شور //

قدم رنجه كردي بدين پيج ِدون* / كه قدرش تو اينك بكردي فزون //

من و رستم و بيژن و زال زر / همه خسته از وز وز يك پسر  /440/

به بازو ظريف و به جرات چو موش / به طينت حريص و نهان عقل و هوش //

شما باشي اينك چه ها ميكني ؟/ ولش ميكني يا رها ميكني ؟ //

كه اين لالًِ گستاخِ آدم فروش / بيازارد و سينه سوزد به هوش//

اي امير ِپاچه خوار بي ثبات / اي كه بر هر منبري كردي بساط //

شرم كن از اين همه رنگ و ريا / مردي و مردانگيّت زير پا//

بار خود بردار و بگذارش به دوش / تا به كي خواهي كه باشي خود فروش //

وه ، كه آن خالو بداند لاف تو / حقه ونيرنگ و آن اجحاف تو //



بشد منقلب آن يل ِارجمند/ امير ِدو عالم، كه كوه سهند//

بُود تختخوابش، درخت گرز او/ زمين ژاكتش، غنچه ها پُرز او*//

خزر، ظرف آبش، پلنگ،‌ گربه اش/ نهنگ، ماهي و كاخ و قصر كلبه اش/450/

خروشي برآورد،‌ زان حنجره/ بيوفتاد يكي بچه از پنجره//

ز ترس از خروش امير ِدژم/ نبودي حريفش ز ترك و عجم//

خطابي بداد آن پسرخاله اش/ كه آيد ز كنجي همي ناله اش//

یکی جوجه وش، ادعا می کند/ عقاب است و با پنجه گانش چه ها میکند//

رجز ها بخواند ز جنگاوریش/ به میدان، ز عجزش شود قلب ریش//

چه گویی که من پاچه خوارم همی/ كه حرمت نگه دار، حتی کمی//

چه گستاخيا،‌ اي تو سهرابيا/ بكردي، چو مردي به صحرا بيا//

به صحراي محشر،‌به ميدان جنگ/ نه با بيل و تيشه،‌ نه حتي كلنگ//

به ميدان شعر و ادب،‌ پاي نِه/ كه بينند مردم، توان كه بهِ//

به لاف و گزاف، شعرت آغشته است/ ز خنده بر اشعار تو،‌ كشته ها پُشته است*/460/

خيالات خامي به مغزت رسيد/ كه در جنگ با من،‌ بگردي شهيد؟//

مزار شهيدان شود جاي تو؟‌/ جوانان نهند پا به جا پاي تو؟//

به رزمم كشم من تو را بس حقير/ كه آيندگان را چو اسم امير//

رسد بر در گوش،‌ دگرگون شوند/ همه جملگي تور* و مجنون شوند//

نماند تواني به پاهايشان/ شكايت برند نزد بابايشان//

كه اين نابرابر نبرد، با امير/ دلي قرص خواهد، چنان‌ قلب ِشير//

صد از ما نباشد حريفش به رزم/ چو خواهد كشد،‌ مي كند عزم،‌جزم//

به انگشتي مارا زند بر زمين/ زمين بشكُفَت*،‌از وسط اينچنين//

چگونه بر او مي رسد خوف و ترس؟/ چه چاره كنيم،‌ تا بگيرد كه درس//

به چندان روش، ميشود كشت امير؟/ كه او پخته نانست و ما بس خمير!/470/

پدر خنده زد بر سبك مغز ِدون/ بگفتا امير را حريفي نبود اي جوون//

به گيتي سپهري بُدي تابناك/ دو عالم به چشمش چه كمتر ز خاك//

به ارض و سماوات فقط يك حريف/ ببودش،‌ از آن مردمان سخيف//

به يك چشم برهم زدن نيست گشت/ سرش را بريد آن امير توي طشت*//

بسان سياوش سرش را بريد/ چنين صحنه اي گيتي بر خود نديد//

به يك ثانيه آن وجود گشت لا/ چو چنگ* نصف شد و از وسط شد «دولا// چنگِ»* كم ارزش ِدون صوت

/ كه مادون ِ‌ صوت پيش آن، فوق ِصوت//

امير بر سمند و بهي بر ژيان/ سه سوته بريد گوش سهرابيان //

چو اين قصه ناگه به اينجا رسيد/ پسر شد پريشان،‌ ز جايش جهيد//

بگفتا پدر را چه گويي ددي ؟!/ نديدم به عالم چنين شعبدي/480/

كه بهزاد ِيل را بكشت اين امير؟ / بزد رو و پشتم به آني كهير//

ز انديشه بر زور و جنگاوريش/ تو گويي كه باشد به مهپاره ديش//

كسي كه كشد آن حريف سترگ/ كسي كه نوازد ني و تار و ارگ//

كسي كه به مشتي كشد پهلوان/ پلنگ پيش او گربه ايست مهربان//

كسي كه به حرفي بسوزد عدو/ ز امثال من شر رسد بهر او؟//

ندارم سر دشمني با امير/  بگويد برو، من روم تا زئير*//

از عهده برون باشدم كشتنش/ شگفتا كه خامي بشد دشمنش!*//



به حالي كه تيغي كشيد از ميان/ بگفتا صنيعي هم اينك بدان://

زكي ، زينهمه ياوه بافي ، خموش/ كه اين وز وزت خسته كردست گوش //

مكن بيش ازين ، نفله ي رو سيه / بدوزم لبانت به صد قافيه /490/

تو مفتون خويشي ، روانت نزار / برو با طبيبان بگو حال زار //

بگو عاشق خويشم و بنده ام / ز خلق دو عالم دل آكنده ام //

دچار فسونم ، توهّم زدم / همه اِكس و شيشه به سوزن زدم //

علاجي كنيدم كه بيچاره ام / چو دريوزه* اي مفلس، آواره ام//



صنيعي ميان ِنبرد و خروش/ همه ضعف بهزاد، آورد به روش://

رجز خواندنت، باعث خنده است/ ز خنده به رزمت، دل آكنده است// 

نداري تواني به هوش و كلام/ نيابي به اين ياوه، قدر و مقام//

كلامت بُود خام و دون و سخيف/ همه واژگانت بُدي توي كيف//

نه تشبيه خوبي نه گل واژه اي/ نه معناي بكر و سخن، تازه اي//

همه نخ نما و بصورت نزار/ به سيرت ضعيف و بدون قرار/500/

نكن نا اميدم چنين با سخن/ به ميدان بيا همچو يك پيل تن//

بكَن رخت بي عرضگي از تنت/ بپوش جوشني روي پيراهنت//

كه زوبين *ِ حرفم نشانه به توست/ چو گيرم نشانه، زنم من درست//

ز ميدان ديدم بسرعت برو/ وگر چابكي،‌ اين ور اونور بدو//

مباش ساده صيدي به تير گزم/ چو افعي كه مرغي به نيشم گزم//

كمي ورجه وورجه بكن صيد خام/ جواني هنوزم، نشي نابكام//

به تيغ كلامم كه آهن بُرَد/ غزل هاي حافظ به آني دَرَد//

اجل شيخ، سعدي، به پيشم عجول/ نخواهد كه شعرش گزارد افول*//

و آن مثنوي معنويه بزرگ/ مقابل به شعرم، كمي پرّ و كرك//

همه ثالث و يوشج* و ابتهاج/ ز اشعار من جملگي هاج و هاج/510/

حروفم بَرَد عقل سوي جنون /كلامم كند تاج و تخت واژگون//

سخن پرورانده نگشته هنوز/ به انديشه ام مي زنم هرچه پوز//

چو درآيد آن مقتدر واژگان/ ز پيران و برنا نماند نشان//

شكستم به شعر از سرت دور كن/ دو چشم حسد را بزن كور كن//

به دست بوسي ام گر تواني بيا/ بجانت نذارم ببوسي اخا*//

چنان من كريم و ببخشنده ام/ كه از حرف خود غرقه در خنده ام//



به ناگه دو گامي نهادش به پيش/ كُلَه خود و خفتان بكندي ز خويش//

چنان جو گرفتش كه گويي يل است/ نبرد با چنان آدمي معضل است//

گرفتند كمربند آن يكدگر/ نبودي كه فن بر يلان كارگر//

به هم پيچ خوردند و غلتي زدند/ به پا چوب و سرها به سنگي زدند/520/

سه ساعت به گرز گران كوفتند/ و سر پنجه گان را بهم دوختند//

يكي نيزه زد بر سپر بي ثمر/ و آن يك به تيغي بريدي ز سر//

دو سه تار ِ موي حريفش همين/ رجز هشت روز و رزم اينچنين؟؟//

از اين جنگ كشكي بخاري نخاست/ كه بس لوس بود و پر كمّ و كاست//

نبردي چو دعواي طفلان خُرد/ ز جنگي چنين كِي توان بهره برد؟؟//

كشيدند از همدگر زلف و موي/ زدند چنگي و پنجه بر دست و روي//

تو گويي نبرد است ميان ِ‌زنان/ زناني ضعيف و به رزم ناتوان//

ز شرح ِنبرد حوصله م سر برفت/ همان به كه شعر گويم از دشت ِتفت*//

و يا شعري از فصل پاييز و باد/ چو اشعار ِآن شاعر زنده ياد//

چو ثالث اگر جمله اي در كنم/ به شعرم جهان را معّطر كنم/530/

و حتي چو آن ايرج ِميرزاي/ بگويم دو بيتي كه ماند به جاي//

هم اينك بيامد خبر از نبرد/ صنيعي به تيغي دلش سفره كرد!*//

بريدي ز بهزاد، دو انگشت نيز/ به تيغ ِبلندِ خطرناك ِتيز//

بزد بر سرش آن گران گرز را/ به ضربت برفت سر به جاي دو پا//

به تانكي نشست و بيانداخت تير/ بگفتش اگر مردي اين را بگير!//

دو دست و دو پايش بهم زد گره/ سرش را به پا بست و كردش كُره*//

چو توپ بر زمين چمن كاشتش/ به شوتي به خارج بيانداختش//

فرستاد او را به جايي عجيب/ خُنُك* سرزميني چنان بس غريب//

شنيدم به آنجا كه سكنا گرفت/ ز توش و توانش شدم در شگفت//

به لفظ مالزي نام آن سرزمين/ بلند بخت و اقبال او را ببين!/540/

ببايد چو ضحاك بر تخته سنگ/ همي بستم او را چه بي دنگ و فنگ//

كه ديگر نبودش رهايي از آن/ به بالاي كوهي ز گرما، پزان//

كنون شعر ما بانتهايش رسيد/ كنم نكته اي از نهان، من پديد//

چو اين داستان از آن ِمن است/ همه شرح ِمردانگيه من است//

طبيعي بُود در چُنين داستان/ شوم بر چنان پهنه اي پهلوان//

ولي در حقيقت فسانه بُدي/ حريف پسرخاله ات كِي شدي!//

بكرديم در كودكي رزم ها/ نگشتم ز چنگال تيزش رها//

هميشه بماليد به خاك پشت ِمن/ چنان كه برفت در، سه انگشت من!*//

به ضربي بكوبيدمم بر زمين/ برفتم هوا و بخوردم زمين//

هم اينك گرفتم بسي انتقام/ از آن مرد ِخوش قلب ِوالا مقام/550/ 

خنك شد دلم از چنين خدعه اي/ به شعر ار* نشد، ميشدم عقده اي!//



واژه نامه:
ددي = پدر
هل من بَطَل = آيا پهلواني هست؟
قيمه خوروشت = اين پسرخاله ي عزيز، بطرز اغراق آميزي اين غذا رو دوست داره!
ولي = در اينجا منظور، پدر است.
مير = امير. بخاطر ضرورت شعري
هَزار = بلبل
قيلوله = خواب بعد از ظهر
بيرون روي = اسهال!
لوگ اين = در اينجا، وارد شدن به فيس بوك
شِت = به زبان انگليسي، گُه
شاتر = قسمتي مربوط به دوربين، در اينجا اشاره به عمل عكاسي دارد
خاييدن = جويدن
مايا = برنامه ي سه بعدي سازي تصاوير
ململك ساي = ململ، نوعي پارچه. ململك، تكه ي كوچكي پارچه ي ململ. ململك ساي، كسي كه با تكه پارچه ي كوچكي از جنس ململ مي مالد! اينكه دقيقا چه چيزي بوسيله ي ململك ماليده مي شود بر ما معلوم نيست. در تفسير اين عبارت، ادبا، مفسرين كلام، چهره هاي سرشناس هرمنوتيك و تاويل ِعصر حاضر، اظهار عجز كرده، آنرا رمزي ميان بهزاد و پروردگار دانسته اند.
فتراك = تسمه يا چرم باريكي كه از عقب زين اسب مي آويزند و با آن چيزي به ترك مي بندند.
بدگِل = بد ذات، بد سرشت
ژوست = لفظ فرانسه ي نت درست و كوك. متضاد نت فالش و ناكوك
پاسبخش آموزشي = نگهباني دادن در دوران آموزشيه سربازي
خوابيده از سرخوشي = اشاره با خوابيدن بهزاد در هنگام خشم شب از سر بي خيالي در دوران آموزشيه سربازي دارد
دژم = خشمگين
شحنه = پليس، پاسبان
باند رژه = معمولا نُه خط موازي روبروي جايگاه نظامي كه يگان هاي نظامي بر روي خطوط از مقابل جايگاهي كه ارشد نظامي در آن قرار گرفته است، رژه مي روند.
ژاژ خاي = ياوه گو، بيهوده گو
س ِ = مخفف سهراب
گيم = بازي، در زبان انگليسي
فكاهت = فكاهيه تو، طنز ِتو
مردمكان = اشاره به چشم هاي عكاس اين ماجرا يعني حميد رضا، و همينطور مُصَغّر «مردم» براي تحقير و كوبيدن عكاس
گل پسران = اشاره به سهراب. لفظي كه خود سهراب زياد استفاده مي كند
ناصر = اسم شوهر خاله ي گرامي و پدر حميد رضا. در اينجا شاعر بخاطر برهم نخوردن ِوزن شعر، مجبور به نياوردن لفظ احترام «آقا» شده است، كه متعاقبا پوزش مي طلبد! 
آتش فروز = آتش افروز
زردفام = زرد رنگ
كت = گربه، در زبان انگليسي
خلنگ = سياه و سفيد. دو رنگ
بدسگال = بد طينت
سمند = اسب. و همينطور پيكان دار
پيكان = تير. همينطور، بين سمند و پيكان بعنوان ماشين هاي توليد داخل، مراعات النظير بي نظيري وجود دارد! شاعر در اين بيت بشدت احساس ملي گرايي كرده، و ضمنا بخاطر استفاده از صنعت مراعات النظير و كنايه بصورت همزمان به اين شكل بديع، فكر مي كند براي خودش گهي شده است.
پاتر = هري پاتر
كليدي = به فتح ك، يعني كل كل كردي
فود = غذا، در زبان انگليسي
ب و تا و نون = بتن، از مصالح ساختماني
ببرّم به آتيش، تب = با آتش، تب را فرو نشانم! شاعر در اينجا ادعا مي كند كه اگر اراده كنم، كارهاي ناشدني مي كنم
نيام = غلاف شمشير
كان لم يكن = معلق گشتن
ما يكون = همه ي آنچه در آن عرصه ي نبرد وجود دارد.
كُنام = لانه
خفتان = نوعي لباس ابريشمي كه هنگام رزم مي پوشيدند
تهمتن = از القاب رستم
همان «به» كه «زاد» ش = بازي با سيلاب هاي اسم بهزاد. و همينطور يعني همان بهتر كه وجودش با ضربه ي گرزي لاوجود شود!
سارا = تك دختر خاله ي اين چند پسرخاله و خواهر حميدرضا
فرهاد = شوي ِبنفشه!
لِول ها = مراحل، در زبان انگليسي
بر زخم شوري نهند = به زخم نمك بپاشند
تلخ وش = شراب، زهرماري، آب شنگولي، آبي كه حواس آدم را پرت مي كند!
استعاره، تشبيه، كنايه، مجاز و تشخيص و ... = آرايه و صنايع ادبي
حكم، بي بي پيك، آس سياه،‌ سرباز = اشاره به بازيه حكم
سخن به رايگان راندن = حرف مفت زدن!
كنيه = اسمي بغير از اسم اصلي كه در زبان عرب جهت تكريم و تعظيم استفاده مي شود
بقعه = آرامگاه، صومعه، خانقاه و همينطور محل دفن يكي از ائمه!! به طعنه اشاره به ساختن آرامگاهي براي سهراب با توجه به كنيه اش دارد!
مغاك = گور
غنود = استراحت كرد، آرام گرفت
آبگون = مثل آب، روان، جاري. در اينجا، راحت
مور ِمنگ = مورچه ي گيج و منگ
مهين = بزرگ، بزرگترين
سيه تي وي = تلويزيون سياه و سفيد
به بازي پيچيدن = در رفتن، دور زدن ديگران و از مخمصه بيرون كشيدن
خلط مبحث = قاطي كردن موضوعات مورد بحث با يكديگر
ظفر = پيروزي
سخي = سخاوتمند، دست و دلباز
اسكوروچ = نام شخصيتي كارتوني كه نماد خساست و بخيل بودن است
طُرفه = به ضم ط، هر چيز تازه و نو. شگفت آور. سخن نغز
رضا = منظور حميد رضاست
وتو = مخالفت. حقي كه با آن، طرح يا شخصي بلحاظ سياسي يا اقتصادي رد مي شود. به نوعي بايكوت شدن طرح يا شخص از طرف افراد ذي نفع در يك ماجراي مشخص
بط = مرغابي
مهان = بزرگان
بزنگاه = به موقع
سيماب گون = مثل نقره
خوار زاده = مخفف خواهر زاده
قاسم = ابوالقاسم. اشاره به فردوسي
نگرود = گرايش پيدا نكند. ميل پيدا نكند.
خلعت = ردا
پيج ِدون = صفحه ي پست. اشاره به صفحه اي در اينترنت كه عكس كذايي توسط سهراب در آن گذاشته شد و درگيريه شعري و كلامي ذيل عكس انجام شد!
پرز ِاو = در اينجا، منظور پرز ِژاكت است نه پرز ِامير!
كشته ها پشته شد = اصطلاحي به معنيه زياد بودن تعداد كشته شدگان و بر اثر روي هم قرار گرفتن اجساد، تپه اي از كشته ها ايجاد شدن!
تور = ديوانه در گويش شمالي
بشكُفَت = شكاف دهد!
سر توي طشت بريدن = اشاره به نوع كشته شدن ِسياوش بدست تورانيان
چنگ = از تقسيمات زماني ِموسيقي كه اندازه ي آن نيم ضرب است.
دولا چنگ = نصف چنگ. يك چهارم ضرب.
زئير = كشوري در قاره اي آفريقا
شگفتا كه خامي بشد دشمنش = اشاره به بهزاد!
دريوزه = گدا
زوبين = نيزه
افول = زوال، نيستي
يوشج = يوشيج. بخاطر رعايت وزن شعر!
اخا = برادر
دشت تفت = صحراي سوزان
دل سفره كردن = شكم سفره كردن. به معنيه پاره كردن شكم
كُره = حجم ِگرد
خُنُك = خوشا
در رفتن سه انگشت ِمن = دروغي محض مبالغه و اغراق!
ار = اگر
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 21:47  توسط   | 

گنج های معنوی - قسمت دوم و آخر


همونطور که گفتم دنبال دعای مناسبی برای قبولیه کنکورم می گشتم. فقط کافی بود فهرست رو ورق بزنم تا دعای قبول شدن در کنکور رو پیدا کنم اما اوضاع اونجوری که فکر می کردم پیش نرفت: بیشتر این ادعیه و زیارات بر می گشت – و یا قرار بود که برگرده - به دوران صدر اسلام و کمی پس از اون؛ زمانی که اعراب در حال گذروندن دوران نقاهت مرض جاهلیت بودن. خیلیا میگن در اون دوران دو دسته عرب بیشتر وجود نداشت: عرب جنگاور و عرب سخنور. عده ای، شق سومی هم برای این قضیه قائلن و می گن اعراب دسته ی سوم سوسمارخور بودن. نظر من اینه که سوسمارخور بودن هم مثل جاهل بودنشون، صفت مشترک همه ی اعراب بوده. با در نظر گرفتن تمام این جوانب، باز تشخیص این موضوع که اعراب اون زمان هرچی که بودن، خر خون نبودن، اصلا سخت نیست. کنکور، چیزیه که اونا هنوز هم ازش سر در نمیارن. البته در نهایت ما هم با این ید طولا در برگزاریه هر ساله ی انواع و اقسام کنکورهای مختلف، ازش سر در نمیاریم، اما دیگه نه به اندازه ی اعراب، تازه اونهم ورسیون جاهلشون. بهرحال دستگیرم شد که پیدا کردن دعایی که مستقیما به کنکور مربوط بشه، خواب خوشیه که اگه فکری به حالش نکنم تبدیل به کابوس هولناکی میشه. برای همین دنبال دعای کلی تری گشتم و به این دعا برخوردم: «دعا جهت برآمدن هر حاجت». دعای بی نقصی بنظر می رسید. این دعا به آس پیکی می مونست که تو دست هفتم حکم، بعنوان برگ آخرت رو کنی – مشروط بر اینکه حکم، پیک باشه. جای اما و اگری باقی نمی ذاشت. از سد هر برگ حکم دیگه ای مثل آب خوردن میگذشت. با این دعا میشد رفت بهشت، قبولیه کنکور که در برابر عظمت این آس پیک، به دوی خشت می مونست. البته اینم بگم که چون دعا، دعای از هر نظر کاملی بود، بجا آوردنش هم سخت بود و نیاز به دقت زیادی داشت. دقتی که بطور معمول امثال من ازش بی بهره ن. سعی کردم دعا رو به بهترین شکل ممکن بجا بیارم و تا حدود زیادی هم موفق شدم: از خدا خواستم که رتبه ی تک رقمیی بیارم که جزو 3 نفر اول نباشم اما حتما هم زیر 7 باشه (این دعا رو دقیقا بعد از بیرون اومدن از سر جلسه ی کنکور خوندم). بعد دعای دیگه ای نظرم رو جلب کرد: «دعا به جهت زود جواب آمدن». باور می کنید که همچین دعایی هم وجود داره؟ بله کنکوری های عزیز با شمام. دعا رو خوندم و در لحظه، دوست عزیزی زنگ زد و گفت که جوابای کنکور رو یک ساعت پیش گذاشتن رو سایت. اعتراض کردم که پس چرا زودتر بهم زنگ نزدی؟ جوابی که داد به اندازه ی کافی قانع کننده بود: «چون سر جلسه ی کنکور بودی و موبایلتم خاموش» - بهرحال دعای مجرب همینه دیگه - و نا گفته نمونه از اونجایی که خدا عادله – فقط قیافه ی منو تصور کنین وقتی که در حال زدن همچین حرفی هستم و در عوض منم الان دارم قیافه ی تک تک کسایی که ممکنه این قسمت از نوشته م رو بخونن تصور می کنم: با یه لبخند احمقانه زل زدین به مانیتور - از بین 3 تا انتخابی که براش باقی گذاشته بودم، رتبه ی 5 رو برام در نظر گرفت که انتخاب قابل قبولی بود. انقدر از عمل کرد این دعا راضی و بهش مطمئن بودم که  به نظرم اومد حالا که وضعیت دانشگاهم کاملا مشخص شده، با این دعا یه ضرب شستی هم به سازمان وظیفه ی عمومی نشون بدم. برای همین، از پلیسی که حاصل جمعش با عدد 10، این توانایی رو بهش می داد که بعضی از خدمات مربوط به نیروی انتظامی رو به مردم بده – و سوال اینجاس که آیا نیروی پلیس برای خدمت به مردم لنگ همین 10 تا بود؟ - دفترچه ی اعزام به خدمت خریدم و اومدم خونه و با بی اعتنایی و از سرشکم سیری نگاهی بهش انداختم و صفحات مربوطه رو پر کردم و فردای همون روز دفترچه رو پست کردم. حالا تا زمان امتحان عملی ورود به دانشگاه و اومدن جواب دفترچه ی اعزام به خدمت، فرصت کافی داشتم تا بخشی از کارای بزرگی که قصد داشتم تا با وجود این کتاب، بهشون بپردازم رو انجام بدم ولی متاسفانه واقعیت اینه که امروزه روز، کمتر کسی پیدا میشه که ساعت دوی بعد از ظهر یک روز گرم تابستونی حوصله ی عوض کردن دنیا رو داشته باشه.  با خودم گفتم اینو میذارمش برای عصر، زمانی که هوا هم  یکمی خنک تر شده باشه. واقعا هم برای تغییر دادن دنیا، هیچ ساعتی بدتر از ساعت دوی بعد از ظهر یک روز تابستونی نیست. اکثر اتفاقات بزرگی که وضعیت دنیا رو دگرگون کرده، بلحاظ زمانی یا صبح زود اتفاق افتاده یا آخرای شب. البته مثال نقضی هم وجود داره: ظهر عاشورا – و مطمئنا شما هم ترجیح میدین که بدون هیچ اظهار نظر بیشتری از کنار اون مثال نقض بگذرم – در هر صورت برای تغییر دادن دنیا همیشه وقت هست، چیزی که برگشت پذیر نیست، جوونی و تفریحه. اما با همچو کتابی چطور می شد تفریح کرد؟ این سوالی بود که از خودم پرسیدم. جواب سه کلمه بود: "فهرستو نگا کن". معمولا وقتی که هم طراح سوال خودتون باشید، هم طراح جواب، همینجوری میشه: نتیجه، یک جواب کلیه که هیچ هدفی رو تامین نمی کنه. اما بهرحال کتاب رو باز کردم و به فهرست بلند بالای کتاب نگاهی انداختم: «دعا به جهت عطسه کردن»، «دعا به جهت دفع بواسیر»، «دعا اگر می خواهید دشمنتان هلاک شود» (دنبال این دعا هم گشتم: «دعا اگر می خواهید دشمنتان از بواسیر هلاک شود» ولی متاسفانه کتاب اشاره ای در مورد تلفیق کردن دعاها نکرده بود) و ... «دعا برای بازار رفتن»، «دعایی که باید در مغازه خوانده شود» و «دعایی که چون خواهی متاعی بخری»... هی! این سه تای آخری واقعا جالب بنظر می رسیدن. در اون لحظه بواسطه ی دعاهایی که پیدا کرده بودم، کله م گرم تر از اونی بود که گرمای هوای اون موقع از سال بتونه منو از بیرون رفتن منصرف کنه. پس لباس پوشیدم و طبق روالی که بعد از آشنایی با کتاب تثبیت شده بود، اول پیش دعا، بعد دعای بیرون رفتن از خونه – که دعایی بود بسیار مجرّب! – و در آخر دعا برای رفتن به بازار رو خوندم. البته قصد نداشتم که زیادی خودمو به آب و آتیش بزنم. ظهر تابستون بود و گرمای هوا هم خارج از تحمل من. برای همینم وارد اولین مغازه ای شدم که سر راهم سبز شد: یک بقالی. خب، مطمئنا حتی یه سوپر مارکت بی سر و ته هم – با توجه به دعاهایی که تو آستین داشتم – نمی تونست چیزی رو در من برانگیزه که وارد شدن به مثلا نمایندگی فروش محصولات هد و آدیداس و کاپا یا مثلا نمایندگیه گیتارای گیبسون می تونست برانگیخته کنه، اما، بهرحال از ابری که بالای سرم شکل گرفته بود و توش یه گیبسون لس پائول خوشگل و مامانی داشت استریپ تیز می کرد، بارونی نمی بارید. اینم واقعیتی بود که بالاخره بقالی هم تو ظهرای تابستون، جذابیت های خاص خودشو داره. بستنی برای من، همون مورد جذاب بقالی بود. «دعایی که باید در مغازه خوانده شود» و بعد «دعایی که چون خواهی متاعی بخری» رو خوندم و بستنی هایی که می خواستم رو با قیمت واقعیشون – بدون سودی که برای فروشنده لحاظ شده – خریدم و برگشتم خونه؛ جایی که بقول یه خواننده ی کوری- که بعدا معلوم شد اصلا هم کور نبوده- آخرین پناه بود واسه دل خستگیام. چرا اینارو گفتم؟ چون من از عاشقای دل خسته ی بستنیم. شاید فکر کنید که دارم حاشیه پردازی می کنم یا از عهده ی تعریف کردن بقیه داستان برنمیام و یا بدتر از اون، اصلا داستانی در کار نیست و من همینجوری دارم آسمون ریسمون بهم می بافم تا چهار نفر بیان این نوشته رو بخونن اما باید بگم که اتفاقا نه تنها داستانی در کار هست، که این داستان پایان مشخص و روشنی هم داره. قسمت مربوط به خرید بستنی رو براتون تعریف کردم تا بدونین تو اون روزها من تو چه حال و هوایی بودم. دنیا بکامم بود و منم ویکتوریاش – بهرحال می دونید که در اینجا ویکتوریا، اشاره ای ضمنی هم به فتح و پیروزی داره (برای اونایی که از اشارات سر در نمیارن) – هیتلری بودم که لنین گرادو محاصره کرده و از برف و یخ و مقاومت هم خبری نبود. دنیا به سگ هاری می مونست که با بی خیالی جلوش ایستاده بودم و چون زنجیرش محکم به درخت بسته شده بود، هیچ غلطی نمی تونست بکنه. بله، همچین موقعیتی داشتم. تا اینکه، دو سه هفته مونده به پایان تابستون، نامه ای اومد: برگه ی سفید رنگی بود از طرف سازمان وظیفه ی عمومی که داشت رسما اعلام می کرد از اول آبان، باید خودمو به پادگانی توی تبریز جهت دوره ی آموزشی معرفی کنم. چی؟ اون کتاب لعنتی شوخیش گرفته بود یا واقعا خراب شده بود؟ یا فقط همون دعای بخصوص که قرار بود – و تا حد زیادی هم شاید تونست که -  قبولیه دانشگاه و نرفتن به سربازیم رو تضمین کنه، ایراد داشت؟ ممکنه که دعایی فاسد شده باشه؟ در اون لحظات، جواب هیچکدوم از این سوالات رو نداشتم و ذهنم کاملا خالی بود از هر اندیشه ی راهگشایی. برای همین یه بستنی خوردم – یه یخچال پر، بستنی داشتم چون تا هفت تا کوچه اونورتر بقالی و سوپرمارکتا بخاطر بستنی هایی که من ازشون بز خر کرده بودم ورشکسته شده بودن و اون روزا دیگه گیر آوردن بستنی به این آسونیا هم نبود – تا کمی به حالت عادی برگردم. این کاریه که بستنی با من می کنه. درواقع برای من که بیشتر خاصیت دارویی ای شبیه به عرقیجات داره. کسی رو سراغ ندارم که قبل از من عقلش به این موضوع رسیده باشه که از بستنی همچین استفاده ی دور از انتظاری بکنه. دوست من –  با کمال فروتنی – باید بگم که بالاخره منم برای خودم کسی هستم! داشتم می گفتم که اون نامه منو حسابی بهم ریخت و از دنیایی که توش با سربازان توانمندی از جنس ورد و دعا، آروم آروم در حال کشور گشایی و گسترش قلمرو ام بودم، با دو خط نامه ی تایپ شده، به دنیای زشت و مزخرفی برگشتم که حالا خودم باید توی بخش ناچیز و کوچیکیش که شاید یک هزارم مساحتش هم نمی شد، رخت سربازی به تن می کردم و در خدمت نیروی معظم انتظامی، آماده ی نبرد می شدم برای روزی مبادا. روز مبادایی که شاید مشخصه ش «بادا بادا مبارک بادا» ی مردم کوچه و خیابون باشه. اما از این قضیه بگذریم... چند روزی زمان برد تا از شوک حاصل از خوندن اون نامه بیرون بیام. ولی بعد، خودمو جمع و جور کردم، وضو گرفتم، کتابو باز کردم، اول پیش دعا و بعد به ترتیب دعاهای «دعای هفت هیکل» (که ده بار خوندمش)، «دعا جهت بازشدن نطق و گویا شدن زبان»، «دعا به جهت آرامش قلب»، «دعا جهت محفوظ ماندن از جمیع بلاها»، «دعا جهت چشم زخم و نظر کردن»، «دعا جهت رفع هر غمی و مرضی و ترس از پیشامد بد»، «دعا برای دفع دشمن»، «دعای رفتن به جنگ و غلبه بر دشمن»، «دعا به جهت عزیز شدن در انظار»، «دعا به جهت بیرون رفتن از خانه»، «دعا اگر راه را گم کردید»، «دعایی که وارد قبرستان می شوید» - اینم یه شوخیه دیگه با سازمان وظیفه ی عمومی - «دعا جهت دفع ضرر از جن و انس»، «دعا برای کسی که میترسد در خواب مح... نه نه، صبر کن، این یکی رو واقعا نخوندم... «دعای حضرت خضر برای دفع ازغرق شدن» (این دعا رو خوندم هرچند که مطمئنا حتی در اون زمان هم اینو می دونستم که تبریز بخاطر آبهای عمیق و خطرناکش معروف نیست، ولی خب احتیاط شرط عقل بود)، «دعای حضرت عیسی که به برکت آن به آسمان رفت» (دوست داشتم دعایی هم با موضوعیت زمین سفت پیدا کنم و بخونم، ولی ظاهرا دعاها حد وسط نداشت، اگر نمی خواستی غرق بشی، پس باید به آسمون می رفتی)، «دعایی جهت حوائج و پیروزی»، «دعایی جهت بستن زبان دشمن»، «دعا جهت مکانی که جن بسیار دارد»، «دعا جهت زایمان دشوار» (و واقعا احساسم این بود که ممکنه داخل سازمان وظیفه ی عمومی به این دعا نیاز پیدا کنم)، «دعای کن فیکون» (که خب نیاز به توضیح بیشتر نداره)، «دعایی که انسان را یک هفته در امان دارد» و در نهایت «دعایی که باعث استجابت دعا می شود». (متوجه منطق این دعای آخری شدید؟) بله، همه ی این دعاها رو خوندم و از خونه زدم بیرون. واقعیت این بود که از وقتی که اون نامه اومده بود، چشمم کمی ترسیده بود. یعنی ممکن بود دعایی نگیره؟ مسخره س، چون این کتاب قبولیه دانشگاه رو هم در چشم بهم زدنی راست و ریست کرده بود، حتما می تونست که از پس مقوله ی سربازی هم بربیاد. خدایی که من شناخته بودم، برای نفرستادن من به سربازی نیازی به اجازه ی سازمان وظیفه عمومی -  و یا هر سازمان و نهاد دنیویه دیگه ای – نداشت. خنده م گرفت: یه مشت بی خدا می خواستن مقابل اراده ای که بر رفتن من به دانشگاه قرار گرفته بود، با چهارتا کاغذ پاره قد علم کنن. دلم کمی قرص تر شد و محکم و مصمم، زدم به دل سازمان. راجع به سازمان وظیفه ی عمومی قبلا براتون توی مطلب جداگانه ای به اندازه ی کافی روده درازی کردم برای همین بدون هیچ شرح و تفصیلی، خودمو به سالن سه، باجه ی بیست و شیش – اشتباهی که در مورد سالنا کرده بودم یادتون هست؟! – رسوندم و پرینت قبولی دانشگاه رو نشونش دادم و با لحن مسخره ای گفتم واقعا حیف شد که قبل از اینکه بتونم خدمت کوچیکی به این مرز و بوم کرده باشم، دارم سربازی رو ترک می کنم، ولی بهرحال بعد از اتمام تحصیل خدمت می رسم. مسئولی که اونطرف شیشه بود، نگاه ناجوری بهم انداخت و گفت کارت ملی. واقعا اینهمه وقت تلف کردن برای چی بود؟ کارت ملی رو درآوردم و پرت کردم جلوش. کارت رو برداشت، شماره ی ملیم رو وارد سیستم جامع لعنتیشون کرد و اجازه داد که سیستم جامع سر فرصت کار کثیفشو انجام بده. سیستم جامع شماره ی ملیم رو قورت داد، چشماشو بست و بعد لبخند زشتی به صورتش نشست، انگار که از غیب، چیزای مهم و ناجوری در رابطه با من بهش الهام شده باشه، نفس عمیقی کشید و کل زندگیم رو برای غریبه ای که من حتی اسمش رو هم نمی دونستم ریخت روی مانیتور. غریبه – یا همون مسئول امور تحصیلی – با لذتی که سعی شده بود کمی خوددارانه جلوه داده بشه، سه جمله گفت که هرجمله دوبرابر جمله ی قبلی تلخ بود. گفت یک سال غیبت داری، نمی تونی بری داشنگاه، نفر بعدی. عصبانی شدم و بهش گفتم ولی من دانشگاه قبول شدم، این حق منه که برم درس بخونم. همونطور که داشت به برگه ای که از نفر بعدی گرفته بود نگاه می کرد، بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت یک سال خوردی و خوابیدی، حالا می خوای دانشگاهم بری؟ باورم نمی شد که اوضاع داشت اینجوری پیش می رفت. فهمیدم که از طریق این زبون نفهم کاری پیش نمیره. باید کاری می کردم. و کاری که کردم این بود: یکراست رفتم سالن شیش، سالنی که اعضای هیئت رئیسه ی سازمان در اونجا انتظار منو می کشیدن. ممکنه بپرسین چرا باید اعضای هیئت رئیسه ی سازمان معظم وظیفه ی عمومی انتظار یه مراجعه کننده ای که حتی نمیشناسنش رو بکشن؟ جواب: چون من دعاهای زیادی خونده بودم. و واقعا همینطورم بود. رفتم بالا و به آجودان رئیس نظام وظیفه فقط گفتم که سردار منتظر من هستن. همین. چند لحظه بعد من تو اتاق رئیس نظام وظیفه بودم. وضعیتم رو براش شرح دادم و در آخر گفتم که: پس اجازه ی تحصیلمو بدین برم که امروز چند جای دیگه هم کار دارم. سردار هم گفت باشه، اجازه ی تحصیل داده شد. نگاهی از سر قدرشناسی به رئیس انداختم و گفتم واقعا؟ و فکر می کنید که اون چی گفت؟ گفت همین رو هم می گفتم، اگر که بلحاظ قانونی امکان ادامه ی تحصیل شما وجود داشت ولی متاسفانه چون یک سال غیبت دارید، ما بمدت یک سال و نیم در خدمت شما هستیم، روز خوبی داشته باشید. مودبانه توضیح دادم که غیبت برای ورود به خدمت، قانونا جلوی ادامه تحصیل رو نمی تونه بگیره، و فقط شامل 90 روز اضافه خدمت و البته جلوگیری از بعضی از انواع معافیت ها میشه. سردار تشکری کرد و گفت که از مواد قانونی اونقدرها هم بی خبر نیست اما همیشه هم این، قانون نیست که تکلیف مسائل رو روشن می کنه. اعتراض کردم و ناخواسته از دهنم پرید که ولی این امکان نداره، پس تکلیف اونهمه دعایی که کردم چی میشه؟ سردار لبخندی زد – لبخندی که یه جای کارش اشکال داشت – و با لحنی نمایشی گفت که دقیقا چه دعایی کردید؟ مطمئن نبودم که اسم بردن از اون دعاها جلوی رئیس سازمان کار درستی باشه اما چون نمی دونستم که چه ایرادی می تونه داشته باشه، دلمو زدم به دریا و اسم چند تا از دعاهای معقول تر رو بردم. با خودم گفتم یا الان عصبانی می شه و منو میندازه بیرون یا در حالت بهترش کمی دلداریم می ده و جملاتی در باب اینکه همیشه هم همه چیز با دعا درست نمی شه و آدم باید خودش کارای خودشو انجام بده و به امید معجزه دست روی دست نذاره و ... بگه اما سردار – که همچنان لبخند اشکال دار روی صورتش جا خوش کرده بود –  مکثی کرد و بعد بهم گفت که «ما اینجا، توی سازمان نظام وظیفه کارها رو جور دیگه ای انجام میدیم. اینجا مسائل نه فقط بر حسب قانون که بر حسب مصلحت انجام میشه و اگر که نمی دونید، دوست عزیز، باید بگم که مصلحت همون قانون نیست، بلکه ابزاریه که می تونه – و به ما این اجازه رو میده – که ورای قانون عمل کنیم در مواقعی که تشخیص میدیم قانون در اون مورد خاص، انتظارات لازم رو برآورده نمی کنه».  تقویم روی میزش رو کمی کنار زد و قاب چوبیه مستطیل شکل ساده ای رو که نوشته ی عربی کوتاهی روش بود، به سمت من هل داد و گفت که پسر جون، شما که اهل دعا و زیارتی می دونی این چیه؟ می دونستم اون چیه چون بارها موقع ورق زدن اون کتاب، چشمم بهش افتاده بود و یا شایدم به این دلیل که جاش توی صفحات کتاب درست بالای دعای «بیرون رفتن از خانه» بود – همون دعای مجربی که برای هر بار بیرون رفتن از خونه می خوندمش . اون دعا، «دعا به جهت انجام کاری که اگر به صلاح باشد بشود» بود. امکان اینکه توی تشخیصش اشتباه کرده باشم و با دعای دیگه ای عوضی گرفته باشمش وجود نداشت. دعایی بود کوتاه که تنها شامل شش کلمه می شد. یعنی زور این دعا از زور همه ی اون دعاهای دیگه که خوندم بیشتر بود؟ این شش کلمه می تونست اون سازمان با اون عظمت رو در برابر من و امثال من و دعاهامون حفظ کنه؟ شاید دلیلش این بود که اونا افراد معتقد تری بودن. بالاخره من داشتم فقط برای پیشبرد مقاصد شخصیم از این دعاها استفاده می کردم – گیرم وابستگی هایی هم اتفاق افتاده بود – اما هیچکدوم از افراد اون سازمان سودی شخصی از اون دعا نمی بردن، هرچند در نهایت اهداف سازمان تامین می شد. دلیل موجه تر می تونست این باشه که مدتها قبل از اینکه من سر و کارم با اون کتاب بیوفته، سازمان وظیفه ی عمومی – طبیعتا با همین خط مشی مصلحت مآبانه و با همین دعا - وجود داشته. اتفاقی که توی اون اتاق افتاد، یعنی مواجه ی دعای من با دعایی خیلی قوی تر و قدیمی تر از خودش، تمام سپر دفاعیه منو که از طریق ارتباطم با اون کتاب شکل گرفته بود، خرد و خاکشیر کرد و منو در آسیب پذیر ترین حالت ممکن قرار داد. احساس می کردم که در جایی که نباید، لخت ایستادم. وسط میدون جنگ، بدون سپر و شمشیر و حتی بدون لباس، ایستاده بودم و دشمن دور تا دورمو گرفته بود. دشمنی که البته امروز رو بهم اجازه ی فرار می داد، چون می دونست که در نهایت از میدون دیدش نمی تونم خارج بشم و چند روز دیگه – گیریم چند ماه دیگه – بالاخره با پای خودم، خودمو تسلیمشون می کنم. و خب مکان تسلیم شدنمم حتی مشخص شده بود. قرار بود اول آبان و در تبریز این اتفاق بیوفته.
از اون روز، یعنی بعد از مراجعه ی من به سازمان و ملاقاتم با رئیس سازمان، دیگه هیچ کاری رو  نتونستم درست انجام بدم. بیشتر دعاهام نمی گرفت. کتاب، مثل فیلتر شکنی بود که دیگه کار نمی کرد. به عضو از کار افتاده ای می مونست تا روز قبلش بدون هیچ اشکالی داشت به وظایفش عمل می کرد ولی درست در جایی که انتظار داشتم این عضو، رسالت خودش رو به کمال برسونه، بدون هیچ علت واقعا مشخصی یکهو از کار افتاد. کتاب مرده بود و در این معنا هیچ شکی وجود نداشت. از اون روز به بعد بارها و بارها کتاب رو به طرق مختلف امتحان کردم. دیگه نه تنها دعای خرید از مغازه مستجاب نمی شد که بنظرم میومد فروشنده ها جدیدا دارن از یکجور دعای مخصوص گرون فروشی استفاده می کنن. از هیچ مغازه ای نمی تونستم خرید بکنم مگر اینکه چند برابر قیمت اجناس، پول می دادم. بستنی رو دیگه حتی شبا تو خواب هم نمی دیدم. دل و دماغی برای رسیدن به وضع اتاق و وسایلم  نداشتم. از بس کاغذای کیک و کلوچه رو اینور اونور رو زمین انداخته بودم، اتاق رو مورچه برداشته بود. و حدس بزنید که چی شد؟ از دعای دفع مورچه استفاده کردم و در عوض سیل انواع و اقسام مورچه و حشرات جورواجور بود که به اتاق من سرازیر شد. زندگیم اون روزا واقعا غیر قابل تحمل شده بود... اما بذارید همینجا این داستان رو قطع کنم، چون این فهرست بدبیاری ها رو می تونم تا چند خط دیگه همینجوری ادامه بدم. می تونید مطمئن باشید که از اینجایی که داستان رو قطع کردم تا اواخر دوره ی آموزشیم در تبریز، بدبیاری ها همینجوری ادامه پیدا کرد و منم خسته تر از اونی بودم که بتونم خودمو به زندگی ای که قبل از پیدا کردن اون کتاب داشتم برگردونم، تا اینکه بالاخره یکی از آخرین شبهای دوره ی آموزشی خوابی دیدم که در نهایت همون خواب منو به زندگیه قبلیم برگردوند...
... اونم توی همچین بارونی؟ طبیعیه که کمی توجه من رو به خودش جلب کرد، چون توی این موقع از سال، که داریم به وسطای زمستون نزدیک میشیم، اونم درست زمانی که هوا از شب قبلش گرفته س و بارون هم میاد، تکلیف نوع پوشش همه ی اقشار جامعه روشنه. راستی چطور شد که این قسمت از خواب من، شما وارد داستان شدید؟ داشتم راجع به بارون حرف میزدم که شما با ورودتون، حواسمو پرت کردین. بارون چیز خیلی خوبیه... اما... راستش اصلا قصد نداشتم راجع به فواید بارون صحبت کنم، فقط اگه ادامه حرفم یادم بیاد ... بله، داشتم خوابم رو براتون تعریف می کردم: اینو می گفتم که الان زمستونه و هوا هم گرفته و نزول بارون هم قریب الوقوع. الان یکی دو روزه که، هرچند از سر بی حوصلگی، ولی بهرحال داره بارون میاد. تمام این حرفا یعنی اینکه هوا بصورت مداوم گرفته و گاهی بارونیه و این یعنی اینکه هر کسی قبل از بیرون اومدن از خونه می دونه چی باید بپوشه. از بین تمام اقشاری که حضور نیم بند زمستون رو پذیرفتن و سرما و بارش این یکی دو روز اخیر رو به رسمیت شناختن، داف ها یکی دو قدم از بقیه جلوترن، چون بلطف لطافت جنس لطیفشون، هر ساله پک کامل و بی نقصی از پوشش مخصوص فصل سرما، همزمان یا کمی زودتر از شروع فصل سرما، عرضه میشه که نتیجه ی نهاییش چیزیه که من به اون میگم «زیباییه بصریه فصلی». این زیباییه بصری بصورت زیرپوستی کارهای زیادی انجام میده بطوریکه مقابله با آلودگیه صوتی و تلطیف و تحمل پذیرتر کردن تنش های موجود در سطح جامعه (و البته گاهی بیشتر کردن این تنشها !) تنها بخش کوچکی از فوایدشه اما این زیباییه بصریه «مُدال» همیشه هم برای من جذاب نیست. برای همین این خواب از اینجا به بعد زیباییه بصریه داف ها رو هم مثل مسئله ی فواید بارون کنار میذاره تا به مطلب دیگه ای بپردازه. مطمئنا در نهایت این خواب روی یک موضوع بعنوان یک مرکز «تُنال»، تمرکز می کنه اما شاید به روشی کم و بیش واگنری – درسته که این یک خوابه اما چون قبلا دیدمش، و الان قرار نیست که دوباره به اتفاق هم ببینیمش، بلکه فقط می خوام براتون تعریفش کنم، دوست دارم که توش پر از اظهار فضلای عجیب غریب و اظهار نظرای مسخره  )در رابطه با هر چیزی(  باشه. اگر با این موضوع مشکلی ندارید پس ادامه میدم:
اونم توی همچین بارونی؟
این جمله رو یادتون هست؟ بنظر شما با توجه به روده درازی های سطور بالا، چه چیزی توی همچین بارونی توجه من رو کمی به خودش جلب کرد؟ شک نداشته باشید که بهترین جوابی که می تونید به من بدید این می تونه باشه: دختری در حال عبور از کنار منه که داف هست و نیست که البته اگر که همین الان تصمیممو نگیرم عبارت دقیق تر به این صورت میشه که داف بود و نبود. چون سرعت دختره، از سرعت بارون بی رمقی که اکراه داره از پایین اومدن و زحمت پایین اومدنش رو تمام و کمال روی دوش جاذبه انداخته (و جاذبه، تقاصیه که زمین میلیون ها ساله که بابت گناهی نابخشودنی یعنی جِرم زیادش داره پس میده) هم بیشره، دنبالش راه میوفتم و تصمیم گیری رو به بعد موکول می کنم. همیشه برای گرفتن تصمیم وقت هست – فکر می کنم که این جمله رو یه بار دیگه هم استفاده کرده بودم ولی نمیدونم کجای این نوشته - ضمن اینکه دارم راه میرم، براتون می گم که چه چیز این دختره توجه من رو به خودش جلب کرده – بنا به دلایل نامعلومی، از این استعداد خدادادی برخوردارم که می تونم دو کار مختلف رو بصورت همزمان انجام بدم – همونطور که گفتم این دختر، هم داف هست و هم نیست. هست چون من اینطور تشخیص دادم و نیست چون از سِت کامل و بی نقص پوشش ویژه ی فصل زمستون، خبری نیست. از بالاترین نقطه شروع می کنم: (البته قرار نیست به حضیض برسم!)
شالی که طبیعتا خیسه و بر خلاف اسلافش هیچ علاقه ای نداره که نقش حراستیش رو در قبال موهای عنان گسیخته ی دختره، ایفا کنه. موهاش تقریبا هیچ فرم خاصی نداره و حتی شاید بشه گفت که نافرمه. عین ماکارونیی که در برزخ مرحله ی آبکش کردن، شل و بهم چسبیده، داره به عاقبت کارش فکر می کنه، یه تیکه، روی کلش ماسیده و ترکیب ناموزون ولی در کمال تعجب، خوشایندی پیدا کرده با اون شال خیس. مانتوش – که خب طبیعتا اونم خیسه – به انحنایی ساده اما پر مفهوم منتهی می شه که بطرزی باورنکردنی چشمگیر و همینطور بطرز چشمگیری باورنکردنیه. باورنکردنی از این جهت که با این شال و مانتو شبیه شده به زنی غارنشین که این هوای بارونی رو برای قدم زنی انتخاب کرده. از نظر خودم، منم شبیه به مرد غار نشین علافی شدم که به دلیل بارش بارون از موفقیتش در شکار شام امشبش مطمئن نیست و از سر بلاتکلیفی، افتاده دنبال یه زن غارنشین – که براش نه شام میشه نه ناهار اما در عین حال حس زیبایی شناسیش رو ارضا می کنه – اما قسمت جالب توجه ش (حداقل برای من) شلوار و کفششه. شلوار، یک شلوار جین راسته ی معمولیه اما چیزی که به این شلوار جین راسته ی معمولی قابلیت و ارزش ثبت و مطرح شدن بصورت یک نوشته رو میده، کوتاهیه شلوار در این شرایط جوّیه نامناسبه که البته فقیر بودن دختره رو نمی رسونه. نیازی به گفتن نیست که شلوارهای کمی کوتاه، سالهاست که جای خودش رو توی دل مردم باز کرده. البته توی این فصل از سال مردم ناچارا در دلشون رو بروی آمال و آرزوهای کوچولوی فرافصلی شون – مثل استفاده از شلوارهای کوتاه یا کمی کوتاه، بسته به جدیت حضور نیروهای مرشد در سطح شهر – می بندن. بهرحال این دختره تصمیم گرفته تو این مورد خاص با باقیه مردم همراهی نکنه (در رابطه با موردهای دیگه بهتره از خودش سوال کنین). شاید حتی بشه گفت که این شلوار کوتاه رو به نشانه ی اعتراض به این زمستون بی حس و حال و باسمه ای پوشیده، اما اگر هم اینطور بوده، از زمانی که از خونه زده بیرون تا این لحظه فقط موفق به جذب یک هوادار شده که اونم منم. البته برای منم اصلا مهم نیست که انگیزه ی اصلی دخترک از پوشیدن شلواری نامناسب برای این فصل چی می تونه باشه. بنظرم فقط جذابه و همین مسئله شرط لازم و کافیه برای ماجراجوییه نامعمول من در یک روز بارونیه معمولی (شاید نگفته بودم ولی اصولا عادت ندارم تو خیابون دنبال این دختر و اون دختر راه بیوفتم، هرچند که این، یک گزاره ی یک طرفه س!). و آخرین حلقه از سلسله دلایل جذابیت ظاهریه شاهدخت غارنشین معترض خواب ما: یک کتونیه ساده ی ساق کوتاه آدیداس دِمُده که توجه هر مدگریزی رو به خودش جلب می کنه. و طبیعتا در این زمان و مکان خاص، اون مدگریز خوشبخت منم. دو تایی، نگفته پیداست که با حفظ فاصله (البته من بصورت خودآگاه)، به حرکتمون ادامه می دیم. دو تا مُدگریز (هر کدوم با دلایل شخصیمون) در میون انبوهی مُدپرست در حال حرکتیم. اگر بخوایم از عینک نمادانگاری (یا به عبارت رسا تر، عینک خود-نماد بینی) برای نظاره ی جزئی تر این بخش از داستان استفاده کنیم، میشه اینطور گفت که گروه کوچیک دونفره ی مدگریز ما، بر خلاف جریان اکثریت مدپرست در حال حرکته. شاید عین جریان آب گرم ناچیز ولی پایداری که زیر آب های سرد و درست بر خلافش در حرکته. موضوع این خواب، رد یا تایید مدپرستی و مدگریزی نیست (پس مسئله ی رد یا تایید مدپرستی و مدگریزی رو هم از این داستان کنار میذاریم چون موضوع خواب در رابطه با مسئله ی دیگه ایه) بلکه تنها به این دلیل که دلم خواست، نحوه ی شیفتگیه یک مدگریز رو نسبت به یک مدگریز دیگه بیان کردم. باید توجه داشته باشید که می تونستم راجع به نحوه ی شیفتگیه مثلا یک جفت زرافه و یا حتی یک زن پلیس سوئیسی از یک خانواده ی بافرهنگ و یک مرد قاتل کنیایی از دو خانواده ی از هم پاشیده – نیازی به توضیح نیست که مرد یکی از این دو خانواده با همسر خانواده ی دیگه روی هم ریختن و محصول مشترک نهاییشونو بصورت یک ماشین آدمکشیه زنده، به جامعه ی جهانی عرضه کردن – بنویسم اما برحسب اتفاق، از بین این همه زوج متعارف و نامتعارف بر روی این کره ی خاکی، من یک زوج مدگریز رو انتخاب کردم – یا بنا به جبری که خواب به ما تحمیل کرده - از بین انسان ها انتخاب شدند، به این دلیل واضح که از کل مطالب مربوط به روانشناسیه حیوانات، مبحث رابطه با جنس مخالف و جذبش، فقط همین رو می دونم که در بعضی گونه های جانوری، حیوون ماده عموما بزرگتر و طرف نر، معمولا زیباتره که پر واضحه دونستن این مطلب پیش پا افتاده ی کلّی، نمی تونه در جلو بردن و بهم ربط دادن جزئیات این داستان بهمون کمکی بکنه. از خیر اون زوج عجیب و غریب سوئیسی – کنیایی هم گذشتم چون مجلس باید یک کمیته ی حقیقت یاب تشکیل بده تا برای همه ی مردم دنیا – از جمله خود من - روشن بشه که چطور ممکنه زنی با اون همه ویژگی های مثبت، با قاتلی با اونهمه ویژگی های منفی یک رابطه ی دوطرفه ی پایدار برقرار کنه. پس فقط می مونه همین زوج مدگریز که از نیم ساعت پیش تا الان دارم سعی می کنم مطالب مربوط بهشون رو به خوردتون بدم. داشتم می گفتم که هر دو در حال حرکتیم. حتما شنیدید که دو قطب همنام همدیگرو دفع می کنن ولی باید در کمال تواضع و فروتنی این مطلب رو بگم که بعد از مدتی – نپرسید که چطور – بنظر می رسه دختر داخل خوابم هم بنحوی مجذوب من (و یا حداقل در این مقطع از خواب، مجذوب پیگیریه خاموش ولی پیوسته ی من شده). باید توجه داشته باشید که قوانین فیزیک، در اینجور مواقع، یعنی در روابط انسانی، اکثرا غلط از آب درمیان و می تونین با خیال راحت ازشون صرفنظر کنین. خب این برای بار چندمه که در طول مسیر توقف های کوچولویی داریم ولی باز داریم به حرکت با حفظ فاصله ادامه میدیم (اینبار هر دو آگاهانه). در هر حال فعلا فقط باید به دنبال کردنش ادامه بدم و منتظر بشم تا زمان مناسب فرا برسه و ما در مکان مناسبی، در مورد مناسباتمون به بحث بشینیم. والبته این امریه محتوم، چرا که همه ی ما اینجور چیزهارو – حالا هر کدوممون به روشی – از قبل یا در زمان وقوعش حس می کنیم. پس بدون اینکه نگرانیی به خودم راه بدم، به سفر ماجراجویانم ادامه میدم. لعنتی... خورد زمین! تقریبا روی زمین ولو شده. بالمآل، وضعیت خنده داریه و اگه کس دیگه ای جای این دختره بود با توجه به اتمسفر این نوشته، شاید میشد ساعتها این موضوع رو دست گرفت و حسابی باهاش خوش گذروند. اما از اونجایی که شیفتگی، امری شوخی بردار نیست، بصورت ناخودآگاه سعی کردم که ضمن کنترل سرعت حرکتم بسمت دختر معترضی که روی زمین پهن شده و بعد از گذشت نیمه ی بیشتری از یک دقیقه، ظاهرا هنوز تصمیمی برای بلند شدن از زمین نداره، در سریع ترین زمانی که می تونستم خودم رو بهش برسونم. با اینکه در وضعیت مضحکی روی زمین افتاده ، چیزی که بیشتر از همه خودنمایی می کنه، همچنان جذابیت پنهان دختره س.(بهرحال بخش عمده ی این جذابیت به خاطر ظاهر دخترک مخصوصا شلوار و کفششه). در اینجا مجبوریم با ارسطو بر سر علل چهارگانه ش در رابطه با مفهوم صورت یک چیز، موافقت کنیم. مخصوصا که باید قبول کنم علل مادی، فاعلی و صوری هر کدوم باندازه ی کافی در ظاهر این دختر وجود دارن (جنس شال و شلوار و کفش، اینکه چه کسی اونو پوشیده و در آخر چرا از این ترکیب استفاده کرده) و راهی باقی نمی مونه جز اینکه بپذیرم علت غایی و نهایی، چیزی نیست جز ایجاد شیفتگی در منی که اون روز بارونی رو برای بیرون رفتن از خونه انتخاب کرده بودم. با این تفاسیر و روشن شدن وجوه مختلف این علل چهارگانه، مسئله ی جذابیت ظاهر دخترک برای من توجیه شد. قبل از اینکه کمکش کنم تا بتونه خودشو جمع و جور کنه، شلوار و کفشش – که الان دیگه تا اینجای داستان که رسیدیم، برای خودشون شهرتی جهانی بهم زدن – خودشون رو بین حس کمک رسانی من به دخترک نقش بر زمین شده و حس کمک خواهی دخترک، قرار دادن و برای لحظه ای تونستم تامل بیشتری داشته باشم بر روی زیبایی پاهای دختری که داره خودش رو بصورت واقعیتی انکار ناپذیر به ذهن مشتاق من تحمیل می کنه و یا شاید هم با نگاهی ریاضی مآب با توسل به قضیه ی فشردگی، تکه پایی که از دو طرف بین یک کفش و شلوار ساده ولی گیرا و زیبا محصور شده، چاره ای بجز زیبا بودن نداره و حتی شاید این اصلا به کمال رسیدن رسالت اون کفش و شلوار بوده باشه... بیشتر از این فرصت نکردم که به قضیه ی پا بپردازم، چون از یک طرف مسئله ی اصلی کمک به دختر نقش بر زمین شده س (بعدا احتمالا فرصت کافی داشتم برای اینکه در ذهنم جزئیات بیشتری رو مورد بررسی قرار بدم!) و از طرف دیگه اگر که همین الان پرونده ی پا رو نبندم و مختمومه اعلامش نکنم، مطمئنا از طرف شما متهم به پرکردن این خواب با داستانکی اروتیکال، فوت فتیشی و شهوانی می شم که پیامدی نداره جز انزوای اجتماعی که باید اعتراف کنم چندان به مذاقم خوش نمیاد!
دستش رو گرفتم و سعی کردم از زمین بلندش کنم. تشکر کرد و بالاخره وقتی تونست روی دوتا پاش بصورت کامل مستقر بشه، با حواس پرتی گفت نمی دونم چرا یهو لیز خوردم... جواب این سوال رو مدتها قبل از زمین خوردنش تو آستین داشتم – تقریبا از همون قسمتهای ابتدایی داستان – و دهنم رو باز کردم که بگم: کفشهای خوبیه اما برای این بارون مناسب نیست که فکرای مسخره ای اومد تو ذهنم: به این فکر کردم که اگه بینمون ارتباطی بیشتر از ارتباط فعلی – پیاده رویه دو نفره در سطح شهر ولی بصورت جدا از هم، کمک رسانی های اولیه در هنگام وقوع حوادث خیابانی و ... – شکل بگیره، مسلما این حرف من تو ذهنش می مونه و دیگه هیچوقت تو هوای بارونی این کفشه رو نمی پوشه (و حتما متوجه هستید این حتی از شکل نگرفتن ارتباط بین من و این دختر هم بدتر بود). برای همین با کمی جرح و تعدیل در جمله ای که قرار بود به عنوان جواب بهش بدم گفتم: بارون قشنگیه اما مناسبتی برای کفشتون نداره. لبخندی میزنه و میگه وقتی کوه می رم هم با قضیه ی انتخاب کفش مشکل دارم. از نظر من این مشکلی بود که کوه و کفشای دختره باید بین خودشون حل می کردن و اساسا ارتباطی به دختره نداشت اما ترجیح دادم چیزی نگم چون تا همینجاشم تو نشون دادن اشتیاقم زیاده روی کردم. - «فکر کنم بهتره یکمی بشینم تا حالم بیاد سرجاش». به عقیده ی منم ایده ی بی نظیری بود چون بالاخره شاید برای سر جا اومدن حالش احتیاج به کمی شکلات یا آبمیوه داشته باشه و – حاضرم قسم بخورم که – در بین تمام کسایی که میشناسم، من تو سکانسهای شکلات و آبمیوه، بهترینم.
چیزهایی که بنظرم خوب بود رو می خرم و به سرعت برمیگردم به طرف محلی که دوست بالقوه م اونجا نشسته تا با کمی استراحت و خوراکیهایی که بعنوان کاتالیزور رفته بودم براش بگیرم و همینطور با کمک گپ هدفمند بعد از بهبود حالش، آشناییه نیم بندمون از بالقوگی به فعل در بیاد. بارون دیگه داره کم کم بند میاد اما از شدت خیس کنندگیش کم نمیشه و این بنظرم مسخره س. بهرحال میرم و کنارش میشینم و خوراکیها رو بهش میدم. با حواس پرتی تشکری میکنه و بعد بدون در نظر گرفتن میزان اشتیاق من به شروع هرچه سریع تر صحبتامون، در آرامش دلپذیری که البته می تونه اعصاب خردکن هم تلقی بشه – بسته به حالت روحی و انتظار طرف مقابل – شروع به خوردن خوراکی ها می کنه. قاعدتا باید صبر  کنم تا مقدار کافیی از خوراکیهارو بخوره و البته زمانی هم برای خوردنش سپری بشه تا بتونم این سوال توجیه پذیر رو بپرسم: «فکر می کنی حالت بهتر شده باشه ؟» هر دوتامون می دونستیم که نیازی به جواب نیست چون تمام این داستانهای بعد از زمین خوردن شاید فقط سناریویه که ما دو نفر بدون هماهنگی، (شاید از روی فیلمهایی که تاحالا دیدیم و کتابایی که خوندیم) اما بطرز قابل قبولی در حال اجراشیم (این وسط، خیسی بارون بیش از اندازه اذیت کننده شده). شاید کمی مسخره بنظر برسه اما مراسم تشریفاتیی از این دست گاها لازمه. اصطلاحی که عوام براش بکار می برن «فرمالیته س» و ترجمه ش به زبون کارمندی می شه «یک سری کاغذ بازی های اداری». همینطور که مشغول خوردن خوراکیا بود بی هوا پرسید: «منتظر الهامی»؟ اسمش چه اهمیتی می تونست داشته باشه وقتی که تو روز بارونی می تونست جوری لباس بپوشه که منو اونهمه دنبال خودش بکشونه... گفتم در واقع من منتظر شما بودم... خیلی جدی گفت که «حالا فکر می کنی که من الهامم»؟ اگه قرار بود که تا فردا صبح روی نیمکت این پارک راجع به الهام صحبت بشه من باید از همین حالا یه سری چیزارو روشن می کردم، برای همین بهش گفتم که فکر می کردم قراره راجع به خودمون صحبت کنیم. مستقیم تو چشمام نگاه کرد و گفت نه، در واقع قراره که راجع به تو حرف بزنیم. به جرات می تونم بگم که فکر می کنی راه افتادی دنبال من اما در واقع دنبال کسی هستی که از این مخمصه ای که گرفتارشی نجاتت بده. گفتم ببینم راجع به چی داری حرف می زنی؟... – کتاب.
کتاب؟ پس نکنه منظورت از الهام...؟ - درسته، من اون کسیم که قراره... 
... «زنده ای پسر جون؟ »...
بابای دخترس؟... پس خود دختره کو؟... «خب این پارچ آخریه کار خودشو کرد. شما دو تا پیشش بمونین، وقتی روبراه شد، سه تایی بیاین تو محوطه»... «بله سرگروهبان»... و اینطوری بود که من از اون خواب عجیب بیدار شدم... خب متاسفانه باید بگم که بخشی از این داستان رو بهتون دروغ گفتم: دختر الهام بخشی در کار نیست. چی فکر کردید؟ اینکه من از اون دست آدمام که با یه شب خواب دیدن زندگیشون عوض میشه؟ نه، فقط می خواستم بدونم ممکنه که با خوندن اون خواب واقعا به این نتیجه برسید که با الهام غیر منتظره ای وضعیت زندگیم به حالت عادی برگشت یا معتقدید که این خود شخصه که بدون نیاز به هیچ الهام و وحیی، اگر که خودش بخواد، می تونه وضعیت زندگیشو عوض کنه؟ نباید اینجوری با تعریف کردن اون خواب و طول و تفصیل دادنش وقتتونو می گرفتم اما باور کنید که مجبور بودم. بهرحال دوران آموزشی بدون هیچ وحی و الهامی تموم شد، اما کل اون دو ماه رو به انتظار الهام نگذروندم. وقتایی بود که به زندگیم فکر می کردم، به زندگیی که قبل از اون کتاب داشتم. به این فکر کردم که واقعا کارامو چطور انجام می دادم و جای جمبل و جادو توی کارایی که با موفقیت از سر گذرونده بودم کجا بود. همه ی اینا باعث شد که کم کم خودمو جمع و جور کنم، قید قبولیه دانشگاه رو بزنم – بالاخره وقتی یه بار قبول شده بودم، پس بازم می تونستم قبول بشم – و تکلیف این قضیه ی ادعیه و زیاراتو یک بار و برای همیشه روشن کنم. از تبریز اومدم و در اولین فرصت کتابو با خودم بردم یگان خدمتیم، جایی که یه خورد کن – کاغذ خورد کن –  وحشیانه انتظارشو می کشید. خورد کن از خود بی خود شده بود چون رژیم غذاییه خورد کن، تو کل زمانی که اونجا مشغول به کار بودیم – من توی کارگزینی بودم، برای اونایی که همه ی جزئیات رو می خوان بدون –  تنها شامل چند ورق کاغذ در روز میشد. برای همین حدس زدن قیافه ی خورد کن تو اون لحظات خیلی هم سخت نیست. آروم به خورد کن نزدیک شدم، درست همونطوری که فرودو تو «ارباب حلقه ها» با حلقه ای که تو دستش بود به گدازه های آتشفشانی نزدیک شد. البته حواسمم بود که هیچ اسمیگل احمقی از پشت بهم حمله نکنه. کتاب رو چند پاره کردم و بقیه ی کارو به عهده ی خورد کن گذاشتم. البته آخرین لحظات از بین بردن کتاب، مثل فرودو کشمکشی درونی هم داشتم. کی می دونست، شاید می تونستم بعد از خدمت ازش استفاده کنم اما یک آن به بلایی که سر فرودو بابت شک و تردیدش تو از بین بردن حلقه اومد فکر کردم و از این فکر که به خاطر چهار تا دعایی که دیگه بگیر نگیرشم معلوم نیست، یکی از انگشتای دستمو از دست بدم هیچ خوشم نیومد. فیلم ها فقط ساخته نمی شن تا ما رو سرگرم کنن، گاهی وقتا هم می تونیم ازشون عبرت بگیریم – سعی کنید تنها زمانی که یه کتاب دعا پیدا کردید که زندگی تون رو براتون جهنم کرده از یه فیلمی مثل ارباب حلقه ها عبرت بگیرین وگرنه عبرت گفتن از یه فیلم، احمقانه ترین کاریه که در حق اون فیلم میشه کرد – و من تو کمترین زمان ممکن از فیلم عبرت گرفتم و قبل از اینکه شک و تردید بتونه برام دردسر ساز بشه، ترتیب کتابو دادم. خب، جواب هم داد، چون دیگه کتابی نبود که بخوام دعایی از توش بخونم یا نخونم. دیگه من بودم و زندگی و روال عادیش، و هممون هم به لطف عادت زشتی که دارم - به رعایت ترتیب زمانیه اتفاقات اهمیتی نمی دم و هر چی رو هر جایی از نوشته هام که به ذهنم برسه می گم - می دونیم که در نهایت قبولیه دانشگاه به سرانجام رسید. اما چطور این اتفاق افتاد؟ چطور تونستم افسار سازمان وظیفه ی عمومی رو که به یه قاطر چموش می مونه، تو دست بگیرم؟ با یک دعای قوی تر؟ با جادو و جمبل؟ نه دوستان، مسئله م رو مثل هر شهروند عادیه دیگه ای که توی این مملکت به مشکل می خوره حل کردم، به روشی کاملا مرسوم،عادی و معمولی: با پارتی بازی! من حتی نمی تونم یک لحظه هم تصور کنم که شما ممکنه فکر کرده باشین من از پس این قضیه با – خدا می دونه که – چند صد بار رفتن به سازمان وظیفه ی عمومی بر اومده باشم. این نوشته به آخراش رسیده و من مایلم روی این نکته تاکید کنم که اینجا – یعنی ایران – چیزی که بالاتر از هر قانون، مصلحت و دعاییه، پارتی اونم از نوعه کلفتشه. دارم سعی می کنم که این نوشته رو با یه نتیجه گیریه عملی – و نه اخلاقی – به آخر برسونم. پس اگر مثل من گره ی عجیب و غریبی تو زندگی دارید، وقتتونو با کتاب دعا و زیارت و فالگیر و آینه بین تلف نکنین. پارتیه کلفت، اون چیزیه که باید دنبالش بگردین. 



+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 0:16  توسط   | 

گنج های معنوی

دوست دارم که ایندفعه نوشته م رو با چندتا نقل قول شروع کنم: لوگان اسمیت برای توصیف «کتاب های پر فروش» از عبارت «آرامگاه زرین نویسندگان متوسط» استفاده کرده. اسکار وایلد هم در جایی گفته: «در ایام قدیم، ادبا کتاب می نوشتند و عامه ی مردم می خواندند. امروزه عامه ی مردم کتاب می نویسند و هر کسی آن را می خواند».
و ما کی باشیم که با امثال وایلد و اسمیت مخالفت کنیم؟!
حالا، محض تفنن نگاهی به عنوان این کتابا میندازیم:
«رئیس تان را مدیریت کنید » - یا «چگونه بر مدیر خود ریاست کنیم» - 
، «304 روش برای گرم کردن کانون خانواده»، «آئین دوستیابی»،
«امروز، فردای دیروز است» و …
جمله ی درخشان دیگه ای هست که میگه: «این کتابا مثل قطار شهربازی می مونن که آدمو سرگرم می کنن ولی به جایی نمی رسونن». برای مقابله با این کتابا فقط کافیه که اونا رو نخونین. اما کتابای دیگه ای هم هستن که بکار بردن استعاره ی «قطار شهربازی» برای اونا، واقعا یه جور سهل انگاریه احمقانس، چون قطار شهربازی ممکنه که شما رو به جایی نرسونه اما حداقل سرگرم کنندس. ولی «اون کتابای دیگه» با مسائل جدی تری سر و کار دارن؛ مسائلی که اگه حواسمون بهش نباشه زندگیمونو به باد میدن.
دوروتی پارکر – و نقل قول ها هنوز ادامه داره! - برای اینکه از اسکار وایلد عقب نمونه، در رابطه با «اون کتابای دیگه» گفته:
«این... از اون دست کتابایی نیست که راحت به گوشه ای بیاندازیمش. باید با تمام نیرو پرتش کنیم».
و اگه که من اون روز همین دستور العمل رو – که در بحث های مربوط به پرتاب کتاب، به «دستور العمل نیوتن - پارکر» معروفه – اجرا می کردم، الان همه چیز برای من جور دیگه ای بود ولی خب من اون روز با خودم گفتم کی حال دستور العمل مزخرف پارکرو داره ؟! پارکر رو جدی نگرفتم و حالا درست در نقطه ای ایستادم که اگه از دور بهش نگا کنین انگار یه آدم درمونده اونجا ایستاده ولی اگه کمی بیاین جلوتر و از نزدیک یه نگاهی بندازین، به جای من – باور کنید - یه بنر بزرگ سفید رنگ می بینین که روش به رنگ قرمز و با خطی خوش، نوشته شده: «مثه سگ پشیمون». روی اون بنر سفید رنگ هیچ چیز دیگه ای وجود نداره که این «پشیمونیه مثه سگ» رو از مرکز توجه بودن بندازه. شما اگه جای من بودین، اون روز چیکار می کردین؟ اون کتاب رو با تمام نیرو پرت می کردین؟ شاید اگه پارکر خدا بیامرز زنده بود و میدید که با بی خیالی دارم دستورالعملش رو زیر پا می ذارم، میومد گوشمو می گرفت و می گفت من اون جمله رو فقط برای قطور تر کردن فرهنگ گفته های طنز آمیز از خودم درنیاوردم، پسره ی ابله! و بعد کتابو از دستم می گرفت و به اسطوره ای ترین شکل ممکن پرتش می کرد به یه طرفی، اما همونطور که انتظارش می رفت، نجات دهنده همچنان در گور خفته بود – که در اینجا یعنی پارکر -  و منم در اون لحظه آدمی بودم که آخرین چیز دنیا که برام مهم بود، پارکر و دستورالعملش بود. اما شاید دلتون بخواد که کل ماجرا رو از ابتدا بشنوین. در اینصورت براتون از اول تعریفش می کنم:
خب، من حدودا در ساعت 8 صبح یک روز سرد پاییزی بدنیا اومدم – «حدودا» بخاطر ساعتش وگرنه نگفته پیداست که بدنیا اومدنم «قطعا» اتفاق افتاده – اما پر واضحه که این اتفاق وحشتناک که قصد دارم براتون تعریفش کنم در فاصله ی بدنیا اومدنم تا تاریخ آخرین مطلبی که براتون نوشتم، اتفاق نیوفتاده. چرا؟ چون من هر موضوع پیش پا افتاده و بی اهمیتی رو آب می بندم توش و به خوردتون میدم. موضوع سربازی و دندونپزشکی رفتنم رو یادتونه ؟ یا مثلا دکتر معتضد …
بهرحال، تا همین چند وقت پیش همه چیز خوب پیش می رفت. من طی سالیان متمادی رشد کردم و بالیدم و بالیدم و بالیدم و در خلال بالش من، هیچ اتفاق قابل ذکری – بغیر از اونایی که براتون پست گذاشته بودم – نیوفتاد، تا اینکه مدتی قبل یکی از دوستان قدیمیه برادرم... اما اول اجازه بدید نکته ای رو براتون روشن کنم: این دوست – بهمراه خانوادش - واقعا قدیمی بود. اونا از هر چیز دیگه ای که فکر کنین قدیمی تر بودن. توی یکی از مطالب قبلیم راجع به تاریخ انقضا داشتن بعضی از آدما – و دوره ی دوستیشون - صحبت کردم، اما با کمال احترام، باید اعلام کنم که وقتی قرار باشه صحبت از این خانواده ی قدیمی به میون بیاد، تاریخ انقضا دیگه نمی تونه در مسیر پیچ در پیچ و ظلمانی توصیف این خانواده، چراغی پیش پامون روشن کنه. تنها اصطلاح موجود رایج در گستره ی بی کران ادب و زبان پارسی که شاید به اندازه ی کافی قوی و موثر باشه، تاریخ انقراضه. بله، از تاریخ انقراض این خانواده، سالها می گذشت، انقدر که وقتی وارد خونشون می شدی احساس می کردی که با ماشین زمان و از آینده ای دور به اینجا پرتاب شدی. خب، الان دقیقا زمانیه که باید ازم سوال کنین پس با این اوصاف چرا پسر این خانواده از دوستان برادرم بود، و یا البته، در حالت بدترش، برادرم دوست پسر این خانواده بود؟! این موضوع، مسئله ی بغرنجیه که ترجیح می دم در حالی که دستام تو جیبمه و دارم سوت می زنم، بدون جلب توجه شما از کنارش عبور کنم و شمام وانمود میکنین که منو ندیدین. ما با این خانواده سر و سرّی نداشتیم و فقط هر 180 سال یکبار اونا رو می دیدیم – یا شایدم بخاطر شرایط خاصشون فقط اینطور بنظر میومد – اما خب همینم غنیمتی بود. انگار که بصورت رایگان از موزه ی ایران باستان دیدن بکنی. البته اغراق کردم. شاید بهتر باشه اینجوری بگم: درست مثل این بود که سرتو بکنی تو زباله دان تاریخ. هر چیز بی مصرفی که حتی یک دوربین یک مگا پیکسلی آشغالی هم – اگه که زور صاحبش بالای سرش نبود – حاضر نبود جزئیاتشو بخاطر بسپره، توی این خونه پیدا می شد. افراد این خانواده از فرمت انسان هایی بودن که فقط چون توی کتابای تاریخ طبیعی، زیر شکلشون نوشته شده  انسان های نئاندرتال، می شد قبول کرد که آدمن. فکر نکنید که دارم توهین می کنم، نه. اونا واقعا اینجوری بودن. پسر خانواده تای یقه ی همه ی پیرهناشو مثل اریک کانتونا باز می کرد و یقه حالت ایستاده پیدا می کرد. شاید پیش خودش فکر می کرده که اینجوری به اندازه ی آدمای معمولیه کوچه و بازار، جذاب میشه. این موضوع در رابطه با این آدم، تنها نکته ایه که – به زور - ارزش مطرح کردن رو داره. حتما متوجه هستید که پسر این خانواده واقعا سعی داشته برای بقای خانوادش کاری بکنه، اما اگه از من بپرسید میگم بضاعتش در همین حد بوده. ولی خب پدره حتی از پسرشم جالب تر بود. پدر، بطرز کفر آلودی مذهبی بود و مادر هم یک مذهبیه بی اعتقاد. اگه فکر کردن به این موضوع که پدر و مادر این خانواده بلحاظ عقیدتی فرق چندانی نداشتن، باعث میشه که احساس بهتری نسبت به کل ماجرا پیدا کنین، من حرفی ندارم.  البته دارم اجازه می دم که جذابیت های نامعمول این خانواده ی قدیمی، ما رو از ماجرای اصلی دور بکنه. پس برگردیم به ماجرای خودمون:
همونطور که در کمی قبل تر اشاره کرده بودم، دوست برادرم ما رو به خونشون دعوت کرد – حدس می زد که احتمالا برای من از دعوت قبلی 180 سال یا چیزی در همین حدود گذشته – و ما – خدا می دونه که چرا – بازم دعوتشون رو قبول کردیم، سوار ماشین زمان شدیم و در چشم برهم زدنی به نرمی در عصر پارینه سنگی فرود اومدیم. بعد از ناهار – نگران نباشید، توی این خونه غذا به نسبت چیزای دیگه، یک مقوله ی پست مدرنیستی محسوب می شه، برای همین، غذا «آش» خوردیم و نه فیله ی ماموت زمستون قبل شکار شده – یار کشی کردیم و دو به دو رفتیم بیرون. البته دقیقا این اتفاقی بود که افتاد: من رفتم بیرون. مامانم با مامان این خانواده ی باستانی، پدرم با پدر باستانی و در نهایت برادرم با پسر باستانی مشغول به حشر و نشر و معاشرت شدن. مجبور بودم چند ساعتی خودم رو با چیزای بی ارزشی که در سطح خونه باهاشون برخورد می کردم مشغول کنم. بنظرم اومد که خیلی جالب میشه اگه لبه ی فرششون رو کمی بالا بزنم تا ببینم آشغالاشونو با جارو میزنن زیر فرش یا نه، اما از اونجایی که تقریبا مطمئن بودم بمحض بالا زدن فرش با سنگواره هایی از یکی از دوره های زمین شناسی، مثلا مزوزوئیک، مواجه می شم، بی خیال شدم. از خیر رفتن به داخل یکی از اتاقای پر اسباب و اثاثیه شون هم گذشتم چون دفعه ی آخری که رفته بودیم خونشون، از لا به لای اثاثیه ی اون اتاق یه مرد نمکی ازم ساعت پرسید. هر چند وقتی برگشتیم خونه و هول و تکون حاصل از اون ماجرا فروکش کرد، دستگیرم شد که جابجاییه یه سری از وسائل داخل اون اتاق که بطرز نامطمئنی روی هم چیده شده بودن، منو حسابی ترسونده بوده. تو همچو خونه ای امکان زیادی برای سرگرم شدن وجود نداره اگه که از هیجان حاصل از ترسیدن تا سر حد مرگ لذت نبری. و من همچین آدمی بودم: معتقد بودم هدف، وسیله رو توجیه نمی کنه.
من آدم صبوری بودم ولی مسلما تا یه حدودی. می خواستم کاسه ی صبرم رو، که در حال پر شدن بود، با آبکش عوض کنم که چشمم افتاد به کتابخونه ی قدیمی شون. درست از همینجا، اون کتاب وارد داستان ما میشه: خب، این واقعیت که 3 متر اونور تر تعداد نسبتا زیادی کتاب بود که از دیدن یه آدم جدید هیجان زده شده بودن و داشتن با تمام وجود فریاد می زدن که بیا منو بخون، بیا منو بخون، حال منو کمی بهتر کرد. با چهار قدم خودمو به کتاب خونه رسوندم و نگاهی به کتابا انداختم. کتابا، عناوین مختلفی داشتن : «طب گیاهی»، «مهندسی خوردگی و حفاظت از فلزات»، «پرسش و پاسخ هایی در باب شناخت معارف قرآنی»، «روزنوشت پیتر دراکر»، «نفت خام: از استخراج تا برج تقطیر»، «ثروتمندترین مرد بابل»، «سپکتاکرا: ورزشی نوظهور»، «سلوکیان: پیدایش، شکوفایی، اوج و انحطاط»، «محاسبه ی ضربه ی قوچ در لوله کشی فاضلاب شهری» ... و من هم نظر یکسانی درباره ی همه اونها: کتابخونه ی این خانواده واقعا یک سطل آشغال بزرگ بود. نمی تونستم که قبول کنم چند ساعت آینده رو محکوم به خوندن یکی از این کتابا هستم. واقعا نا امید شده بودم. با یک حس سرخوردگیه فزاینده، چندتا نگاه دیگه به سر تا پای کتابخونه انداختم تا در نهایت توجهم به یک کتاب با عنوانی خیلی معمولی جلب شد: گنج های معنوی ...
بقدری عنوان کتاب بی مایه و پیش پا افتاده بود که طی سه باری که کل کتابخونه رو با آرزوی پیدا کردن کتاب قابل خوندنی با چشمام بالا پایین کرده بودم، این کتاب رو دیده بودم و با بی توجهی ازش گذشته بودم. اما معلوم شد که اگه شانس فقط یکبار در خونه ی هر کسی رو می زنه، در عوض بدشانسی انقد با مشت به در می کوبه تا از روی عصبانیتم که شده در رو به روش باز کنی. در مورد من، فقط سه بار به در کوبیده شد. آستانه ی تحمل پایین این نتیجه های مصیبت بار رو هم در پی داره. قبل از اینکه در برای دفعه ی چهارمی هم کوبیده بشه، من و بدشانسی به اتفاق توی پذیرایی نشسته بودیم و با هم چایی می خوردیم...
کتاب، از هر زاویه ای که بهش نگاه می کردی، کتاب مزخرفی بنظر می رسید. بازش که می کردی بیشتر شبیه به یک کتاب دعا بود. از فاکتورهای ظاهری گرفته مثل جلد و عکس روی جلد و فونت عنوان کتاب تا فاکتورهای مهمتری مثل محتوی و درون مایه، همه و همه آشغال بودن. از اون دست کتابایی بود که حتی تو نمایشگاه کتاب امسال هم پیداش نمی کردی. کتاب رو برگردوندم تا نگاهی به پشتش بندازم و اون بقول معروف 10 ثانیه ی طلاییش – در مورد این کتاب احتمالا ده ثانیه ی زرد و یا حتی ده ثانیه ی قهوه ای! - رو بخونم تا ببینم داستان این ادعیه و زیارات درونش چیه اما دیگه انتظار همچین چیزی رو نداشتم ... قسمتی از پشت کتاب:
اگر قرض دارید
اگر دعای طول عمر می خواهید
اگر گرفتاری و مشکل دارید
اگر صلوات های پرفضیلت را می خواهید
اگر مظلمه بر گردن شماست
اگر می خواهید عزت پیدا کنید
اگر می خواهید عقلتان زیاد شود
اگر تقویت حافظه می خواهید
اگر خواص خوراکی ها را از ائمه می خواهید
                                                                     مرا مطالعه کنید

خب در واقع این از اون دست کتابایی بود که وقتی تو همچین شرایطی هیچ کار دیگه ای ازتون بر نمیاد، با مطالعه ی بخش های متنوع این کتاب می تونستین وقت بگذرونین و بعد از اینکه از اون مکان منحوس خلاص شدین، برای دوستانتون هم چیز بامزه ای برای تعریف کردن داشته باشید. کتاب رو – که دل و روده ش درومده بود و معلوم بود یکی حسابی ورقش زده – برداشتم و رفتم و برای خودم جای راحتی پیدا کردم و نگاهی به فهرست دیدنیه کتاب انداختم: برای هر چیزی که از خاطرتون میگذشت دعایی وجود داشت که از این نظر شبیه مفاتیح بود ولی تنوع موضوعات باعث می شد که این کتاب، مفاتیح رو با همه ی عظمتش کنار بزنه و خودی نشون بده. فهرست رو ورق زدم و الابختکی دستمو روی موضوعی گذاشتم:

دعایی به جهت دفع مورچه !
بخاطر بی صدا خندیدن، بدنم شروع به تکون خوردن کرد، جوری که اگه کسی منو از پشت میدید فکر می کرد دچار تشنج شدم. خب، حالا تنها کاری که باید می کردم این بود که یه شیر آب و یه لونه ی مورچه پیدا کنم*، چون در بخش توضیحات این دعا اومده بود که: «این دعا را بر آب بخواند، در خانه ی مورچه ریزد، از آنجا بروند». خب البته معلوم بود که اگر توی لونه ی مورچه آب بریزی نتیجه چی میشه. اما محض تفریح رفتم و کمی آب ریختم تو لیوان، دهنم رو با دهانه ی لیوان پوشوندم و دعا رو «بر آب» خوندم و آب رو ریختم تو لونه ی مورچه های بخت برگشته. همه چیز جوری پیش رفت که انگار دعایی خونده نشده بود الا اینکه هنوز چند تا مورچه به در و دیوار لونه شون چسبیده بودن. باید بازی رو ادامه می دادم، چون تازه داشت جالب می شد. مثلا خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم ای وای دعام مستجاب نشد، حتما نکته ای رو فراموش کردم. رجوع کردم به صفحات اول فهرست و چشمم به این دو عنوان افتاد:
دعای پیش از دعا کردن!
دعای پس از دعا کردن!

از مسئله ی تسلسل و دور باطل و اینا که بگذریم، بنظرم منطقی اومد که دعا هم برای خودش شرایطی داشته باشه. مثل ورزش کردن بود: اول باید با یه پیش دعا خودت رو گرم می کردی که وقتی داری دعا می کنی عضلاتی که درگیر دعا کردنه نگیره. در آخر هم باید با یه پس دعا خودت رو سرد می کردی. تصمیم گرفتم بازی رو با رعایت تمام قوانینش بازی کنم. پیش دعا رو خوندم، بعد دعا رو بر آب! توی لیوان خوندم و ریختم تو لونه ی مورچه ها و فیششش ... مورچه ها سوختن و خاکستر شدن. با دهن باز، همونجوری به صحنه ی جنایت ماتم برده بود. چند لحظه پیش درست در مقابل چشمان وحشتزده ی من، یه هلوکاست مورچه ایه تمام عیار به وقوع پیوسته بود. نسل کشیه فجیعی که باقیه مورچه ها تا قرن ها بعد راجع بهش روده درازی می کردن و واقعا هم حق داشتن. از حالا به بعد دیگه من در دنیای تاریک و نمور این مورچه ها، هیتلر بودم. من «مورچ سوم»، «انت شانزدهم» و «نمل بن دجّال»، این خونخواران بزرگ تاریخ مورچگان رو کنار زده بودم و برای خودم در صدر تاریخ قلع و قمع مورچه ها، جای گرم و نرم و راحتی دست و پا کرده بودم. استالین باید دو دفعه دیگه از مادر زاییده میشد تا به گرد پای من میرسید. به کتاب زل زدم: واقعا این کتاب با خودش چه فکری کرده بود؟! این دعا بود یا یه طلسم مرگبار؟؟ بیشتر از اینکه دعایی به حال من باشه، نفرین کشنده ای بود بر ضد مورچه های زبون بسته. کتاب، به حیوون دست آموزی می مونست که یهو وحشی شده بود. اما، قبل از اینکه بتونم بیشتر به ابعاد مختلف قضیه فکر کنم، متوجه این نکته شدم که «دعا» ی من برآورده شده بود! ناراحتی و عذاب وجدان، به آنی، جاشو به هیجان زایدالوصفی داده بود و من در اون لحظات، مسخ کتاب شده بودم. انگار جادوگری بودم که تازه از جادوگر بودن خودش با خبر شده و تازه یه سوپر چوبدستی هم پیدا کرده. شاید مثل هری پاتر. سوختن چندتا دونه مورچه ی احمق چه اهمیتی داشت وقتی که با چیزی که در اختیار داشتم می تونستم دنیا رو عوض کنم؟! با لبخند هری پاتر مآبانه ای بر لب، نگاهی به فهرست انداختم تا دعایی برای هرچه سریع تر ترک کردن اون خونه پیدا کنم. آب نطلبیده مراد بود و من در دنیای قدیم به مرادم رسیده بودم. دو دعا پیدا کردم تحت عنوان های «هفت هیکل» و «دعا به جهت بیرون رفتن از خانه». چقدر عجیب! چون ما هم هفت نفر بودیم: دو مادر، دو پدر، دو پسر (که از هر دو نفر یکی طرح جدید و یکی طرح قدیم بودن) و در آخر من، که از نادیده گرفتنم می شد اینطور برداشت کرد که بچه ی همسایه ی بغلی بودم. در شرح دعای هفت هیکل اومده بود که: «هر کس آن را بخواند خداوند تبارک و تعالی دشمنان او را مغلوب نماید». خب، این دو دعا راست کار من بود. اول پیش دعا رو خوندم و بعد نگاهی به دعای هفت هیکل انداختم: دعا شامل دعای هیکل اول، دعای هیکل دوم و ... تا دعای هیکل هفتم می شد. لحظه ی سختی برای تصمیم گیری بود. خدایا، پدر و مادر و برادر و خودم کدوم یکی از این هیکلا بودیم؟ هیکلا تصادفی چیده شده بود یا اینکه ترتیب خاصی داشت؟ و اگه ترتیب خاصی داشت، ترتیب به چه صورتی بود؟ اگه بی احتیاطی می کردمو همینجوری شانسی سه تا هیکل رو انتخاب می کردمو دعاشو می خوندم، با توجه به حادثه ی مرگبار مورچه ها، شاید یهو برادرم از وسط نصف می شد. شایدم پدر و مادرم از هم جدا می شدن یا بدتر از اون: تبدیل به ناپدری و نامادری میشدن. واقعا گیج شده بودم. سعی کردم از مغزم استفاده کنم ولی خب، هر کاری برای دفعه ی اول مسلما سخته. همینجوری حیرون مونده بودم که ... خودشه! حیرون! بنظرم اومد که توی فهرست چشمم به این کلمه خورده بود. با عجله رفتم سراغ فهرست کتاب و دنبال دعای مخصوصش گشتم تا به این دعا رسیدم:
دعا اگر راجع به مطلبی حیران بودی
دعا رو خوندم و بلافاصله از ذهنم گذشت که: «مهمون حبیب خداس». معلوم بود که اگه خدا بخواد، سر از کار ترتیب تقدم هیکلای دعای هفت هیکل در آوردن اصلا کاری نداره. مثل آب خوردن دستم اومد که چهارتا هیکل اول باید مربوط به ما باشه، چون ما که مهمون بودیم به سه نفر اعضای صاحب خونه تقّدم داشتیم. پس سه دعای مربوط به سه هیکل آخر رو خوندم ولی اتفاقی نیوفتاد. دودل شدم و با خودم گفتم شاید تو باور کردن این قضیه یکم زیاده روی کردم. اما شایدم این یکجور دعای پیشگیری بود. احتمالا اون سه نفر دیگه قفل شده بودن و نمی تونستن صدمه ای به من بزنن. خب، دیگه حالا واقعا وقتش بود که ببینم این کتاب چند مرده حلّّاجه. دعای «بیرون رفتن از خونه» تکلیف این قضیه رو روشن میکرد. پس دعای «بیرون رفتن از خانه» رو هم خوندم و ... بنگ! برادرم از نقطه ای نا معلوم درست وسط اتاق نازل شد و سه کلمه ی آسمانی گفت: بپوش داریم میریم. کتاب رو زیر لباسم قایم کردمو بهمراه پدر و مادر و برادرم سوار ماشین زمان شدیم و به آینده برگشتیم. آینده، البته، فقط یک ربع ساعت و به اندازه ی هشت، نه تا محل با خونه ی اونا فاصله داشت، اما وجود اون کتاب زیر لباس من، ثابت می کرد که اونا آدمایی متعلق به گذشته ای دور هستن. قبل از ادامه ی داستان باید کمی به عقب تر برگردیم تا من چند مسئله رو توضیح بدم:
اول اینکه من کنکوری داده بودم که جوابش قرار بود ظرف یکی دو هفته ی آینده بیاد. همزمان، دفترچه ی اعزام به خدمتم رو هم برای نظام وظیفه فرستاده بودم – البته چون نظام وظیفه ای ها شوخی سرشون نمیشه، دفترچه رو پر کردم و بعد فرستادم. خلاصه حسابی سرم با مسائل روزمره ی زندگی گرم بود، تا اینکه اون روز – اون روز نفرین شده – ما دعوت دوست برادرم رو قبول کردیم و رفتیم خونشون. من و کتاب، در اونجا با هم آشنا شدیم و بعد از دیدن کرامات عظیم اون کتاب، مریدش شدم و با صلاحدید خودم، کتاب رو آوردم خونه ی خودمون – عین مولانا که مرید شمس شد و سر خود طرفو با خودش برد خونشون - با خودم در کشمکش بودم که آیا درسته از اون کتاب برای مقاصد شخصیم استفاده کنم؟ (آیا مولانا هم از شمس برای مقاصد شخصی استفاده می کرد؟! و اگر جواب مثبته، چه جور استفاده ای؟!! ) آیا کمک به محرومین و مستمندان در اولویت نبود؟ خانواده های بی سرپرست، بچه های یتیم، آوارگان فلسطینی،شیعیان یمن، نوار غّزه... نه صبر کن! این دو سه تای آخری اگر هم قرار باشه دعایی براشون خونده بشه، همون دعای هفت هیکل براشون خوبه، شاید که اینجوری قفل بشن و دست از سر ما بردارن، چون همیشه حداقل یه کشوری پیدا میشه که ما مردم اونجارو از مردم خودمون بیشتر دوست داشته باشیم. در هر صورت، اینو می دونستم که «دیگر خواهی»، از مسیر «خودخواهی» میگذره. پس باید اول میل و عطش خودم رو می خوابوندم، کارای معّلقم رو راست و ریست می کردم و زندگی رو کمی برای خودم خوشایند تر می کردم، بعد سر فرصت و از سر شکم سیری، نیم نگاهی هم به مشکلات بقیه مینداختم. کارای خودم چیا بود؟ طبیعتا دانشگاه اولین مسئله بود، پس باید فکری به حال قبولیم می کردم. کنکور رو خوب داده بودم اما چون ده، پونزده نفر بیشتر نمی خواستن، با یه تست کمتر یا بیشتر، ممکن بود قبول نشی یا رتبه ت تک رقمی بشه. چاره چی بود، باید دست بکار می شدم و دعای مناسبی رو برای این منظور پیدا می کردم...


ادامه دارد








+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 0:46  توسط   | 

خدمت: خاطرات و مخاطرات



 
     قبل از هر چیز باید بگم که داستان سربازیه من، دوستام رو به دو دسته تقسیم کرد: دسته ی اول
اونایی که نمی دونستن – و یا هنوز هم نمی دونن که من رفتم سربازی – و دسته ی دوم، اونایی که
میدونن. اگر از دوستان دسته ی دوم هستین و حتی جزئیات بیشتری رو مثل «من از آبان سال
89 دوره ی آموزشیه سربازیم تو مرکز آموزش ولیعصر تبریز نیروی انتظامی شروع شد» می دونین، و
دونستن این دست اطلاعات سوخته باعث شده که احساس بهتری نسبت مسئله ی دوستیه بینمون
پیدا کنین، خب خوش بحالتون. اما اگر جزو دوستان دسته ی اول هستین (منظورم تا قبل از خوندن این
نوشته س وگرنه بعد از خوندنش دیگه همتون ماجرا رو می دونین و تشخیص دوست نما های دسته ی
اول و دوستای دسته ی دوم از هم دیگه اونقدرام آسون نیست) احتمالا نارضایتیه من نصیبتون میشه و
– باور کنین – که این اصلا خوب نیست. اما از اونجایی که رقت قلب من حد و مرزی نمیشناسه و
مهربونیم اندازه ای نداره – و این موضوع رو حتی ترکهای تبریزم می دونن – بخشی از نوشته های دو
ماه اقامتم در تبریز به عنوان سرباز تحت آموزش – که دیروز بصورت اتفاقی لابلای وسائل اتاقم پیدا
کردم – رو براتون اینجا میذارم. توضیح اینکه این نوشته ها در زمان نگارش کاملا بی هدف نوشته شدن
و زمان های نگارش، در اینجا یعنی وقت های کاملا محدودی که هیچ کار بهتری برای انجام دادن
نداشتیم و چون – تقریبا – هر کار دیگه ای بغیر از استراحت کردن (اونهم صرفا با وضعیت کامل یعنی
لباس نظامی بهمراه پوتین) ممنوع یا مشکوک محسوب می شد، نوشته هامونو با همدیگه عوض
میکردیم که متاسفانه یا خوشبختانه من اینجا از آوردن نوشته های بقیه ی همخدمتی هام صرفنظر
می کنم اونم به این دلیل قانع کننده که مطمئنا هیچکدوم از شماها دوست ندارین نوشته های رقت
انگیزی با موضوعات از شدت تکرار، نخ نما شده و با محتوای مهوع و حال بهمزنی نظیر آرزوی موفقیت
های روزهای بعد از خدمت و تسلای غم غربت و تشریک مساعی و اظهار نظرات فاضل مآبانه در باب
پی بردن به خوبی های خدمت، بعد از پشت سر گذاشتن سختی های دو هفته ی اول خدمت و غیره
و غیره، قاطیه نوشته ی من بخونین، چون نوشته هایی از اون دست، ایده های – ظاهرا - ادبیه بی
سر و صحاب عامه پسندی هستن که بدون اینکه – تا آخر عمرمون – به کسی که برای اولین بار اونارو
از ذهنش بیرون کشید و روی کاغذ یا توی اس ام اس آورد، پی ببریم، مصرفشون می کنیم و خجالتی
هم از بابت مرگ خلاقیتمون نمی کشیم. بی خلاقیتی، متاسفانه درد نداره ولی اگر اون عقل کلی که
شش روز، بی وقفه و با شعفی کودکانه مشغول گل بازی بود، به اندازه ی یه آپاندیسیت یا بواسیر یا
حتی یه زانو درد ساده، حواسش رو متوجه اهمیت مقوله ی خلاقیت می کرد و دردی رو هم به این
موضوع  اختصاص می داد، حاضرم قسم بخورم که درد فقدان خلاقیت از درد زایمان هم بیشتر بود. اما
دردی براش وجود نداره و البته دنیا ککش هم از این موضوع نمی گزه. با دنیا کاری ندارم اما در حد
خودم سعی می کنم این ضایعه رو تکثیر نکنم، برای همینم می رسیم به اینجا که محکوم هستین به
خوندن نوشته های من در حین خدمت دوره ی آموزشیم در بلاد ترک های باکلاس، ترک هایی که تو
شهر خودشون فارس هارو آدم حساب نمی کردن، فارسی صحبت کردن معدودی از همشهریهای هم
خدمتشون رو خیانت بزرگی به ارض موعود و ترکستان – آرمانشهرشون (که ظاهرا باید جایی بالای
ابرها باشه) قلمداد می کردن و از هیچ فرصتی برای سخت تر کردن اوضاع سخت و قبلا تجربه نشده ی
سربازی رویگردون نبودن. با مد نظر قرار دادن این چند نکته ی آخر، باید متوجه باشید که نوشته های
زیر، در شرایط تحت کنترل، ایده آل و آزمایشگاهی با دمای 25 درجه ی سانتیگراد نوشته نشدن، بلکه
میوه هایی هستند گلخونه ای، که خارج از فصل خودشون تولید شدن؛ بیشتر از اونکه خنده ای از سر
خوشی بوده باشن، شکلکی هستن در جواب نامرادیه روزگار. روزگاری که رتبه ی 5 کنکور رو ازت می
گیره و بهت شایستگیه خدمت به وطن رو هدیه میده! و حالا خودتون می تونین از روی اون شکلکی که
قراره درچند خط آینده دربیارم، میزان استقبال من از هدیه ی روزگار رو حدس بزنین:
(نوشته ها بدون هیچ اضافه و کمی و با تاریخ دقیق آورده شدن – شروع دوره: 1 آبان)
 
19/9/89
گزارش آشغالیه امروز:
(وضعیت جسمی- روحی: گرسنه- عصبانی)
 
 
امروز یک چهارشنبه ی آشغالی از دوره ی آشغالیه آموزشیه آشغال دونیه ولیعصر تبریزه. برای همینم
امروز صبح یه صبحونه ی آشغالی بهمون دادن - که ندادن:
تختای آشغالیمون رو یه آنکادر آشغالی (یا آنکارد یا هر اصطلاح مزخرف دیگه ای که معمولا اینجور جاها
بهش میگن) کردیم و بعد رفتیم که صبحونه ی آشغالیمون رو بخوریم اما سه تا آشغال کله به اسامیه
آشغال، آشغال و عوضی که مسئول تقسیم کردن آشغالا بودن – چی؟؟ نمیشه ؟! خب فکر کنین که
ترتیب اسامی اینطوری بوده: محسن، محسن و مهدی - که برای راحتیه کار می تونیم از این به بعد
آشغالای عوضی صداشون کنیم، بازیه آشغالیشون رو بدون ما شروع کرده بودن و حالا هم داشتن
ترتیب آخرین تیکه های آشغال رو می دادن. سه تا سرباز گرسنه که 5 صبح بیدار شدن و باید تا ظهر
رژه برن و سر آشغال ترین کلاسای ممکن بشینن، چیزیه که باید حتما تو حساب کتابای آشغالیت
منظورشون کنی، اما وقتی رسیدیم با سطل آشغالای خالی روبرو شدیم که برّ و بر بهمون زل زده
بودن. آشغال چاییا بهمون پوزخند زدن؛ اعصابمون خورد و خاک شیر شد، از اون آشغال دونی زدیم
بیرون اومدیم تو هوای آشغالیه صبح لعنتی لیوانامونو پر از آب کردیم و ویفر و آب – بله دوست من، ویفر
و آب! – خوردیم که بسنده کردن به بلند گفتن عبارت «آشغال ترین صبحونه ای که به عمرم خوردم»،
نهایت سخاوت من رو نسبت به صبحونه ی امروزمون می رسونه. این پادگان فقط یه سطل آشغال
بزرگه و من میمیرم از خنده اگه بر حسب اتفاق بفهمم که پادشاه آشغالا فکر کرده که ظرف دو ماه، می
تونه از این آشغالدونی، یه آشغالکده ی نصفه و نیمه دربیاره...
این گزارش آشغالی همینجا تموم میشه.
 
19/8/89
الهام امروز:
(وضعیت جسمی- روحی: سیر- خسته و متعجب)
 
تا وقتی تهران بودم، ترک ترین آدمایی که دیده بودم، اونایی بودن که با تقلید – معمولا - ناشیانه ی
لهجه ی ترکی، جوک ترکی تعریف می کردن، یا فوق فوقش دیگه، یا از طرف پدری یا مادری، اصل و
نسب ترکی داشتن. اما، اینجا، تازه فهمیدم «ترک» که می گن یعنی چی. اینجا همه از پدر و مادر
ترکن. اینجا، همه ترک «طباطبائین» !
 
 
3/9/89
بوطیقای خدمت:
(وضعیت جسمی- روحی: سرریز- لبریز)
 
 چشمه ها که میگیره، دل ماهام میگیره، چون اینجا، برای بقا، هیچ چیزی از دستشوییه صبح
حیاتی تر نیست.
 
4/9/89
رویداد امروز:
(وضعیت جسمی- روحی: خالی- عالی)
 
تقریبا می شه گفت که فرمانده های ارشد با درایت مثال زدنیشون، تاکتیکی رو عملیاتی کردن که در  
نهایت منجر شد به بهبود نسبیه وضعیت چشمه ها. این وسط، نقش ماشین ان کش – یا همون
ماشین ویژه ی حمل ان (البته این چیزیه که ما بین خودمون صداش می زنیم و فکر هم نمی کنم که
راننده ش با شنیدن این اسم ابتکاری، تشکری از ما بکنه) – انکار نشدنی بود. بدون اون، فرمانده ها
مجبور می شدن که آستیناشونو بالا بزنن و برن به جنگ ضایعات انسانی. بهرحال، فکر می کنم تا چند
روز آینده، موقتا، دغدغه های فکریه مهمتر از چاه مستراح داشته باشیم.
 
5/9/89
گزارش شخصیه میان دوره ای – برآورد کلی از پادگان آموزشی و سایر موارد:
(وضعیت جسمی- روحی: مریض- بی خیال)
 
اینجا، روزا زود شروع میشه. انقدر زود، که گاهی وقتا طول روزمون میشه بیست و شیش، هفت
ساعت. با این حال، برای هر کاری وقت کم میاریم. همش در حال دویدنیم، جوری که اگه کسی بصورت
اتفاقی، نوار ویدئوییشو ببینه، فکر می کنه که اونجا جای خیلی مهمیه که ما، آدمای مهم جدّیه یکجور
لباس پوشیده، اگه یه لحظه سرجامون وایسیم، اتفاق خیلی بدی میوفته و شیب پیشرفت مملکت،
منفی میشه.
بین هضم شدن صبحونه تا رژه ی بعدش، فقط به اندازه ی یه جارو زدن حیاط یا طی کشیدن
آسایشگاه و تمییز کردن مستراح و گندکاری های بچه ها فرصت هست، که باید بگم بر خلاف تصورتون،
تمییز کردن کثافتا، اونقدرا هم به هضم صبحونه کمکی نمی کنه.
رژه ی عمومیه شنبه و سه شنبه صبح، حرکت دسته جمعیه باشکوهیه که نماد و سمبل خیلی چیزا
می تونه باشه، به شرطی که یه دلستر لیمویی تو دستت باشه و از پنجره ی آسایشگاه طبقه ی دوم
یواشکی مشغول تماشا کردن جون کندن همخدمتی هات باشی، و خسته کننده و احمقانه س، اگر
که جای تو و دوستات و همینطور دلستر لیموییه تو دستت و اسلحه ی تو دست اونا، با هم عوض
بشه.
غذا، خب البته مثل سایر چیزا، تعریفی نداره. به غیر از سیب زمینی و تخم مرغ – که بیشتر مواد اولیه
ی غذایی محسوب می شن تا خود غذا – باقیه غذا ها، با ما به ازای واقعیشون، دنیایی فاصله دارن:
 
افسانه ی غذای پادگان
سالها پیش، مقداری برنج توی یکی از انبارای خارج از شهر بوده و یه لامپ فسقلیه قرمز رنگ 20 وات
هم، مسئولیت خطیر دور نگه داشتن تاریکی از برنجای انبارو به عهده داشته. این لامپ قرمز، انقدر
روشن می مونه تا برنجا یکی دو درجه رنگشون تغییر بکنه و یه جورایی ته رنگ قرمز بگیرن. بعد، وقتی
زمان اقامت برنجای رنگ برگشته توی اون انبار، به سر رسید، برنجا یه مدت دربدر شدن و دست آخر،
نپرس که چطور، سر از اینجا درآوردن. از این برنجا برای وعده ی غذایی به اسم «استانبولی» استفاده
می شه. به خاطر ته رنگ قرمزشون، از هر جور افزودنی غیر ضروریه قرمز رنگی، مثلا گوجه یا رب گوجه
فرنگی، بی نیازن. ما، سربازانِ – خسته و گرسنه ی - اسلام، برای استانبولی قامت می بندیم و از
سر اخلاص، برای خوردنش نیت می کنیم، و بجاش، برنج خشک و خالی با ته رنگ قرمز می خوریم.
حالا، داستان قورمه سبزی از استانبولی هم غم انگیزتره:
من از بین ده ها فرضیه ی محتمل، 2 تا فرضیه ی منطقی تر رو انتخاب کردم؛ اول باید اینو بگم که دوره
ی داستان سرایی درباره ی رابطه ی زدن چمن فضای سبز پادگان و قورمه سبزی وعده ی ناهار
فرداش، دیگه به سر اومده. فرضیه ی اول از این قراره:
قورمه سبزی رو بعد از پخت، کاملا با وایتکس می شورن. چرا ؟ چون همونطور که حتما می دونین،
رنگ قرمز لوبیا و رنگ سبز سبزیه قورمه، توی بحثای مربوط به رنگ شناسی، رنگهای مکمل محسوب
می شن. تضاد و تحرک این دو تا رنگ، اونم توی همچین غذای نوستالژیکی، یکی از همون چیزاییه که
سیستم پادگانی نهایت سعیشو می کنه تا بین اون و سربازا تا اونجایی که میشه فاصله بندازه.
وایتکس با رنگ قرمز لوبیا و رنگ سبز سبزیه قورمه، کاری می کنه که آدم اگه سه روز و سه شب هم
تو نخ این قورمه سبزی بره، احساس می کنه که چشماش دچار ضایعه ی کور رنگی شده.
فرضیه ی دوم، از این قراره که دیگ خورشت رو دست نخورده، مستقیما می برن به ستاد فرماندهی و
صاف می ذارن جلوی سرهنگ. قورمه سبزیا با دیدن سرهنگ از ترس زهره ترک می شن و حسابی
رنگشون می پره و تا بخوان به حال عادی برگردن رسیدن به ته روده بزرگه ی سربازا.
هفته ای یه شب هم باهامون شوخی می کنن و یه معجون عجیب و غریب میذارن جلومون و می گن
بچه ها اینا کوفته تبریزیه. بچه ها هم از فشار خنده روی زمین غلت می زنن، برای اینکه اون معجون،
نه کوفته س و نه تبریزیه. بیشتر یه جور «کوفتِ پادگانیه». خوشبختانه چون اکثر بچه ها قبلا استانبولی
و قورمه سبزی و کوفته تبریزی خوردن، تو شناساییه غذاهایی از این دست، مشکل خاصی ندارن.
مشکل واقعی در رابطه با غذا، «مورد عجیب برنج باتنه» که جمعه ها سرو میشه. «سرو می شه»
البته از اون دست اصطلاحاتیه که اینجا تغییر کاربری میده، بومی میشه و در جریان فرهنگ و آداب و
سنن کهن پادگانی، معنیه تازه ای پیدا می کنه. وقتی می گیم چیزی در حال سرو شدنه یعنی چیزی
که ارزش غذایی داره همین الان به طرفمون پرت شده و اگه زودتر سرمون رو ندزدیم، چیز سرو شده،
ارزش غذاییشو از دست می ده و ارزش قضایی پیدا می کنه. بهرحال، تن ماهی، چیزیه که بخاطر نوع
بسته بندیش، قابلیت سرو شدن رو تا حد قابل قبولی داره. هر تن ماهی متعلق به دو نفره. دلیلش
واضحه: با اینکار، روحیه ی همکاری و از خودگذشتگی رو بین سربازا رواج می دن. ترک ها البته
مشکلی با از خودگذشتگی ندارن. تاریخ قبلا به ما این رو نشون داده. چیزی که اونا ازش سر در نمیارن
از تن گذشتگیه. این موضوع، اونارو گیج می کنه، بداخلاق و خشن می شن و می شاشن تو رفاقتا.
می گن برای چی باید نفر بغل دستیمون بیشتر روغن تن ماهی رو بریزه روی برنج خودش در حالی که
من هفته ی پیش نرفتم مرخصی ؟ همونطور که متوجه شدین سربازای ترک خیلی در بند منطق و
استدلال نیستن و کلا از اینجور سوسول بازیا هم خیلی خوششون نمیاد. جای مقدمه چینی و تلف
کردن وقت با کلمات قشنگ و دهن پر کن، با 3،4 تا کلمه ی زمخت و تراش نخورده، درجا به جان کلام
میزنن: «پس تن ماهیه من چی شد ؟!» اونا با تلّقیه زیبایی شناسانه سالها فاصله دارن اما خب در
عوض هیچوقت گرسنه نمی مونن.
اما، از اصل ماجرا دور نشیم. ممکنه این سوال براتون پیش بیاد که آیا غذای بدتری هم وجود داره ؟
غذایی که سر نخوردنش دعوا باشه و سربازا، که خیلی هاشون قبل از اومدن به خدمت آدمای نرمالی
با معده هایی سالم و با گنجایش محدود بودن و بعد از اومدن به خدمت ظرف مدت فقط چند روز، تبدیل
به هیولاهای سیری ناپذیری شدن که معده هاشون بیشتر شبیه به کیسه ی جارو برقی می مونه،
ترجیح بدن که غذا نخورده شب رو به صبح برسونن؟! باید بگم که بله، همچین غذایی هم جزو رژیم
غذاییه پادگان هست و اون چیزی نیست جز ماکارونی. البته در کمال فروتنی باید بگم که در حال حاضر
به احترام من این غذا رو با عنوان کامل تر «ماکارونیه مرخصی» می شناسن. البته میشه به شکل
«ماکارونی– مرخصی» هم ازش استفاده کرد. مانعی برای این موضوع نمی بینم. من دلایل خاص
خودمو برای این نامگذاری داشتم اما اصلی ترین دلیل اینه که زمان های بخصوصی می رسن که کل
گردان رو روونه ی خونه هاشون می کنن. مثل دو یا سه روز تعطیلی پشت سر هم. در این حالت
بهترین اتفاق برای پادگان در راستای جلوگیری کردن از هزینه تراشی های بیشتر اینه که تعطیل بشه و
جیره ی غذاییه اون چند روز به حداقل برسه. اما همیشه ی خدا هم یه چند نفر آدم مریض پیدا می
شن که کاری به مشکلات مالیه نکبتیه پادگان ندارن. اونا می خوان این چندروز رو هم تو پادگان بمونن.
پادگان فورا نسبت به حضور این مهمون های ناخونده مثل سیستم دفاعیه بدن در برابر ورود باکتری
واکنش نشون میده و ماکارونیه مرخصی، نقش گلوبولای سفید رو در خط مقدم جبهه ی حفظ و
حراست از منافع پادگان در مقابل سربازای مسئله دار بازی می کنه. شب قبل از مرخصی، ماکارونی
میدن و نصفه شب بهداری اعلام می کنه که بعلت پر شدن ظرفیت اتاق بهداری از سربازای مسموم
شده تا اطلاع ثانی از پذیرفتن حتی یه ماکارونی خورده ی دیگه معذوره. صبح، همه برای خروج از
پادگان حاضرن از روی جنازه ی همدیگه هم رد بشن. ماکارونی مرخصی، سخت ترین چالش پیش رو
مونه و با این حال باز هم باید بغیر از ماکارونی، با یه سری استانبولی و قورمه سبزی قلابی دست و
پنجه نرم کنیم!
 
10/9/89
رویداد امروز:
(وضعیت جسمی- روحی: نرمال- ...)


امروز، چیزی روی نداد…

 
15/9/89
نقطه ی عطف امروز:
(وضعیت جسمی- روحی: مسموم - شنگول)
 
سامان ازم خواسته با این حالم یه چرتی براش بنویسم (مسمومیت شدید). من وقتی حالم خوبه هم
چیز درستی نمی نویسم دیگه وای به روزی که – مثلا مثل امروز – حالم بد هم باشه.
ولی می خوام امروز توی زندگی نوشتاری من، نقطه ی عطفی باشه: می خوام دیگه حتی با حال بد
هم چرت و پرت به خورد این و اون ندم. می خوام تعهد رو ضمیمه ی تخصصم کنم تا همه ازم راضی
باشن. می خوام آدم باحالی باشم که چیزای باحالی می نویسه، نه یه آدم مریض، که از سر بی
انگیزگی و از سر دست، یه چرتی سر هم می کنه و می نویسه. با چرت نوشتن، انگار که دارم به
شعور دیگران توهین می کنم. مثلا اگه همین الان یکی دفتر سامان رو از اول شروع کنه به خوندن، فکر
می کنه که من این پسر رو احمق فرض کردم که با همچین خزعبلاتی دفترشو پر کردم. دفترش تا
اینجا، مثل یه گونیه پر از کوده. از اینجا به بعد، یعنی از این نوشته به بعد، این دفتر، مثل ویترین یه طلا
فروشی میشه.
 
21/9/89
گزارش آخر:
(وضعیت جسمی- روحی: خوب- خوب)
 
این گزارش شاید آخرین گزارش از این دوره ی آموزشی باشه، برای همینم یه مقداری برای تغییر
کاربری دادن، دیره. ترجیح میدم همون بساط کود فروشیم رو پهن کنم چون بهرحال مشتری هایی مثل
شما دارم!
برای آخرین بار رفتیم میدون تیر و آخرین تیرامونم انداختیم. اسلحه های واقعا مزخرفی بودن، اونقدر که
اگر مثلا باهاش در حین ماموریت، پای راست یه متهم در حال فرار رو – که داره متمایل به سمت راست
خیابون می دوه – نشونه بگیریم، اگه قرار باشه خدای نکرده تیری از این اسلحه شلیک بشه، محل
فرود تیر، به احتمال زیاد، مغز یه دختر بچه ی دبستانیه که نشسته ترک موتور پدرش و از سمت چپ
خیابون داره حرکت می کنه.
... سیبل بغل دستیامونو سوراخ سوراخ کردیم و برگشتیم. میدون تیر هم مجبوره که از این به بعد،
بدون ما سر کنه. ما هم مجبوریم که از این به بعد بدون گروهبان لطفی سر کنیم. چرا ؟ چون به
صلاحدید مقامات بلند پایه، قرار شده که سر گروهبان لطفی رو منتقل کنن به جایی که ظاهرا اسمش
هادی شهره ولی بین نظامیا به یه جای صعب المعیشه اطلاق میشه. اینکه چرا گروهبان لطفی
دوست داره به یه جایی بره که حتی تلفظ اسمشم سخته، چه برسه به کیفیت خدمت در اونجا –
چیزیه که هیچکدوم از ماها ازش سر در نمیاریم و بررسی این موضوع، به عهده ی روانکاوا و
روانپزشکای خبرس، که پر واضحه، بررسیه پیچیدگیهای ذهنیه گروهبان لطفی، آخرین مقوله ی دنیاس
که شاید این روانکاوا دوست داشته باشن براش وقت بذارن – که نمی ذارن.
از پیچیدگی های ذهنیه گروهبان لطفی و تنها شدن میدون تیر و اینا که بگذریم، می رسیم به موضوع
داغ برگشتنمون به تهران. هممون دوست داریم اینجوری فکر کنیم که سه شنبه 12 ظهر، از اینجا زدیم
بیرون، اما فرماندهی محترم، که تصمیماتش رو مستقل از مسائل پیش پا افتاده و نکبت باری مثل
خوش اومدن ها یا خوش نیومدن های ما میگیره، نظر دیگه ای داره. فرمانده بشدت امیدواره که روز
عاشورا، سینه هامونو همینجا بزنیم، اشکامونو همینجا بریزیم و قیمه ی امام حسین رو هم همینجا
بخوریم. با شناختی که از بچه ها دارم، تنها گیرشون روی مورد سومه. مورد سوم یعنی خورشت
قیمه. چیزی که اینجا، تحت عنوان مفرح خوشت قیمه ازش یاد می کنن، در واقع، در بهترین حالت،
کاریکاتور خورشت قیمه س، با این فرق که آدم از خوردنش اصلا و ابدا به خنده نمیوفته. حالا، فکر کن
بچه هایی که بیست و چند ساله که دارن قیمه ی امام حسین رو با اون شرح و تفصیلات و کیفیت می
خورن، حاضر بشن که اینجا بمونن و آب و لپه ی مصوب سازمانی رو بجای قیمه ی امام حسین بخورن.
حالا، البته منظور این نیست که اصلی ترین دغدغه های بچه ها در ایام عزاداری اباعبدالله، مسائل
شکمیه، اما خب، بهرحال، قیمه هم مهمه...
 
29/9/89
... و بالاخره پایان خوشی برای دوره ی آموزشی:
(وضعیت جسمی- روحی: عالی، خالی)
 
احتمالا هم من و هم شما خیلی خوشحال تر می شدیم – در ادامه درستیه حرف من اثبات میشه -
اگر که نوشته ی قبلی، چند صفحه ی آخر دفتر رو سفت می چسبید و جای مهمش رو به عنوان آخرین
نوشته به گزارش بعدی نمی داد، اما میشد حدس زد که نوشته ای که با عبارت پیش پا افتاده ی
«قیمه هم مهمه» تموم میشه، شانس زیادی برای آخرین گزارش بودن نداره. مردم دوست دارن وقتی
از خوندن چیزی دست می کشن که به آخر رسیده، چیز بخصوص و ویژه ای رو در لحظه برای تعریف
کردن داشته باشن. مرگ، ازدواج، تجاوز به عنف، خیانت و ... چیزاییه که مردم دوست دارن. مطمئنا
خیلی از دوستی ها بخاطر پایان تکون دهنده ی یه کتاب شروع شده. پس پایانی که یه تکونی به
یکنواختیه روند یه نوشته بده گاها لازمه و من کی هستم که با این الزام بخوام مخالفت کنم؟!
دیشب، شب عاشورای حسینی بود. پادگان تقریبا – به لطف ماکارونیه مرخصی – خالی بود و بجز چند
نفری که مامور نگهبانی دادن از نقاط استراتژیک پادگان، مثل آب خوری، بوفه و همینطور سرویس
بهداشتی بودن، سرباز مفلوک دیگه ای تو پادگان به چشم نمی خورد. عاشورا – ظاهرا – برای مردم
ما مهمه، برای همینم عده ای از مردم این موضوع رو با صدای بلند و با استفاده ی عجیب و ابتکار
آمیزی از اسباب و لوازم موسیقایی، به عده ی دیگه ای از مردم که اتفاقا با هم تو یه جبهه ن و زیر – و
برای - یه پرچم دارن سینه میزنن، اعلام می کنن. معمولا این اعلام حضور، تا پاسی از شب طول
میکشه. در تبریز، شهادت امام حسین رو از شب اول بصورت کاملا جدی – و البته با سر و صدای زیادی
– پیگیری می کنن. حالا حساب کنین که شب عاشورا اندازه ی این پیگیری چند دسیبل می تونه
باشه. شب عاشورا از راه رسید، آه و ناله و شیون و فغان و طبل و سنج و شیپور سر به فلک کشید و
مداحان اهل بیت برای مظلومیت حسین و اهل بیتش، مرثیه سرایی ها کردن و شعر ها خوندن و شور
ها به پا شد و حجم بزرگی از این قائله ی عظیم از طرف خیابون به دیوار پادگان رسید. سیل مردم
عزادار، جوشید و خروشید و درست در طرف دیگه ی دیوار، سرباز هجده ساله ی دور مانده از خانواده
ای رو برانگیخت و هیجانی که تا قبل از این تجربه ش نکرده بود، چراغ روشنی شد پیش پای سرباز
خسته از اینهمه تنهایی و دوری و نگهبانی و در برابر وسوسه ی دعوت مردم اون طرف دیوار به انجام
کاری ویژه، فراموش نشدنی و درخور این شب، تاب نیاورد؛ خشاب رو درآورد، سه تا فشنگ مشقی رو
– در حالی که دستاش از شدت ترس و هیجان میلرزید – از خشاب بیرون کشید (و البته هنوز 27 تا
گلوله ی کوچولو و مامانی براش باقی مونده بود)، خشاب رو جا زد، اسلحه رو از ضامن خارج کرد و –
اطمینان داریم که – برگه ی ناظم آتش رو روی وضعیت رگبار قرار داد، گلنگدن رو کشیدن و لوله ی
اسلحه رو زیر گلوش گذاشت و ( خدا می دونه که چند بار از کشیدن ماشه پشیمون شد و دوباره
تصمیم به انجامش گرفت) و ......... بنگ. دو تیر – بله، مشخصا دو تیر، و این دقیقا همون دلیلیه که به
ما میگه اسلحه حتما روی وضعیت رگبار بوده – شلیک شد و سرباز بدبختی که بلحاظ رده بندیه سنی
حتی نمیشد با اطمینان بهش گفت جوون، دراز به دراز روی زمین افتاد و برخلاف تصورتون 2 تا تیر
کلاشینکف براحتی خواسته ی سرباز نوجوون رو برآورده کرد – و اگر فکر کردین که ممکنه خدا بهش
رحم کرده باشه، سخت در اشتباهین. سرباز جابجا مرده بود. بعدا، معلوم شد که سرباز، پدر هم
نداشته و احتمالا حالا دیگه مادرش خیلی خوشحال بنظر نمی رسید. همون شب، زمین پادگان با
دقت و جدیت قابل تقدیری شسته شد تا فردا صبحش که سربازای دیگه – یعنی ما - می خواستن روی
همون نقطه از زمین بایستن و از بوفه چیزی بخرن و بخورن، چندششون نشه. این ماجرا رو دارم
زمانی می نویسم که دو روز از این واقعه ی تراژیک گذشته و بنظرم اومد بد نیست که شما رو با این
خاطره ی دراماتیکم از آخرین روزهای دوره آموزشی چند لحظه ای تنها بذارم.   
 
تبریز – 29 آبان 89
   
 
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 21:8  توسط   | 

خدمت از ماست ! (که بر ماست)

 

دختری که تو این تاکسی کنار دست من نشسته، سر صبح و با شکم خالی داره پشت سر هم برای

این و اون اس ام اس می فرسته. ممکنه بپرسید از کجا می دونم که شکمش پر نیست ؟ چون،

مشخصا، اس ام اس فرستادن از سر شکم سیری، با سرعتی کمتر، بدون هیچ گونه هیجان و حتی با

کمی بی خیالی همراهه. با خودم گفتم که خودشه! روانشناسیه افراد، اونهم صرفا با تحلیل نحوه ی

اس ام اس فرستادنشون. خورشید اندیشه در افق فکرم در حال طلوع بود و من این فرصت رو داشتم

که تا به پیچ ِ شمرون برسیم، روی تئوریی کار کنم که در صورت بی نقص بودنش، در آن واحد، دنیای

تکنولوژیه گوشیه موبایل و دنیای علم روانشناسی رو به یک میزان تکون می داد. تئوریی بود که

رابطه ی حالات روانیه هر فرد رو با نحوه ی اس ام اس دادنش بیان می کرد. این تئوری به سرانجام

می رسید، اگر منهم به پیچ شمرون میرسیدم اما درست در لحظه ی حساس نتیجه گیریه نهایی،

متوجه شدم که داریم خیابون طالقانی رو رد می کنیم. ممکنه رد کردن خیابون طالقانی در برابر اهمیت

اون تئوری هیچ باشه، اگر که از زاویه ی دید یک روانشناس به این قضیه نگاه کنیم اما راستش رو بخواید

من امروز برای اثبات توانایی های خودم بعنوان یک «تکنو- سایکو تئوریسین» سوار اون تاکسی نشدم.

من سوار شدم چون مقصد نهاییم خیابون طالقانی بود و چون کمی دیر راننده رو از قصدم برای

پیاده شدن مطلع کردم راننده شروع به غرغر صبحگاهیش کرد. غرغر صبحگاهی برای راننده های

خطی همون کار ورزش صبحگاهی رو انجام میده. چونه شونو گرم می کنه برای اینکه بتونن کل روز رو

به کل کل با مسافرای از نظر خودشون پررو و تجزیه و تحلیل اوضاع سیاسی اجتماعیه مملکت از

بازه ی زمانی 40 سال گذشته تا حال و پیش بینیه 10 سال آینده و همینطور اظهار نظر کارشناسانه

راجع به هر موضوعی که ممکنه در طول روز باهاش برخورد کنن، بگذرونن. وقتی که از ماشین پیاده

شدم دیگه از تئوریه «رابطه ی حالات روانیه هر فرد با نحوه ی اس ام اس دادنش» خبری نبود چون

درست در لحظه ی پیاده شدن با تئوریه جدی تری مواجه شدم:

تئوریه «رابطه ی سر صبح به راننده ی خطی اسکناس درشت دادن و در مقابل، جواب درشت شنیدن»

یک جور کنش و واکنش. برداشتی آزاد از قانون سوم نیوتن.

این تئوری از بسیاری از جهات از تئوریه اول مهم تر بود – بدلایلی که خودتون می تونین حدس بزنین –

ولی من نمی خوام تمام وقت محدود – واقعا محدود! - این نوشته رو به رفتارشناسایه راننده های

خطی و جای خالیه اخلاق در شبکه ی تاکسی رانی و مسافربری اختصاص بدم. اگر در این خصوص

سوالاتی داشتید می تونید به کتابهای من در این زمینه مراجعه کنید:

«اصول جابجائیه آسان در تهران: تئوری و پراتیک»، «تاکسی های خطی: آری یا نه» همینطور

«تبار شناسیه تاکسی های خطی از دیدگاه فقه اسلامی» و

«بررسی و نقد ایرادات شرعی- ترمومتریک حضور زن در تاکسی*» که البته دو تای آخری از من

نیست. بهرحال بعد از پیاده شدن از تاکسی با دنیای تئوری خداحافظی کردم چون من از اون دست

آدمایی نیستم که وقتی در سطح شهر بهم توهین میشه، از دل اون توهین به یک نظریه ی جامع و

کامل جامعه شناسانه برسم. ممکنه از خودتون بپرسین که پس از چه دست آدم هایی هستم؟

و واکنشم در قبال توهین در ملاء عام چیه؟ جواب سادس: بهم برمیخوره. اگر که بهتون بگم هوا امروز

صبح گرفته بود و هر از گاهی یه نمی از بارون هم میزد قاعدتا نباید در تصویر سازیه ذهنیتون نسبت به

شرایط من بعد از پیاده شدن از ماشین با مشکل خاصی مواجه بشین.

من و هوا هر دو گرفته بودیم (البته هر کدوممون از دو مسئله ی کاملا متفاوت) ولی با وجود گرفتگی،

وضع هوا کمی از وضع من بهتر بود چون دل پرش رو داشت سر مردم – در اون لحظه، سر مردم خیابون

طالقانی. در مورد مناطق دیگه با سازمان هواشناسیه همون منطقه تماس بگیرید – خالی می کرد.

اما من چطور؟ من هیچی، چون داشتم جایی میرفتم که اصلا امکانش وجود نداشت که بتونم دل خوریم

– و یا دل پریم – رو اونجایی که دارم میرم سر کسی خالی کنم. البته حالت عکسش کاملا صادق بود

یعنی داشتم جایی می رفتم که افراد ساکن در اونجا برای خراب تر کردن وضعیت روحیه اسفبار من و

همینطور کل روزم، حاضر بودن جونشون رو هم بدن و طبیعتا دونستن این واقعیت، من رو برای هر چه

زودتر رسیدن به اونجا مشتاق تر نمی کرد.

اما در هر صورت باید زودتر به اونجا می رسیدم. خب بنظرم دیگه وقتش رسیده که بگم کجا داشتم

می رفتم. خوب که فکر می کنم میبینم اصلا نیازی به اینهمه تعلیق و این داستان سرایی ها نبود.

این یک فیلمنامه ی فوق العاده نیست که رسیدن به اون مکان، نقطه ی اوج فیلم باشه و نیاز به

در تعلیق نگه داشتن مخاطب داشته باشم. صرفا دور هم نشستیم و من هم دارم براتون یک

خاطره ی دیگه – البته با کمی دستکاری – تعریف می کنم. خاطره و یا به عبارت صحیحتر گزارش

روزانه ای از یک سفر یک روزه به اعماق سازمان وظیفه ی عمومی. جایی مخوف و ترسناک با

اتمسفری سنگین و چند لایه که پشت هر آدمی که فکر می کنه کمی مردونگی در خودش

سراغ داره  – البته بلحاظ کمّی نه کیفی – رو بشدت می لرزونه. در اینجا منظورم از مردانگی، جوانمردی

و این قبیل خزعبلات نیست. همینطور، در اینجا منظور حالت نیست، بلکه آلته. یعنی مهم نیست اگه

حتی اوا خواهر، همجنسگرا و چیزی از این دست باشی. مهم اینه که بلحاظ فیزیکی پسر محسوب

بشی. با یک نگاه بشه انداختت توی گلّه ی نرها. از بحث ترنسکشوال ها که بگذریم، پسر ها در ایران

باید به سربازی برن. البته دختر ها هم بدبختیه مخصوص به خودشون رو دارن:

منظورم از بدبختی، خونه ی بخته (البته نوع رفتنش، نه خود رفتن) اما در کل که حساب کنی دخترها

ککشون هم از مقوله ی سربازی نمیگزه. سربازی براشون موردیه مثل هر چیز عادیه دیگه که در

اطرافشونه اما تاثیر مستقیمی روشون نمیذاره. به یک اصل ساده ی فیزیک که در زندگیه روزمره

به چشم نمیاد می مونه. برای دخترها دونستن این موضوع که پسرها به سربازی میرن مثل این

می مونه که بهشون بگیم: ضمنا آب هم در دمای 100 درجه ی سانتیگراد به جوش میاد. چرا باید

یک دختر از دونستن این واقعیت که آب در دمای 100 درجه به جوش میاد نگران و مضطرب بشه؟

البته این بی خیالی و بی تفاوت بودن دخترها نسبت به اصول ظاهرا ساده و مسلم زندگی در

نقطه ای به آخر میرسه و اون نقطه، درست زمانیه که بفهمن اون اصل ساده قراره این بار تاثیر

مستقیمی بر زندگیشون داشته باشه.

اگه به یه دختر بگی: این دیگ پر از آب، در دمای 100 درجه ی سانتیگراد بجوش میاد و قراره که

بعد از جوش اومدن تمامش رو بریزیم روی صورتت، اون وقت از بی خیالی درمیاد و دچار اضطراب

و نگرانی ها ی عمیق میشه. امکان داره در اون لحظه پیش خودش بگه:

کاشکی تو دبیرستان سر کلاس فیزیک جای کشیدن موی بغل دستیم کمی بیشتر حواسمو به

درس می دادم.

همینطور اگه دوست پسر یا نامزد خودشون بخواد بره سربازی، اون وقت ساعتها، روزها، هفته ها،

ماه ها و حتی سال ها میشینن و فقط به سربازی فکر می کنن. دخترها اینجوری هستن.

هیچ علاقه ای ندارن که براشون از خصوصیات تهاجمیه خرسهای گریزلی یا کودیاک صحبت کنی

اما اگه برن کانادا و بصورت کاملا اتفاقی توی آلاسکا بین دو تا صخره گیر یه گریزلیه گرسنه و عصبانی

بیوفتن با صدای بلند از خودشون میپرسن که پس چرا هیچ وقت کسی به من در مورد خرسای گریزلی

چیز بدرد بخوری نگفت؟! البته مسلّمه ما پسرها هم عیب های مخصوص به خودمون رو داریم اما اگه

منتظر نشستید تا در ادامه ی مطلب، آبروی پسرا رو تو طبق اخلاص بذارم و براتون از ضعف ها و عیوب

اختصاصیه جنس مذکر بگم، باید بگم که متاسفانه هنوز درست منو نشناختید.

از بحث و بی نتیجه ی شناخت من که بگذریم باید بگم همه ی این حرفها زده شد تا به اهمیت

موضوع سربازی و خطرات بالقوه ی رفتن به سازمان وظیفه ی عمومی پی ببرید.

تا جایی که حافظه ی زنده ی تاریخ بیاد داره، هیچ پسری از روی میل و رغبت و با پای خودش به

سازمان وظیفه ی عمومی نرفته مگر اینکه واقعا چاره ی دیگه ای نداشته.

البته حیاط داخلیه سازمان، فضای سبز قشنگی داره اما بنظرم با خیال راحت می تونید حیاط

سازمان وظیفه عمومی رو از فهرست مناطقی که دوست دارید برای پیک نیک به اونجا ها برید و

شب توش چادر بزنید، حذف کنید. جدی می گم. وارد شدن به اون حیاط به دردسرش نمیارزه چون

قبلش کاملا بازرسیه بدنی میشید و گوشی های موبایلتون رو هم میگیرن. منم وقتی خواستم

وارد اون حیاط بشم موبایلمو با ناراحتی تحویل دادم ولی برای اینکه فکر احمقانه ای به سر مسئول

تحویل موبایل نزنه، سیم کارت و باطریه گوشیمو درآوردم و گذاشتمشون تو جیبم.

با شانسی که من دارم – کلا نمیشه من رو آدم خوش شانسی دونست – اگه یه موبایل روشن با

سیم کارت روش تحویل اون یارو میدادم هیچ بعید نبود که تمام شماره های دوستای مونثم رو برداره

و به چندتاشونم اس ام اس بده. همون موقع یاد اون دختره که اول صبح کنار من تو تاکسی نشسته

بود و به این و اون اس ام اس میفرستاد افتادم. این احتمال وجود داشت که داشته هم زمان هم با

دوست پسرش و هم با مسئول تحویل موبایل سازمان وظیفه ی عمومی اس ام اس بازی می کرده.

هی از یارو می پرسیده شماره ی منو از کجا آوردی و تند تند هم به دوست پسرش توضیح می داده

که یه بابایی شمارمو گیر آورده و داره سر به سرم میذاره و پسره هم با یه لحن حق به جانب به

دختره میگفته حتما خودت مواظب نبودی – البته این جمله ی کلیشه ای رو توی فیلمهای ایرانی،

پسری که زده دختر مردم رو حامله کرده میگه اما خب چه اشکالی داره اگه برای موارد دیگه هم

ازش استفاده بشه؟ – غافل از اینکه روز قبلش که برای معلوم شدن وضعیت سربازیش به سازمان

وظیفه ی عمومی رفته موقع تحویل موبایل، یادش رفته که باطری و سیم کارت رو در بیاره و دختره این

وسط مقصر نیست.

در هر صورت وارد حیاط شدم. بهم گفته شده بود که برای انجام کارم – فرمی داشتم که باید توسط

مسئول ذیربط تکمیل و امضا می شد – باید به سالن 5، اتاق 3 مراجعه کنم (یا لااقل من اینطور شنیدم).

توی حیاط کمی دنبال سالن 5 گشتم اما پر واضح بود که مناسب ترین مکان برای دنبال یک سالن

گشتن، حیاط یک سازمان اداری نیست. بگذارید اینجوری بگم که در واقع هنجارهای رایج در معماری

به ما این اجازه رو نمی ده که سالن یک مکان رو داخل حیاط بسازیم. در اون لحظات قیافه م شبیه به

کسانی شده بود که می دونن باید دنبال چی بگردن ولی نمی دونن که باید کجا رو بگردن.

زمان داشت سپری میشد و من مثل احمق ها بدون هیچ ایده ای ایستاده بودم.

سالن 5 داشت توی کله م بالا و پایین می پرید و منو با انگشت به بقیه ی دوستاش (سالن های یک،

دو، سه، چهار و شش) نشون میداد و اونا هم منو هو می کردن و می خندیدن. می دونستم که اگه

زودتر سالن 5 رو پیدا نکنم، می تونه برام تبدیل به یه عقده ی فرو خورده بشه و در آینده کار دستم بده.

از خطرات عقده های فرو خورده آگاه بودم: ممکن بود از اون به بعد هر وقت برای انجام کاری اداری به هر

سازمانی میرم که یه سالن 5 داشته باشه، برم یه گوشه ش بشینم و گریه کنم و بدنمو چنگ بندازم.

شایدم بعدا که ازدواج میکردم همیشه به بچه هام هشدار می دادم که تا می تونن از سالن هایی که

شمارشون 5 یا مضرب صحیحی از این عدد لعنتیه دوری کنن یا حتی بدتر از اینها :

امکان داشت 20 سال بعد، کلی نارنجک به خودم ببندم و بیام سازمان وظیفه ی عمومی و بگم که

اگر منو به سالن 5 نبرن، اون سازمان رو با همه ی مراجعین و پرسنلش میفرستم رو هوا. بعد به

محض اینکه پام به سالن 5 میرسید میرفتم وسط سالن 5 می ایستادم و داد میزدم که این سالن 5،

بیست سال از بهترین سال های زندگیه منو تباه کرد. خداحافظ سالن 5 لعنتی و ... بنگ !

اینجوری سالن 5 نابود میشد و خودمم از شر اون زندگیه نکبت بار که توش هر نیمه شب با کابوس

سالن 5 از خواب میپریدم، راحت می شدم. کابوس ها هر شب به شکل جدیدی شروع میشد ولی

در نهایت به اینجا می رسید که من دارم فرار می کنم و سالن 5 داره از پشت سر، دنبالم میدوه و

با فریاد به بقیه می گه اون آدمی که داره فرار می کنه کودن ترین آدم دنیاست و آدمای دور و بر،

هی بهم اشاره می کنن و میگن شنیدی اون سالنه چی گفت؟ میگه اون یارو از همه احمق تره.

آدم باید یه احمق واقعی باشه که اینجوری از دست یه سالن فرار کنه. فکرشو بکن 20 سال زندگی

به این شکل ... واقعا وحشتناک بود.

برای همین مجبور شدم یه تکونی به خودم بدم تا یه سر نخی از محل زندگی و اختفای سالن 5

بدست بیارم. درست اون دست حیاط تابلویی کنار یک درخت بود که جهت حرکت به سمت همه ی

سالنها رو نشون میداد.

دیگه نیازی به حرکت انتحاری و کشتار جمعی نبود پس با خیال راحت به سمت سالن 5 رفتم.

وارد ساختمون جدیدی شدم که همه چیزش از خویشاوندیه خاصی با سالن 5 خبر می داد.

به یک میز اطلاعات رسیدم که بر فرازش یک نقشه ی کامل بود از سالنهای موجود در ساختمون و

طریقه ی رسیدن بهشون. سالن مورد نظر من یعنی سالن 5 در طبقه ی دوم بود. نیازی به گفتن

نیست که برای رسیدن به اون سالن، اول به طبقه ی دوم رفتم (یکی از ویژگیهای خوب من اینه که

کارامو به ترتیب انجام می دم) و بعد وارد سالن شدم.

درست همونطوری بود که تصورش کرده بودم: سالنی بود شبیه به هزاران سالن دیگه.

خب، یکی دیگه از عیب هام رو برای شما برملا کردم: حالا دیگه شما هم متوجه این موضوع شدید

که تصویر ذهنیه من از هر چیزی چقدر بدوی و بدور از خلاقیته (و تازه انقدر هم ادعام میشه).

با کمی گشت زدن متوجه شدم که یک جای کار ایراد داره: شماره اتاق های داخل سالن از 30

شروع میشد و به 60 و 70 می رسید. بصورت غریزی متوجه اشتباهم شدم: «سالن 5 ، اتاق 3»

این چیزی بود که من شنیده بودم اما شواهد امر نشون میداد که حس شنواییم برتریه چندانی به

حس جهت یابیم نداره.

قضیه ساده بود: مشاور گفته بود سالن 3، اتاق 5 و من برعکس شنیده بودم. باز جای شکرش باقی

بود که ساختمون وظیفه ی عمومی رو به برج میلاد منتقل نکردن وگرنه با شانسی که من داشتم

حتما برای انجام کارم بهم گفته میشد – یعنی اینطور می شنیدم - که به اتاق 1 در طبقه ی 50 برم،

اما بعد از اینکه با بدبختی خودم رو از طریق پله های اضطراری به طبقه ی 50 میرسوندم – چون در

اینجور مواقع بصورت کاملا اتفاقی همه ی  آسانسورها خرابه – معلوم میشد که طبقه ی 50 کلینیک

زیبایی و پوست و مو و افزایش قدرت جنسیه و مقصد من، طبقه ی 1 اتاق 50 بوده. در اینجا امکان داره

عده ای از خودشون بپرسن که چرا باید بخش افزایش قدرت جنسی در طبقه ی 50 باشه؟ یک بار دیگه

فیزیک به کمکمون میاد (رجوع شود به بخش سربازی از نگاه زنان) : در فیزیک اصل ساده ی دیگه ای

وجود داره که میگه با افزایش ارتفاع از سطح زمین، فشار هوا کمتر میشه.

فشار هوای کمتر یعنی اکسیژن کمتر و هرچی اکسیژن کمتری به بدنتون برسه بدن زودتر خسته

میشه. حالا خود بالا رفتن از 50 طبقه به اندازه ی کافی کار خسته کننده ای نیست که می خواین

کار سنگین و اکسیژن بری مثل فعالیت جنسی رو هم بهش اضافه کنید؟ در هر صورت می بینید که

به کلینیک افزایش قدرت جنسی بیش از هر طبقه ی دیگه ای، در طبقه ی 50 نیازه.

ببینید، قبول دارم، افزایش قدرت جنسی بذات خودش مسئله ی بدی نیست اما در شرایطی که

آدم احتیاج به چیزی داره که بتونه براش پیاده پایین رفتن از 50 طبقه رو آسونتر کنه، افزایش قدرت

جنسی، دردی رو از آدم دوا نمی کنه مگر اینکه در راه برگشت به طبقه ی اول در پاگرد هر طبقه،

دختر وسوسه برانگیزی انتظارتون رو بکشه.

فعلا اینو بخاطرم سپردم که دفعه ی بعد اگر که آسانسور درست بود، یه سری به طبقه ی 50 بزنم!

داشتم می گفتم که به اشتباهی که مرتکب شده بودم پی بردم. خوشبختانه چاره داشت: کافی

بود برم طبقه ی اول و در اونجا، سالن 3 و در داخلش اتاق 5، منتظرم بودن. خب معلومه که همین

کار رو هم کردم. از دستگاه یک شماره برای اتاق 5 گرفتم و نشستم تا نوبتم بشه. نمیشه اینجوری

گفت که در حالت کلی همه چیز خوب پیش نمی رفت اما در اونجا چیزی آزار دهنده وجود داشت.

چیزی که از حوصله ی اندیشه ی من خارج بود و اون چیزی نبود جز حضور بی شمار مامورین ناجا با

اون لباسهای سبز اعصاب خرد کنشون. منی که همیشه در سطح شهر سعی می کردم در

دور ترین نقطه ی ممکن نسبت به هر مامور سبز پوشی قرار داشته باشم – من آدم خلافکاری

نیستم ولی اونها هم ملاکشون برای گیر دادن به افراد، خلافکار بودن یا نبودنشون نیست – حالا

با پای خودم، از روی اراده – ولی به اجبار – اومده بودم درست توی کندو شون. متاسفانه ملکه ای

هم در کار نبود که بشه حداقل کمی چشم چرونی کرد. صرفا یک کندو بود با تعداد متنابهی زنبور کارگر

(یا مامور کارگر! ). زنبورها، بابت صدایی که از خودشون درمیارن معروف نیستن، برای همین سکوت

نسبی اون کندو، مسئله ی عجیبی نبود. اگر چشماتو می بستی می تونستی حضورشون رو برای

خودت به حداقل برسونی. البته چون من مدتهاست که از مازوخیست لایتی رنج می برم، چشمامو

نبستم. نمی دونم، شایدم چون آدم زیاده خواهی هستم. حتما انتظار داشتم بدون بستن چشمام،

حضورشون در نظرم حداقلی بشه.

با مسائل بی ارزشی از این دست، خودم رو مشغول نگه داشته بودم که صدای لطیف ولی سرد

و بی روحی – که شاید روزگاری متعلق به یک داف ساکن قطب شمال بوده - شماره منو صدا زد و

گفت که به اتاق 5 برم. تمام اتاق 5 عبارت بود از یک دستگاه کامپیوتر، تعدادی پرونده و یک قلاده سگ

با قاب (یا روکش) مامور.

در اینجا مجبورم که برای توضیح مطلبی، وقفه ای نه چندان کوتاه توی این خاطره ایجاد کنم.

ظاهرا بنظر میرسه شما، اونقدر که باید، تحت تاثیر این گزارش قرار نگرفتید یا به میزان اهمیت این

اتفاقات برای من، پی نبردید.

باید کمی به عقب تر برگردم، بعضی از شماها داستان تراژیک زندگیه من رو می دونید:

بعد از 5 ترم مکانیک خوندن، از این رشته ی مسخره انصراف دادم. 6 ماهی رو به خودم استراحت

دادم و بعد مشغول خوندن موسیقی شدم. برای پسرها وقفه های تحصیلی و یا رفتن از یک

درجه ی تحصیلی به درجه ی بالاتر، به این راحتی ها نیست. من دو دوره وقفه ی چند ماهه داشتم

که این قضیه می تونست باعث بشه برای رفتن به سربازی غیبت بخورم و باید بدونید که

غیبت خوردن به معنیه عدم امکان گرفتن انواع معافیت ها اعم از موقتی و یا دائمه.

غیر از این، کسی که با غیبت به سربازی میره، در حین خدمتِ (کثافتِ سربازی)، امکان دادن

هیچگونه امتحانی برای هیچ موسسه یا دانشگاهی نداره. پس شرایطم یه خرده حساس بود.

اگر در دایره ی استعلام نظام وظیفه معلوم میشد که وقفه هام بیشتر از حد مجاز بوده بدون شک

غیبت میخوردم و این اصلا منو خوشحال نمی کرد (مورد شماره ی 19 در لیست « پنجاه چیزی که مرا

خوشحال نمی کند» ).

با این ذهنیت که اوضاع برای من کمی حساسیت برانگیز بود، به ادامه ی خاطره توجه کنید: قبل از این

وقفه براتون راجع به اون اتاق و تنها موجود زنده ی در اون اتاق، یعنی اون سگ سالخورده ی سبزپوش

صحبت کردم.

اون مامور تمام خصوصیات یک سگ رو داشت البته بجز مهمترین خصوصیتش یعنی وفاداریش.

در اینجا منظور، وفاداری نسبت به اخلاق و پاسداری از ارزشهای والای انسانیه. کمی منو معطل کرد

و ازم خواست قسمتی بی اثر از یک فرمی که دست خودم بود رو پر کنم. در حالی که با خودکار بین

انگشتاش بازی می کرد با عصبانیت بهم گفت که از من خودکار نخواه و وقتی از داخل کیفم یه خودکار

برای پر کردن قسمتی که ازم خواسته بود، درآوردم، با عصبانیت بیشتری منو از اتاق فرستاد بیرون

و گفت پرش کن بیارش. «پرش کن بیارش»؟ دیالوگ آشنایی بود.

با خودم گفتم الان چه احساسی دارم؟

شاید احساس «حنا، دختری در مزرعه» یا نه، صبر کن، «کوزت»، وقتی که زن تناردیه یه سطل خالی

رو پرت کرد طرفش و با تشر بهش گفت که برو لب چشمه این سطل رو «پرش کن بیارش».

من کوزت نبودم اما اون مامور میراثی از تناردیها در خودش داشت.

فرم رو پر کردم و برای «سگِ تناردیه» بردم. واق واقی کرد و بعد من رو به اتاق 20 فرستاد.

خوشبختانه چون آدرس جدید، فقط شامل یک عدد میشد – البته دو رقمی بود، ولی تنها بودنش

به دو رقمی بودنش می چربید – در پیدا کردنش دچار اشتباه نشدم. ضمن اینکه از یک سمت،

همدیوار با اتاق 5 بود. برای همین 3 ثانیه بیشتر توی راه نبودم. اونجا بایگانیه قسمت استعلام بود

و ماموری با سنی در حدود 60 سال، از من دعوت کرد که روبروش بشینم.

از نشستن روبروی مامورین 60 ساله نمی ترسم، برای همین به دعوتش جواب مثبت دادم و

با هم شروع به معاشرت کردیم:

کمی از خودم پرسید. از خودم سوال کردم آیا منم باید کمی از خودش بپرسم؟

بنظرم اومد شاید قراره که من در این قسمت کاری غیر قانونی انجام بدم. قبلا راجع به زیرمیزی،

شیرینیه بچه ها، پول چایی و رشوه چیزای زیادی شنیده بودم و احساس کردم که الان در همون

وضعیت قرار گرفتم. منتظر نشستم، اصل حالمو بپرسته تا منم ازش اصل داستان رو جویا بشم.

اما توجهش به مسئله ی دیگه ای جلب شد.

روی بخش خاصی از مشخصات فردیم تمرکز کرده بود. ازم پرسید موسیقی می خونی؟ گفتم بله.

گفت چی؟ معمولا رسم نیست از کسی که موسیقی می خونه بپرسن چی.

سوالاتی از قبیل «موسیقی ایرانی می خونی یا کلاسیک؟ نوازندگی میخونییا آهنگسازی؟ » گویاتر

و همچنین متداول تره. ولی از یه مامور 60 ساله ی قسمت بایگانیه دایره ی استعلام

سازمان وظیفه ی عمومی ناجا چه انتظاری می شد داشت؟

پس بهش جواب دادم که موسیقیه کلاسیک می خونم.

در ذهنم داشتم ادامه ی روند سوالات رو با فضای ذهنیه یه مامور 60 ساله ی قسمت بایگانی

در رابطه با رشته ی موسیقی، حدس میزدم که با سوال بعدیش مسیر ذهنیم رو منحرف کرد.

فکر نمی کنم که بتونید حدس بزنید. باید اعتراف کنم که خودمم اولش غافلگیر شدم.

ازم پرسید:

«ویولن میزنی؟ » واقعا برای شروع بد نبود. گفتم نه سازم چیز دیگه ایه. با تعجب نگاهم کرد و

گفت ویولن نمی زنی؟

با خودم گفتم که لابد کار در قسمت بایگانیه دایره ی استعلام ناجا نه شرط سن داره و نه شرط

دارا بودن بهره ی هوشیه بالا. ولی سعی کردم به روش نیارم.

برای همین گفتم نه ویولن نمی زنم، سازم ... نذاشت حرفم تموم بشه و گفت:

ویولن خیلی قشنگه. من ویولن رو خیلی دوست دارم – منم مثل شما فقط می تونم حدس بزنم:

احتمالا منظورش، صدای ویولن بوده نه خود ویولن – گفتم بله، ساز خیلی ... باز هم پرسید:

ویولن نمی زنی؟ (رجوع شود به بخش شروط استخدام کارمند قسمت بایگانیه ی دایره ی استعلام ناجا)

اینبار معطل نکردم و گفتم پیانو می زنم.

سوال بعد رو حتی خدا هم نمی تونه حدس بزنه برای همین نیازی نیست خودتون رو با حدسای

الکی خسته کنید – حتی اگر هم که در طبقه ی 50 نباشید.

پرسید: پیانو؟ پیانو چیه؟

بنظر شما چطور به کسی که نمی دونه پیانو کلا چیه، میشه گفت که پیانو چیه؟

تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که با دست، اول براش یه پیانوی تکیه داده شده به دیوار رو

ترسیم کنم.

بعد با حرکت انگشت ها و مچ های دو دست ادای نواختن روی کلاویه های پیانو رو درآوردم.

یادم نیست در اون لحظه چه قطعه ای رو براش اجرا کردم اما ظاهرا خوشش اومد – ناگفته

پیداست که صرفا از حرکت دستام توی اون قطعه ی خیالی خوشش اومده – ولی بعد باز رفت

سراغ داستان ویولن خودش. دیگه کم کم داشت خسته م می کرد. آدمی بود با حرفهای دو پهلو.

گاهی فکر میکردی از عمد داره عبارت خاصی رو استفاده می کنه و گاهی هم جوری حرف میزد

که انگار خود همون ویولن رو هم ندیده.

ویولنی که در نظرش اونقدر قشنگ بود.

ویولنی که در مقابلش، همه ی پیانوهای دنیا فرقی با یه گونی پیاز نداشتن؛

و ویولنی که «آهنگش» رو دوست داشت.

جمله ی آخر رو خودش گفت.

ذهنم به سرعت شروع بکار کرد. ضربه انقدر ناگهانی بود که احساس کردم حرفش باعث شده

ذهنم اسهال بگیره. آهنگ ویولن ؟! چند واژه رو به عنوان معادل و منظور حرف مامور 60 ساله،

از بایگانیه ذهنم کشیدم بیرون: سونوریته؟ رنگ صدا؟ تمبر صدا؟ همه ی موارد؟

ازش پرسیدم آهنگ ویولن؟

و بعد گفت که آره، آهنگ ویولن رو خیلی دوست دارم. خیلی آهنگش سخته نه؟ برای این سوال

جوابی نداشتم، چون سوالی پرسیده شده بود که فقط امکان داشت در قلمرو مهملات بشه

براش جوابی دست و پا کرد. در اون لحظات سخت، احساس کردم که واقعا همدیگرو نمی فهمیم.

ما از هم بدمون نیومده بود ولی انگار مقدر شده بود که اندیشه هامون مثل دو خط موازی تا ابد

با هم نقطه یتلاقی نداشته باشه.

صرفا رابطه ای بود به کوتاهیه فرو رفتن تدریجیه جزیره ای از پودر کاکائو به اعماق یک لیوان شیر داغ؛

و باندازه ی یک امضا تا تموم شدن این رابطه بیشتر فاصله نداشتیم. برگه رو امضا کرد و با هم

خداحافظیه کوتاهی کردیم، اومدم بیرون و بعد همه چیز تموم شد.

خدایا، چقدر غم انگیز بود: ارتباط ما با ورود من به دفترش شروع شد، با کشیده شدن صحبتمون

به موسیقی، رابطه مون به اوج رسید، با یک جمله ی ابلهانه که از نا آگاهی وسیعش از حوزه ی

ادبیات، موسیقی و اطلاعات عمومی نشأت می گرفت، رابطه دچار بحران شد و با یک امضا – که

البته کاملا هر دو طرف روی اون امضا توافق کرده بودیم – از هم جدا شدیم. اینجور رابطه ها واقعا

آدم رو داغون می کنه. شاید مجبور بشم برای فراموش کردن این ضربه ی عاطفی، تا چند سال به

سازمان وظیفه ی عمومی برنگردم.

البته من «گی» نیستم و فقط می خواستم ببینم که بعد از خوندن این مطلب، باندازه ای که به

«شون پن» بخاطر بازیش در فیلم milk گیر داده شد، به منم گیر میدید یا نه؟! بالاخره نویسنده هم

گاهی احتیاج به کمی تفریح داره و من فکر می کنم که بعد از نوشتن این همه مطلب جدی،

کمی شوخی هم لازم بود!

بد نیست که برگردیم به داستان و یا در واقع خاطره – گزارش خودمون. خوان ششم یعنی خوان

«خود گی پنداری» رو رد کرده بودم و فقط خوان هفتم مونده بود.

بر خلاف تصور من، بی دردسر ترین مرحله، خوان هفتم بود. به اتاقی با شماره ی 7 رفتم که در

اونجا کارشون فقط زدن مهر آخر بود و بنظرم بشکل ظریفی با انتخاب عدد 7 برای اون اتاق، بصورت

ضمنی و تلویحی بوجود هفت خوان و خوان هفتم در امور سازمانیه مربوط به سربازی و نظام وظیفه

اشاره کرده بودن.

از اتاق 7، سالن 3، و همینطور حیاط بیرون اومدم و برگشتم به جایی که گوشیمو ازم گرفته بودن.

از اون مکان منحوس زدم بیرون و به سمت خیابون انقلاب به سمت ایستگاه مترو حرکت کردم.

خب، این گزارش – خاطره در اینجا تموم میشه.

 

 

 

 

از بین شماها، اونهایی که همیشه دوست دارن ادای آدمای زرنگ رو در بیارن، تا الان دیگه تقلب

کردن و زیر چشمی نگاهی به پایین تر انداختن و پیش خودشون میگن اگه همینجا تموم شده

پس اینهمه نوشته که تا اون پایین صفحه ادامه پیدا کرده قضیه ش چیه؟

در واقع منظورم این بود که این مطلب در اینجا می تونست تموم بشه اما پیش خودم فکر کردم باید

برای اونایی که نوشته های طولانی تر رو ترجیح میدن هم یه حق انتخابی بذارم.

پس حالا، از این نقطه ی پایان، داستان رو ادامه میدم:

بنظرم اومد که بد نیست برم برای 5 شنبه شب بلیط اجرای ارکستر سنفونیک بگیرم. همینجوری

بدون هیچ دلیل خاصی داشت بارون میومد. با خودم گفتم اِ ؟! حالا که اینجوریه منم بدون هیچ دلیل

خاصی کمی از مسیر رو پیاده طی میکنم.

در طول مسیر همش توی فکر و خیال بودم، از اون دست فکر و خیالاتی که معمولا آدم وقتی داره

زیر بارون تنهایی قدم میزنه، به ذهنش خطور می کنه. خب آخه کار دیگه ای هم در اون لحظه برای

انجام دادن نداشتم. میتونستم با صدای بلند آواز بخونم، البته به شرطی که قبلش، خطر فحش

خوردن از مردم رو بجون می خریدم. مردم اولش با خودشون می گن بیچاره دیوونس. نگاش کن،

داره تو جای مزخرفی مثل خیابون انقلاب اونم زیر این بارون وحشیانه، قدم میزنه و آواز می خونه.

بعد اعصابشون خرد میشد و داد میزدن چته صداتو انداختی سرت، کرّه خر؟! برای همین بجای

آواز خوندن، فکر و خیال کردن رو انتخاب کردم که بی خطر تر – و یا بی کرّه خر تر - بود.

اولش خیالات مسخره و بی مزه ای بود ولی انقدر ادامه دادم و پرداختش کردم که تقریبا داشت

به یک وهم خیال انگیز بدل میشد اما در همین لحظه دو تا نهنگ که با صدای بلند داشتن با هم

گپ می زدن با سرعت از کنارم گذشتن. یه لحظه صبر کن! دو تا نهنگ به سرعت از کنارم گذشتن؟!

این دیگه از اون حرفاس. درست نیست که آدم مخاطب رو تا این حد احمق فرض کنه.

هوا بارونی بود، این بجای خود، ولی بارون فوقش بتونه کرم های خاکی رو از زیر خاک بکشه بیرون.

ولی نهنگ ... ؟

اونم تو این ساعت شلوغ از روز؟ مطمئنا کمی جلوتر اتوبوسی چیزی میزد بهشون ...

شاید دیگه تا الان فهمیده باشید که دغدغه های محیط زیستی و حیات وحشی من هیچ حد و مرزی

نمیشناسه.

البته همونطور که حدس میزنید فقط برای لحظه ای کوتاه و گذرا، وجود اون دو نهنگ در اون

جغرافیای نامربوط، از خاطرم گذشت اما کاملا معلوم بود اونا دو تا نهنگ نبودن که هیچ، حتی دو تا

قوطی تن ماهی هم نبودن. اونا فقط دو تا اتوبوس بودن که داشتن برای هم هی بوق می زدن ...

صبر کنید، می تونم براتون توضیح بدم، فقط یه فرصت دیگه بهم بدید!

ببینید در کل ممکنه بنظرتون این قضیه احمقانه و مسخره بیاد ولی فقط تصور کنید که آدم از بچگی

فکرش درگیر این موضوع باشه که چرا بوق اتوبوسا با بوق مینی بوسا و سواری ها و حتی وانت ها

فرق داره؟ چرا هر دفعه یه چیز جدید می شنوی؟

چرا یه اتوبوس هیچوقت 2 تا بوقش شبیه به هم نیست؟

آیا بوق برای اتوبوسا چیزی شبیه به اثر انگشت برای ما آدماس؟

خب قاعدتا ذهن یک بچه ی عادی باید مدتی بعد از فکر کردن به این قضایای پیچیده، بیش از اندازه

مستهلک بشه و در نهایت مغزش بترکه. اما من بچه ای با ذهن غیر عادی بودم.

حالا هم ذهنم غیر عادیه (رجوع کنید به قسمت شنیدن صدای گپ زدن نهنگ ها) ولی دیگه بچه

نیستم.

در مورد بوق اتوبوسها چیزهای بیشتری به نسبت بچگی می دونم. همینطور، فرضیه ی دوران

بچگیم مبنی بر این که اتوبوسها با این روش با هم ارتباط برقرار می کنن – درست مثل نهنگها -

رو به طور کامل کنار گذاشته بودم.

اما باز، فقط تصور کنید که آدم واقعگرایی مثل من که هیچ انس و الفتی با دنیای تخیل نداره و

سخت بتونه قبول کنه که حتی برای لحظه ای واردش بشه، تحت شرایطی – بخاطر قدم زدن در زیر

بارون – بتونه واردش بشه و به جاهای خوبی هم برسه. خب وقتی انقدر در وهم و خیال فرو رفتید

که تنها پل ارتباطی با واقعگراییتون فقط جهت یابیه نیمه آگاهانه ایه که داره جسمتون رو به سمت

تالار وحدت راهنمایی می کنه، در این حالت، طبیعیه که چیزی مثل بوق اتوبوس که بخش بزرگی از

دغدغه های کودکیتون رو رقم زده، در ذهن وهم زده تون به صدای نهنگ ترجمه بشه.

البته درست از همون لحظه ای که به صحت وجود اون نهنگها در خیابون انقلاب شک کردم،

تخیلاتم بسرعت از سرم پرید، درست با همون سرعت پریدن الکلی که دکتر با پنبه روی پوستتون

برای تزریق آمپول می ماله. کمی منگ بودم که البته طبیعی بود. تا زمان رسیدن به تالار وحدت و

حتی خرید بلیط هم هیچ اتفاق قابل ذکر دیگه ای نیفتاد. حتما تا الان متوجه شدید که من فقط به

حوادث و نکات مهم و قابل ذکر می پردازم و البته اونهم به اختصار!

برای امروز تنها حل یک مسئله ی حیاتیه دیگه باقی مونده بود:

چطور از تالار وحدت برگردم خونمون؟

البته مسیر خونه رو بلد بودم چون بهرحال –  ممکنه که ندونید - من یه نسبت دوری هم با

پدر و مادرم دارم و طبیعیه که هر از گاهی به خونشون یه سری بزنم. مخصوصا که در شرایط فعلی

با اونا دارم زندگی می کنم (تقریبا از بدو تولد تا الان در «شرایط فعلی» بسر میبرم).

مشکل اینجا بود که ترافیک بقدری سنگین بود که برای توصیفش هیچ عبارت مناسبی به ذهنم

نمیرسه، چون اصولا ترافیک تهران مسئله ی قابل توصیفی نیست. باید فهمیدش،

باهاش زندگی کرد، از نزدیک لمسش کرد، ازش متنفر شد و در نهایت باهاش کنار اومد تا اینجوری

به جزء لاینفکّی از زندگیه هر فرد ساکن تهران بدل بشه. در اون صورت هم که دیگه نیاز به توصیف

نداره. تنها بدیه ترافیک های این فصل تهران – در کنار خوبی های دیگه ای که نداره – تاثیر منفی ایه

که روی نوسانات جوی میذاره. بمحض اینکه ترافیک سنگین و سراسری میشه نمی دونم چطور ولی

باعث میشه که درست از یک ربع قبلش بارون شروع به باریدن کنه. این موضوع باعث شده که در

فصل سرما، رفت و آمد در سطح تهران، بجز در اکثر مواقع، کار راحت و لذتبخشی باشه.

از ذکر جزئیات کم اهمیت میگذرم (شاید به این خاطر که آدم کلّی گویی هستم) و به گفتن این موضوع

اکتفا میکنم که بالاخره بعد از حدود 6 ساعت دوری از خونه، بالاخره به خونه برگشتم؛ خیس و تخیل زده،

البته بهمراه یک فرم مهر و امضا شده. به زحمتش می ارزید. ولی در نهایت فکر می کنم ... منصفانه ست

که بگم رفتن ما پسرا به سربازی غیر منصفانه ست؟ بله، بنظرم منصفانه ست ...

این گزارش – خاطره در اینجا واقعا تموم میشه چون بقیه ی کارایی که قراره امروز انجام بدم یا

بیش از حد پیش پا افتادس یا بیش از حد خصوصی و یا ترکیبی از هر دو. عده ای معتقدن که

یک مطلب خوب باید یک پایان غافلگیر کننده داشته باشه اما کی به نظر اونا اهمیت میده ؟!

اولا که اصلا معلوم نیست این، یک نوشته یا مطلبِ خوب باشه. 

و دوما، با توجه به اینکه این، یک نوشته ی خوب و قابل قبول محسوب میشه (تنها خواهش من از

شما اینه که مورد «اولا» و «دوما» رو با هم مقایسه نکنید و اجازه بدید همه چیز با خوبی و خوشی

تموم بشه)، فکر می کنم قسمتهای مختلف متن به مقدار راضی کننده ای، غافلگیری های

ریز و درشت داشته.

غیر از اینها، احساس می کنم برای این نوشته نیازی به یک پایان متفاوت و غافلگیرکننده نیست.

هست؟

 

 

* ترمومتری: سنجش گرما. منظور ایراد شرعی نشستن یک مرد درست در نقطه ایه که چند لحظه

قبل یک زن نشسته بوده. (انتقال گرمای بدن یک زن به بدن یک مرد بصورت غیر مستقیم با واسطه گری

صندلیه تاکسی)

 

       

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:56  توسط   | 

یک روز در دندانپزشکی

 

 
رفتن به مطب دندونپزشکی، اونم با علم به اینکه هرگز از اون مطب بدون دستکاری شدن بیرون

نمیای، چون وضعیت دندونات بدتر از اون چیزیه که بنظر میرسه، به نوعی خاص از شجاعت احتیاج داره

که بلحاظ نزدیکی و  همسایگی، هم مرز با امپراطوریهای پهناور خریت و حماقت محسوب میشه.
 
شاید بشه گفت که این نوع خاص از شجاعت از شرق هم مرز با خریت و از غرب هم مرز با حماقت

باشه. از مختصات جغرافیاییه این نوع خاص از شجاعت که بگذریم باید بگم که متاسفانه اون

روزی که تصمیم گرفتم به مطب دکتر دندون پزشکم مراجعه کنم، متوجه این واقعیت تلخ شدم که

ویزای اقامتم در کشور «این نوع خاص از شجاعت» مدتهاست که باطل شده. آیا نرفتم؟ خب معلومه

که رفتم. حتما میپرسید بدون اون نوع خاص از شجاعت؟ باید بگم که بله، اما نه بدون شجاعت مطلق.
 
در واقع راه حل جایگزینی که به ذهنم رسید این بود که از تمام موجودی ذخیره ی شجاعتم – که

شامل همه ی انواع شجاعت منهای اون نوع شجاعت خاص، میشد – بصورت یکجا استفاده کنم.

خوشبختانه ذخیره ی قابل توجهی هم بود چون مدتهای مدیدی بود که دست به عمل شجاعانه ای

نزده بودم.

برای مثال همین دو سه روز پیش توی خیابون درست جلوی چشم من یه پسر 16، 17 ساله کیف

یه خانومه رو زد و در رفت. بزهکار نوجوون درست از کنار من رد شد. و واکنش من نسبت به حرکت

بزهکارانه ی اون نوجوون چی بود؟ هیچ. البته نه دقیقا هیچ: توی ذهنم برای اون پسر جفت پا

انداختم که باعث شد با مغز بره توی ردیف شمشادای کنار پیاده رو  –  البته شمشادا توی

پیاده رویی بود که در ذهنم داشتم توش برای اون پسر بزهکار پشت پا می انداختم. اون خانم البته

از من هیچگونه تشکری نکرد. همیشه گفتم که تعداد واقعیه خانومای باشعوری که در سطح شهر

مورد حمله ی کیف قاپ ها قرار میگیرن کمتر از اونیه که آخر هر سال توی آمارای رسمی اعلام میشه.

نمی خوام بگم اون خانم باید بخاطر شجاعتی که بخرج نداده بودم ازم تشکر میکرد، می خوام بگم که

حداقل باید از من بخاطر انرژی گذاشتنم برای انجام اون کار ذهنی – پشت پا زدن به بزهکار نوجوون در

ذهنم – تشکر میکرد چون همه میدونیم که فعالیت ذهنی از فعالیت جسمی و ماهیچه ای انرژی

بیشتری از آدم میگیره. لااقل برای من یکی که اینطوریه. در کل می خواستم بگم که اون روز حادثه،

شجاعتی بخرج ندادم، برای همین ذخیره ی شجاعتم کاملا پر بود. البته باید بدونین که برای رفتن به

مطب دکتر از همه ی ذخیره ی شجاعتم استفاده کردم و تا چندین ماه آینده برای انجام هیچگونه

ماجراجوییه خیابونی شجاعت بخرج نمیدم – ندارم که خرج نکنم. اینارو گفتم تا اگه ظرف این چند ماه

تو خیابون نزدیک بود دچار حادثه ای بشین که منجر به کمک خواستنتون از دیگران میشد و بطور

تصادفی اون اطراف چشمتون به من افتاد، اصلا روی من حساب نکنین.

   خب، پس به مطب دکتر رفتم. بطرز عجیبی به موقع رسیدم. عجب حماقتی! همیشه باید یک زمانی

رو در حدود 10 تا 30 دقیقه – بسته به دکتر، این زمان رو میشه تا نیمه های شب هم تمدید کرد – برای

اطاله ی پروسه ی درمان مریضی که قبل از شما وقت داره و روی یونیت دندونپزشکی در حال جون دادنه

، کنار بگذارید. ایندفعه استثنائا این کار رو نکردم چون نمی خواستم از ذخیره ی شجاعتم  برای مسائل

حاشیه ای مثل کل کل کردن با منشی سر چند دقیقه دیرتر اومدن، هزینه کنم. به موقع رسیدم و

پاداش سر وقت رسیدنم رو هم گرفتم:

- از این طرف لطفا، بفرمایید اونجا دراز بکشید.
 
به یونیت نگاهی انداختم. بنظر فرق چندانی با سنگ غسال خونه نداشت. روی یونیت دراز کشیدم

و دهنم رو باز کردم. انگار با اینکار داشتم به دکتر و همکارش بفرما میزدم. انگار با زبون بی زبونی

می گفتم که: " از این لحظه به بعد دهن من با تمام امکانات رفاهیه داخلش بطور کامل در اختیار

شماست. می تونید از همین قسمت شکنجه رو شروع کنید ".

بنظرم در مقام تسلیم و رضا قرار داشتم. بقدری تسلیم بودم که در اون حالت حتی یک دختر بچه ی

نابالغ هم می تونست به من تجاوز کنه.  توجه داشته باشید که من در اون لحظه خاص از زمان یک

پسر بالغ بودم، درست همینطور که الان هم هستم. پسر بودن شاید باعث افتخار نباشه اما یک

امتیاز مثبته اگر که تجاوز یک دختر نابالغ به شما امری نکوهیده و مذموم محسوب بشه. دکتر و

همکارش به من تجاوز نکردن. به دو دلیل: اول و مسلم اینکه اونها دخترای نابالغ نبودن.

دوم و البته مهمتر، اینکه برای انجام دادن کار دیگه ای اونجا بودن. دکتر و همکارش شروع به کار کردن:

بدون اطلاع قبلی 2 جفت دست – یک جفت مردانه و یک جفت زنانه  – بهمراه آینه و یکی دو وسیله ی

دیگه وارد دهن من شد.
      
        یادم نیست اما شاید قبلا گفته بودم که از میزان پذیرش بالایی برخوردارم! جوون تر که بودم 4 یا

حتی 5 جفت دست مردانه هم براحتی در دهانم جا میگرفت اما حالا با بالاتر رفتن سن، اون میزان به

2 جفت – که تازه  یک جفتش هم زنانه است – تقلیل پیدا کرده. دروغ احمقانه ای گفتم! معلومه که

حتی 2 جفت دست بچه گانه هم داخل دهن یک آدم با ابعاد معمولی جا نمیشه. اراده به دروغ پردازی

در نوشته هام  همونقدر در حوزه ی اختیارات من به عنوان نویسنده ی مطالبمه که اراده به خوندن یا

نخوندن مطالب من توسط شما بعنوان خواننده. پس دیگه در این مورد بحث نمی کنیم.
   
    داشتم از تردد و ورود و خروج دستای تیم پزشکی بصورت جفت جفت در دهنم صحبت میکردم.

بعد از معاینه ی دقیق معلوم شد که حداقل 2 و حداکثر 3 محل پوسیدگی با درجات مختلف بصورت

شبانه روزی و تمام وقت در حال انجام وظیفه و خدمت رسانی هستن (خدمت دندونام میرسیدن).

دستها که بیرون اومد نفس راحتی کشیدم. با خودم گفتم 2 یا 3 پوسیدگی کمتر یا بیشتر

چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که زندگی در جریانه. همینطور فکر کردم: این طرز فکر، مربوط به یک

آدم پخته و سرد و گرم چشیده میشه. ناگفته پیدا بود که در اون لحظه احساس میکردم سالهاست

که از مرحله ی ترسهای کودکانه و اضطراب نسبت به امور روزمره و نکبت باری مثل معالجات

پزشکی گذشتم. در اون لحظات نگاهم داشت نسبت به مطب، دکتر، یونیتی که یادآور

سنگ غسال خونه بود و همینطور دختر نابالغی که قصد تعرض به من داشت، تغییر می کرد که

زندگی وارد مرحله ی سختی شد. یک آزمون واقعی:

دکتر به محل جنایت برگشته بود – کنار یونیت – درست همونطور که قاتل به محل جنایت برمیگرده.

البته تنها هم نبود، بلکه مثل یک قاتل قتل های زنجیره ای، آلت قتاله هم در دستش بود:

با آمپولی که دستش بود بسیار خبیثانه بنظر میرسید. ولی چیزی که در نظرم از آمپول هم شوم تر

اومد، آرامش و لبخند دکتر بود. اینکه شما مرتکب قتلی بشید یک چیزه و لذت بردن از اون جنایت

یک چیز دیگه. من بشخصه  قاتلی رو که برای رفع نیاز مادی و پر کردن شکم زن و بچه ش آدم میکشه

درک می کنم – البته تا وقتی که فقط  دیگران رو بکشه! اگر من رو بکشه دیگه درکش نمی کنم.

نه اینکه نخوام، نه. نمی تونم درک کنم چون مردم - اما کسی که صرفا جهت پر کردن اوقات فراغت و

محض تفریح دست به همچین جنایاتی میزنه ... ؟! نه مسلما قابل درک نیست. بهرحال از آمپول

گریزی نبود، همونطور که از استوانه های مرگبار – بهمراه مته های جورواجورشون – و انواع و اقسام

آلات ترسناک دیگه (که درست جلوی روم توی سینیه چسبیده به یونیت قرار داشتن).

یک سرنوشت محتوم بود که باید میپذیرفتمش. نگاهی به تتمه ی ذخیره ی شجاعتم انداختم. آمپر از

نصف گذشته بود و این مسلما خبر خوبی محسوب نمیشد چون دکتر هنوز کار کثیفش رو شروع

نکرده بود. از اونجایی که همچنان در مقام تسلیم و رضا قرار داشتم به دکتر اجازه دادم که با

آمپول و دهنم، یک دست بازی کنه. متاسفانه چون اولین مرکز پوسیدگی، انتهایی ترین دندون در

ردیف دندونهای پایین بود میشه اینطور گفت که بازیه آمپول و دهن، by default روی درجه ی «هارد»

بود، ولی خب دکتر در انجام این بازی خبره بود. البته این موضوع اصلا باعث نشد که فرو رفتن سرنگ

بی حسی موضعی در لثه ی من ایجاد درد نکنه. پیش خودم گفتم: ok ! یک درد زیاد و بعد یک

پروسه ی درمانیه بی درد.

با این موافق بودم.کافی بود درد آمپول رو تحمل می کردی تا بعد دیگه دکتر، اسبِ معالجه و درمانش رو

تو دهن تو هر جوری که دوست داره، بتازونه. چرا؟ چون بعد از اون آمپول انگار یک بالش روی صورتت

گذاشتن و تمام عملیات پزشکی رو دارن روی اون بالش درست بالای اون قسمتی که دندون پوسیدت

زیرش قرار داره انجام میدن. این تصور من از عملکرد آمپول بی حسی بود. در ادامه مشخص شد که

تصورات من درست بوده البته فقط بخش اولش. بخش اول یعنی بالش. ولی بخش دوم عملا عکس اون

چیزی که فکر می کردم انجام شد. فکر کنم دکتر کلک بالش رو می دونست برای اینکه بالش رو کنار زد

و مستقیما رفت سراغ خود دندون پوسیده.

     حتما متوجه شدید که «بالش» در اینجا فقط یک استعاره بود و نه هیچ چیز بیشتری و هر استعاره ای

هر قدر هم بلیغ و بلحاظ ادبی دقیق و حتی از منظر زیبایی شناسی قوام یافته و اثر گذار باشه،

نمی تونه حتی به میزان یک کوانتوم، یک اپسیلن، یک نانو، یک میلی گرم و یا یک بخش خیلی کوچیک

از هر واحد دیگه ای که دوست دارید، درد حاصل از عملیات پزشکی بر روی دندون شما رو کاهش بده.

در کل باید گفت که ممکنه استعاره و تشبیه و تلمیح و جناس و لف و نشر – و باقیه صنایع ادبی – من و

شما رو به تحسین وا داره اما جامعه ی پزشکی رو صرفا به خنده میندازه. با دکتری که برای ادبیات

هیچ ارزشی قائل نبود و تره هم براش خرد نمی کرد توی یک غسال خونه ی مطب وار، گیر افتاده بودم

و البته تقصیر خودمم بود. می تونستم در انتخاب دکتر بیشتر دقت کنم. کافی بود موقع مراجعه فقط

از منشی تقاضای نمونه ی دستخط دکتر رو داشته باشم.

همونطور که می دونید خط و ادبیات نامزدهای جاودان محسوب میشن. حداقل در ایران که اینطوریه.

ممکنه توی خارج رابطه شون جاودان ولی از نوع دیگه ای باشه. مثلا مثل گربه – سگ ( اگر کارتونش رو

دیده باشید ). منظورم اینه که در دو قطب مخالف هم قرار دارن اما از پست ترین نقطه برای ابد

بهم چسبیدن. این برداشت من از رابطه ی خط و ادبیاته! برداشت سخیفیه اما در نهایت منظور رو

میرسونه. کاریش نمیشد کرد. آمپول زده شده بود و راه برگشتی وجود نداشت. دکتر هم مصمم بود تا

کاری برای من انجام بده. قیافه ش طوری بود که اگر ازش میپرسیدی جواب میداد هیچ وقت در زندگی

مصمم تر از الان نبوده. واقعا قصد داشت کاری انجام بده، هرچند راه درستش رو بلد نبود. کافی بود

کمی دلداریم بده و به حرفام گوش بده اما مطمئنا اگه نظرم رو در رابطه با نوع معالجه به خودش

میگفتم بهم میگفت که در اینصورت باید به روانکاو یا یه مشاور مراجعه میکردی احمق جون.

برای اینکه از مورد خطاب واقع شدن با لفظ «احمق جون» مصون بمونم، گذاشتم که دکتر کارش رو

شروع کنه. اول یک لوله ی u شکل برعکس – که بعد معلوم شد کارش مکیدن رطوبت داخل فضای

دهنه – داخل دهنم گذاشت و بعد با یکی از اون ابزاری که مته ی نوکش با سرعت سرسام آوری

میچرخید به محل پوسیدگی حمله ور شد. همونطور که از یک مته ی خوب انتظار میرفت، با تراشیدن

سطح دندون درد غیر قابل تحملی رو ایجاد کرد. از خودم پرسیدم که اگه یک آمپول بی حسی قادر به

بی حس کردن موضع پوسیده و مانع از درد گرفتنش در حین کار دکتر بر روی اون موضع نباشه، در عمل

زدن یا نزدنش چه فرقی می کنه؟ بعد در ذهنم این سوال رو مطرح کردم که تفاوت به حال چه کسی؟

مریض یا دکتر؟

از دید مریض، بله، زدن یا نزدن اون آمپول بی فایده بود. صرفا یک آمپول بی حسیه «لم یستعمل» بود.

مثل تاثیر یک آمپول پنی سیلین بر روی یک بیماریه مزمن و یا صعب العلاج. به این می مونست که

سرطان یا ایدز داشته باشی و پنادور یا ب کمپلکس بزنی. اما از دید دکتر قطعا قضیه جور دیگه ای بود.

حتی مازوخیست ترین آدما هم ته دلشون از اینکه یک سوزن به اون بزرگی رو توی لثه ی یک آدم بالغی

که با انتخاب شخصیش، خودش رو بصورت کامل در اختیار شما قرار داده، فرو کنن، لذت می برن. احتیاج

به گفتن نیست که کلا حرفه ی پزشکی از اون دست مشاغلیه که نیاز به اعصاب قوی و کمی هم

روحیه ی سادیستیک داره. پیش خودم گفتم واقعا پزشکها چه جور آدمایی هستن؟ افرادی با روحیه ی

سادیستیک که از خط و ادبیات و کلا هنر بیزارن؟ احساس کردم دارم کمی غیر منصفانه نگاه می کنم.

بطور مثال دکترای موسیقی و دکترای فلسفه ی هنر نمی تونستن به معنیه متنفر بودن از موسیقی و

زیبایی شناسی باشن! در حال قدم زدن در کوچه باغ های شک های فلسفی بودم که متوجه شدم

روند کار بر روی دندون پوسیده وارد فاز جدیدی شده: دکتر با وسیله ی سرنگ مانندی، تکه های

کوچیکی از چیزی که بلحاظ حالت، آمورف مسلک – چیزی بی شکل، بین جامد و مایع – و بلحاظ

ریخت شناسی، به ان دماغ می مونست، برمی داشت و روی محل پوسیدگی می مالید.

فکر کن که دندون پزشک باشی و توی تاکسی هم نشسته باشی – احتمالا چون داری جایی میری

که داخل محدوده ی طرح ترافیکه – و یکهو بر اثر یک عطسه ی غیرمنتظره و ناخواسته که سازمان

هواشناسیه مغزت اومدنش رو ظرف 24 ساعت آینده پیش بینی نکرده بود، مقدار متنابهی ان دماغ

بحالت معلق و آویزون از بینیت قرار بگیره. ان دماغ هایی از این دست که در واقع در برزخ  عالم قبل

از تولد – یعنی داخل بینی – و عالم بعد از تولد – جایی که بر روی آن فرود می یان، مثل دیوار کلاس،

دستمال کاغذی، سرویس های بهداشتی و غیره – قرار میگیرن، سخت ترین ان دماغ ها بلحاظ

دفع و یا خنثی کردن هستن. هر کسی ممکنه غیر از روشهای کلاسیک، روشهای ابتکاریه

خودش رو در مواجهه با این ان دماغها داشته باشه، اما اگر تو همون دکتر دندونپزشک توی تاکسیه

باشی، می تونی از اون وسیله ی سرنگ مانندت استفاده کنی و باهاش ان دماغ رو بصورت کاملا

حرفه ای به هر جایی که دلت خواست بمالیش. نمی دونم چی شد که وارد این بحث مهم شدیم اما

بنظرم داشتم راجع به پر کردن محل پوسیدگی صحبت می کردم: دکتر انقدر از همون مواد

ان دماغ آسا روی محل پوسیدگی مالید تا احساس کرد که تونسته حق مطلب – و یا حق مطب! –

رو ادا کنه. بعد مواد بخصوصی روشون چسبوند که استثنائا چیزی برای تشبیه به اون مواد بخصوص

به ذهنم نمیرسه جز اینکه بنظر چیزهایی می رسیدن که شبیه به مواد بخصوصی بودن که روی

ان دماغ های مخصوص پر کردن دندون، مورد استفاده قرار میگیرن. شاید متوجه شده باشید که

گولتون زدم و برای تشبیه اون مواد بخصوص از خودشون استفاده کردم. متوجه هستید که اگر با

خواننده های باهوش تری سر و کار داشتم به این صورت در پرداخت مطلب کم فروشی نمی کردم.

بله، کار من هم زشت بود اما تقصیر اصلی متوجه خود شماست! بهرحال کار دکتر با یکی از مراکز

سه گانه ی پوسیدگی تموم و اون مرکز به بخش خصوصیه عدم و نیستی واگذار شد – همونطور که

احتمالا میدونید در ایران وقتی چیزی رو به بخش خصوصی واگذار می کنن یعنی قصد نابود کردنش

رو دارن - و قرار شد طی 2 جلسه دیگه من بهمراه مراکز پوسیدگیم و دکتر بهمراه همکارش،

معاشرت فشرده و دردناک دیگه ای داشته باشیم. ( برو فکرتو درست کن! )

ذخیره ی شجاعتم تقریبا به انتها رسید و با این اوصاف نمی دونم دقیقا کی می تونم دوباره به مطب

دکتر برم. در راه برگشت به خونه، شیش دنگ بودم تا اتفاقی رو از دست ندم، البته اتفاقی رو که قصد

دخالت درش نداشتم، مثل همون قضیه ی کیف قاپی که در اول ماجرا براتون تعریف کردم. نزدیک خونه

یک بچه گربه ی ملوس روی لبه ی دیوار خونه گیر افتاده بود و می ترسید بپره پایین.

بمدت یک ساعت و نیم براش با آغوش باز میو میو کردم تا ترغیب بشه و بپره توی بغلم. واضح بود

که در صورت پریدن بچه گربه ی ملوس، قصد گرفتنش رو نداشتم و اجازه میدادم تا با صورت بره توی

سنگفرش های پیاده رو تا دوباره با انجام ندادن عملی شجاعانه، کمی شجاعت – البته شجاعت

آمیخته با رذالت – ذخیره کنم. متاسفانه قیافه ی من مثل کتابِ باز می مونه. ظاهرا بچه گربه،

با همه ی بچگی و حیوانیتش قصد اصلی من از میو میو کردن رو فهمید و ترجیح داد اون بالا روی

لبه ی دیوار بمونه و از سرما یخ بزنه – که نمی زد، چون الان تابستونه – اما به من اعتماد نکنه.

موقع خواب داشتم به این فکر می کردم که چطور یه بچه گربه ی ریقو می تونه روند پوسیدگیه

دندونای من رو سرعت ببخشه... که البته وسط  شرح و بسط دادن این ماجرا – برای اینکه بتونم

تبدیل به یه داستان دیگه ش کنم – خوابم برد...     
     
 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 6:15  توسط   | 

استاد مظلومی در آینه ی کنکور

 

 

نمونه ی سوالات سازشناسی و تاریخ موسیقی آزمون کارشناسی موسیقی  *

 

۱- در تصویر روبرو کدام هنرمند دیده میشود ؟   (سراسری - ۸۶)

(تصویر روبرو: یک خواننده ی تنور با تی شرت منقّش به عکس شیطان)

الف) حسین علیزاده

ب) پری زنگنه

ج) ی. مظلومی

د) گزینه ی ب و ج

 

۲- اولین خواننده ی کُر شیطان پرست در ایران، که در جریان کنسرت گروه های منحرف رپ و شیطان

پرستی محمد شهر کرج دستگیر و در دادگاه صالحه، محاکمه شد؟   (آزمون ورودی وکالت - ۸۷)

الف) برخلاف اروپا و آمریکا، در ایران کسی را برای رفتن به کنسرت دستگیر نمی کنند و آزادی نزدیک به

مطلق است.

ب) در ایران شیطان پرست و گروه منحرف و نیز، خواننده ی شیطان پرست با نام یاشار مظلومی وجود

ندارد.

ج) در ایران خواننده، کُر، کنسرت، کرج و دادگاه نداریم

د) ی. مظلومی

 

۳- " درام ست " نام دیگر کدام گزینه است؟    (سراسری - ۸۵)

الف) جاز

ب) گیتار

ج) یاشار

د) الف و ج صحیح است

 

۴- از نوازندگان بنام " گیتار برقی " که ردیف های " آوازهای شیطانی " را برای گروه کُر و تکخوان

تنظیم کرده است.   (سراسری - ۸۷)

الف) بابا برقی

ب) استاد مظلومی 

ج) گزینه ی الف ممکن است صحیح باشد 

د) هر سه گزینه بسته به شرایط صحیح هستند

 

۵- عبارت " از برقی نوازان بنام معاصر، که همراه با گروه کُر آوازی تهران، با اجراهای خود،

شنوندگان زیادی را مجذوب و شیفته ی خود کرد. " از کیست و اشاره به کدام هنرمند دارد ؟

(آزاد - ۸۶) 

الف) حسین علیزاده - به عرفان حیدری اشاره دارد

ب) عرفان حیدری - به حسین علیزاده اشاره دارد

ج) امیر صنیعی - به ی. مظلومی اشاره دارد 

د) ی. مظلومی - به هنرمند خاصی اشاره ندارد

 

۶- کدام تعریف برای سازهای کوبه ای با فرکانس نامعین صحیح تر است ؟   (آزاد - ۸۶)

الف) مجموعه ای از سازهای کوبه ای که دارای فرکانس معین می باشند

ب) به سازهای بم خانواده ی بادی برنجی ها نظیر توبا اطلاق می شود

ج) به سازهای بم خانواده ی بادی برنجی ها نظیر توبا اطلاق نمی شود

د) از اعضای گروه آوازی تهران که گاهی بعنوان تنور ۲ نیز مورد استفاده قرار میگیرد

 

۷- مجموعه ی " ۴ آواز در ستایش شیطان رجیم " برای کُر تنها و ارکستر و تیمپانی، اپوس ۲، از آثار

برجسته کدام موسیقیدان است ؟     (علمی- کاربردی - ۸۶)

الف) مجید انتظامی

ب) ی. مظلومی

ج) شاهین فرهت

د) گروه آوازی تهران

 

۸- همه ی گزینه های زیر صحیح هستند بجز گزینه ی ... .      (سراسری - ۸۹)

الف) استاد مظلومی از سال ۸۶ با گروه آوازی تهران به عنوان خواننده ی تنور همکاری داشته و از بیماریه

کلیوی رنج میبرد.

ب) ایشان در تمام تمرینات و اجراهای درون مرزی گروه شرکت داشته و عدم شرکت در اجرای ارمنستان

و جشنواره و مسابقات کره ی جنوبی را نقطه ی اوج فعالیت های هنری خود می داند.

ج) استاد، در سال ۸۵، نزدیک بود بر اثر بی احتیاطی در حین رانندگی فوت کنند.

د) هر سه مورد، نسبتا صحیح است.

 

۹- از ویژگیهای برجسته ی اخلاقی و رفتاری استاد مظلومی، میتوان به ... اشاره کرد.

( آزمون ورودی رشته ی الاهیات - ۹۰)

الف) استاد، به اخلاق، اعتقاد چندانی ندارد.

ب) استاد بودن، خودش یک ویژگی برجسته ی اخلاقیست.

ج) برجستگی های مورد علاقه ی استاد، شامل ویژگی های اخلاقی نمی شود.

د) استاد، هیچگونه ویژگی اخلاقی برجسته ای ندارد.

 

۱۰- کدام گزینه در رابطه با استاد مظلومی صحیح است؟    ( آزمون ورودی مداحی و روضه - ۹۲)

الف) از موسیقیدانان ملی گراست که عشق به ایران در همه ی آثار وی به نوعی منعکس است.

ب) موضوعات آثار او غالبا در رابطه با مذهب و میهن است و نوای زیبای گیتار برقی به آثارش رنگ و بوی

عرفانی داده است.

ج) وی در خانواده ای معتقد بدنیا آمد و مداحی و قرآن خوانی را نزد جد بزرگوارش، استاد مظلومی فقید

فرا گرفت.

د) تقریبا هیچکدام

 

۱۱- استاد مظلومی، برای کدامیک از سازهای زیر ردیف های آوازی موسیقی را تالیف کرده است؟

(آزاد - ۶۳)

الف) دودوک – قره نی

ب) گیتار الکترونیک (گیتار برقی)

ج) تنور

د) مزقون

 

۱۲- جمله ی معروف " انقدر به سربازی نرفتم تا آخر، سربازی به من رفت ! " از کدام هنرمند

بزرگوار است و اشاره به کدام موضوع دارد؟   (علمی- کاربردی - ۸۷)

الف) امیر صنیعی - همین جوری گفته است

ب) ی. مظلومی - اشاره به طعنه به از دست دادن همراهی گروه آوازی تهران در سفرهای خارج از

ایران

ج) امیر صنیعی -  اشاره به طعنه به از دست دادن همراهی گروه آوازی تهران در سفرهای خارج از

ایران

د) ی. مظلومی - همین جوری گفته است

 

13- سنفونی خدمت، اثر کدام یک از آهنگسازان زیر است و پیام کلی این اثر ارکسترال چیست ؟

(آزمون ورودی بسیج، ارتش و نیروهای مسلح – 89)

الف) استاد ی. مظلومی – در ستایش خدمت سربازی و فضیلت های نهفته در رفتن به خدمت

ب) استاد شاهین فرهت – خدمت از ماست

ج) استاد ی. مظلومی – خدمت از ماست، که بر ماست !

د) استاد شاهین فرهت – مانند سایر آثار استاد، اثری برای عرض بندگی و خوش خدمتی نسبت به

متولیان امور است

 

14- در همه ی گزینه های زیر، بجز گزینه ی ... استاد مظلومی، نقشی فعال و تاثیر گذار داشتند.

(آزمون استخدام وزارت بهداشت و فرهنگ و ارشاد اسلامی - ۹۶)

الف) تاسیس مرکز نگهداری از کودکان ناشنوای کُر خوان شیطان پرست

ب) تاسیس اولین مدارس غیر انتفاعی و نمونه مردمی شیطان پرستی در ایران

ج) تاسیس مرکز نگهداری از کودکان بزهکار علاقمند به خوانندگی کر و شیطان پرستی

د) تاسیس درمانگاه ابالفضل العباس و گروه دوئت دو طفلان مظلوم (مظلومی)

 

15- کدام گزینه در رابطه با احوالات استاد مظلومی، دقیق تر بیان شده است؟

( آزمون دکترای اخلاق اسلامی - ۸۸)

الف) استاد، ضمن بهره مندی از تعالیم شیطان پرستی، در داشتن فساد اخلاقی نیز سرآمد بودند.

ب) استاد، بعضا بر حسب حال، در مجالس رپ و شیطان پرستی، به قمه زنی و هدبنگ می پرداخت.

ج) استاد مظلومی را " بلبل حیران " نامیده اند، از جهت خوانندگی و وضعیت نامعلوم خدمت سربازی.

د) هر سه گزینه با هم درست است.

 

16- دوبل کدام سازها بهمراه تیمپانی، افکتیو تر است و صدا دهی ارکستر را چند لایه می کند ؟

(آزمون ورودی گروه آوازی تهران – 90)

الف) گانگ و گلیساندوی زیلوفون و مثلث

ب) کلارینت باس و دایره (داریه)

ج) یاشار باس و ذوزنقه

د) بسته به قطعه ی مورد نظر هر سه گزینه ممکن است صحیح باشد

 

17-  در پی رسوایی محمد شهر کرج، هنگام بازداشت استاد مظلومی، تعداد ... و ... از ایشان کشف و

متعاقبا ضبط و ضمیمه ی پرونده شد.   (آزمون ورودی وکالت - ۸۷)

الف) ۱۰۰ حلقه CD های غیر اخلاقی - ۳۰ قوطی مشروبات الکلی

ب) ۳۰ حلقه CD های غیر اخلاقی - ۱۰۰ قوطی مشروبات الکلی

ج) ۱۰۰ قوطی CD های غیر اخلاقی - ۳۰ حلقه مشروبات الکلی

د) ۳۰ حلقه قوطی های غیر اخلاقی - ۱۰۰ عدد مشروبات الکلی بصورت CD 

 

18- استاد مظلومی ... را والاترین هنرها میشمارد و ... را بزرگترین دستاورد این هنر دانسته و ... را

مناسب ترین زمان برای استفاده از این اثر هنری و دلیل آنرا ... می داند.

(آزمون دکترای زیبایی شناسیه هنر و آزمون کارشناسی ارشد خانه داری - ۸۸ و ۸۹)

الف) موسیقی - مس در سی مینور باخ - نیمه شب - سکوت معنا دار طبیعت در این زمان (مطابق با

گفته یوهان سباستین باخ)

ب) مداحی و روضه - عربده های حاج منصور ارضی و " ممّد نبودی ببینی " کویتی پور - ایام محرم و

عاشورا - رضای خدا

ج) آشپزی - قورمه سبزی - صبحانه و ناهار و شام - لذت خرکی حاصل از خوردن آن

د) آشپزی - دل و جیگر - شبی که فردای آن قصد کوهپیمایی با دوستان داشته باشد - اعلام مسمومیت

و دودر کردن رفقا

 

19- کتاب " اسلام، از نگاه موسیقی " نوشته ی کیست و نویسنده در این کتاب سعی در بیان و اثبات

چه موضوعی دارد ؟   (آزمون فوق دکترای اسلامی شناسیه هنر - ۹۹)

الف) سید جواد هاشمی - موسیقی از نظر اسلام حرام است.

ب) استاد ی. مظلومی - اسلام از نظر موسیقی حرام است.

ج) هر دو استاد، در نگارش کتاب همکاری داشته اند - اسلام و موسیقی هر دو حرام هستند.

د) نویسنده ی کتاب، مشخص نیست - هیچ چیز حرام نیست.

 

 20- رابطه ی سفید پوستان آمریکا با سیاهان آفریقایی مانند رابطه ی ... است با ... .

(آزمون دکترای موسیقی محض – 99)

الف) بتهوون – تیمپانی

ب) شاهین فرهت – چهارده معصوم

ج) کُر – شیطان پرستی

د) گزینه ی ب و ج

 

 

 


 

پاسخ های تشریحی:

 

1- گزینه ی " ج ".

 

2- با توجه به سوال، هر سه گزینه ی الف و ب و ج کاملا پرت و نامربوط می باشد و تنها گزینه ای که

در آن به شخص، بصورت مشخص اشاره شده گزینه ی "د" می باشد که آنهم نادرست است.

 

3- عنوان اشتباه درام ست در زبان فارسی جاز است که در واقع یک نوع سبک در موسیقی غربیست.

گزینه ی ب هم نام یک ساز زهیست. بنابراین گزینه ی "ج" صحیح می باشد.

 

4- ردیف های " آواز های شیطانی " از آثار بابابرقیست که استاد مظلومی آنرا برای کُر و تکخوان تنظیم

کرده است. پس گزینه ی "ب" صحیح است.

 

5- گزینه ی "ج"

 

6- سه گزینه ی الف، ب و ج بقدری مزخرفند که برای ما چاره ای جز انتخاب گزینه ی " د " بعنوان

گزینه ی صحیح تر باقی نمیماند.

 

7- گزینه ی " ب "

 

8- با توجه به اینکه در هر سه گزینه فقط قسمتی از مطالب بیان شده صحیح است گزینه ی "د" مناسب

ترین گزینه برای این تست بنظر میرسد.

 

9- باید دقت کرد که گزینه های "الف و د" هر دو در معنی گزینه ی ج مستتر هستند و از بین گزینه ی ب

و ج، گزینه ی "ج" در رابطه با استاد مظلومی محتمل تر بنظر میرسد.

 

10-  گزینه ی "د"

 

11-  از میان سازهای بادی استاد مظلومی فقط در نواختن دودوک شهره است. تنور هم یک بخش

صدایی ست نه نام یک ساز. همچنین مزقون در حالت کلی بیشتر جهت خنده مطرح میشود و تنها

گزینه ی باقی مانده یعنی گزینه ی "ب" صحیح می باشد.

 

12- با اینکه هر دو بزرگوار از مشکلات و سنگ اندازی های نظام وظیفه رنج میبرند لکن آن جمله

از طرف استاد مظلومی عنوان شده است که مشکلات خدمت سربازی، ایشان و گروه آوازی تهران را

به دردسر انداخته است. پس گزینه ی مورد نظر، گزینه ی "ب" می باشد.

 

13- گزینه های ب و د درست بود، اگر استاد فرهت سنفونیی به این نام نوشته بود اما متاسفانه ساخت

سنفونی برای تمام امامزاده های موجود در ایران، هنوز به اتمام نرسیده است. از بین گزینه های الف و

ج هم تصور درست بودن گزینه ی الف مضحک بنظر میرسد زیرا حتی کرد های عراق هم نظر استاد

مظلومی را در رابطه با خدمت سربازی می دانند که البته این نظر استاد، در گزینه ی "ج" بخوبی توسط

یک جمله ی نغز بیان شده است. پس گزینه ی ج جواب صحیح است.

 

14- چون این سوال در آزمون استخدام وزارت بهداشت و وزارت ارشاد آمده است، بنابراین بدون توجه به

محتوای هر 4 گزینه، فقط و فقط گزینه ی "د" جواب صحیح است. ولی در حالت کلی هر سه گزینه ی

دیگر تا حدی صحیح هستند.

 

15- گزینه های الف و ب بطور کامل درست نیستند زیرا استاد، تعالیم شیطان پرستی را بصورت خودآموز

از اینترنت – و نه زیر نظر اساتید مجرب – فرا گرفتند. همینطور در گزینه ی ب، اشاره به رفتن استاد به

مجالس رپ خوانی هم نادرست است زیرا این ژانر از موسیقی از نظر استاد مردود است. گزینه ی "ج"

اشاره ی درستی دارد به تخلص استاد در نزد اهالی موسیقی.

 

16- در گزینه ی ب به دایره اشاره شده است که در ترکیب سازهای ارکستر جایی ندارد. همینطور در

گزینه ی ج در ارکستر و گروه کر از یاشار تنور استفاده می شود و این خانواده ساز باس ندارد. ضمن اینکه

مورد ذوزنقه صرفا به عنوان نکته ی انحرافی مطرح شده است. با توجه به توضیحات فوق گزینه ی الف

صحیح می باشد.

 

17- طبق آمارهای موثقی که از طریق رسانه های معتبر داخلی – نظیر صدا و سیما – منتشر شد گزینه

های الف یا ب هر کدام به دلخواه صحیح هستند.

 

18- استاد، موسیقی را یک هنر والا – نه والاترین – دانسته و مس در سی مینور باخ را نیز بزرگترین

دستاورد این هنر می داند اما زمان خاصی را برای استفاده از این اثر شایان توجه ذکر نکرده است.

در گزینه ی ب اشاره به مداحی و روضه به روشنی نادرست است زیرا با سه کلمه ی استاد مظلومی،

مداحی و روضه نمی توان حتی یک جمله ی نیم بند ساخت. اشاره به آشپزی در گزینه ی ج و د صحیح

است زیرا استاد اساسا توجه ویژه ای به شکم و مسائل مربوط به آن دارند ولی با توجه به قوت دلیل

بیان شده در گزینه ی "د" ، قورمه سبزی را در مقابل دل و جگر نمی توان از نظر استاد مظلومی بزرگترین

دستاورد این هنر دانست.   

 

19- گزینه ی الف و ج کاملا نادرست هستند زیرا سید جواد هاشمی نه تنها یک نویسنده نیست که

حتی یک صاحبنظر پیش پا افتاده در سطحی ترین مسائل بی ارزش روز مره هم نیست و طبیعتا امکان

همکاری استاد مظلومی با چنین شخصی بلحاظ عقلی و عرفی وجود ندارد. با توجه به توضیحات فوق

گزینه ی " ب " صحیح است.

 

20- باید توجه داشت که سفید پوستان آمریکایی و سیاهان آفریقا در ظاهر دو مقوله ی بی ربط

نسبت به هم هستند اما در حضور یک عنصر سوم بنام " موسیقی جز " – که موسیقیی متولد شده

در آمریکا و برگرفته از ریتم های سیاهان آفریقایی است – به یکدیگر مربوط می شوند.

اگر این عنصر سوم را " واسطه ی رابط " بنامیم با نگاهی به گزینه ها می توان دریافت که گزینه ی الف

نادرست است زیرا بتهوون و ساز ضربی تیمپانی دو مقوله ی در ظاهر بی ربط نسبت به یکدیگر نیستند.

اما در گزینه ی ب، شاهین فرهت و ائمه ی معصومین دو مقوله ی کاملا بی ربط نسبت به یکدیگر هستند

که با واسطه رابطی به نام پول می توان این دو موضوع را کاملا  بهم مربوط کرد. در گزینه ی ج هم کُر و

شیطان پرستی ارتباط معنا داری با یکدیگر ندارند اما با واسطه ی رابطی بنام " ی مظلومی "  کاملا

بهم مرتبط می شوند. پس گزینه ی "د " صحیح است.  

 

 

* برخلاف پست های قبلی، این مطلب صرفا یک شوخیه با تستهای احمقانه ی کنکور موسیقی و

دوست بسیار عزیزی بنام یاشار مظلومی که البته بخاطر استفاده از خاطرات مشترک من و " ی "

و موضوعات پیرامون این خاطرات، کمی شخصی شده. البته کماکان این پست هم یک پست بابابزرگی

با رعایت کلیه ی ابعاد پست های بابابزرگی محسوب میشه !  

 

 

 

 

 

 

 


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 21:30  توسط   | 

اعمال صالحی که آدم را به ... می دهند !

 

از اونجایی که سفر آخرت، از اون دست سفرهایی نیست که آدم با خودش توپ والیبال و جوجه و عرق و

قلیونو ورق و تخته و ... و ... و اینا ببره (و اگه ببره هم بکارش نمیاد)، لاجرم  آدم به صرافت بردن

چیزهایی غیر از اونچه که در بالا مثال زدم و احتمالا توی سفر آخرت بیشتر بدرد می خورن میوفته.

چیزی مثل " عمل صالح " که حتی در احادیث (!) هم داریم توشه ی آخرت محسوب میشه.

حالا عمل صالح چیه ؟ در تعالیم اسلامی میشه همون کار نیک و نزدن تیک و رو نکردن بی بی پیک و

نپوشیدن لباسای بی ناموسی و شیک و غیره و غیره و غیره.

باقیه موارد که مشخصن فقط می خوام راجع به اون مورد کار نیک صحبت کنم که در خیلی از موارد

۲ پهلو و مبهمه. مثلا اینکه به پدر و مادر احترام بذاریم. خب شاید یه پدری یهو هوس کرد یه سیخ داغ

بکنه تو شکم بچه ش. در اینصورت باز اون بچه باید به پدر احترام بذاره ؟! اصلا زنده می مونه که بعد

سر فرصت بخواد به این فکر کنه که حالا از این به بعد احترام بذارم یا نه ؟ و یا مثلا این یکی:

از بچگی یاد دادن بهمون که اگه یه تیکه نون دیدید رو زمین افتاده بردارین بذارین یه گوشه ای. چرا ؟

چون نون - و فقط نون - برکت خداست. یعنی کاهو و ترب سفید و خیار و گوجه برکت خدا نیستن

و یا هستن اما نه اونقدر ! که باهاشون مثل نون رفتار کنیم. برای همین همیشه میبینیم که توی هیچ

کدوم از کیسه زباله های دم دری که گربه ها پاره می کنن، اثری از نون به چشم نمی خوره در صورتیکه

کلم و انواع سبزیجات و باقیمونده ی غذاس که کف کوچه معرکه گرفتن واسه خودشون. چرا ؟ چون همه

در ناخود آگاهشون نون رو برکت خدا میدونن حتی وقتی که در اوج بی ایمانی نسبت به مقوله ای مثل

خدا قرار دارن. البته بیان این حرف بمنظور نشون دادن راهی برای اثبات وجود خدا نیست، بلکه صرفا

منظورم اینه که قضایایی از این دست خیلی ریشه دار و عمیقن و صرف به زبون آوردن و اندیشیدن به این

مطلب که " من شخصا به خدا اعتقاد ندارم " و به تبع اون " نون برکت خدا نیست " دلیل نمیشه که

ناخودآگاهمون هم براحتی با این قضیه کنار بیاد چون انسان یه حافظه ی تاریخی داره و حافظه ی تاریخیه

هر فرد ایرانی، با چیزی به اسم اسلام گره خورده - در اینجا کاری به خوب یا بدش ندارم - و وقتی

میخوایم یه تیکه نون رو بندازیم تو سطل آشغال یهو عبارت " نون برکت خداست " تو پس ذهنمون بحالت

چشمک زن در میاد و مارو منصرف می کنه.

مثال دیگه ای از کار نیک و یا عمل صالح براتون میزنم - که کلیت مطلب مربوط به این مورد خاص میشه -

و اون چیزی نیست جز کمک کردن به دیگران. البته شکی نیست که این عمل در ذات خودش یک عمل

صالح تمام عیاره ! ولی چه جور کمک کردنی و اونهم به چه کسی ؟ ممکنه بگید به فردی که با صداقت

بیاد جلو و نیازش رو بگه کمک کردن اشکالی نداره. اما اگه یکی اومد پیشتون و با صداقت تمام گفت که

اگر اشکالی نداره میشه جفت کلیه هاتونو بفروشین که من با پولش یه ۴۰۵ بخرم - اگر میشد ماشین

بهتر و یا بدتری خرید ببخشید چون من مظّنه ی یه جفت کلیه دستم نیست - تا دیگه با مترو نرم سر کار،

اونوقت به صرف صداقتی که بخرج داده شما اینکارو می کردین ؟! اگه وسع شما فقط میرسید که روزی

یک وعده غذا بخورید و باید برای باقی اعضای خانواده شامل مادر پیر و برادرزاده ی صغیر و برادر مفت

خورتون، غذا و سایر اقلام مورد نیاز زندگی رو تهیه می کردید، اونوقت درست بود - و یا حق داشتید -

که بمحض رسیدن پولی به دستتون، همه ی اون پول رو دو دستی به فرد دیگه ای که اصلا نمیشناسید

و نمی دونید که واقعا مستحق هست یا نه، بدید ؟! داستان از این قراره:

که یک شخصی با مشخصات فوق وجود داره که از دوستان قدیمیه مادرم محسوب میشه -  ایشون رو

خانوم "دگم" می نامیم، نه بخاطر نوع اعتقاداتشون، بلکه صرفا بعنوان مخفف "دوست گدیمیه مادرم" 

(چون اصالتا ایشون ترک هستن، ترجیح دادم قدیمی رو با تلفظ مدل خودشون بنویسم) - و چند سالیه

که خودش رو با دین و معنویات خفه کرده و اگه بخواد مثلا جای تلویزیون و گلدون بغلش رو عوض کنه حتما

قبلش استخاره می کنه که ببینه " خوب میاد یا بد ". شاید متوجه شده باشید که منظورم اینه که 

خانم دگم - که امثالش کم نیستن - چند سالی میشه که قید فکر کردن و تصمیمات درست گرفتن رو زده

و اصولا خیلی کاری به کار مسائل بی اهمیت و نکبت باری مثل تعقل و تدبر در اعمال روزمره ی زندگی،

نداره. مسلما سعادت من رو نداشتین که با ایشون تلفنی همصحبت و با نقطه نظرات عجیب و گهر

- بارشون آشنا بشین اما این سعادت رو دارین که در ادامه، آخرین شیرین کاریه سرکار خانم دگم رو

بخونین:

فکر کنین که در وضعیت فلاکت باری مثل وضعیت خانم دگم قرار دارین. بعد از مدتها باهاتون تماس میگیرن

و میگن وام مورد نظرتون آمادس. و مبلغ وام مورد نظر ؟ : پونصد هزار چوق ناقابل - که البته برای

آدمی در وضعیت شما خیلی هم قابله. طبیعتا با کله به سمت بانک پرداخت کننده ی وامتون 

حرکت می کنین. صحیح و سلامت به بانک میرسین - که تا همین جاش هم خیلی امتیاز داره - و بعد

به داخل بانک میرین و وام مورد نظر رو میگیرین. به اینجای داستان که رسیدیم - و با توجه به توضیحات

قبلش - احتمالا بعضی از شماها که فکر می کنید از بقیه زرنگترید، برای مسخره کردن داستان من 

شروع به زدن حدس های اغراق آمیز می کنید. مثلا: آهان، حتما همین که خانم دگم، اون وام رو از

دست کارمند بانک گرفت، یکی از پشت سر صداش زد: خانوم من خیلی بدبختم میشه همه ی مبلغ

وامتون رو به عنوان کمک بدین به من ؟ شاید زدن همچین حدس احمقانه ای باعث بشه فکر کنین که

مثلا چه آدم باحالی هستین که انقدر اغراق آمیز فکر میکنین اما از حدس احمقانه ی شما، احمقانه تر

اینه که دقیقا همین اتفاق با همین کیفیت برای خانم دگم - که از این به بعد ایشون رو خانوم منگ 

می نامم که صرفا مخفف "مبلغ ناچیز گرفته" س نه خدای نکرده توهینی به ایشون - میوفته. حالا اگه

راست میگید بعدش رو حدس بزنید ...

بله، خانوم منگ، کل مبلغ وام رو دو دستی تقدیم فرد مستحق می کنن و به همراه ایشون به در

ساختمون درب و داغونی میرن که مثلا قرار بوده خونه ی فرد مستحق باشه و برن کاغذی بیارن تا روی

اون بنویسن و امضا کنن که مبلغ فوق رو از خانم منگ بعنوان قرض گرفتن و در موعد مقرر پسشون

میدن. خانوم منگ انقدر منتظر میشینن تا مصداق عینیه آدمی بشن که بعلت انتظار بی حاصل، علف زیر

پاش سبز میشه. بعد از حصول اطمینان از اینکه علف زیر پاشون بطور کامل زرد شد - مرحله ی بعد از

سبز شدن، که طبیعتا انتظار بیشتری رو میطلبه - خانم منگ - که در ادامه ایشون رو خانم خنگ خطاب

میکنیم، نه به عنوان مخفف هیچ عبارتی، بلکه فقط و فقط بخاطر خنگی و بلاهت شایان ذکرشون - اول

کمی نگران و بعد کمی بیشتر نگران میشن. بعد از اینکه میزان آلایندگیه نگرانی شون از حد مجاز گذشت

به بانک برمیگردن و میگن اون آقایی که از من وامم رو گرفت یه آدم ناتو بود. بانک که اصلا روحش هم از

اون آدم خبر نداره - چون بانک مسئول رفتار همه ی آدمهای دنیا که توش در رفت و آمد هستن نیست -

به خانم خنگ میگن که ممکنه بفرمایید کی رو میگید ؟ و بعد از شنیدن داستان - و به تبع اون، خوردن

کمی تاسف - به خانم خنگ می گن که تنها کاری که از دست ما برمیاد اینه که شما مشخصات قیافه ی

این آدم رو به ما بدید تا اگه احیانا دوباره به اینجا سر زد ما ایشون رو نگه داریم و به شما اطلاع بدیم.

همونطور که می دونین، اون قاتله که به محل جنایت برمیگرده نه دزدی که یه پول باد آورده رو بدون هیچ

زحمتی به جیب زده. پس طبیعتا خبری از دزد فوق الذکر - مستحق سابق - نمیشه و نخواهد شد.

خانم خنگ از همونجا با مادرم تماس میگیره و موضوع رو بهش اطلاع میده و مادرم هم فقط حرص

می خوره و یه کمی باهاش دعوا می کنه. خانم خنگ به خونه میاد و مجددا با مادرم تماس میگیره و

موضوع رو دوباره تعریف می کنه و مادرم دوباره حرص میخوره و کلی نصیحتش میکنه. خانم خنگ از اون

روز به بعد هر روز جهت درد دل به مادرم زنگ میزنه و نصیحت های روزانه ش رو دریافت می کنه. خانم

خنگ کم کم در خلال این صحبت ها فهمید که این بار هم مرتکب اشتباه بچگانه ای شده. البته مطمئنا

دفعات بعد هم مرتکب همچین اشتباهاتی میشه و این دفعه، دفعه ی آخرش نیست. ولی جالب اینه که

بعد از انجام هر عمل صالحی، ایشون بشدت شاکی میشن و سوالات جالبی از خدا می پرسن. شاید

فکر کرده که مادرم نماینده ی خداس، چون در واقع این سوالات رو تحت عنوان " سوالاتی از خدا "  پای

تلفن از مادرم میپرسه. البته فکر نکنید که من آدم سنگدل بی شعوری هستم که نسبت به مشکلات

دیگران بی تفاوتم. مسئله اینجاس که چندین ساله که وضع، همینه و همیشه ما همه جور توجهی به

مشکلات ریز و درشت ایشون کردیم اما در عمل خانم دگم منگ خنگ، آخر سر زحمات همه ی

اطرافیانش رو به بدترین شکل ممکن به باد میده. بابا جان، خانم عزیز یا عمل صالح مشکوکی انجام ندید

که اینجوری شما رو به ... بده یا اگر دلتون خواست و انجام دادید، ما رو دیگه در به ... رفتن خودتون  

شریک نکنید ! متشکرم.

 

با تقدیم احترامات فائقه

بابابزرگ    

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:34  توسط   | 

a minimal about an animal

 

... سگ بود، به گربه نیز آراسته شد ...

 

پ.ن : دارم کارتون گربه - سگ نگاه می کنم !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:18  توسط   | 

دو نقطه دی، دو نقطه ابیانه

در زندگی واقعیت هایی وجود داره که در تمام دنیا ثابت و یکسانه و اگر کسی یا کسانی بخواهند آن

واقعیت موجود را نادیده بگیرند به دردسر بزرگی میوفتند. بطور مثال وقتی جیش داری، به دستشویی

میروی. یک سوئیسی و یا امریکایی با تمام برتری هایی که نسبت به باقیه مردم دنیا داره، وقتی از شدت

ادرار داره شاش بند میشه به همون جایی میره که یکی از افراد یه لا قبای قبیله ی سو در امریکای

جنوبی. شاید دلت بخواد واقعیت فوق رو نادیده بگیری. خب در اینصورت خودت رو خیس می کنی.

وقتی ساعت ۹ صبح کلاس داری، اگر دانش آموز باشی به مدرسه و اگر کمی بزرگتر باشی به کالج و

یا دانشگاه میری. اگر نری، یک نامه در خونه تون می آید احتمالا با این مضمون: " آقا/خانم ...

بسیار متاسفیم از اینکه شما تصمیم گرفته اید بجای عضو مفیدی بودن برای جامعه خود، زندگیه

انگل واری را در پیش بگیرید و با پیوستن به اقلیت بی سواد جامعه، آمارهای مربوط به کاهش

بی سوادان جامعه را به زیر سوال ببرید. از امروز، این مرکز آموزشی هیچگونه تعهدی در قبال دادن

خدمات تحصیلی به شما ندارد و وضعیت تحصیلیه شما « کان لم یکن » تلقی میشود ... "

وقتی هم قصد مسافرت یکروزه با تور به همراه دوستانت رو داری به محل قرار یعنی چرم مشهد میری.

در همه جای دنیا برای مسافرت های یکروزه محل قرار چرم مشهد است. فقط و فقط « چرم مشهد ».

« دون چرمینو ماچدینو » در پرتغال، « کرْمه ماچدینی » در ایتالیا، « چغم مژه » در فرانسه

(Charme Mashedauex -امیدوارم تعداد حروفی که نوشته میشه ولی خونده نمیشه کافی بوده باشه)

همینطور « چرمیوس مشدیوس » - این دیوس آخرش چقدر چسبید واقعا ! - در یونان و ...

خب ما - یعنی من و پونزده شونزده نفر دیگه از دوستان - تصمیم گرفتیم که دیروز به یک مسافرت یکروزه

بریم. طبیعتا مثل سایر مردم دنیا به یک تور مراجعه کردیم - که البته زحمت کلیه ی مسائل مربوط به

تور رو شرمین عزیز کشید - چون ما انسانهای واقع بینی هستیم و قصد مقابله با واقعیت های زندگی رو

نداریم. اما آیا مسئولین تور هم انسانهای واقع بینی بودند ؟ مسلما جواب منفیه، چون محل قراری

غیر از چرم مشهد به ما گفتند. و محل قرار جایی نبود جز میدون هفت تیر، جنب هتل مروارید. از همون

لحظه ی شنیدن این واقعه ی تکون دهنده، فهمیدم که سفری غیر از اونچه که فکرشو میکردیم در

انتظارمونه (در ادامه، درستیه حرف من رو تایید می کنید) ولی از اونجایی که آدم آینده نگری نیستم،

بار و بندیلم رو بستم و صبح زود به محل قرار کذایی رفتم. در اون محل قرار شوم، به سمت بچه ها رفتم

و درست چند لحظه بعد نقطه ی عطف سفر فرا رسید: آشنایی با تور لیدر ! همونطور که احتمالا از

سفرنامه ی قبلی - سفرنامه ی یوش - متوجه شدید، مورد تور لیدر - مثل صدا و سیما - از اون دست

موردهاییه که من دوست دارم تا سالها راجع بهشون مطلب بنویسم. انقدر بنویسم تا از نوک انگشتان

دستم خون بیاد. شخصا تور لیدر ها رو به سه دسته تقسیم می کنم: ۱- اعصاب خورد کن

۲- اعصاب خورد کن تر ۳- اعصاب خورد کن ترین. برای حدس زدن اینکه تور لیدر ما متعلق به کدوم دسته

بود، با توجه به ارجح قرار دادن مورد تور لیدر نسبت به باقیه ی موارد در این سفرنامه، نیازی به بهره ی

هوشیه بالا نیست. قبل از هر توضیح بیشتری، باید بگم که ما در این سفر معنیه واقعیه team working

رو به لطف تور لیدر جوان و کمک تور لیدر نوجوانمون فهمیدیم. شاید با خودتون بگید که ای بابا، تور لیدر

چیه که کمک تور لیدرش چی باشه ! اما باید بگم که Tour leader assistant ما در کارش واقعا خبره بود.

فقط حیف که در طول سفر فرصت انجام هیچ کدوم از کارهایی که ایشون توش خبره بود پیش نیومد.

در هر حال همگی سوار ماشین شدیم. همگی یعنی: شرمین، امیر حسین، بابک، روهید (یا روحید)،

تیرانداز (که ایشون رو توی خونه بیشتر به اسم الناز میشناسن)، هما، بهاره، مهدیه، رامین، فریبا،

کژال، من، آرش، سولماز، علی کاظ، الناز (خواهر سولماز) و مرجان. برای بهتر درک کردن این سفرنامه

شاید بهتر باشه راجع به بعضی از دوستان همسفر توضیحات مختصری بدم تا اونچه که برما گذشت

رو بهتر درک کنید:

شاید شما هم مثل من فکر کنید که علی کاظ در واقع باید یک جور لقب فیس بوکی باشه (از اون دست

افرادی که به صورت یکبعدی گند یه موضوعی تو فیس بوک رو در میارن. بطور مثال مهروش عزیز و

کوییزهاش ! و در اینجا علی و اینویتیشن هایی که جهت محلق شدن دیگران به کاز (Cause) های

مختلف میفرسته) اما بعد سولماز برام تعریف کرد که فامیلیه علی، کاظمیه و بصورت اختصار کاظ صداش

می کنن.

... و رامین ! اینطور که من متوجه شدم رامین همیشه خوابه مگر اینکه خلافش ثابت بشه. در واقع

رامین در هر جای ممکنی می خوابه. برای همین سفرهای طولانی تر رو به سفرهای کوتاه تر ترجیح

میده. بطور مثال در یک سفری مثل سفر به ابیانه رامین می تونه ۱۰ ساعت بخوابه در حالی که برای

رفتن به جایی مثل شهرستونک حداکثر ۵ یا ۶ ساعت فرصت خوابیدن داره. البته ناگفته نمونه که ۲

ساعت ابتداییه سفر و ۲ ساعت انتهایی سفر رامین بیدار و بسیار فعال بود.

البته الناز - خواهر سولماز - هم ظاهرا برای رسیدن به آرامشی عمیق و پایدار با ما راهیه سفر شده بود

که خب مطمئنا یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیش رو مرتکب شده بود چون من وقتی بعد از مدتها

دوستامو میبینم ترجیح میدم بجای مد نظر قرار دادن جملات قصاری نظیر " سکوت سرشار از ناگفته

هاست " و خزعبلاتی از این دست که در اکثر مواقع هیچ دردی رو از آدم دوا نمی کنن، از اندام

کارآمدی به اسم زبون جهت صحبت با دوستانم استفاده کنم. ضمن اینکه تصمیمات عجیب و غریب

تور لیدر مبنی بر اینکه دائما یک آهنگ زشت و مزخرف با ولوم هر چه بیشتر پخش بشه - اونهم درست

در زمانهایی که هیچ کسی قصد رقصیدن وسط مینی بوس رو نداشت و ترجیح میداد یا بخوابه یا با بغل

دستیش صحبت کنه - و با اینکارش باعث بشه افراد برای رسیدن صداشون بلند تر از حد معمول صحبت

کنن، طبیعتا تقصیر من نبود.

... و در نهایت ما راه افتادیم ...

شاید هنوز ۲ دقیقه از حرکت ماشین تور نگذشته بود که بچه ها موفق به شناساییه خوراکیهای درون

کیف من شدند. کم کم داشت از جنبیدن دهنهامون - البته صرفا برای خوردن خوراکی و یا حرف زدن !

برو فکرتو درست کن - خوشمون میومد که تور لیدر یادش افتاد در قبال خراب کردن عیش ما وظایف

سنگینی داره (به بخش دسته بندیه تور لیدر مراجعه شود). برای همین شروع به صحبت کرد. حتما

متوجه شدید که ما حتی نسبت به دیدن قیافه ی تور لیدر هم حساسیت داشتیم. حالا فکر می کنید

علاقه ی ما نسبت به گوش دادن به صحبت های صد تا یه غاز تور لیدر چقدر بود ؟! کمتر از علاقه ی ما

به دیدن قیافه ی تور لیدر. تور لیدر برای ما از کوه هایی که در سمت چپ تصویر معلوم بود صحبت کرد و

در ادامه مشخص شد که اگر رد این کوه ها رو بگیریم به نزدیکی های کرمان و یا مناطق جنوبیه ایران

میرسیم. و بعد از مناطق جنوبیه ایران صحبت کرد و زاغ بور و بوف کور و غیره و غیره و غیره ... آیا اینها در

سفر به ابیانه، اطلاعاتی ارزشمند و بدرد بخور محسوب میشد ؟ عمرا نه. پس ما به خوردن خوراکیها

ادامه دادیم. هر چه بیشتر خوردیم بیشتر گرسنه شدیم تا اینکه بچه ها بشدت نگران زمان خوردن

صبحانه شدند. بلطف لیدرینگ قویه تور لیدر - که از این به بعد سیامک خطابش می کنم - رستوران مارال

که در مسیر مان بود و ظاهرا از قبل هماهنگی های لازم جهت خوردن صبحانه در آنجا بوسیله ی تور

انجام شده بود - که نشده بود - اعلام کرد جایی برای نشستن ما ندارد و ما مجبوریم صبحانه مان را

بگیریم و ببریم. بعد از صرف صبحانه در محوطه ی زیبای رستوران، بداخل ماشین برگشتیم و بدون هیچ

اتفاق قابل ذکری به ابیانه رسیدیم. قبل از اینکه از چگونگیه وارد شدن ما به روستای ابیانه مطلع شوید

دوست دارم کمی هم راجع به تور لیدر ماشین دوم صحبت کنم. قبل از اینکه از ماشین پیاده شویم

تور لیدر ماشین دوم بداخل ماشین اول - یعنی ماشین ما - آمد و با لحن پر شوری از ما دعوت کرد

چنانچه علاقه ای به انجام کارهای هیجان انگیز داریم دنبالش برویم. از آنجایی که آدمهای ساده ای بودیم

گول خوردیم و به دنبال تور لیدر ماشین دوم، از ماشین اول - یعنی ماشینی که سوارش بودیم - پیاده

شدیم. اتفاق هیجان انگیز چه بود ؟ پایین رفتن از یک تپه. فاکتور های هیجان انگیز این تپه چه بود ؟

۱- تپه ای بود با شیب کم ۲- خاکی بود و ۳- ارتفاع کمی هم داشت. با احتساب مقدار هیجانی که

پایین رفتن از این تپه ی خاکیه کم شیب کم ارتفاع به آدم میداد، نپرسیدن داشتن یا نداشتن سابقه ی

بیماریه قلبی، از بچه ها از طرف تور پیش از شروع مسافرت امری سهل انگارانه و غیر قابل گذشت بود !

بعد از رسیدن به میدان اصلیه ابیانه به ذهن خلاق سیامک رسید که قطعا برای بچه ها هیچ چیز بامزه تر

از این نیست که به مدت ۲۰ دقیقه زیر آفتاب معطل بشن. در خلال این ۲۰ دقیقه فرصتی دست داد تا من

به این حقیقت پی ببرم که تا امروز در زندگی هیچ وقت تا این اندازه عاشق جیش کردن نبودم. با کسب

اجازه از تور لیدر خوشحال ماشین دوم، به سرعت خودم رو به دستشوییه عمومیه ابیانه رسوندم.

۳ کابین خالی، پاداش پی گیریه وضعیت قضای حاجتم بود. البته کابین ها کاملا خالی نبودند. در وسط

هر کابین، دریاچه ای مملو از کثافات انسانی - در واقع غیر انسانی - بچشم می خورد. تا چشم کار

می کرد کثافت بود و کثافت بود و کثافت. با خودم گفتم یالا امیر، تو می تونی به چیزهای بهتر از این فکر

کنی. چشمهامو بستم و به رانیه هلو فکر کردم. زیر چشمی نگاهی به منظره ی وحشتناک پایین

انداختم.به چیز بی مناسبتی فکر نکرده بودم: دریاچه ی پایین به نوعی رانیه فاضلاب بود با تکه های ان.

از این همه شباهت حالم بهم خورد و با سرعت به سمت گروه برگشتم. همچنان معطل بودیم و کمک

تور لیدر هم غر غر کنان از شکستن عینکش و اینکه امروز پدرش درخواهد آمد می گفت. گفتم چشمان

شما ضعیف است یا آستیگمات ؟ گفت عینک آفتابیم شکسته است نه عینک طبیم. از اینکه کمک تور

لیدر نوجوانمون مجبور بود امروز را بدون عینک آفتابی بگذراند انقدر ناراحت شدم که خواستم بغلش

کنم ولی برای اینکه بی خودی امیدوار نشود منصرف شدم. بعد از پیدا شدن سر و کله ی سیامک و

تذکرات جدیه شرمین به ایشان در باب روی برنامه نبودن سفر، به سمت داخل روستا حرکت کردیم.

در طی مسیر به جایی رسیدیم که سوراخ های عجیبی در زمین حفر کرده بودند و بعد از اینکه

امیر حسین سوال کرد این سوراخها چه چیزی می تواند باشد ؟ هما در کمال خونسردی به ما گفت

که اینها باید « انبار ان » باشد ! بعد معلوم شد که منظور از « ان » همان « کود » بوده است.

برای ناهار در جوار حرم مطهر « بی بی زبیده » اتراق کردیم و ناهار خوردیم و بعد آن اتفاق افتاد:

در مسیر برگشت قبل از وارد شدن به روستا کاسه ی صبر شرمین لبریز شد (چون به اندازه ی کافی

تور لیدر در طی مسافرت وقت کشی های بی مورد کرده بود) و بهمراه امیر حسین نکات مهمی رو به

سیامک گوشزد کردند - چیزی تو مایه های « داور دقت کن » در ورزشگاه آزادی ! - در واقع در طی این

مسافرت اکثر بچه ها با تصمیمات تور لیدر موافق بودند بجز دو گروه:

گروه اول: پسرها و گروه دوم: دخترها

بنابراین حتما می تونید حدس بزنید که بعد از دعوای شرمین و امیرحسین با تور لیدر، چه کسانی در

اقلیت قرار گرفتند. در مسیر برگشت تور لیدر برایمان بستنی خرید، از مانتوی محلیه شرمین تعریف کرد

و گوشزد کرد که مانتو را خوب وارسی کنید تا احیانا پارگی و یا سوراخی نداشته باشد که البته به

سیامک گفتم نیازی نیست، بعدا اگر شرمین پوشید و متوجه پارگی و یا عیبی در مانتو شد میاریم

عوضش می کنیم که سیامک به من یادآوری کرد چطور اینهمه مسیر را می خواهید برای عوض کردن یک

مانتو بیایید ... ؟! (همانطور که میبینید از بین ۱۰۰۰ نفر آدم با مطرح کردن یک سوال ساده ی هوش

میتوان افرادی که مستعد تور لیدری هستند را در بین آن جمع، شناسایی کرد).

سوار ماشینمان شدیم و به سمت تهران حرکت کردیم. با برنامه ریزیه دقیق و بی نقص تور لیدر، قمصر

کاشان و گلاب گیری رو از دست دادیم و با توجه به زمان حرکت به سمت تهران ترجیح دادیم از خیر دیدن

گلاب گیری بگذریم. مجددا به رستوران مارال رسیدیم - از قبل قرار بود سیامک به ما عصرانه بده - و

برای سرگرم شدن تصمیم گرفتیم « حقیقت یا شجاعت » بازی کنیم، به این صورت که یک گوشیه

موبایل - گوشیه موبایل من کاملا مناسب این کار بود - رو روی میز میچرخوندیم و بعد وقتی به سمت

یک نفر می ایستاد اون شخص باید با انتخاب موضوع حقیقت یا شجاعت در مقابل سوال و یا خواست

سوال کننده، به جواب واقعی و یا انجام خواسته ی طرف تن میداد. همونطور که احتمالا متوجه شدید

گوشیه موبایل من، تنها گوشیه موبایل در دنیاس که بخش گیمش در خارج از خود گوشی قرار داره !

آرش و سولماز به عنوان ناظران این بازی، قضاوت سختگیرانه ای روی جوابها می کردند به شکلی که

وقتی بداخل ماشین برگشتیم و روحید از جواب دادن به سوالش طفره رفت با پی گیریه مقامات قضایی

- آرش و سولماز - به نتایج حیرت انگیزی رسیدیم ! قبل از پرداختن به اون سوال کذایی باید بگم که

یک اتفاق ویژه باعث شد که این سفر، بسیار برای من و شرمین و امیرحسین و فریبا و کژال خاطره انگیزه

بشه و اون اتفاق این بود که شرمین با سرعت وارد رستوران شد و رو به من گفت حدس بزن کیو دیدم ؟!

امکان جواب اشتباه دادن وجود نداشت چون فقط دیدن یکنفر می تونست اونجوری شرمین رو وادار به

پشتک زدن بکنه. و اون شخص کسی نبود جز کامی (جات خالی سحر !!)، تور لیدر سفر یوش ! برنده ی

جایزه ی عینک طلایی چشم چرون ترین لیدر سال ۸۷ و نامزد دریافت سیمرغ بی مزگی و مسخرگی در

تمام ادوار گذشته. کسی که اسمش پشت تمام تور لیدرهای جوان رو به لرزه میانداخت. از رستوران

بیرون رفتیم و واقعا کامی رو دیدیم و من به این قول مارکس ایمان آوردم که تاریخ، خودش رو تکرار

میکنه، بار اول بصورت تراژدی و بار دوم بصورت کمدی. و دیدن تور لیدر قبلی درحالی که مدام داشتیم از

تور لیدر جدیدمون ایراد می گرفتیم، احمقانه ترین کمدیی بود که به عمرم دیدم ...

داشتم راجع به سوالی صحبت می کردم که روحید مجبور به جواب دادنش بود. و اون سوال چی بود؟

سوال این بود: روحید در این سفر چشمش کدامیک از همسفران را گرفته است ؟ البته روحید با

تلاش تحسین برانگیزی شروع به فرافکنی کرد اما در ادامه وقتی که رامین و باقیه بچه ها یک به یک

مدارکی را علیه روحید رو کردند مشخص شد که در کل ۴ نفر (بصورت دقیق تر ۵ نفر) در ارتباط با این

پرونده وجود دارند: مورد اول - که از همه بدتر بود - الناز بود که به خاطر گرمیه هوا بادگیرش رو درآورده بود

و یک لباس از روحید گرفته بود. اما چه جور لباسی ؟ آیا دختران ما مجاز هستند که هر لباسی را از غیر

محارم خود بگیرند ؟ آیا شرع مقدس و شارع آن، چیزی مثل تور لیدر هستند که بتوان آنها را به استهزاء

گرفت ؟ آیا صرف گرم بودن هوا، به یک دختر مسلمان این اجازه را میدهد که یک پیرهن که به عرق تن یک

پسر نامحرم آغشته است - و هنوز گرم است - را بلافاصله بپوشد بدون آنکه آن را کمی در برابر جریان

هوا قرار بدهد تا پاک و مطهر شود ؟؟ جواب صادقانه ی الناز به این سوال ها « بله » بود. اما گزینه ی

دوم کسی نبود جز بهاره که عکسی در حال خندیدن با روحید داشت (همانطور که میدانید بهاره اصلا با

کسی نمی خندد مگر اینکه چطور بشود !) و مشخصا با هم در حال تیک زدن بودند و گزینه ی سه هم

مربوط میشد به شرمین. بله شرمین. آیا مدرکی هم داشتیم ؟ مسلما. و اون مدرک چیزی نبود جز اینکه

همه با گوش خودشون شنیدند که بمحض خاموش شدن چراغ های ماشین، روحید، شرمین رو بوسید

- به خدا بعدا باید اینها رو جواب بدید - و البته گزینه ی چهارم که بر اساس یک مدرک واضح و مبرهن

انتخاب شده بود: عکسی بود از یک زاویه ی کاملا گویا که نشان می داد هما و روحید بقصد بغل کردن

یکدیگر دارند به سمت هم میدوند. البته کسی ندید که بغل کردنی حادث بشه اما از اونجاییکه شرع

مقدس می گوید « کل اعمال بالنیات » ما اصل رو بر بغل کردن و یا بغل کرده شدن گذاشتیم ! شاید

یادتان باشد که از گزینه ی پنجمی هم صحبت کردم که با توجه به مستندات پرونده و شهادت شاهدین،

شخص پنجم کسی نبود جز من ! با رای قضات - آرش و سولماز - هر ۵ گزینه مجبور شدند که با روحید،

مراسم رقص افشاگر رو انجام بدن تا طی اون، قاضی بتونه نفر اصلی رو از بین ۵ گزینه انتخاب کنه.

از اونجاییکه من اقدام به رقص تانگو کردم رای دادگاه من رو به عنوان متهم اصلی معرفی کرد و قرار شد

طی مراسمی زبونم لال ... !

بگذریم در انتها من بهمراه هر ۴ هووم با روحید رقصیدیم که بسیار خاطره انگیز بود و در نهایت در حوالیه

ساعت ۱۲ شب به تهران رسیدیم.

اینکه به گلاب گیری نرفتیم اصلا مهم نبود. اینکه صبحانه رو داخل رستوران نخوردیم هم اصلا مهم نبود.

اینکه تور لیدرها اکثرا آدمهای مزخرفی هستند هم هیچ مهم نیست. مهم این بود که دوست بسیار

عزیزی لطف کرد و زحمت کشید تا چندین نفر از دوستانش یک روز خیلی خیلی خوب رو در کنار هم

داشته باشن. انقدر بگن و بخندن که صداشون تو مسیر برگشت به خونه بگیره و خستگیه یه مدت سفر

نرفتن و به کارهای روزمره رسیدن از تنشون در بره. شرمین جان، اگر میبینی که راجع به چیزهایی مثل

نرفتن به گلاب گیری و غیره و غیره نوشتم خواستم بدونی که این مسائل فقط بدرد این می خورن تا

نوشته بشن و بقیه بهشون بخندن و گرنه چیزهای فوق العاده ای که این سفر داشت - مثل سفر قبلی -

خیلی مهم تر و عمیق تر از اون چیزیه که من بخوام توی ۴ خط مطلب بیارمشون. باید از امیر حسین و

آرش و سولماز و خود شرمین هم یه تشکر دیگه بکنم که بغیر از اینکه همسفرای خیلی خوبی بودن،

عکسهای خیلی خوبی هم گرفتن. به امید سفرهای بیشتر.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:6  توسط   | 

آهای دزده، پلیسه رو بگیر !

 

... دختری جیغ کشید و من به سرعت سرم رو به سمت منبع صدا چرخوندم ...

 

البته باید بگویم که اینکه یک دختر جیغ بزنه چیز عجیبی نیست چون دخترها عادت دارند در حالت عادی

جیغ بزنن.

یک مثال: 

پسری به دوست دخترش می گوید: جوابای کنکور سراسری اومد. من رتبم ۳ رقمی شده. دختر جیغ

میزند. (این جیغ یعنی من از رتبه ی احراز شده ی تو خوشحالم)

 

یک مثال دیگر: یک قطره آب از کولر مغازه ای روی کله ی دختری میچکد. دختر جیغ می کشد (این جیغ

از سر تعجب و بهت است)

 

یک مثال دیگر تر: در حال پیاده روی و گپ زنی با دوستتان هستید. دوستتان بدون هیچ اخطار قبلی

جیغ می کشد. به شما شوک وارد شده و بدنبال منبع آشوب به احتمال زیاد خطرناکی هستید که

دوستتان را وادار به جیغ کشیدن کرده است. منبع آشوب احتمالا خطرناک: بچه گربه ی ملوس توی

عکس پشت ویترین مغازه ی تابلو فروشیه اونطرف خیابون. (این جیغ برای ابراز احساسات زودگذر است)

 

یک مثال دیگر ترین: توی تاکسی کنار دست راننده نشسته اید. توی حال خودتان هستید و زیر لب با

حواس پرتی، مارش عزای سنفونیه اروئیکای بتهوون رو زمزمه می کنید. دختری از پشت سرتان یک

جیغ کوتاه می کشد. بر میگردید و از حالت چهره ی دختر متوجه میشوید که علت جیغش، احتمالا

نقطه ای در پشت لباس شماست. می گوید یک چیزی روی لباستان است.  (این جیغ از سر هول شدن

و آلوده به ترس، در زمان رویارویی با ناشناخته هاست)

در نهایت معلوم میشود که آن چیز یک تکه ان دماغ است که مسافر قبلی که جای آن دختر نشسته بود،

احتمالا در وضعیتی مشابه با وضعیت من (توی حال خود بودن) قرار داشته و با کمی حواس پرتی ( و

احتمالا ناخودآگاهانه) بر پشت لباس من مالیده است. ولی به روشنی مشخص است که من و مرد

مسافر قبلی ان دماغ باز، با اینکه در « توی حال خود بودن در تاکسی » اشتراکاتی داشتیم اما در عادات

فیزیکی هنگام « توی حال خود بودن » کاملا متفاوت بودیم. داشتم می گفتم که معلوم شد آن چیز

مشکوک، فقط تکه ان دماغی بر پشت لباس من است نه یک حشره ی نا آشنا با نیش مرگبار یا مثلا یک

عقرب زرد رنگ. با احراز هویت آن چیز مشکوک - در هیئت ان دماغ - دختر، جیغ دیگری میکشد.

(این جیغ، صرفا از سر حال بهم خوردگی و اعلام انزجار و نفرت از عدم توجه مردم نسبت به مسائل

بهداشت عمومی بوده است و ارزش دیگری ندارد)

 

اینها رو گفتم تا متوجه باشید که شخصا بعنوان یک پسر، دیگه بهنگام شنیدن جیغ دختر ها، از جا

نمی پرّم. اما امروز بلافاصله بعد از شنیدن صدای جیغ دختری از جا پریدم. باید بگم که امروز توی خیابون

انقلاب، دنبال کتابی میگشتم که البته اسمش اصلا مهم نیست. خلاصه داخل و خارج کتاب فروشی ها

در تردد بودم که صدای جیغ دختری توجه منو به خودش جلب کرد. توجه منو به خودش جلب کرد، چون

یک جیغ در حالت عادی نبود. جیغی بود از ته حلقوم یک دختر، با لرزشی سوزناک (چقدر این کلمه ی

سوزناک، شبیه یک کلمه ی دیگه س واقعا ! نه ؟!) و با شدت صوتی حدودا 70 دسی بل. گفتم 70

دسی بل، چون این شدت صوتی، کلمه ی " دختر " رو در ناخودآگاه ذهن من بصورت چشمک زن در

میاره ! خیلی ناراحت شدم، البته نه بخاطر اینکه صدای جیغ اون دختر، گوش من رو اذیت کرده بود،

بلکه به دلایلی انساندوستانه تر: پسر جوونی کیف دختر رو زد و البته بعدش هم زد به چاک. ظاهرا

دختر دانشجویی بود که چیز مهمی توی کیفش داشت. چندین بار از ته دل جیغ کشید دزد، دزد، دزد ...

مردمی که کمی جلوتر سر راه اون پسر قرار داشتن، سعی کردن جلو  دزد دزد دزد رو بگیرن بگیرن بگیرن،

که نتونستن نتونستن نتونستن ! (شاید بخاطر تکرارها، فکر کنید این قسمت از مطلبم رو داخل حموم

یا احیانا دستشویی نوشتم ولی اینطور نیست ...) در همین لحظه ماشین گشت زنیه پلیسی - از این

سمند هایی که روش با رنگ سبز نوشتن پلیس انتظامی - توجه من - و احیانا معدود افراد دیگه ای در

اون منطقه، که بهره ی هوشیی نزدیک به بهره ی هوشیه من داشتن - رو به خودش جلب کرد. بعد از

چند جیغ گوشخراش دخترک، ماشین پلیس - در واقع سه نفر سرنشین داخلش - متوجه وضعیت

شد(ند). ماشین پلیس به سرعت خودش اضافه کرد. دزد همچنان با پای پیاده درست وسط خیابون، در

حال فرار بود. سرعت ماشین پلیس بیشتر و بیشتر شد. دزد فهمید که تا چند ثانیه دیگه نمایش جالبش

به آخر می رسه. ماشین پلیس بیشتر و بیشتر و بیشتر سرعت گرفت و گرفت و گرفت تا به چند قدمیه

آقا دزده رسید. دزد قصه ی ما حضور ماشین پلیس در چند قدمیش رو حس کرد ولی از رو نرفت و به

دویدن ادامه داد. ماشین پلیس به سرعتش اضافه کرد و رفت و رفت و رفت تا به آقا دزده رسید و ... ازش

جلو زد ! و رفت ... بله رفت ! به همین راحتی. فکر می کنید که دارم براتون یک جک ترکی تعریف

می کنم ؟ از اون دست جک هایی که می گه یه روز یارو ترکه دنبال دزده می کنه ازش جلو میزنه ؟ نه کل

چیزی که تعریف کردم، حقیقت محض بود بجز چند جمله ش، که صرفا محض بامزگی آوردمشون که البته

محض بودن حقیقت فوق رو خدشه دار نمی کنن. حالا فکر می کنید جداً چرا ماشین پلیس با سرعت

رفت سمت دزده و ازش جلو زد ؟ آیا این احتمال وجود داره که مامورین داخل اونماشین پلیس،

ناسیونالیست های دو آتشه ای بودند که صرفا خواستند با این کار، شتاب صفر تا صد خودروی ملی یک

- سمند - رو به رخ دزد احمق بکشند ؟ یا کلاً با خودشون گفتن، حالا که دور همیم یه حرکتی بکنیم

همینجوری ؟

در هر صورت اون مامورین رفتند و مردم زحمت گرفتن دزد رو به عهده گرفتن. البته این پایان ماجرا نبود.

داشتم با خودم کلنجار میرفتم که ببینم ارزشش رو داره که یه زنگ به ۱۱۰ بزنم و ازشون سوال کنم که

چرا و به چه علتی یه ماشین گشتیه پلیس انتظامی با سه مامور و با تجهیزاتی نظیر اسلحه ی گرم و

دستبند و باطوم، از دست دزدی که داره از دستشون فرار میکنه، فرار میکنه ؟!  ( فرار میکنه ی اول ،

مربوط به دزد و فرار میکنه ی دوم مربوط به ماشین گشتیه پلیسه) که با صحنه ی بسیار عجیبتری مواجه

شدم: دختره یقه ی دزده رو گرفته بود و داشت می بردش سمت یه ماشین گشت پلیس دیگه که از یه

جای دیگه پیداش شده بود. حالا فکر می کنید چه اتفاقی افتاد ؟؟ بهتره که جای زدن حدسای احمقانه

به ادامه ی گزارش شیوا و بلیغ من توجه کنین: اون دختره دزده رو سفت چسبیده بود و بردش طرف

ماشین پلیس. بعد به ۲ تا مامور توی ماشین یه جوری نگاه کرد که یعنی آهای ! مگه نمی بینین تا

اینجاشو من انجام دادم ؟ زود بپرین پایین بندازین تو ماشین ببرینش کلانتری دیگه ... گشادا ! چند ثانیه

بعد معلوم شد که انتظارت اون دختر از مامورین توی اون ماشین کاملا بجا بوده. البته فقط قسمت دوم

انتظاراتش ! یعنی اینکه انتظار داشت مامورین توی اون ماشین، مامورین بسیار گشادی باشند کاملا

انتظار بجا و درستی بود اما اینکه انتظار داشت اون مامورین از ماشین پیدا بشن و مجرم رو تحویل بگیرن

انتظاری بود دور از ذهن و کاملا مشخص بود که اون دختر تحت تاثیر فیلمها و سریال های پلیسیه غربی

چنین فکر کودکانه ای به ذهنش خطور کرده (فکر تحویل دادن دزده به پلیسهای گشتی). در هر حال،

مامورین به دختره گفتن که انتهای خیابون یه کلانتریه که اگه دلش خواست می تونه دزدش رو به اونجا

ببره و ... اونها هم رفتن ! بله امروز ظاهرا همه ی ماشین های گشتیه پلیس باید به جای خاصی میرفتن

و اصلا فرصت رسیدگی به مسائل پیش پا افتاده ای نظیر دزدی و جیب بری و کیف قاپی و ...

نداشتن. اونها میرفتن تا احتمالا کارهای بزرگتری انجام بدن. احتمالا کارهایی مثل گیر دادن به کوتاه و

بلندیه پاچه های شلوار زنای 50 - 60 ساله و تذکر جدی به پسرای قرتی در باب آرایش ناصواب مو

(هر جور آرایش موی ناصوابی در هر جایی از بدن !) و جلوی در مغازه های لباس فروشی ایستادن و

بازرسیه ساک های خرید ملت و غیره و غیره تر و غیره ترین !

در کل فقط خواستم بگم که اون ماشین پلیسه هم رفت و  (جالب اینجاس که کیف دختره هنوز تو دست

دزده بود !)  قهرمان قصه ی ما - یعنی دختره - هم عینا همون کار رو کرد. البته اینکه دقیقا تونست با

دزدش به ته خیابون برسه یا نه رو دیگه متوجه نشدم ولی خیلی خوشحال شدم از اینکه واکنش قاطع

نیروی انتظامی رو در برابر دله دزدا و اشرار و آقایون اراذل و اوباش، از نزدیک به چشم خودم دیدم ! وگرنه

با خودم فکر می کردم اینایی که میگن همش کشکه ! به این برکت !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:46  توسط   | 

کوکب، گاوی که هم شیر داره هم پستون !

 

یک گاو عروسکی بهمراه چیزهای دیگر.

اینها هدیه ی تولد من بود از طرف یک دوست بسیار عزیز (که بنا به ملاحظاتی از بردن نامش معذورم !)

البته نه یک گاو عروسکیه معمولی، بلکه یک گاو عروسکی با پستانهای بسیار بزرگ - تعریف نباشه ! -

بقاعده ی پرتقال ! (البته اگه اندازه ی خود عروسک رو ۳ پرتقال در نظر بگیریم).

بنا به توافق، اسم این گاو رو کوکب گذاشتیم. دو سه هفته بعد از تولدم سرمای سختی خوردم و

چند روزی خونه خوابیدم. همون دوست بسیار عزیز، لطف کرد و در یکی از بعد از ظهرهای نه سرد و نه

گرم آخرین روزهای پاییز، فعل پسندیده ی عیادت کردن رو صرف کرد و به دیدن من اومد. بعد از اینکه از

درست بودن جای تک تک کادوهایی که به من داده در اتاقم، اطمینان حاصل کرد، کمی حالمو پرسید

اما بلافاصله یاد کوکب افتاد و بعد از کمی جستجو کردن کوکب رو، در حالی که روی رادیاتور نشسته بود

(کوکب، نه دوستم !) پیدا کرد. کوکب رو از روی رادیاتور برداشت و ازم پرسید چرا این بنده خدارو گذاشتی

روی رادیاتور ؟

گفتم عزیزم، آخه من با این حالم، شیر گرم برام بهتره ...   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:49  توسط   | 

لطفا این نامه ی شخصی را بخوانید !

 

 

سلام امیر عزیز

  نامه های شخصی در وبلاگ گذاشتن را از تو یاد گرفته ام، از بس که نامه های شخصی ات را در وبلاگت

گذاشته ای ! با این تفاوت که از این نامه فقط همین یک نسخه موجود است و ضمنا با خودم فکر کردم

وقتی آنرا در اینجا می خوانی، لزومی ندارد که یک نسخه دیگرش را برایت E-mail کنم !

    از اینکه فعلا نمی بینمت ناراحت هستم ولی گریه نمی کنم. البته نه بنا به این قانون نانوشته که

" مرد که گریه نمی کند " ! نه ! تنها به این دلیل که رفتنت، سفری از پیش تعیین شده بود و همه ما

انتظارش را داشتیم. همانطور که احتمالا متوجه شده ای ما از منتظران راستینیم! و البته که خداوند

با منتظرین است!

     اما دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که اگر بعد از رفتن تو سری به شارونا می زدم و رضا

پیراهن خونی تو را به من نشان می داد و می گفت که گویا گرگ امیر را خورده است، احتمالا گریه 

می کردم ! البته اشک من از شوق بود ! اما نه به این دلیل که تو در حق من و بقیه ی دوستانت کارهای

وحشتناکی کرده ای و ما چشم دیدنت را نداشتیم ! نه ! اشک شوق می ریختم چون فکر می کردم پس

احتمالا برادرانت - در واقع برادرت - تو را به چاه انداخته و گروهی توریست هنگام بازدید از چاه پیدایت 

کرده اند و نجاتت داده اند و تو را با خود به ایتالیا برده اند و قرار است در آنجا به دستگاه حکومتی راه یابی

و برای باقی عمر پیامبر شوی!  

    البته امیدوارم از اینکه با فکر کردن به افتضاحی که ممکن بود با مونیکا - البته بلوچی و نه لوینسکی -

براه بیاندازی (نمی دانم چرا همش فکر می کنم که تو بر خلاف یوسف پیامبر، دست رد به سینه ی

زلیخای ایتالیا - مونیکا - نمی زدی !) و همچنین تعبیر خواب های پریشان برلوسکونی به دست تو

( ظاهرا یکبار خواب دیده هفت گاو راه راه آبی و مشکی، هفت گاو راه راه قرمز و مشکی را خورده اند و تو

بعد از آنکه اسقف اعظم واتیکان به همراه خواب گزارانش در تعبیر آن عاجز ماندند، آنرا به پیروزی

قریب الوقوع هفت بر صفر اینترمیلان بر آث میلان در دربی شهر میلان تعبیر کرده ای* !) خنده ام میگیرد،

مرا ببخشی ! بهرحال شاید علت خنده ام بیشتر به خاطر این واقعیت انکار ناپذیر باشد که تابحال هیچ

پیامبر تپلی وجود نداشته است و یا پیامبری را نمی شناسیم که دوست دختر داشته باشد! باید قبول

کرد که تو واقعا گزینه ی مناسبی برای پیامبری نیستی ! البته به شخصه همنشینی با یک دوست 

خوب و باسواد و دوستداشتنی مثل تو را ترجیح می دهم به اینکه مثلا یکشنبه ها به همراه تعدادی از

مومنان به شارونا برویم تا از محضر یک پیامبر عظیم الشان تلّمذ کنیم !   

       ولی پیامبر بودنت می توانست یک حسن - و تنها یک حسن - داشته باشد و آن این که در آنصورت

می توانستم به تو متوسل شوم تا شفاعت مرا نزد دراک - آرش - بکنی !

البته " نه " دراک، خداست و " نه " تو پیامبر و " هم " من، آن بنده ی گنه کار رو سیاه (هستم) !!

(جمله ی فوق یکی از فصیح ترین افاضات من در عرصه ی ادبیات بشمار می آید!)

هرچند بهتر است بجای عبارت " رو سیاه " از عبارت " رو زیاد " - که معادل آن را به ایتالیایی خودت

بهتر می دانی و به فارسی " پررو " معنی می دهد - استفاده کنم که در اینجا گویاتر و روشنگر تر است!

طبیعتا از خودت - و چون به جواب نمی رسی، در وهله ی بعد، از من - می پرسی که چرا من ناگهان

درست بعد از هجرت اندوه بار تو به دریافت این القاب زیبنده مفتخر شده ام و دیگر اینکه قضیه ی شفاعت

و من و آرش و اینها چیست ؟؟

باید بگویم که مدتی ست که حال دوستت آرش خوب نیست. حال آرش بد است. یا شاید بهتر باشد

اینطور بگویم که حال آرش " از دست من " بد است ! یا بنظرم این یکی هم خب است: حال آرش از

دست من بهم می خورد ! یا حتی: حال آرش از دست من متنفر است !! البته یکی دو جمله ی آخر

ممکن است بلحاظ دستوری درست نباشند اما بحاظ معنایی درست است ! و البته دلیل مشخصی هم

دارد و آن اینست که من بعد از رفتن تو هنوز  در هیچ نشست دوستانه ای بهمراه دوستان وبلاگ نویس

شرکت نکرده ام که البته دلیلی ندارد تو آنرا به ناراحتی من از نبودنت و عبث دانستن شرکت کردن در

نشستها - بدون حضور تو - تعبیر کنی ! در واقع مسئله این است که دو بار - یعنی طی دو هفته برای

من مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم به دیدن بچه ها بروم و هفته ی سوم بدلیل مشکلات و گرفتاریهای

متعدد و بعضا شخصی ! حتی جواب تلفن ها و اس ام اس های دوستان - اعم از دراک و غیر دراک ! -

را ندادم که ترجیح دادم در وقت مناسبتری که حال مساعدتری نیز دارم، از فرستندگان اس ام اس و

نوازندگان میس کال، دلجویی های لازم را به عمل آورم!

    الاایحال شفاعت کردن جناب مستطاب - که در اینجا یعنی تو - نزد دراک عزیز، مفید فایده بنظر

میرسد؛ باشد که ایشان کظم غضب از این بنده ی کمینه نمایند !

   مسئله ی بعدی که لازم می بینم راجع به آن توضیحات نسبتا مبسوطی ارائه دهم این است که

همانطور که احتمالا تا الان تمام ملت ایران متوجه شده اند کامپیوتر شخصی من مدتی ست که بعلت

سوزش در ناحیه ی حساس مادربرد - چه به لحاظ فنی و چه بحاظ ناموسی و ایضا بی ناموسی - به

سرای باقی شتافته و مجبور شدم همراه با مادر برد جدید - در واقع نامادر بردیه جدید !! - اقدام به تهیه

قطعاتی که بحاظ انطباق با آن ناحیه ی حساس، مشکل خاصی ندارند، کنم، که البته خوشبختانه

مسئله ی فوق فقط شامل چند مورد جزئی نظیر سی پی یو، رم، کارت گرافیک و هارد می شد و

بحمدلله مجبور به تعویض قطعات کلیدی موس و کیبورد نشدم ! می بینید ؟! این کامپیوتر بی همه چیز،

آخرش صاحب همه چیز شد!

   امشب بعد از سه چهار هفته برای اولین بار رخصت پست گذاشتن یافتم و از آنجایی که در نظر داشتم

موارد فوق را برایت کامنت بگذارم، تصمیم گرفتم این " نامه " را برایت " پست " کنم! طبیعتا همانطور که

حتما خودت متوجه شده ای در اینجا " پست کردن " در معنیه درست خودش بکار رفته است منتها از

منظری متفاوت ! ضمنا از آنجا که احساس کردم ممکن است دلت - و یا دلتان - برای پستهای کمی

طولانیه من تنگ شده باشد - زهی خیال باطل ! - بنا را بر پرگویی گذاردم، باشد که رفع تنگیه دل و به

تبع آن گشادی و فراخی دل - و البته نه گشادی و فراخی " ته دل " ! - حاصل شود !

 

با احترامات فراوان

بابابزرگ

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

* واقعیت انکار ناپذیری که در این خواب وجود دارد، این است که در هر صورت هر دو تیم راه راه پوش شهر

میلان، چیزی نیستند جز مشتی (تعدادی) گاو !! 

بعبارت دیگر اگر از تشابه و تفاوت دو تیم شهر میلان پرسیده شود جواب اینگونه می شود که این دو تیم

در " گاو بودن " ، همگرایی داشته و در " رنگ بندی " ، واگرا هستند !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:48  توسط   | 

اسپـ [ر] م ؟!

  

بنظر میرسه توی عنوان این پست خواستم بصورت ناشیانه ای به اسپم ها - کامنتها یا ایمیل های

تجاری مزاحم - توهین کنم. خب اگه قرار به توهین باشه یه راست میرم سر اصل مطلب و طرح صمیمیت

کوتاه مدت و فشرده ای با مادر فرستنده یا نگارنده ی اسپم میریزم تا هم حرف نا گفته ای باقی نمونه و

هم منظور خودمو به صورت دقیق رسونده باشم. پس قضیه نمی تونه یه توهین ساده باشه. خب پس 

چه مرگم بوده که اینو نوشتم ؟! خیلی سادس ، فقط یه تشابه ظاهریه ساده بین اسپم و اسپرم نظر

منو به خودش جلب کرد. تشابه هر ۲ تا در اینه که شاید از هر صد هزارتاشون یه دونه به نتیجه برسه.

اما قصد ندارم تو این پست وقتتونو با دغدغه های شخصیم تلف کنم. علت اصلیه نوشتن این پست

چیز دیگه ایه. طبق روال هر پست حتما از خودتون می پرسین " خب جونت بالا میاد اگه این چند خط اول

پست رو ننویسی و از همون اول علت اصلی رو بگی ؟؟ الاغ ! "

اولا مراقب حرف زدنتون باشید. ثانیا باید بگم که در واقع فقط مرض دارم ! همین !

و حالا بپردازیم به این پست هیجان انگیز:

هیچ کسی رو ندیدم که از دیدن یک کامنت اسپم راضی و خوشحال بوده باشه. طبیعتا این ناخشنودی

شامل حال امیر هم می شه. فکر کنم لازمه که دوباره تذکر بدم که وقتی می گم  امیر ، طبیعتا منظورم

اسم بردن از خودم نیست. بطور نسبی روی قواعد دستور زبان فارسی مسلط هستم چون تقریبا ۲۵

ساله که دارم به این زبون تکلم می کنم. منظور از امیر ، در واقع دوستم امیر ِ که نویسنده ی ۳۰۰۰ وبلاگ

در وبلاگستان فارسیه. اما از همه بیشتر با وبلاگ " تاملات نابهنگام (خاطراتی برای فردای سابق) "

شناخته شدس. دلیلشم سادس چون این وبلاگشو ۸۰۰ برابر وبلاگای دیگش آپ دیت می کنه.

تیم مجربی متشکل از بهترین دانشمندای حال حاضر دنیا با ۶ ماه زیر نظر گرفتن این وبلاگ بوسیله ی

پیشرفته ترین دستگاه های ساخت خارج، موفق شدن مقدار تقریبی تعداد مطالب پست شده در روز 

توسط امیر رو (با تلورانس  ۱۰ + و - پست) حساب کنن. کاری به اون عدد لعنتی نداریم فقط همینقدر

بدونید که عدد خیلی زیادیه !

اینارو گفتم تا بدونین که چه تلاش شبانه روزی و چه همت بلندی پشت نگارش و بذارش (فعل امر از

مصدر گذاردن) این پستها ، خوابیده ! 

حالا حساب کنین که یک نفر اینجوری داره تلاش می کنه اونوقت یه همچین کامنتی برای یکی از

پستهای حساس و جدیش گذاشته بشه:

" سلام دوست عزیز
وبلاگ قشنگی داری
موفق باشی
در ضمن اگر میخوای از اینترنت نهایت استفاده رو ببری حتما از سایت ما دیدن فرمایید "

فکر می کنید که امیر فحش مادر به این آدم میده ؟؟

طبیعتا نه. نه ، نه به این دلیل که فحش مادر بلد نیست. به این دلیل که فرهنگ از در و دیوار وبلاگش چکه

می کنه پس به نوشتن این جمله بسنده می کنه :

" امیر: شما اسپم ها دل خجسته ای دارید ها... بهتان حسودیمان میشود فتیر! "

.................................................................................................

همونطور که دیدید امیر برای مخاطب قرار دادن یه اسپم عوضی حتی از ضمیر جمع استفاده می کنه !

خب پس تا اینجا معلوم شد که امیر هم فحش مادر بلده و هم ضمیر جمع. در مواجهه با یک اسپم

کوچولو از ضمیر جمع استفاده می کنه ولی از فحش مادر نه.

البته دایره ی دانسته های امیر فراتر از چند مدل فحش مادر و ضمایر جمع و مفرده. در ادامه خودتون 

صحت و درستیه حرف من تایید می کنید:

با دیدن جواب امیر به یک اسپم تبلیغاتی، متوجه هوش اجتماعیه امیر میشید:

" برای کمک به هموطنانتان که در حال فریب خوردن از موسسات اعزام دانشجو به مالزی و هند و اکراین و ارمنستان و...هستند این وبلاگ را لینک کنید.و اگر در فکر ادامه تحصیل در هند و مالزی و ....هستید و از معایب و سختی ها و بدبختی های ان خبر ندارید به این وبلاگ سر بزنید.


امیر: متاسفم ولی به هیچوجه عامل تبلیغ ناخواسته نمیشم! "

.........................................

حتی بعید می دونم که با هدف قرار دادن وجه ناسیونالیستیه شخصیتش و سعی در جریحه دار کردن

روحیه ی ایران پرستیش بشه امیر رو وادار به انجام کاری خلاف میلش کرد. اونم تو فضای مجازی !

ملاحظه کنید:

" بوي گندم مال من
هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من
هر چي مي كارم مال تو

سلام!
بدو بیا!


امیر: خودت بدو برو..... نکبت!!

...........................................................................

«فحش مادر ندادن» ، «عامل تبلیغات ناخواسته نشدن» ، «استفاده از ضمائر جمع برای دشمنان» و

«عدم تاثیر پذیری از محیط و شخص» ، از ویژگیهای بارز شخصیت امیر محسوب میشه. بنظر شما آیا

ویژگیهای بارز شخصیتیه امیر به همین چند مورد محدود میشه ؟؟ " طبیعتا " نه. همش می گم «طبیعتا»

چون از نظر من در خیلی از جاها کلمه ی مناسبیه و راستشو بخواین، به این دلیل که بامزّم ! و البته

امیر هم بامزس - این قضیه (بامزگی) در مورد اسپم ها کاملا به خواست و اراده ی ملکانه ی امیر

بستگی داره :

"salam
webe khoobi darin
jaleb hastesh
be ma ham sar bezanid
bekhoda khoshhal mishim
nazar yadetoon nareha
ma montazerim
merci
bye


امیر: شما انقدر منتظر بمونید تا زیر پاتون چی بشه؟ اگه گفتی؟ .... اینه! "

..................................................

و یا این یکی :

عزیزم خوبی وبلاگ خوبی داری بهت تبریک میگم.
خوشحال میشم به وبلاک من سر بزنی.

____سلام____00000__________00000___________ ______000000000______000000000_________ _خوبی____00000000000____00000000000________ ______000000000______000000000__وبلاگ جالبی داری_______ ________00000__________00000___________ _______________________________________ ___000__________________________000__موفق باشی__ ___0000________________________0000____ ____0000________باز هم سارا جیگولی بهت سر میزنه______________0000_____ _____00000__________________00000______ ______000000______________000000_______ ________0000000________0000000_0_______ ___________0000000000000000____00______ ______________00000000000_______00__سارا جیگولی منتظرها___ _______________________000_____000_____ ____________بدو بیا____________000000000______ __________________________000000_بدو بیاااااااااااااااااااااااااااااااا


امیر: سارا جیگولی ِ عزیز! من خوشحال نمیشم که تو بهم سر بزنی ها... خواستم در جریان
 
باشی!

.......................................................................................

یا این مورد که یکی از بامزه ترین هاست و در کل طنز کلام امیر رو در حد بالایی از کمال و پختگی نشون

میده :

" saaaaallam...........eidet0onam mobarak
khaste nabashid
be webloge manam iesari bezan
khasty man0o be esme شلوووووغ پلووووووووووووغ link kon
age mikhai manam linket mik0onam

امیر: ای تو روووح هرچی اسپم بی ناموس!

........................  ببخشید اشتباه شد ! منظور این یکی بود:

" سلام
وب جالبی دارین
خوشحال می شم به منم سر بزنین


امیر: نمی‌دونم این انگشت وسطی‌ام چرا خم نمی‌شه!!!!

.............................................................................

شنیدین می گن جواب بدی رو با نباید با بدی داد ؟؟ حالا فرض کنید قاطیه این بدی کمی هم خوبی وجود

داشته باشه. خب طبیعتا - برای بار هزارم ! - در این صورت شاید اخلاق حکم می کنه که جواب بدیه

همراه با کمی خوبی رو " اصلا " نباید با بدی داد. بنظر شما امیر برای این استدلال پشیزی هم ارزش

قائله ؟؟ با هم می بینیم :

"

(یک گل با ابعاد بسیار بزرگ برای اثبات حسن نیت !!!! متاسفانه نتونستم اینجا بذارمش)

با سلام

درگاه همسفر خاطره ها با مطلبي جديد به روز شد

همسفر خاطره ها وبلاگي نمونه در زمينه طراحي و زيبايي مي باشد که قالب وب توسط تيم مديريت همسفر خاطره ها طراحي شده است
خوشحال ميشم که به وبمون سر بزني
حتما نظرتو در مورد وبمون بنويس

با تشکر
همسفر خاطره ها

بدرود تا درودي ديگر


امیر: حماقت و خریت و مزخرف بودن که شاخ و دم نداره.... داره؟ ابله نمی‌دونی اینجوری
 
همه رو از خودت میرونی؟ "
 
...........................................................................................
 
همونطور که دیدید امیر در جواب یک گل بزرگ کامپیوتری و 58 شاخه گل رز ، کامنتی سرشار از کلمات
 
لطیف و عاشقانه میذاره ! خیلی ممنون امیر جان !!
 
 
.............................................................................................
.............................................................................................
 
ظاهرا این پست هم خیلی طولانی شد. دیروز توی شارونا بین امیر و دراک و شرمین بحثی پیش اومد
 
در رابطه با پستهای طولانیه من. بهشون گفتم که من این پستهارو یه بارکی و در یک مرحله مینویسم.
 
دراک به من گفت چرا خودتو خسته می کنی ؟ می تونی یه بخشیشو بنویسی و save کنی و بعدا
 
ادامه شو بنویسی. اونجا نتونستم برای دراک توضیح بدم که توی رتبه بندی کلیه ی موجودات عالم از
 
نظر حافظه ، تنها موجودی که زیر من قرار می گیره ماهیه و حافظه ی من فقط در حد کسری از ثانیه از
 

بیشتر بدانیم :

کوتاهترین حافظه در بین موجودات زنده متعلق به ماهی و در حدود ۳ ثانیه است !

 
حافظه ی یک ماهی بیشتره . برای همین وقتی یه مطلبی رو شروع می کنم اگه همون موقع کسی وارد
 
اتاق من بشه و من سرمو برگردونم ، اگه این چرخوندن سر کمی بیشتر از چند ثانیه طول بکشه من اون
 
فایل نصفه کاره رو پاک می کنم و دوباره از اول می نویسم !
 
در واقع بهترین روشی که برای پست گذاشتن سراغ دارم - البته در رابطه با خودم - اینه :
 
اول ناهار یا شاممو می خورم. بعد روش یک عدد نسکافه یا شیرکاکائو - ترجیحا به همراه شیرینی -
 
خرج هیکلم می کنم. کمی میشینم تا اول معده و روده ها و بعد کلیه ها و مثانه سر فرصت کار خودشون
 
رو انجام بدن. میرم دستشویی و بعد میام در اتاقو قفل می کنم و میشینم و یک پست میذارم ! همین !
 
 
 
در آخر فکر می کنم که این پست رو باید به چندین نفر تقدیم کنم:
 
* پس اول از همه این پست رو تقدیم می کنم به همه ی کسانی که امیر رو (فکر می کردن که)
 
میشناسن تا متوجه بشن که آدم هیچوقت واقعا نمی تونه دوستاشو بشناسه ! (قابل توجه آرتمیس !!)
 
* و بعد ، تقدیم می کنم به امیر که دوست بسیار بسیار خوبیه و انقدر با جنبه س که آدم موقع شوخی
 
کردن لازم نیست همش به این فکر کنه که الان ناراحت می شه یا نه و در ضمن احتمالا یه مدت
 
نمیبینیمش و دیگه نمی دونیم به کی گیر بدیم ... !! (خودش دائما در حال گیر دادن به این و اونه البته !)
 
* و تقدیم می کنم به شاهین فرهت ! (که در نظر امیر در دنیای موسیقی چیزی در حد یک اسپمه !!)
 
* و تقدیم می کنم به خانواده ی محترم رجبی ... که بدون هیچگونه چشم داشت معنوی خونه شونو
 
به عنوان لوکیشن در اختیار عوامل سازنده ی سریال " لاست " قرار ندادن تا دوستان عزیز ما بتونن از
 
دیدن مناظر و لوکیشن های جدید ، حظ کافی و وافی ببرند انقدر که طی 2 جلسه حضور در شارونا
 
تمام مدت یکریز راجع به این سریال حرف بزنن !! (ببخشید ! پست به این گندگی گذاشتم دیدم حیفه
 
اگه یه گیر همینجوری بهتون ندم !) 
 
* و در نهایت تقدیم می کنم به کلیه کامنتهای «اسپم طوری» البته نه این پست رو ! بلکه یک عدد
 
حواله ی مخصوص از طرف همه ی اهالی وبلاگستان فارسی .... باشد که مقبول افتد !  
 
 
 
 
  
 
 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:47  توسط   | 

آنها "واقعا" چه کسانی بودند ؟! (سفرنامه ی یوش)

 

 

دوستان جدیدا بسیار بی ملاحظه شدند. هنوز مدت زیادی از پست کردن برنامه ی جمع شدنمون در

شارونا نگذشته (سه شنبه) که مجبور شدم پست کردن سفرنامه ی سفر یکروزه ی دیروزمون به یوش

رو هم در دستور کار قرار بدم. چه کسی مجبورم کرده ؟ هیچ کس !  « انگار » که بچه ها با این زود به

زود برنامه گذاشتنشون قصد زیادتر کردن کار منو دارن اما واقعیت اینه که من خودم کرم نوشتن راجع

به این قضایا رو دارم وگرنه کسی نوشتن چنین خزعبلاتی رو به آدم سفارش نمی ده. می گم

خزعبلات چون وقتی که تا آخرش خوندین اگر که چیزی از دانسته هاتون کم نکنه ، چیزی هم بهش

اضافه نمی کنه. در هر حال می تونید بخونیدش :

چرم مشهد در تهران :

سوال : چطور می شه از تجریش رفت میدون ونک ؟

جواب : باید خطی های چرم مشهد رو سوار بشید.

در واقع چرم مشهد انقدر فروشگاه معروفیه که وجود این فروشگاه و داروخانه ی قانون باعث شد که

مسئولین شهرداری و شهرسازی به فکر ساختن یک میدان بزرگ - میدان ونک فعلی - در کنار این

فروشگاه و داروخانه بیوفتند. بین این فروشگاه و داروخانه هم خیابون ولیعصر رو ساختند تا خیال همه

از بابت قر و قاطی نشدن کسانی که در اطراف این دو فروشگاه با هم قرار گذاشتند ، راحت بشه.

چرم مشهد از قدیم بوده ، هنوزم هست و قطعا خواهد بود. چه زمانی ساخته شده ؟ کسی اطلاعی

نداره. نکته ی جالب توجه اینجاس که هیچ موجود زنده ای تا بحال درون فروشگاه چرم مشهد رو

ندیده. هیچکس نمی دونه که واقعا اون تو چی میفروشن و راستشو بخواین برای هیچ کس هم مهم

نیست. چرا ؟ چون تنها استفاده ی این فروشگاه اینه که بعنوان یک شاخص ، همه دمش قرار

میذارن و هیچ وقت کسی برای خرید به داخلش نمیره. الان سالهاست که سوال معماگونه ای در

ذهن اکثر مردم شکل گرفته و اون سوال اینه که اگه کسی برای خرید داخلش نمی ره پس این فروشگاه

بزرگ هزینه ی خودش رو از کجا در میاره ؟؟ نمی دونیم. و هیچ کس دیگه ای هم نمی دونه. بهمین خاطر

، این موضوع ، تنها مورد نقض جمله ی قصار " ندونستن عیب نیست ، نپرسیدن عیبه " محسوب

میشه .بهرحال بهترین کار برای رفتن به یوش - محل زندگیه نیما یوشیج - اینه که  شما با دوستانتون

کنار چرم مشهد قرار بذارین. ماشین توری که باهاش قراره برین یوش راس ساعت مقرر در اونجا حاضر

میشه. با تور مسافرت رفتن دو تا ویژگی داره که این دو تا ویژگی از اول سفر تا آخرش بصورت همزمان

با هم احساس می شن : ۱- سفر با تور خیلی خوبه ۲- سفر با تور خیلی بده.

خوبه ، چون هیچ کس به شما کاری نداره و بده ، به این خاطر که همه به کار شما کار دارند.

حتما از خودتون - و بعدا اگه منو دیدید از خودم - می پرسید که این دیگه چه جور پارادوکس مزخرفیه ؟؟

البته می تونم حدس بزنم که بطور مشخص ۷ نفر از من این سوال رو نمی پرسن. منظورم اون ۷ نفر از

دوستامه که دیروز باتفاق با یک تور به یوش رفتیم. اون ۷ نفر عبارت بودند از شرمین (پایه گذار برنامه !)

، علی ، حسنا ، سحر ، امیر حسین ، فریبا و کژال. ۴ نفر آخری که اسم بردم ، برای اولین بار بود که

رویت می شدند و چقدر هم با این بچه ها - بعلاوه ی سه نفر اولی که اسم بردم - خوش گذشت.

تور لیدر :

اما داشتم در مورد خوبی ها و بدی های تور می گفتم : اینکه هیچ کس به شما کاری نداره به این خاطر

هستش که طبیعتا خب کار تور همینه. یعنی مجوزهای لازم جهت اینور و اونور بردن یه مشت دختر و

پسر رو داره. اما بده ، چون که لیدر داره. برای اونایی که احیانا نمی دونن «تور لیدر» به چه کسی میگن

باید بگم که تور لیدر، بی مزه ترین آدمیه که تا بحال ممکنه در عمرتون دیده باشید. این شخص باید حتما

متابولیسم بالایی داشته باشه و تحت هیچ شرایطی هم (حتی شرایط غیر آزمایشگاهی و دمایی غیر

از دمای ۲۵ درجه سانتیگراد !) از رو نره (البته گاهی مجبور میشه از زیر بره ! یعنی زیر آبی بره).

حالا سوالی که پیش میاد اینه که متابولیسم دقیقا یعنی چی ؟

تور لیدر برای ما توضیح داد که متابولیسم یک چیز خاصیه که بالا بودنش باعث میشه که در سرما بتونید

با یک زیر پیرهن اینور و اونور برید و حتی ککتون هم نگزه. اما ما در ادامه ی سفر متوجه شدیم که

متابولیسم یک جور شاخص محسوب میشه جهت نشون دادن میزان اشتیاق افراد به مقوله ای به نام

" دختر ". 

تور لیدری با متابولیسم بالا یعنی یک نفر بچه پررو که هیچ غروری نداره (یعنی به هر دختری رو میندازه و

از توهین و کم محلی دیدن هیچ ابایی نداره) و هیچ وقت هم امیدشو از اینکه موفق به جلب توجه دختری

بشه از دست نمی ده. تور لیدر ما همچین آدمی بود. و ما چطور آدمهایی بودیم ؟ آدمهایی از اون پررو تر!

واقعیت اینه که ما یه تور خراب کن  هستیم. ما هیچکدوم از کارهایی که تور لیدر می خواست

رو انجام ندادیم ضمن اینکه از گفتن هیچ حرفی به تور لیدر - مشخصا برای ناراحت کردنش -  فروگذار

نکردیم. اولین ضربه رو در همون اوایل سفر شرمین بهش زد. وقتی کامران - تور لیدرمون - داشت از

متالولیسم بالای بدن خودش و بی نیازی به پوشیدن لباس گرم در هوای سرد تعریف می کرد شرمین

عرق کردن بدن تور لیدر در هوای گرم رو با وضعیت تعرق یکی از بدترین استادامون - که همیشه جزو

سوژه های اصلیه خنده مون بوده - مقایسه کرد طوری که کامی فهمید ایندفعه با افراد ناجوری طرف

حساب شده ! زحمتِ زدنِ دومین ضربه رو من تقبل کردم. وقتی که برای صرف صبحونه وارد یک رستوران

کنار جاده شدیم ، تور لیدر سر میزمون اومد و شروع به تعریف کردن از خودش و برنامه های تورشون کرد.

وقتی حرفاش تموم شد بهش گفتم که خوبیه تور شما اینه که اصلا از خودتون تعریف نمی کنین و ما هم

به همین دلیل این تور رو برای سفر انتخاب کردیم ! ضربه ی سوم با همکاریه تیم دو نفره ی من و حسنا

حاصل شد : وقتی توی حیاط خونه ی نیما یوشیج ایستاده بودیم و افاضات کامی جون رو درباره ی ریزه

کاریهای خونه گوش می دادیم ، کامی از پنجره هایی به اسم " ارسی " صحبت کرد که در خونه های

قدیمی بوده - تو خونه ی نیما هم بود - و کارش در واقع تولید باد [یک جور سیستم تهویه بوده ظاهرا] 

بود ، صحبت کرد. همه دور کامی جمع شده بودن و گوش می دادن. طبیعتا کلمه ی " همه " ، شامل

ما ۸ نفر نمی شد ولی معنیش هم این نیست که صحبتاشو نمی شنیدیم چون فقط کمی اونوتر از

همه ایستاده بودیم. کامی به بچه ها گفت شیشه های بکار رفته در ارسی های خونه ی نیما بی رنگن

اما معمولا از شیشه های رنگی برای ارسی ها استفاده می شده. حالا کسی می دونه چرا از شیشه

های رنگی استفاده می کردن ؟! من جواب دادم - البته نه خیلی بلند - که : قاعدتا بخاطر ایجاد بادهای

رنگی بوده ! و حسنا جمله ی منو تکرار کرد - (البته خیلی بلند) : قاعدتا بخاطر ایجاد بادهای رنگی !

در بین موردهای ۲ و ۳ ضربه زدن به کامی ، سحر لطف کرد و چندباری بصورت مستقل اقدام به اخذ حال

کامی جون کرد که واقعا دستش درد نکنه.

بحق ِ مخ های نزده ! :

باید اینو اضافه کنم که کامی در نهایت موفق به زدن مخ یکی از بی خودترین دخترای اون ماشین شد که

البته شرمین هم بصورت داوطلبانه ، شخصا خدمت اون عروس خوشبخت رسید. وقتی نازنین جون

-همون دختری که همای سعادت یعنی کامران روی شونش نشست و از بین اونهمه دختر انتخابش کرده 

بود (البته نه به این دلیل که کامی سخت پسند بوده ! نه ! تنها به این دلیل که بقیه ی دخترا - هر کسی

باندازه ای - عاقل تر از نازنین بودند) - داشت اون وسط  قر های مکش مرگ ما می داد کامی ازش 

خواست که پرده های ماشین رو بکشه تا داخل دید نداشته باشه که البته اینهم از غیرت کامی ناشی

نمی شد. مسئله فقط سر این بود که پلیس نتونه داخل ماشین رو ببینه و فکر نکنه که اون وسط دارن

میرقصن. آخه پلیس های جاده های ایران انقدر احمقن که اگه توی یک ماشینی رو نتونن ببینن و یا

همه ی پرده های یک ماشین گردش گری کاملا کشیده باشه با خودشون می گن خب پس حتما تو اون

ماشین خبری نیست ! این طرز فکر یک تور لیدره که داره تو ایران گردشگر با خودش اینور و اونور می بره !

حالا هی شماها بگین که این آدم عقل درست و حسابی نداشته. بی انصافا !

     داشتم می گفتم که کامی به نازنین جون گفت پرده هارو موقع قر دادن بکش. نازنین هم از ردیف

اول شروع کرد به کشیدن پردها. متاسفانه در ردیف سوم شرمین و علی نشسته بودن. شرمین خیال

نازی جون رو راحت کرد : "ببین من واقعا خیلی منظره های جاده چالوس رو دوست دارم اصلا بخاطر دیدن

همین منظره ها اومدم ! "

«انگار» که نازنین جون با صورت خورده باشه تو دیوار ! و دیگه دور و بر ما پیداش نشد.

گروه رنگین کمان :

یادم رفت که بگم همون اول که سوار ماشین شدیم اکیپ ما اسم گروه رنگین کمان رو برای خودش

انتخاب کرد که البته اسم واقعا مزخرفی بود اما هیچ گروه دیگه ای جرات نکرد که این قضیه رو بروی ما

بیاره. گروههای دیگه اینا بودن : گروه " هلو " (که اکثرشون دختر بودن و نازنین جون هم از دل همین گروه

، انتخاب شد و در کل اسم خیلی با مسمائی بود !)  گروه " آتش افروز " (که پیشنهاد من برای اسم این

گروه ، گروه گلابی بود) ، گروه ققنوس و یکی دو تا گروه مسخره ی دیگه (که پیشنهاد بدتری براشون

نداشتم). ما واقعا یک گروه بودیم چون هدف یکسانی داشتیم : حسابی حال کنیم و حسابی هم حال

تور لیدر رو بگیریم.

خوشبختانه به هر ۲ تا هدفمون رسیدیم برای همین در کل سفر خیلی خیلی خوبی از آب درومد (با

تشکر از شرمین) و احتمالا قصد داریم باز هم این برنامه رو - البته برای جاهای دیگه - تکرار کنیم.

نکته هایی که جا انداختم :

* شرمین و علی در تمام زمان رفت و برگشت خوابیدند ! - جالب اینجاس که قبل از سوار شدن به

ماشین شرمین همه رو تهدید کرد که اگه بخوابن بیدارشون می کنه !

* سحر و امیرحسین بشدت دوست داشتنی و خوش سفر بودند. در راه برگشت با هم " ایرانی های

خوشبخت مقیم خارج و ایرانی های بدبخت مقیم داخل " رو بازی کردیم به این صورت که سحر و امیر

در ردیف های چپ مینی بوس نشسته بودند و من و حسنا در ردیف های سمت راست. سحر به

بی مانتو و روسری در ماشین نشستن خودش اشاره کرد و گفت ما الان در خارجیم. با توجه به وضعیت

خودمون نتیجه گرفتیم که پس ما الان باید در داخل باشیم ! فضای بین دو ردیف تبدیل شد به مرز بین

ایران و خارج و از اون به بعد تمام اتفاقات رو با دو دیدگاه متفاوت " با توجه به بیرون از ایران بودن " و " با

توجه به داخل ایران بودن " بررسی کردیم ! (آخر سر هم ما موفق نشدیم بریم خارج ولی اونها هم

نتونستن برگردن ایران !)

* طبق محاسبات شرمین معلوم شد من موفق به ثبت یک رکورد عجیب شدم و اون رکورد چیزی نبود

جزء ۱۵ ساعت حرف زدن بدون وقفه ! البته شرمین طوری دیگه به قضیه نگاه کرد : من متوجه شدم که

تو می تونی فقط ۱۵ ساعت حرف بزنی و بخندی و بعدش خسته می شی و خوابت می بره !

* بعد از ناهار سحر از خودش (البته با اجازه از خودش !) عکسهای طرح جنازه گرفت ! به این صورت که

مثل میت روی زمین دراز کشید و از چهره ی خودش از نزدیک عکس گرفت. بعضی از عکسها بسیار

وحشتناک و طبیعی بود و بعضی هم بسیار خنده دار از آب درومد که سحر اینطور نتیجه گیری کرد که

اینها باید عکس از یک جنازه ی خندان باشه ! البته بعد از اون امیر حسین عکسهای طرح جنازه گرفتن از

سحر رو ادامه داد.

* حسنا هم بشدت آدم خوش سفری بود و در رقابت با سحر در خندیدن ، اصلا کم نیاورد ! (یه تیکه ی

خیلی بامزه هم داشت که وقتی هر چیزی باب میلش بود می گفت " کار خوبیه " !! مثلا وقتی یه درخت

سیب می دید می گفت " کار خوبیه " !)

* شرمین با خودش " مسواک و خمیر دندون " آورده بود که با اینکارش صدای همه رو درآورد !

* علی هم بسیار خوش سفر بود ولی زیاد دست شویی رفتنش ، خوش سفر بودنش رو تحت الشعاع

قرار داد ! (چیه شرمین ؟! یه دونه شوخی هم نمی تونم با علی بکنم ؟! عجب گیری کردیما !!)

* متوجه شدیم نیت اصلی از این برنامه ، دلی از عزا درآوردن تور لیدرمون - در رابطه با رقصیدن - بوده و

ما فقط وسیله ای بودیم جهت نیل به این هدف ! ما تور رفتیم برای اینکه از اواسط رفت و تمام مسیر

برگشت کامی جون وسط دخترا لول بزنه و برقصه !

* در اوایل مسیر برگشت کامی جون پیشنهاد بازیه پانتومیم رو داد و از نازی جون دعوت کرد که به 

انتهای ماشین عزیمت کنه. (جایی که کلکسیون بی نظیری از آدمای مزخرف بود). البته سحر عنوان کرد

که کامی برای " دکتر بازی " از نازی جون دعوت کرده که بعد از کمی بررسی کردن همه ی اعضای گروه

رنگین کمون - یعنی ما - به این نتیجه رسیدیم که باید همین طور بوده باشه و کلی معذب شدیم !

برای اون دسته از عزیزانی که نمی دونن " دکتر بازی " دقیقا چه جوری هست باید بگم که دکتر بازی با

یک جمله ی کلیشه ایه معروف شروع می شه (با لحن دکتر خطاب به مریض بخونین) : خب عزیزم

پیرهنتو بزن بالا ببینم ... !

* در برگشت امیر حسین به تابلویی اشاره کرد که اشاره به اسم یک روستا روش درج شده بود :

" هر جا ". هر چی فکر کردم نفهمیدم که خانم های مقیم این روستا چرا انقدر معروف هستند !!؟

* حسنا کمی سرما خورد که قرار شد برای بهبود گرفتگیه گلوش ، چایی با نبات قرقره کنه !!

(این برداشت اشتباه حسنا از دو تا حرف پشت سر هم من راجع به خوبی های خوردن چایی نبات و

قرقره کردن آب نمک برای بهتر شدن گلو درد بود !)

* بعد از رقص و پانتومیم بی مزه ی بچه های ته ماشین - بهمراه لیدر - قرار شد که " مافیا " بازی کنن

که با توجه به توضیحات نصفه و نیمه ای که امیر حسین به من داد - به این دلیل نصفه و نیمه چون سه

بار وسط توضیحاتش گوشیه من زنگ زد و در حین جواب دادن قطع شد - متوجه شدم که باید بازیه

هیجان انگیزی باشه اما کمی که از بازی گذشت متوجه شدیم وجود کامران در هر مقوله ی نشاط انگیزی

می تونه باعث مسخره شدن اون امر بشه ! بقدری این بازی لوس و مسخره انجام شد که ما لباس

گرم هامونو در آوردیم پوشیدیم !

* در مسیر برگشت در آخرین توقف رفتیم به رستورانی که برای خوردن صبحونه رفته بودیم. قرار شده بود

که به بچه ها آش بدن. گروه ما هم آش خورد ؟! طبیعتا نه ، چون در طول سفر عادت کرده بودیم که با

تمام خواسته های برنامه ریزهای تور مخالفت کنیم ، برای همین ما به لیدر اون یکی ماشین که اصلا

ربطی به بچه های ماشین ما نداشت ، چایی سفارش دادیم که حسابی بهش برخورد (چون بار دومی

بود که اینکارو می کردیم ! بار اول ، زمان خوردن صبحونه بود !) ولی چون زمان تقسیم و پر کردن

برگه های نظر خواهی بود ، بصورت داوطلبانه ، مجبور شد که بره برای گروه رنگین کمون - یعنی ما -

چایی سفارش بده !

* برای نهار ، کنار یک رودخونه نشستیم. البته به لطف اطلاعات وسیع حسنا در حوزه ی طبیعت و

جغرافیا ، فهمیدیم که اونی که از بدو تولد تا به این سن ، فکر می کردیم که رودخونه س ، در واقع

چشمه س ! اولش ما فکر کردیم که موفق میشیم نظر حسنا رو با چند بار بکار بردن لفظ رودخونه عوض

کنیم ولی در آخر نتیجه این شد که با اینکه همه ی ما بچشم می دیدیم که اون یه رودخونه س و جریان

داره ، ولی باز بهش می گفتیم چشمه ! فرضیه ی من در توجیه جریان داشتنش در عین چشمه بودن

این بود که " شاید اون یه چشمه س که اگه ردّشو بگیریم به یه رودخونه میرسیم ! ". البته از اونجایی

که سحر در اون سفر وظیفه ی حفظ و حراست از مرزهای ارزشمند زبان پارسی رو به عهده داشت

شاکی شد و گفت که اون فرضیه ، ساختار زبان فارسی رو هم تغییر داده و اگه بشه ردّ یه چشمه رو

گرفت که دیگه اسمش چشمه نیست ! (کلا قصد حسنا از مطرح کردن این قضیه این بود که یه وقت خدای

نکرده وقتی برای استراحت نداشته باشیم و دائم مشغول بحث های خنده دار در مورد هر اتفاق ممکنی

باشیم !)

و در آخر :

تمام مطالبی که در رابطه با بدی های تور و تور لیدر گفتم ربطی به عالی بودن سفر دیروز نداشت.

واقعیت اینه که تنها مسئله ای که واقعا باعث خوش گذشتن میشه با هم بودنه که دیروز این اتفاق به

بهترین شکل ممکن افتاد (البته اگه تعداد بیشتری از دوستامون بودن طبیعتا حتی بیشتر هم خوش

میگذشت) و واقعا دست شرمین درد نکنه که زحمت ثبت نام این سفر رو کشید و البته نه ماشین بد

بود و نه جایی که رفتیم و تازه وجود اون تور لیدر باعث شد که کلی از مباحث خنده مون در رابطه با

اون باشه که با توجه به بعد مسافت ، اتفاق فرخنده ای بود !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:45  توسط   | 

آنها چه کسانی بودند ؟! (روزی روزگاری ، شارونا)

 

کمی دیرتر از ۶ به شارونا می رسی. داخل که می شوی طبق روال بچه ها دو میز رو بهم چسبوندن

و یکی کردن . گفتم طبق روال اما منظورم این نیست که ما هر روز میریم شارونا و میزهارو

دوتا یکی می کنیم. نه ! منظورم اینه که این یک حرکت غریزیه که ما آدما انجام میدیم. حیواناتی که

بصورت گله ای در طبیعت زندگی می کنن بمحض اینکه زیستگاهشون تنگ و محدود میشه بخاطر

حضور نزدیک بهم و از بین رفتن قلمروها استرس می گیرن و میمیرن (این یک واقعیت علمیه که ثابت

شده) اما ما آدما لزومی نداره که وقتی محیطمون تنگ و محدود شد انقدر دست روی دست بذاریم تا

از استرس بمیریم. ساده ترین کار اینه که مثلا دو تا میز رو بچسبونیم بهم تا فضای بیشتری ایجاد بشه!

اینم یکی دیگه از فرقهای اساسی انسان با حیوانه ! اینارو گفتم چون برادر امیر دامپزشکه و همش پزشو

به ما میده. البته منظورم از برادر امیر، برادر خودم نیست طبیعتا. عادت ندارم که خودم سوم شخص

خطاب کنم (فقط بعضی وقتا محض تنوع بصورت دوم شخص خطاب می کنم ، مثل ۲ خط اول همین

پست !). منظور از امیر، نویسنده ی وبلاگ خاطراتی برای فرداس. همونطور که می بینید دست زیاد

شده !

    داشتم می گفتم که وارد کافه میشی و میبینی ۴ تا از دوستات دور هم نشستن و منتظر بقیه ن.

با اومدن من انتظارشون به پایان نرسید چون من فقط جزئی از " بقیه " بودم. منم بازی می دن و همه

با هم منتظر بقیه میشینیم. برای اینکه حوصله مون سر نره و فقط کمی مشغول شده باشیم چیزهایی

رو سفارش میدیم.دوست جدیدمون بهاره، که از ناحیه ی گلو دچار گرفتگی شده بود یک کیک کشمشی

سفارش میده. من که مطمئن نبودم خوردن اون حجم کیک کشمشی به رفع گرفتگی گلو کمکی بکنه

سعی کردم یک جوری توجهش رو به این مسئله جلب کنم که توی اون جمع برای خوردن اون کیک

کشمشی به نسبت خودش افرادی بمراتب با صلاحیت بیشتر وجود دارن اما از اونجایی که بهاره نمونه ی

یک دختر کله شق بود، بدون عذاب وجدان کیک رو تا آخر خورد (به کله شق بودنش دروغگو بودن رو هم

اضافه کنید ! - ر. ک. به پی نوشت مطلب اخیرش در وبلاگش).

در کش و قوس مسخره بازیهای دوستانه با امیر ، شرمین ، بهاره و هما بودیم که دو واحد دکتر وثوقی

- جهت اجرای صحنه ! - وارد شارونا شد. از اونجایی که ۶۰ ٪ بچه های سر اون میز از بچه های دانشگاه

هنر بودن و با در نظر گرفتن این واقعیت تلخ که دکتر وثوقی هم استاد دانشگاه هنر بود و با همین بچه ها

کلاس داشت و مد نظر قرار دادن این نکته ی مهم که منزل دکتر وثوقی دیوار به دیوار شارونا بود میشد

نتیجه گرفت که در انتخاب کافه خیلی هوشمندانه رفتار نکرده بودیم. با توجه به اینکه شرمین درست

روبروی در قرار داشت ، با دیدن دکتر وثوقی ، شرمین اولین  نفری بود که از جا پرید. به تبع اون هما و

بهاره و به تبع اونها من از جا پریدم. البته هرکدوم انگیزه های خودمون رو داشتیم. علت واکنش شرمین ،

قهر بودنش با استاد وثوقی بود. بهاره و هما از ترس اینکه آقای وثوقی چقولیشونو به دانشگاه نکنه

(یه لحظه به یاد محدودیت های دوران مدرسه افتادند !) و من صرفا بخاطر با جمع بودن ! - راستش بخاطر

واکنش بچه ها منم ترسیدم و فکر کردم که میخواد چقولیه من رو هم به دانشگاه بکنه اما بعد یادم اومد

که من دانشجوی اونجا نیستم ! - علت اینکه امیر مثل من از جاش بلند نشد این بود که اون به اندازه ی

من ترسو نیست !

    از اونجایی که شرمین با دکتر وثوقی قهر بود فورا رفت دم در و مشغول گپ زدن با استاد شد. ما هم

که با دکتر وثوقی قهر نبودیم اونارو به حال خودشون رها کردیم. شرمین بعد از اینکه تعداد متنابهی تیکه

بار استاد کرد، برگشت داخل و اعلام کرد که در اون روز فرخنده ، استاد و شاگرد با هم آشتی کردند.

با دیدن حال و هوای شرمین بعد از آشتی انقدر دلم آشتی خواست که نگو ! اما حیف که با هیچ کسی

قهر نبودم. پس به انتظارمون ادامه دادیم. همزمان با منتظر بودن گپ هم میزدیم و می خنیدیدمو

هله هوله می خوردیم. بالاخره انتظار به پایان رسید و بخش اعظم " بقیه " هم از راه رسید. اول یک

خانم « متشخّصیسیمو » به نام حسنا و بعد از اون یک عدد آقای صابر وارد شد. حسنا که معرف حضور

همه ی دوستان هست موجودی بسیار دوست داشتنیه. صابر هم از اون آدمهایی بود که فورا با جمع

می جوشن اما از اون « آدمایی که تو مهمونیا موقع شام میشینن بغل دستتو و یه جوری به نشونه ی

صمیمیت میزنن پشتت که سرت میره تو ظرف سالاد و خود اون شخص از خنده روده بر میشه و جوری به

بقیه نگاه می کنه که یعنی " مگه کار من به اندازه ی کافی باحال نبود ؟ پس چرا نمی خندین ؟ " و بقیه

می خندن فقط به این دلیل که مجبورن و از دیدن اون آدم احمق کلافه شدن » نبود ! اینارو گفتم تا بگم

زود جوش آدم حسابی زیاد پیدا نمی شه ؛ برخلاف صابر و بقیه ی بچه های اون شب ! دیشب یه تولدی

بودم که اتفاقا دقیقا یکی از همین آدمای مزخرف توش بود. اول تولد که هنوز کسی نیومده بود داشتیم

با دوستم در مورد دبوسی صحبت می کردیم (امیر جان واقعا شرمنده !) و منم داشتم کمی از پرلود

«قدم زدن در برف» رو براش می زدم. بعد سرو کله ی اون عوضی پیدا شد. نمی خوام بگم که چه در

خواستهای بی شرمانه ای از من داشت ! البته فکر بد نکنید ! منظورم در رابطه با قطعه زدن بود. اول

چند تا آهنگ «پاپ» در خواست کرد (دقیقا با همین کلمات) ! توی دلم گفتم حتما می خوای باهاشونم

بخونم !؟ الاغ !! بعد که بچه ها توجیهش کردن سطح توقعش رو کمی بالا برد و ازم خوابهای طلایی رو

در خواست کرد ... نگاه پر از نفرت منو که دید کمی خودشو جمع و جور کرد و تصمیم گرفت یه قطعه ی

بهتر در خواست کنه. به بهترین قطعه ای که میشناخت فکر کرد و بعد فکر می کنین چی گفت ؟!

گفت :  Love story ! اونو بزن ! و قبل از اینکه دفاعی از خودم بکنم اون احمق گفت نمی تونی بزنیش نه

؟! من پیانیست نیستم ولی فکر هم نمی کنم که آدم موسیقی بخونه تا بتونه آخرش خوابهای طلایی

رو بزنه. اینها تنها گوشه هایی از مجلس گرم کنی های اون جوانک احمق بود. از همه اعصاب خوردکن

تر این بود که یه شوخیه بی مزه رو ۱۰۰ بار انجام میداد و ... اصلا من چرا دارم راجع به دیشب مینویسم

؟! معذرت می خوام ! به ادامه ی پست توجه کنید :

گفتم که ادامه ی "بقیه" هم از راه رسید اما کمی زودتر از همه رفتن. در آخر ، آخرین جزء " بقیه " هم

از راه رسید. علی - از دوستان شرمین - اومد و نشست و در واقع مثل یک Subito piano عمل کرد.

جو متشنج کافی شاپ - که البته فقط و فقط بخاطر حضور ما چند نفر ایجاد شده بود ! * - با حضور علی

یهویی آروم شد که البته خودمونم درست نفهمیدم که چرا. البته بعد از گذشت ۳۰ ثانیه با سعی و تلاش

بچه ها جو مجددا متشنج شد و با نگاه کردن به قیافه ی رضا (صاحب شارونا) فهمیدیم که در وضعیت

" ارزششو داره بندازمشون بیرون یا نه " قرار گرفته که به این نتیجه رسیدیم قبل از اینکه تصمیم قطعیشو

بگیره (بهرحال به ریسکش نمیارزید. ممکنه ماها بچه های شلوغی باشیم اما به هیچ وجه احمق

نیستیم !) خودمون بزنیم به چاک.

     اینهمه روده درازی کردم اما قصدم فقط این بود که بگم یکشنبه شب از اون شبایی بود که زمان از

دستتمون در رفت اما هیچ نکته ی خنده داری از دستمون در نرفت و تا جایی که شد ۳ ساعت رو به

خوشی در یک جمع دوستانه گذروندیم که معمولا خیلی پیش نمیاد. خصوصا در وضعیت نه چندان جالب

فعلی ، ۳ ساعت زمان رو به خوشی از دست دادن واقعا غنیمته ! همیشه اعتقادم این بوده که بعضی

وقتا «وقت کشی طلاست !». از بچه هایی که اون شب شارونا بودن امیر جزو دوستان جدیدم محسوب

میشه که آشنایی باهاش واقعا اتفاق خوبی بود. قویا مصاحبت و مباحثت با ایشون رو به دوستان توصیه

می کنم (در واقع بغیر از نفرت و کینه ی عمیقی که نسبت به خورد و خوراک من احساس می کنه هیچ

نقطه ضعف دیگه ای نداره) !

۲ تا دوست جدید دیگه اضافه شد. هما و بهاره که دوستان بسیار خوبی بودند که من از حضورشون در

نشست های بعدی استقبال می کنم منوط به اینکه فقط باندازه ی معدشون کیک کشمشی بخورن و

امور سخت تر رو به « اهلش » واگذار کنند !! (قشنگ معلوم بود که بیشتر از توانشون خوردن !)

 

پ . ن : از اونجایی که بعضی از همین دوستان به نشست روز یکشنبه اشاره کرده بودند و کلیه ی

مطالبی که راجع به اون روز گفته بودن - مخصوصا در قسمتهایی که به من اشاره شده بود - کذب محض

بود ، تصمیم گرفتم که بصورت بی طرفانه و بی غرض و البته به طور خلاصه به شرح ماجرای اون روز

بپردازم !

پ . ن ۲ : از اونجایی که اون شب بچه ها گیر دادن به اینکه پستات خیلی طولانیه - بطور مشخص حسنا

و امیر ! نمی گذرم ازتون !! - تصمیم گرفتم این پست رو هم مثل پستهای قبلی طولانی بنویسم !

اصولا درصد تاثیر پذیریه من از محیط صفره !!

* : نمی گم کی دقیقا بیشترین سهم رو در متشنج کردن جو شارونا داشت فقط به گفتن این نکته

بسنده می کنم که بهاره هفته ی پیش که من و امیر طی کامنتی بهش گفتیم خب تو هم با شرمین

پاشو بیا شارونا ، گفته بود اگه من بیام رضا - صاحب شارونا - حتما میندازتمون بیرون !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:44  توسط   | 

سفر نامه ی اسپهان شیخنا و مولانا میربابا بزرگ الممالک ( کثرالله سنه )

 

 

  

دیرزمانی بود که به خانه نشسته و کنج عزلت گزیده بودم واز حال خلق خدای همی غافل و در اندیشه ی

گرفتن مدرک تافل بسر میبردم و محنت تایپ پایان نامه برجان شیرین خریده و از خانه و خانواده بریده

بودم چندان که بدن خویش به رنج گران نحیف تر از پیش گردانیده و به سبب آن فرشته ی مرگ به بالای

سر خود همچون طناب داری بر گردن تابانیده دیدم. فی الفور بر آن شدم تا من باب تفرّج و تفریح بسویی

شده ، بر منزل آَشنایی در دیاری غریب چتر خود گسترانم. با خود اندیشیدم نیکوست مقدّم برهر فعلی،

تفاّلی بر دیوان شیخ اجل ، خواجه ی شیراز زده ، قرعه ی عزیمت به بلاد غربت از حافظ طلب کنم. در دل

نیت همی کرده ، برگ از برگ دیوان گشوده گردانیدم  ، این شعر در مقابل دیدگانم بیاورده همی شد :

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم ... برخود لرزیدم و گفتم این دیگر چه  حالت است ؟! پنداشتم که شیخنا با

ما از در مزاح درآمده است. پس دیوان بربستم ونیّتی دیگر آتش کرده ، از نو دیوان گشوده کردم این شعر

آمد : "من مست و تو دیوانه   ،   مارا که برد خانه ". در دل شکی اوفتاد که احوالات شیخ شیراز این یک

شب بسامان همی نمیباشد پس با خود اندیشه کردم که شبی دیگرتفال زنم. در خواب شدم که خواجه

به خوابم اندر شد.بر او بانگ زدم یا شیخ ! این چه بساطست که سر ما در همی آورده ای ؟ فال گرفتندی

یا حال ؟ لاطاعلات از بهر چه بهم میبافی ؟ لغز و لنترانی ز چه روی میگویی ؟ بر اثر نهیب من شیخ

آشفته گردید فی الحال به سخن درآمد که فال جوان کژاندیش و ابلهی مثال تو که هفده سال بر مکتب

بوده  و تحصیلات عالیه از پی گذرانیده لیکن خواجه حافظ شیرازی از شیخ اجل سعدی تمییز دادن نتواند

به از این نیز بودن نتواند ! از خواب پریده ، با درونی آسیمه بار سفر بر بسته وبه پایانه ی آرجانتین

رهسپار همی گشتم .در پایانه چشمم به مرکبی که به اسپهان روانه بود افتاده شد. درنگ جایز

ندانستم ، از بهر رسیدن به اسپهان جسم فانی به زیرچرخ مرکب (که در مکان به ولوو اشتهار داشت)

اندازیدم و با صوت جلی راهبر آن مرکب را به اسم اعظم و نبی اکرم  قسم داده تا وی حاضر همی شد تا

مرا همراه خود به بلاد نصپ جهان برد.در مسیر راه ، اتفاقات گونه گون بر کاروان ما فراوان اوفتاد چندان که

ذکر همه ی آنان در این مقال اندک ممکن نیست لیکن یکی را در خاطر دارم که می آورم : از ابتدای سفر

بر ما نقل ، فراوان رفته بود که در راه یحتمل به دزدان دریایی کاراییب 3 ... پوزش میطلبم ، به دزدان بیرحم

و راهزنان سنگدل برخورد خواهیم همی کرد  و مارا بیم این اوفتاد که در سفر به این مردم برخوریم. از قضا

در نزدیکی اسپهان راه بر خود بسته دیدیدم ، عاقبت امور از خداوند تبارک و تعالی ختم به خیر مسئلت

همی کردیم. در انتظار رویت دزدان سیه جامه و روی پوشیانیده نشسته بودم که ناگاه شحنه ای با

البسه ی پلیس بر ما فراز آمد. به دیگر همقطاران و یاران که در مدت سفر داستانهای بسیار ، از حمله ی

راهزنان جنایتکار و گربه نره و روباه مکّارو صد و یک سگ خالدار و ... بر ما نقل همی کرده بودند و به سبب

آن در دل ما هراسی شگرف افکانیده بودند (افکنده بودند) گفتم این که از پس دیدگان من بگذشت ،

پلیس است و حافظ جان و مال مردمان و نه رهزن و باج گیر و دشمن آدمیان. حضّار به سخنان این بنده

ی بی مقدار ،خنده ی بسیار کرده ، به خامی سخن خویش واقف گردیدم. درحال یکی از ایشان مرا آواز

داد که این که میبینی دزدیست در هیئت پلیس و از این روی از صد دزد غافله  بدتر است. چراکه مارا به

دستگیریه آن دزدان به دست قانون امید هست ولی این جماعت خود در لباس قانونند و بر مسند قانون

تکیه زده ، هر قانون شکنی که خواهند ، توانستن کرد* ! از درشتی و زشتی کلام وی در عجب شدم و تا

خود اسپهان دیگر کلامی از من منتشر نشد تا آن زمان که معنی سخن آن امّی دانا و آن پیر برنا بر من

آشکار گشتانیده شد ! الا ایّحال ، در ساعت به پولاد شهر که در 3 فرسخیه اسپهان است ، شدم و در

منزل جدّم فرود همی آمدم چونان که از پیشتر در این اندیشه بودم. چه خُنک شهری و چه فرخنده

مکانی ! هنوز حظ ّ وافی و کافی از آن مکان نبرده بودم که یاد رفیقانی اندر بلاد اسپهان اوفتادم که در اثر

بعد مسافت ، دیدار با ایشان میسرنگشته بود تا آنروز که درنگ جایز ندانسته ، بر تلپن همراه ایشان

پیامکی بدین مضمون نبشته ، ارسال گردانیدم : من اینجام ، شما کجایین ؟؟ و به سبب این پیامک ،

ملاقاتی حاصل شد بسیار نیکو و فرخنده و اسباب آشناییه بیشتر با تنی چند از ضعیفگان پولاد باز – که

در بلاد فرنگ به " متال باز " شهره اند – و در اثر آن ۲روزی را با همقطاران پولاد مسلک گذران کردیم ، از

برای تفنّن و تفریح. برای بازگشت به بلدیه ی پولاد (پولاد شهر) ، در پایانه ی زاینده رود ، سوار "یک بوس

کوچولو"  شدم که در آن ناحیه " مینی بوس " میخواندنش. پس از عزیمت به منزل ، در لحظه به خوابی

گران فرو همی رفتم چونان که هزار سال مرده بودم. روز دیگر راندوویی (قراری) با دوستان گذاشته ،

باتفاق به سمت باغ طیور راهی شدیم لیکن دوریه راه مارا بر آن داشت با مرکب یکی از یاران – که پجوی

تیز پایی بود – به باغ طیور طی طریق کنیم.در راه چند شباب مزلف و مزخرف که یحتمل شب قبل با

میگساری  و شرب زهرماری به سحر رسانیده همی بودند ، در هیئت قطّاعان طریق بر ما ظاهر گشته ،

عرصه بر ما تنگ کردیدند (کردند). ناچار به کناری شدیم لیکن آن اراذل بعوض غارت مال و جان و ناموس ،

مسیر صواب باغ طیور بر ما  آشکار همی ساختند. از برای تشکر دستی به نشانه ی تقدیر تکان دادیم که

آن اراذل را جنبه ی کافی در اختیار نبود ، در برابر ما به انجام حرکات جان گولر و تک چرخ پرداختند. به راه

خود ادامه داده به باغ طیور در رسیدیم. در باغ به گردش پرداختیم و عجایب بسیار با ۲ دیده ی خود رویت

فرمودیم. از جمله عجایب طاووسهای کرک و پر ریخته ای بود که جملگی قرصهای توّهم زا به حد غایت

تناول کرده فاز پاییز گرفته همی بودند و کرک و پر خویش مثال برگ خزان ریخته بودند !در معیشت طیوری

که از جانب ما پرواز میکردند به دریاچه ی باغ رسیده در آن قوی  تابناکی مشاهده کرده که به قاعده ی

شیربرنج سپید بود و هر چه کردیم آنرا از تکه ابری سپید در دل آسمان تمییز دادن نتوانستیم. بناچار

ساعتی در وی نگریستیم چندان که صبر و طاقتش طاق شد و از نگاه هیز همقطاران به تنگ آمده ،قصد

مردمان دیگر کرد و به دیگر سوی شد. بر وی عتاب کرده ، روی برگردانیدیم و به سمت طیوران کمیاب

رهسپار همی گشتیم. خروسانی دیدیم ، بغایت زشت و در لحظه عجایبی دیگر بر ما گذشت که سرّ آن

بر ما مستتر ماند و آن ، این بود که پری رویان و مه پیکرانی که لسان از وصف زیبایی آن عاجز و درمانده و

ما در درک عظمت این جمال و زیبایی چون کودکانی کودن و عقب مانده ، با شور جوانی و بعضی دیگر با

عینک های ته استکانی به تماشای این خروسان بدمنظر و زشت هیبت نشسته ، ما نیز با همان شور ،

صدای دخترکان به گوش جان نیوش کرده ،به دیده ی بصیرت ویوش (View) می کردیم (که اگر این فعل

با دیده ی بصیرت نباشد ، قبیح است و دید زدن نامندش ) ... و از حکمت این اتفاق هیچ ندانستیم ، سر

خورده و   " ید اطول من رجل " ** ، به سمت دیگری شدیم . در آن سمت دیگر طیوران شکاری بسیار

دیدیم و در دل بسی  گرخیدیم که اگر قفس ایشان باز بود بر ما چه میگذشت که دوستی ندا داد که

سالی این اتفاق حادث شد و تور و قفس طیوران باز و شکسته بشد باتفاقی که تا حال علت آن

بر خلایق معلوم نگشته و از قضا یکی از بوفان تیز چنگال بر حیاط ما منزل کرده ، قصد ماندن کرده

بود که امّ من بضربتی سر آن بوف منگ کرد ،در قفسش کرده برای باغ طیور باز پس فرستاد که فی الفور

از جانب آن باغ مامورانی با دشنه های آخته  بر ما   مسلط شدند. علت پرسیدیم هیچ نگفتند. مارا به

مکان قاضی برده در آنجا پرونده ی عظیمی از بهر خود دیدیم. پرسیدیم شنعت (گناه) ما چیست ؟ گفت بر

سر بوفی که از موطن خود فرار کرده ، کوفیده اید. گفتیم مراد گیج کردن آن و باز پس فرستادنش بود و این

فعل ما جرم بودن نتواند. گفت معصیت شما ۲ تن ضربت نیست بلکه اثر ضربت است.  گفتیم کدام اثر ؟

قاضی به بانگ بلند گفت بر اثر آن ضربت ، سوی ۲ دیده ی بوف رو به زوال است و بیم آن میرود که بوف

کور گردد و کور کردن بوفی که از موطن خود گریخته است فعلی سیاسیت ... مارا بر زندان همی کردند و

ما در آنجا گریه ی بسیار کردیم و خدای را به آبروی پنج تن و دوازده امام و صد و بیست و چهار هزار پیامبر

قسم در دادیم تا معجزتی صورت گرفت و بینایی یکی از ۲ عین بوف بهتر شده ، حکیم قانون آنرا بوف نیمه

کور تشخیص داد از ما وجوه نقد بسیار ستانده به امان ایزد منّان رهایمان کردند. داستان در ما اثر کرده ،

به آنی از آن باغ منحوس به در شدیم. در قهوه خانه ای از برای تناول طعام فرود آمدیم. بقدر کفایت

خوردیم و از آنجا به در شدیم. در راه بر روی دیباری بلند و افراشته چشممان به عبارت " کارخانه ی پیلتر

(فیلتر ) سازی " روشن شد. به بانگ بلند این جمله خواندم فی الحال یکی از همراهان از برای مزاح گفت

خوش داری که به بازدید از کارخانه ی پیلتر سازی رویم؟ او را گفتم آنچه مرا خوش آید بازدید از کارخانه ی

پیلتر " شکن " سازیست و نه غیر. در بلدیه ی طهران برای تولید پیلتر کارخانجات سترگ و عظیم دایر

نکنند بل شرکتهای حقیر و ناچیز مثال پارس آن لاین مهیب ترین پیلتر ها ساخته که بمانند آنها در چین و

روم هم یافت می نشود چندان که هیچ پیلتر شکنی را یارای مقابله با آن نیست و نیک است که کارخانه

ای از برای تولید پیلتر شکن ساخته شود، باشد که ساکنان دنیای مجازی دعا گوی سازنده ی آن شوند

بعد از آن گفتگو ، من از یاران جدا گشته برای گردش بداخل شهر شدم تا ساعاتی دیگر دوستان خود در

مکانی که مناسب ساز و آواز تدارک دیده بودند ، ببینم. به صرافت افتادم که به سی و سه پل روم و از

آنجا به سوی چهل ستون شتافته به چشم خود عظمت این بنا ببینم. روزگاری از رندی نیوش کرده بودم

که چهل ستون را بیست ستون بیشتر نیست. پرسیدم از چه روی گویی ؟ گفت بیست ستون است که

عکس آن بر آب اوفتاده ، چهل ستون رویت شود. بدو گفتم چه اندیشه ی عالی در ساخت آن شده پس

باید که از بهر تماشای سی و سه پل راهی بلاد اسپهان شد. رند مرا گفت که من از معجزت بنای چهل

ستون با تو سخن گفتم و تو خود نیز زبان به نعت و ستایش آن گشودی پس چرا خواهی که از بهر

تماشای سی و سه پل به اسپهان شوی ؟ رند را جواب دادم که هر چند چهل ستون بناییست عالی

لیکن معجزت واقعی در سی و سه پل است که شانزده پل تمام است و یک پل نا تمام و نیم ساخته که

عکس آن بر آب یک پل تمام شود بهمراه آن شانزده پل با عکسشان بر آب ، سی و سه پل تمام رویت

شود. رند از فهم این سرّ ، هنگ فرموده کف فراوان بر دهانش پدیدار گشت ، بانگ زد که رند تویی نه من !

و سر به بیابان گذاشت. باری ، پیشتر گفتم که بعد از فراق از همراهان و یاران ، قصد سی و سه پل و

چهل ستون کردم ولیکن طعام بسیار خورده بودم ، فراخی بر من عارض شد ، به سبب کاهلی و ماست

بارگی عطای رویت آن بناهای فریبا را به لقایشان بخشیدم. پس به کنار زاینده رود رفته در جانب آن دمی

آساییدم و در آن گذر عمر گران به چشم خویش مشاهده کردم. آفتاب برفت پس دانستم وقت دیدار

دوستان است. ناچار ، عزم رفتن کردم و ساعتی بعد در آنجا بودم که در نزد دوستان به " اس اس" شهره

بود. محلی از برای آموزش و تمرین مطربی که حجره های بسیار داشت و در هر کدام شماری از مطربان

جوان در فراگیری این هنر جهد فراوان میکردند. دوستان گفتند به "هشت" رویم. پرسیدم "هشت " چگونه

جاییست ؟ گفتند "هشت " نام حجره ایست که در آن هر فعل ممکن بود الاّ فعل صواب. گفتم چگونه ؟

گفتند اینگونه ! و بداخل هشت شدیم ، در لحظه یکی از یاران پاره ای آشغال از روزنه ای به پایین ریخت و

کسی بر ما عارض نشد. نیک دریافتیم که این از معجرت " هشت " است. ساعتی در "هشت " بودیم تا

به اذن پیر و مراد مطربان جوان آن مکان که مردی طنّاز و بذله گوی بود و " اهورا " نامیده میشد به حجره

ای که در آن پیانوی سمیکی خفته بود شدیم. بر پشت پیانو جلوس کرده قطعاتی فاخر از موسیقی

کلاسیک که از بر داشتیم اجرا نموده ، کمبود پیانوی خونمان تعدیل شد. بعد آن دوباره به " هشت "

شدیم ، اسنک میل کرده نوبت جدایی از دوستان رسید. بسوی بلدیه ی پولاد شهر رهسپار شدم و روز

دیگر به جانب طهران روان. در پایانه ی اسپهان به مردمانی " تنگ نظر " برخوردم. پرسیدم این جماعت

کیستند ؟ گفتند توریست میباشند و جملگی  " جاپونی " (ژاپنی) میباشند پس دانستم که تنگ نظری

ایشان نه از ره کین است       بل اقتضای جنتیکشان (ژنتیکشان)  این است... الاایّحال سوار بر مرکب

طهران شده بسوی وطن خود شدم که بسیار دل تنگ ما بود. در راه هیچ اتفاق نیوفتاد تا به ولایت طهران

در رسیدیم. به خانه شده چند ساعتی استراحت نموده فی الفور به نبشتن سفر نامه همّت گماردم ،

باشد که خداوند عزّو جل مرا در نگارش مطالب نیکو از برای وبلاگ توفیق دهاد والسّلام.

 

** دست از پا درازتر

  

 

 

 

 

 

   

 

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:6  توسط   |