تبليغاتX
Thought crime

Thought crime

یادداشتهای بابابزرگ - یا - دغدغه های یک ذهن چروک

یک روز در دندانپزشکی

 

 
رفتن به مطب دندونپزشکی، اونم با علم به اینکه هرگز از اون مطب بدون دستکاری شدن بیرون

نمیای، چون وضعیت دندونات بدتر از اون چیزیه که بنظر میرسه، به نوعی خاص از شجاعت احتیاج داره

که بلحاظ نزدیکی و  همسایگی، هم مرز با امپراطوریهای پهناور خریت و حماقت محسوب میشه.
 
شاید بشه گفت که این نوع خاص از شجاعت از شرق هم مرز با خریت و از غرب هم مرز با حماقت

باشه. از مختصات جغرافیاییه این نوع خاص از شجاعت که بگذریم باید بگم که متاسفانه اون

روزی که تصمیم گرفتم به مطب دکتر دندون پزشکم مراجعه کنم، متوجه این واقعیت تلخ شدم که

ویزای اقامتم در کشور «این نوع خاص از شجاعت» مدتهاست که باطل شده. آیا نرفتم؟ خب معلومه

که رفتم. حتما میپرسید بدون اون نوع خاص از شجاعت؟ باید بگم که بله، اما نه بدون شجاعت مطلق.
 
در واقع راه حل جایگزینی که به ذهنم رسید این بود که از تمام موجودی ذخیره ی شجاعتم – که

شامل همه ی انواع شجاعت منهای اون نوع شجاعت خاص، میشد – بصورت یکجا استفاده کنم.

خوشبختانه ذخیره ی قابل توجهی هم بود چون مدتهای مدیدی بود که دست به عمل شجاعانه ای

نزده بودم.

برای مثال همین دو سه روز پیش توی خیابون درست جلوی چشم من یه پسر 16، 17 ساله کیف

یه خانومه رو زد و در رفت. بزهکار نوجوون درست از کنار من رد شد. و واکنش من نسبت به حرکت

بزهکارانه ی اون نوجوون چی بود؟ هیچ. البته نه دقیقا هیچ: توی ذهنم برای اون پسر جفت پا

انداختم که باعث شد با مغز بره توی ردیف شمشادای کنار پیاده رو  –  البته شمشادا توی

پیاده رویی بود که در ذهنم داشتم توش برای اون پسر بزهکار پشت پا می انداختم. اون خانم البته

از من هیچگونه تشکری نکرد. همیشه گفتم که تعداد واقعیه خانومای باشعوری که در سطح شهر

مورد حمله ی کیف قاپ ها قرار میگیرن کمتر از اونیه که آخر هر سال توی آمارای رسمی اعلام میشه.

نمی خوام بگم اون خانم باید بخاطر شجاعتی که بخرج نداده بودم ازم تشکر میکرد، می خوام بگم که

حداقل باید از من بخاطر انرژی گذاشتنم برای انجام اون کار ذهنی – پشت پا زدن به بزهکار نوجوون در

ذهنم – تشکر میکرد چون همه میدونیم که فعالیت ذهنی از فعالیت جسمی و ماهیچه ای انرژی

بیشتری از آدم میگیره. لااقل برای من یکی که اینطوریه. در کل می خواستم بگم که اون روز حادثه،

شجاعتی بخرج ندادم، برای همین ذخیره ی شجاعتم کاملا پر بود. البته باید بدونین که برای رفتن به

مطب دکتر از همه ی ذخیره ی شجاعتم استفاده کردم و تا چندین ماه آینده برای انجام هیچگونه

ماجراجوییه خیابونی شجاعت بخرج نمیدم – ندارم که خرج نکنم. اینارو گفتم تا اگه ظرف این چند ماه

تو خیابون نزدیک بود دچار حادثه ای بشین که منجر به کمک خواستنتون از دیگران میشد و بطور

تصادفی اون اطراف چشمتون به من افتاد، اصلا روی من حساب نکنین.

   خب، پس به مطب دکتر رفتم. بطرز عجیبی به موقع رسیدم. عجب حماقتی! همیشه باید یک زمانی

رو در حدود 10 تا 30 دقیقه – بسته به دکتر، این زمان رو میشه تا نیمه های شب هم تمدید کرد – برای

اطاله ی پروسه ی درمان مریضی که قبل از شما وقت داره و روی یونیت دندونپزشکی در حال جون دادنه

، کنار بگذارید. ایندفعه استثنائا این کار رو نکردم چون نمی خواستم از ذخیره ی شجاعتم  برای مسائل

حاشیه ای مثل کل کل کردن با منشی سر چند دقیقه دیرتر اومدن، هزینه کنم. به موقع رسیدم و

پاداش سر وقت رسیدنم رو هم گرفتم:

- از این طرف لطفا، بفرمایید اونجا دراز بکشید.
 
به یونیت نگاهی انداختم. بنظر فرق چندانی با سنگ غسال خونه نداشت. روی یونیت دراز کشیدم

و دهنم رو باز کردم. انگار با اینکار داشتم به دکتر و همکارش بفرما میزدم. انگار با زبون بی زبونی

می گفتم که: " از این لحظه به بعد دهن من با تمام امکانات رفاهیه داخلش بطور کامل در اختیار

شماست. می تونید از همین قسمت شکنجه رو شروع کنید ".

بنظرم در مقام تسلیم و رضا قرار داشتم. بقدری تسلیم بودم که در اون حالت حتی یک دختر بچه ی

نابالغ هم می تونست به من تجاوز کنه.  توجه داشته باشید که من در اون لحظه خاص از زمان یک

پسر بالغ بودم، درست همینطور که الان هم هستم. پسر بودن شاید باعث افتخار نباشه اما یک

امتیاز مثبته اگر که تجاوز یک دختر نابالغ به شما امری نکوهیده و مذموم محسوب بشه. دکتر و

همکارش به من تجاوز نکردن. به دو دلیل: اول و مسلم اینکه اونها دخترای نابالغ نبودن.

دوم و البته مهمتر، اینکه برای انجام دادن کار دیگه ای اونجا بودن. دکتر و همکارش شروع به کار کردن:

بدون اطلاع قبلی 2 جفت دست – یک جفت مردانه و یک جفت زنانه  – بهمراه آینه و یکی دو وسیله ی

دیگه وارد دهن من شد.
      
        یادم نیست اما شاید قبلا گفته بودم که از میزان پذیرش بالایی برخوردارم! جوون تر که بودم 4 یا

حتی 5 جفت دست مردانه هم براحتی در دهانم جا میگرفت اما حالا با بالاتر رفتن سن، اون میزان به

2 جفت – که تازه  یک جفتش هم زنانه است – تقلیل پیدا کرده. دروغ احمقانه ای گفتم! معلومه که

حتی 2 جفت دست بچه گانه هم داخل دهن یک آدم با ابعاد معمولی جا نمیشه. اراده به دروغ پردازی

در نوشته هام  همونقدر در حوزه ی اختیارات من به عنوان نویسنده ی مطالبمه که اراده به خوندن یا

نخوندن مطالب من توسط شما بعنوان خواننده. پس دیگه در این مورد بحث نمی کنیم.
   
    داشتم از تردد و ورود و خروج دستای تیم پزشکی بصورت جفت جفت در دهنم صحبت میکردم.

بعد از معاینه ی دقیق معلوم شد که حداقل 2 و حداکثر 3 محل پوسیدگی با درجات مختلف بصورت

شبانه روزی و تمام وقت در حال انجام وظیفه و خدمت رسانی هستن (خدمت دندونام میرسیدن).

دستها که بیرون اومد نفس راحتی کشیدم. با خودم گفتم 2 یا 3 پوسیدگی کمتر یا بیشتر

چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که زندگی در جریانه. همینطور فکر کردم: این طرز فکر، مربوط به یک

آدم پخته و سرد و گرم چشیده میشه. ناگفته پیدا بود که در اون لحظه احساس میکردم سالهاست

که از مرحله ی ترسهای کودکانه و اضطراب نسبت به امور روزمره و نکبت باری مثل معالجات

پزشکی گذشتم. در اون لحظات نگاهم داشت نسبت به مطب، دکتر، یونیتی که یادآور

سنگ غسال خونه بود و همینطور دختر نابالغی که قصد تعرض به من داشت، تغییر می کرد که

زندگی وارد مرحله ی سختی شد. یک آزمون واقعی:

دکتر به محل جنایت برگشته بود – کنار یونیت – درست همونطور که قاتل به محل جنایت برمیگرده.

البته تنها هم نبود، بلکه مثل یک قاتل قتل های زنجیره ای، آلت قتاله هم در دستش بود:

با آمپولی که دستش بود بسیار خبیثانه بنظر میرسید. ولی چیزی که در نظرم از آمپول هم شوم تر

اومد، آرامش و لبخند دکتر بود. اینکه شما مرتکب قتلی بشید یک چیزه و لذت بردن از اون جنایت

یک چیز دیگه. من بشخصه  قاتلی رو که برای رفع نیاز مادی و پر کردن شکم زن و بچه ش آدم میکشه

درک می کنم – البته تا وقتی که فقط  دیگران رو بکشه! اگر من رو بکشه دیگه درکش نمی کنم.

نه اینکه نخوام، نه. نمی تونم درک کنم چون مردم - اما کسی که صرفا جهت پر کردن اوقات فراغت و

محض تفریح دست به همچین جنایاتی میزنه ... ؟! نه مسلما قابل درک نیست. بهرحال از آمپول

گریزی نبود، همونطور که از استوانه های مرگبار – بهمراه مته های جورواجورشون – و انواع و اقسام

آلات ترسناک دیگه (که درست جلوی روم توی سینیه چسبیده به یونیت قرار داشتن).

یک سرنوشت محتوم بود که باید میپذیرفتمش. نگاهی به تتمه ی ذخیره ی شجاعتم انداختم. آمپر از

نصف گذشته بود و این مسلما خبر خوبی محسوب نمیشد چون دکتر هنوز کار کثیفش رو شروع

نکرده بود. از اونجایی که همچنان در مقام تسلیم و رضا قرار داشتم به دکتر اجازه دادم که با

آمپول و دهنم، یک دست بازی کنه. متاسفانه چون اولین مرکز پوسیدگی، انتهایی ترین دندون در

ردیف دندونهای پایین بود میشه اینطور گفت که بازیه آمپول و دهن، by default روی درجه ی «هارد»

بود، ولی خب دکتر در انجام این بازی خبره بود. البته این موضوع اصلا باعث نشد که فرو رفتن سرنگ

بی حسی موضعی در لثه ی من ایجاد درد نکنه. پیش خودم گفتم: ok ! یک درد زیاد و بعد یک

پروسه ی درمانیه بی درد.

با این موافق بودم.کافی بود درد آمپول رو تحمل می کردی تا بعد دیگه دکتر، اسبِ معالجه و درمانش رو

تو دهن تو هر جوری که دوست داره، بتازونه. چرا؟ چون بعد از اون آمپول انگار یک بالش روی صورتت

گذاشتن و تمام عملیات پزشکی رو دارن روی اون بالش درست بالای اون قسمتی که دندون پوسیدت

زیرش قرار داره انجام میدن. این تصور من از عملکرد آمپول بی حسی بود. در ادامه مشخص شد که

تصورات من درست بوده البته فقط بخش اولش. بخش اول یعنی بالش. ولی بخش دوم عملا عکس اون

چیزی که فکر می کردم انجام شد. فکر کنم دکتر کلک بالش رو می دونست برای اینکه بالش رو کنار زد

و مستقیما رفت سراغ خود دندون پوسیده.

     حتما متوجه شدید که «بالش» در اینجا فقط یک استعاره بود و نه هیچ چیز بیشتری و هر استعاره ای

هر قدر هم بلیغ و بلحاظ ادبی دقیق و حتی از منظر زیبایی شناسی قوام یافته و اثر گذار باشه،

نمی تونه حتی به میزان یک کوانتوم، یک اپسیلن، یک نانو، یک میلی گرم و یا یک بخش خیلی کوچیک

از هر واحد دیگه ای که دوست دارید، درد حاصل از عملیات پزشکی بر روی دندون شما رو کاهش بده.

در کل باید گفت که ممکنه استعاره و تشبیه و تلمیح و جناس و لف و نشر – و باقیه صنایع ادبی – من و

شما رو به تحسین وا داره اما جامعه ی پزشکی رو صرفا به خنده میندازه. با دکتری که برای ادبیات

هیچ ارزشی قائل نبود و تره هم براش خرد نمی کرد توی یک غسال خونه ی مطب وار، گیر افتاده بودم

و البته تقصیر خودمم بود. می تونستم در انتخاب دکتر بیشتر دقت کنم. کافی بود موقع مراجعه فقط

از منشی تقاضای نمونه ی دستخط دکتر رو داشته باشم.

همونطور که می دونید خط و ادبیات نامزدهای جاودان محسوب میشن. حداقل در ایران که اینطوریه.

ممکنه توی خارج رابطه شون جاودان ولی از نوع دیگه ای باشه. مثلا مثل گربه – سگ ( اگر کارتونش رو

دیده باشید ). منظورم اینه که در دو قطب مخالف هم قرار دارن اما از پست ترین نقطه برای ابد

بهم چسبیدن. این برداشت من از رابطه ی خط و ادبیاته! برداشت سخیفیه اما در نهایت منظور رو

میرسونه. کاریش نمیشد کرد. آمپول زده شده بود و راه برگشتی وجود نداشت. دکتر هم مصمم بود تا

کاری برای من انجام بده. قیافه ش طوری بود که اگر ازش میپرسیدی جواب میداد هیچ وقت در زندگی

مصمم تر از الان نبوده. واقعا قصد داشت کاری انجام بده، هرچند راه درستش رو بلد نبود. کافی بود

کمی دلداریم بده و به حرفام گوش بده اما مطمئنا اگه نظرم رو در رابطه با نوع معالجه به خودش

میگفتم بهم میگفت که در اینصورت باید به روانکاو یا یه مشاور مراجعه میکردی احمق جون.

برای اینکه از مورد خطاب واقع شدن با لفظ «احمق جون» مصون بمونم، گذاشتم که دکتر کارش رو

شروع کنه. اول یک لوله ی u شکل برعکس – که بعد معلوم شد کارش مکیدن رطوبت داخل فضای

دهنه – داخل دهنم گذاشت و بعد با یکی از اون ابزاری که مته ی نوکش با سرعت سرسام آوری

میچرخید به محل پوسیدگی حمله ور شد. همونطور که از یک مته ی خوب انتظار میرفت، با تراشیدن

سطح دندون درد غیر قابل تحملی رو ایجاد کرد. از خودم پرسیدم که اگه یک آمپول بی حسی قادر به

بی حس کردن موضع پوسیده و مانع از درد گرفتنش در حین کار دکتر بر روی اون موضع نباشه، در عمل

زدن یا نزدنش چه فرقی می کنه؟ بعد در ذهنم این سوال رو مطرح کردم که تفاوت به حال چه کسی؟

مریض یا دکتر؟

از دید مریض، بله، زدن یا نزدن اون آمپول بی فایده بود. صرفا یک آمپول بی حسیه «لم یستعمل» بود.

مثل تاثیر یک آمپول پنی سیلین بر روی یک بیماریه مزمن و یا صعب العلاج. به این می مونست که

سرطان یا ایدز داشته باشی و پنادور یا ب کمپلکس بزنی. اما از دید دکتر قطعا قضیه جور دیگه ای بود.

حتی مازوخیست ترین آدما هم ته دلشون از اینکه یک سوزن به اون بزرگی رو توی لثه ی یک آدم بالغی

که با انتخاب شخصیش، خودش رو بصورت کامل در اختیار شما قرار داده، فرو کنن، لذت می برن. احتیاج

به گفتن نیست که کلا حرفه ی پزشکی از اون دست مشاغلیه که نیاز به اعصاب قوی و کمی هم

روحیه ی سادیستیک داره. پیش خودم گفتم واقعا پزشکها چه جور آدمایی هستن؟ افرادی با روحیه ی

سادیستیک که از خط و ادبیات و کلا هنر بیزارن؟ احساس کردم دارم کمی غیر منصفانه نگاه می کنم.

بطور مثال دکترای موسیقی و دکترای فلسفه ی هنر نمی تونستن به معنیه متنفر بودن از موسیقی و

زیبایی شناسی باشن! در حال قدم زدن در کوچه باغ های شک های فلسفی بودم که متوجه شدم

روند کار بر روی دندون پوسیده وارد فاز جدیدی شده: دکتر با وسیله ی سرنگ مانندی، تکه های

کوچیکی از چیزی که بلحاظ حالت، آمورف مسلک – چیزی بی شکل، بین جامد و مایع – و بلحاظ

ریخت شناسی، به ان دماغ می مونست، برمی داشت و روی محل پوسیدگی می مالید.

فکر کن که دندون پزشک باشی و توی تاکسی هم نشسته باشی – احتمالا چون داری جایی میری

که داخل محدوده ی طرح ترافیکه – و یکهو بر اثر یک عطسه ی غیرمنتظره و ناخواسته که سازمان

هواشناسیه مغزت اومدنش رو ظرف 24 ساعت آینده پیش بینی نکرده بود، مقدار متنابهی ان دماغ

بحالت معلق و آویزون از بینیت قرار بگیره. ان دماغ هایی از این دست که در واقع در برزخ  عالم قبل

از تولد – یعنی داخل بینی – و عالم بعد از تولد – جایی که بر روی آن فرود می یان، مثل دیوار کلاس،

دستمال کاغذی، سرویس های بهداشتی و غیره – قرار میگیرن، سخت ترین ان دماغ ها بلحاظ

دفع و یا خنثی کردن هستن. هر کسی ممکنه غیر از روشهای کلاسیک، روشهای ابتکاریه

خودش رو در مواجهه با این ان دماغها داشته باشه، اما اگر تو همون دکتر دندونپزشک توی تاکسیه

باشی، می تونی از اون وسیله ی سرنگ مانندت استفاده کنی و باهاش ان دماغ رو بصورت کاملا

حرفه ای به هر جایی که دلت خواست بمالیش. نمی دونم چی شد که وارد این بحث مهم شدیم اما

بنظرم داشتم راجع به پر کردن محل پوسیدگی صحبت می کردم: دکتر انقدر از همون مواد

ان دماغ آسا روی محل پوسیدگی مالید تا احساس کرد که تونسته حق مطلب – و یا حق مطب! –

رو ادا کنه. بعد مواد بخصوصی روشون چسبوند که استثنائا چیزی برای تشبیه به اون مواد بخصوص

به ذهنم نمیرسه جز اینکه بنظر چیزهایی می رسیدن که شبیه به مواد بخصوصی بودن که روی

ان دماغ های مخصوص پر کردن دندون، مورد استفاده قرار میگیرن. شاید متوجه شده باشید که

گولتون زدم و برای تشبیه اون مواد بخصوص از خودشون استفاده کردم. متوجه هستید که اگر با

خواننده های باهوش تری سر و کار داشتم به این صورت در پرداخت مطلب کم فروشی نمی کردم.

بله، کار من هم زشت بود اما تقصیر اصلی متوجه خود شماست! بهرحال کار دکتر با یکی از مراکز

سه گانه ی پوسیدگی تموم و اون مرکز به بخش خصوصیه عدم و نیستی واگذار شد – همونطور که

احتمالا میدونید در ایران وقتی چیزی رو به بخش خصوصی واگذار می کنن یعنی قصد نابود کردنش

رو دارن - و قرار شد طی 2 جلسه دیگه من بهمراه مراکز پوسیدگیم و دکتر بهمراه همکارش،

معاشرت فشرده و دردناک دیگه ای داشته باشیم. ( برو فکرتو درست کن! )

ذخیره ی شجاعتم تقریبا به انتها رسید و با این اوصاف نمی دونم دقیقا کی می تونم دوباره به مطب

دکتر برم. در راه برگشت به خونه، شیش دنگ بودم تا اتفاقی رو از دست ندم، البته اتفاقی رو که قصد

دخالت درش نداشتم، مثل همون قضیه ی کیف قاپی که در اول ماجرا براتون تعریف کردم. نزدیک خونه

یک بچه گربه ی ملوس روی لبه ی دیوار خونه گیر افتاده بود و می ترسید بپره پایین.

بمدت یک ساعت و نیم براش با آغوش باز میو میو کردم تا ترغیب بشه و بپره توی بغلم. واضح بود

که در صورت پریدن بچه گربه ی ملوس، قصد گرفتنش رو نداشتم و اجازه میدادم تا با صورت بره توی

سنگفرش های پیاده رو تا دوباره با انجام ندادن عملی شجاعانه، کمی شجاعت – البته شجاعت

آمیخته با رذالت – ذخیره کنم. متاسفانه قیافه ی من مثل کتابِ باز می مونه. ظاهرا بچه گربه،

با همه ی بچگی و حیوانیتش قصد اصلی من از میو میو کردن رو فهمید و ترجیح داد اون بالا روی

لبه ی دیوار بمونه و از سرما یخ بزنه – که نمی زد، چون الان تابستونه – اما به من اعتماد نکنه.

موقع خواب داشتم به این فکر می کردم که چطور یه بچه گربه ی ریقو می تونه روند پوسیدگیه

دندونای من رو سرعت ببخشه... که البته وسط  شرح و بسط دادن این ماجرا – برای اینکه بتونم

تبدیل به یه داستان دیگه ش کنم – خوابم برد...     
     
 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 6:15  توسط   | 

استاد مظلومی در آینه ی کنکور

 

 

نمونه ی سوالات سازشناسی و تاریخ موسیقی آزمون کارشناسی موسیقی  *

 

۱- در تصویر روبرو کدام هنرمند دیده میشود ؟   (سراسری - ۸۶)

(تصویر روبرو: یک خواننده ی تنور با تی شرت منقّش به عکس شیطان)

الف) حسین علیزاده

ب) پری زنگنه

ج) ی. مظلومی

د) گزینه ی ب و ج

 

۲- اولین خواننده ی کُر شیطان پرست در ایران، که در جریان کنسرت گروه های منحرف رپ و شیطان

پرستی محمد شهر کرج دستگیر و در دادگاه صالحه، محاکمه شد؟   (آزمون ورودی وکالت - ۸۷)

الف) برخلاف اروپا و آمریکا، در ایران کسی را برای رفتن به کنسرت دستگیر نمی کنند و آزادی نزدیک به

مطلق است.

ب) در ایران شیطان پرست و گروه منحرف و نیز، خواننده ی شیطان پرست با نام یاشار مظلومی وجود

ندارد.

ج) در ایران خواننده، کُر، کنسرت، کرج و دادگاه نداریم

د) ی. مظلومی

 

۳- " درام ست " نام دیگر کدام گزینه است؟    (سراسری - ۸۵)

الف) جاز

ب) گیتار

ج) یاشار

د) الف و ج صحیح است

 

۴- از نوازندگان بنام " گیتار برقی " که ردیف های " آوازهای شیطانی " را برای گروه کُر و تکخوان

تنظیم کرده است.   (سراسری - ۸۷)

الف) بابا برقی

ب) استاد مظلومی 

ج) گزینه ی الف ممکن است صحیح باشد 

د) هر سه گزینه بسته به شرایط صحیح هستند

 

۵- عبارت " از برقی نوازان بنام معاصر، که همراه با گروه کُر آوازی تهران، با اجراهای خود،

شنوندگان زیادی را مجذوب و شیفته ی خود کرد. " از کیست و اشاره به کدام هنرمند دارد ؟

(آزاد - ۸۶) 

الف) حسین علیزاده - به عرفان حیدری اشاره دارد

ب) عرفان حیدری - به حسین علیزاده اشاره دارد

ج) امیر صنیعی - به ی. مظلومی اشاره دارد 

د) ی. مظلومی - به هنرمند خاصی اشاره ندارد

 

۶- کدام تعریف برای سازهای کوبه ای با فرکانس نامعین صحیح تر است ؟   (آزاد - ۸۶)

الف) مجموعه ای از سازهای کوبه ای که دارای فرکانس معین می باشند

ب) به سازهای بم خانواده ی بادی برنجی ها نظیر توبا اطلاق می شود

ج) به سازهای بم خانواده ی بادی برنجی ها نظیر توبا اطلاق نمی شود

د) از اعضای گروه آوازی تهران که گاهی بعنوان تنور ۲ نیز مورد استفاده قرار میگیرد

 

۷- مجموعه ی " ۴ آواز در ستایش شیطان رجیم " برای کُر تنها و ارکستر و تیمپانی، اپوس ۲، از آثار

برجسته کدام موسیقیدان است ؟     (علمی- کاربردی - ۸۶)

الف) مجید انتظامی

ب) ی. مظلومی

ج) شاهین فرهت

د) گروه آوازی تهران

 

۸- همه ی گزینه های زیر صحیح هستند بجز گزینه ی ... .      (سراسری - ۸۹)

الف) استاد مظلومی از سال ۸۶ با گروه آوازی تهران به عنوان خواننده ی تنور همکاری داشته و از بیماریه

کلیوی رنج میبرد.

ب) ایشان در تمام تمرینات و اجراهای درون مرزی گروه شرکت داشته و عدم شرکت در اجرای ارمنستان

و جشنواره و مسابقات کره ی جنوبی را نقطه ی اوج فعالیت های هنری خود می داند.

ج) استاد، در سال ۸۵، نزدیک بود بر اثر بی احتیاطی در حین رانندگی فوت کنند.

د) هر سه مورد، نسبتا صحیح است.

 

۹- از ویژگیهای برجسته ی اخلاقی و رفتاری استاد مظلومی، میتوان به ... اشاره کرد.

( آزمون ورودی رشته ی الاهیات - ۹۰)

الف) استاد، به اخلاق، اعتقاد چندانی ندارد.

ب) استاد بودن، خودش یک ویژگی برجسته ی اخلاقیست.

ج) برجستگی های مورد علاقه ی استاد، شامل ویژگی های اخلاقی نمی شود.

د) استاد، هیچگونه ویژگی اخلاقی برجسته ای ندارد.

 

۱۰- کدام گزینه در رابطه با استاد مظلومی صحیح است؟    ( آزمون ورودی مداحی و روضه - ۹۲)

الف) از موسیقیدانان ملی گراست که عشق به ایران در همه ی آثار وی به نوعی منعکس است.

ب) موضوعات آثار او غالبا در رابطه با مذهب و میهن است و نوای زیبای گیتار برقی به آثارش رنگ و بوی

عرفانی داده است.

ج) وی در خانواده ای معتقد بدنیا آمد و مداحی و قرآن خوانی را نزد جد بزرگوارش، استاد مظلومی فقید

فرا گرفت.

د) تقریبا هیچکدام

 

۱۱- استاد مظلومی، برای کدامیک از سازهای زیر ردیف های آوازی موسیقی را تالیف کرده است؟

(آزاد - ۶۳)

الف) دودوک – قره نی

ب) گیتار الکترونیک (گیتار برقی)

ج) تنور

د) مزقون

 

۱۲- جمله ی معروف " انقدر به سربازی نرفتم تا آخر، سربازی به من رفت ! " از کدام هنرمند

بزرگوار است و اشاره به کدام موضوع دارد؟   (علمی- کاربردی - ۸۷)

الف) امیر صنیعی - همین جوری گفته است

ب) ی. مظلومی - اشاره به طعنه به از دست دادن همراهی گروه آوازی تهران در سفرهای خارج از

ایران

ج) امیر صنیعی -  اشاره به طعنه به از دست دادن همراهی گروه آوازی تهران در سفرهای خارج از

ایران

د) ی. مظلومی - همین جوری گفته است

 

13- سنفونی خدمت، اثر کدام یک از آهنگسازان زیر است و پیام کلی این اثر ارکسترال چیست ؟

(آزمون ورودی بسیج، ارتش و نیروهای مسلح – 89)

الف) استاد ی. مظلومی – در ستایش خدمت سربازی و فضیلت های نهفته در رفتن به خدمت

ب) استاد شاهین فرهت – خدمت از ماست

ج) استاد ی. مظلومی – خدمت از ماست، که بر ماست !

د) استاد شاهین فرهت – مانند سایر آثار استاد، اثری برای عرض بندگی و خوش خدمتی نسبت به

متولیان امور است

 

14- در همه ی گزینه های زیر، بجز گزینه ی ... استاد مظلومی، نقشی فعال و تاثیر گذار داشتند.

(آزمون استخدام وزارت بهداشت و فرهنگ و ارشاد اسلامی - ۹۶)

الف) تاسیس مرکز نگهداری از کودکان ناشنوای کُر خوان شیطان پرست

ب) تاسیس اولین مدارس غیر انتفاعی و نمونه مردمی شیطان پرستی در ایران

ج) تاسیس مرکز نگهداری از کودکان بزهکار علاقمند به خوانندگی کر و شیطان پرستی

د) تاسیس درمانگاه ابالفضل العباس و گروه دوئت دو طفلان مظلوم (مظلومی)

 

15- کدام گزینه در رابطه با احوالات استاد مظلومی، دقیق تر بیان شده است؟

( آزمون دکترای اخلاق اسلامی - ۸۸)

الف) استاد، ضمن بهره مندی از تعالیم شیطان پرستی، در داشتن فساد اخلاقی نیز سرآمد بودند.

ب) استاد، بعضا بر حسب حال، در مجالس رپ و شیطان پرستی، به قمه زنی و هدبنگ می پرداخت.

ج) استاد مظلومی را " بلبل حیران " نامیده اند، از جهت خوانندگی و وضعیت نامعلوم خدمت سربازی.

د) هر سه گزینه با هم درست است.

 

16- دوبل کدام سازها بهمراه تیمپانی، افکتیو تر است و صدا دهی ارکستر را چند لایه می کند ؟

(آزمون ورودی گروه آوازی تهران – 90)

الف) گانگ و گلیساندوی زیلوفون و مثلث

ب) کلارینت باس و دایره (داریه)

ج) یاشار باس و ذوزنقه

د) بسته به قطعه ی مورد نظر هر سه گزینه ممکن است صحیح باشد

 

17-  در پی رسوایی محمد شهر کرج، هنگام بازداشت استاد مظلومی، تعداد ... و ... از ایشان کشف و

متعاقبا ضبط و ضمیمه ی پرونده شد.   (آزمون ورودی وکالت - ۸۷)

الف) ۱۰۰ حلقه CD های غیر اخلاقی - ۳۰ قوطی مشروبات الکلی

ب) ۳۰ حلقه CD های غیر اخلاقی - ۱۰۰ قوطی مشروبات الکلی

ج) ۱۰۰ قوطی CD های غیر اخلاقی - ۳۰ حلقه مشروبات الکلی

د) ۳۰ حلقه قوطی های غیر اخلاقی - ۱۰۰ عدد مشروبات الکلی بصورت CD 

 

18- استاد مظلومی ... را والاترین هنرها میشمارد و ... را بزرگترین دستاورد این هنر دانسته و ... را

مناسب ترین زمان برای استفاده از این اثر هنری و دلیل آنرا ... می داند.

(آزمون دکترای زیبایی شناسیه هنر و آزمون کارشناسی ارشد خانه داری - ۸۸ و ۸۹)

الف) موسیقی - مس در سی مینور باخ - نیمه شب - سکوت معنا دار طبیعت در این زمان (مطابق با

گفته یوهان سباستین باخ)

ب) مداحی و روضه - عربده های حاج منصور ارضی و " ممّد نبودی ببینی " کویتی پور - ایام محرم و

عاشورا - رضای خدا

ج) آشپزی - قورمه سبزی - صبحانه و ناهار و شام - لذت خرکی حاصل از خوردن آن

د) آشپزی - دل و جیگر - شبی که فردای آن قصد کوهپیمایی با دوستان داشته باشد - اعلام مسمومیت

و دودر کردن رفقا

 

19- کتاب " اسلام، از نگاه موسیقی " نوشته ی کیست و نویسنده در این کتاب سعی در بیان و اثبات

چه موضوعی دارد ؟   (آزمون فوق دکترای اسلامی شناسیه هنر - ۹۹)

الف) سید جواد هاشمی - موسیقی از نظر اسلام حرام است.

ب) استاد ی. مظلومی - اسلام از نظر موسیقی حرام است.

ج) هر دو استاد، در نگارش کتاب همکاری داشته اند - اسلام و موسیقی هر دو حرام هستند.

د) نویسنده ی کتاب، مشخص نیست - هیچ چیز حرام نیست.

 

 20- رابطه ی سفید پوستان آمریکا با سیاهان آفریقایی مانند رابطه ی ... است با ... .

(آزمون دکترای موسیقی محض – 99)

الف) بتهوون – تیمپانی

ب) شاهین فرهت – چهارده معصوم

ج) کُر – شیطان پرستی

د) گزینه ی ب و ج

 

 

 


 

پاسخ های تشریحی:

 

1- گزینه ی " ج ".

 

2- با توجه به سوال، هر سه گزینه ی الف و ب و ج کاملا پرت و نامربوط می باشد و تنها گزینه ای که

در آن به شخص، بصورت مشخص اشاره شده گزینه ی "د" می باشد که آنهم نادرست است.

 

3- عنوان اشتباه درام ست در زبان فارسی جاز است که در واقع یک نوع سبک در موسیقی غربیست.

گزینه ی ب هم نام یک ساز زهیست. بنابراین گزینه ی "ج" صحیح می باشد.

 

4- ردیف های " آواز های شیطانی " از آثار بابابرقیست که استاد مظلومی آنرا برای کُر و تکخوان تنظیم

کرده است. پس گزینه ی "ب" صحیح است.

 

5- گزینه ی "ج"

 

6- سه گزینه ی الف، ب و ج بقدری مزخرفند که برای ما چاره ای جز انتخاب گزینه ی " د " بعنوان

گزینه ی صحیح تر باقی نمیماند.

 

7- گزینه ی " ب "

 

8- با توجه به اینکه در هر سه گزینه فقط قسمتی از مطالب بیان شده صحیح است گزینه ی "د" مناسب

ترین گزینه برای این تست بنظر میرسد.

 

9- باید دقت کرد که گزینه های "الف و د" هر دو در معنی گزینه ی ج مستتر هستند و از بین گزینه ی ب

و ج، گزینه ی "ج" در رابطه با استاد مظلومی محتمل تر بنظر میرسد.

 

10-  گزینه ی "د"

 

11-  از میان سازهای بادی استاد مظلومی فقط در نواختن دودوک شهره است. تنور هم یک بخش

صدایی ست نه نام یک ساز. همچنین مزقون در حالت کلی بیشتر جهت خنده مطرح میشود و تنها

گزینه ی باقی مانده یعنی گزینه ی "ب" صحیح می باشد.

 

12- با اینکه هر دو بزرگوار از مشکلات و سنگ اندازی های نظام وظیفه رنج میبرند لکن آن جمله

از طرف استاد مظلومی عنوان شده است که مشکلات خدمت سربازی، ایشان و گروه آوازی تهران را

به دردسر انداخته است. پس گزینه ی مورد نظر، گزینه ی "ب" می باشد.

 

13- گزینه های ب و د درست بود، اگر استاد فرهت سنفونیی به این نام نوشته بود اما متاسفانه ساخت

سنفونی برای تمام امامزاده های موجود در ایران، هنوز به اتمام نرسیده است. از بین گزینه های الف و

ج هم تصور درست بودن گزینه ی الف مضحک بنظر میرسد زیرا حتی کرد های عراق هم نظر استاد

مظلومی را در رابطه با خدمت سربازی می دانند که البته این نظر استاد، در گزینه ی "ج" بخوبی توسط

یک جمله ی نغز بیان شده است. پس گزینه ی ج جواب صحیح است.

 

14- چون این سوال در آزمون استخدام وزارت بهداشت و وزارت ارشاد آمده است، بنابراین بدون توجه به

محتوای هر 4 گزینه، فقط و فقط گزینه ی "د" جواب صحیح است. ولی در حالت کلی هر سه گزینه ی

دیگر تا حدی صحیح هستند.

 

15- گزینه های الف و ب بطور کامل درست نیستند زیرا استاد، تعالیم شیطان پرستی را بصورت خودآموز

از اینترنت – و نه زیر نظر اساتید مجرب – فرا گرفتند. همینطور در گزینه ی ب، اشاره به رفتن استاد به

مجالس رپ خوانی هم نادرست است زیرا این ژانر از موسیقی از نظر استاد مردود است. گزینه ی "ج"

اشاره ی درستی دارد به تخلص استاد در نزد اهالی موسیقی.

 

16- در گزینه ی ب به دایره اشاره شده است که در ترکیب سازهای ارکستر جایی ندارد. همینطور در

گزینه ی ج در ارکستر و گروه کر از یاشار تنور استفاده می شود و این خانواده ساز باس ندارد. ضمن اینکه

مورد ذوزنقه صرفا به عنوان نکته ی انحرافی مطرح شده است. با توجه به توضیحات فوق گزینه ی الف

صحیح می باشد.

 

17- طبق آمارهای موثقی که از طریق رسانه های معتبر داخلی – نظیر صدا و سیما – منتشر شد گزینه

های الف یا ب هر کدام به دلخواه صحیح هستند.

 

18- استاد، موسیقی را یک هنر والا – نه والاترین – دانسته و مس در سی مینور باخ را نیز بزرگترین

دستاورد این هنر می داند اما زمان خاصی را برای استفاده از این اثر شایان توجه ذکر نکرده است.

در گزینه ی ب اشاره به مداحی و روضه به روشنی نادرست است زیرا با سه کلمه ی استاد مظلومی،

مداحی و روضه نمی توان حتی یک جمله ی نیم بند ساخت. اشاره به آشپزی در گزینه ی ج و د صحیح

است زیرا استاد اساسا توجه ویژه ای به شکم و مسائل مربوط به آن دارند ولی با توجه به قوت دلیل

بیان شده در گزینه ی "د" ، قورمه سبزی را در مقابل دل و جگر نمی توان از نظر استاد مظلومی بزرگترین

دستاورد این هنر دانست.   

 

19- گزینه ی الف و ج کاملا نادرست هستند زیرا سید جواد هاشمی نه تنها یک نویسنده نیست که

حتی یک صاحبنظر پیش پا افتاده در سطحی ترین مسائل بی ارزش روز مره هم نیست و طبیعتا امکان

همکاری استاد مظلومی با چنین شخصی بلحاظ عقلی و عرفی وجود ندارد. با توجه به توضیحات فوق

گزینه ی " ب " صحیح است.

 

20- باید توجه داشت که سفید پوستان آمریکایی و سیاهان آفریقا در ظاهر دو مقوله ی بی ربط

نسبت به هم هستند اما در حضور یک عنصر سوم بنام " موسیقی جز " – که موسیقیی متولد شده

در آمریکا و برگرفته از ریتم های سیاهان آفریقایی است – به یکدیگر مربوط می شوند.

اگر این عنصر سوم را " واسطه ی رابط " بنامیم با نگاهی به گزینه ها می توان دریافت که گزینه ی الف

نادرست است زیرا بتهوون و ساز ضربی تیمپانی دو مقوله ی در ظاهر بی ربط نسبت به یکدیگر نیستند.

اما در گزینه ی ب، شاهین فرهت و ائمه ی معصومین دو مقوله ی کاملا بی ربط نسبت به یکدیگر هستند

که با واسطه رابطی به نام پول می توان این دو موضوع را کاملا  بهم مربوط کرد. در گزینه ی ج هم کُر و

شیطان پرستی ارتباط معنا داری با یکدیگر ندارند اما با واسطه ی رابطی بنام " ی مظلومی "  کاملا

بهم مرتبط می شوند. پس گزینه ی "د " صحیح است.  

 

 

* برخلاف پست های قبلی، این مطلب صرفا یک شوخیه با تستهای احمقانه ی کنکور موسیقی و

دوست بسیار عزیزی بنام یاشار مظلومی که البته بخاطر استفاده از خاطرات مشترک من و " ی "

و موضوعات پیرامون این خاطرات، کمی شخصی شده. البته کماکان این پست هم یک پست بابابزرگی

با رعایت کلیه ی ابعاد پست های بابابزرگی محسوب میشه !  

 

 

 

 

 

 

 


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 21:30  توسط   | 

اعمال صالحی که آدم را به ... می دهند !

 

از اونجایی که سفر آخرت، از اون دست سفرهایی نیست که آدم با خودش توپ والیبال و جوجه و عرق و

قلیونو ورق و تخته و ... و ... و اینا ببره (و اگه ببره هم بکارش نمیاد)، لاجرم  آدم به صرافت بردن

چیزهایی غیر از اونچه که در بالا مثال زدم و احتمالا توی سفر آخرت بیشتر بدرد می خورن میوفته.

چیزی مثل " عمل صالح " که حتی در احادیث (!) هم داریم توشه ی آخرت محسوب میشه.

حالا عمل صالح چیه ؟ در تعالیم اسلامی میشه همون کار نیک و نزدن تیک و رو نکردن بی بی پیک و

نپوشیدن لباسای بی ناموسی و شیک و غیره و غیره و غیره.

باقیه موارد که مشخصن فقط می خوام راجع به اون مورد کار نیک صحبت کنم که در خیلی از موارد

۲ پهلو و مبهمه. مثلا اینکه به پدر و مادر احترام بذاریم. خب شاید یه پدری یهو هوس کرد یه سیخ داغ

بکنه تو شکم بچه ش. در اینصورت باز اون بچه باید به پدر احترام بذاره ؟! اصلا زنده می مونه که بعد

سر فرصت بخواد به این فکر کنه که حالا از این به بعد احترام بذارم یا نه ؟ و یا مثلا این یکی:

از بچگی یاد دادن بهمون که اگه یه تیکه نون دیدید رو زمین افتاده بردارین بذارین یه گوشه ای. چرا ؟

چون نون - و فقط نون - برکت خداست. یعنی کاهو و ترب سفید و خیار و گوجه برکت خدا نیستن

و یا هستن اما نه اونقدر ! که باهاشون مثل نون رفتار کنیم. برای همین همیشه میبینیم که توی هیچ

کدوم از کیسه زباله های دم دری که گربه ها پاره می کنن، اثری از نون به چشم نمی خوره در صورتیکه

کلم و انواع سبزیجات و باقیمونده ی غذاس که کف کوچه معرکه گرفتن واسه خودشون. چرا ؟ چون همه

در ناخود آگاهشون نون رو برکت خدا میدونن حتی وقتی که در اوج بی ایمانی نسبت به مقوله ای مثل

خدا قرار دارن. البته بیان این حرف بمنظور نشون دادن راهی برای اثبات وجود خدا نیست، بلکه صرفا

منظورم اینه که قضایایی از این دست خیلی ریشه دار و عمیقن و صرف به زبون آوردن و اندیشیدن به این

مطلب که " من شخصا به خدا اعتقاد ندارم " و به تبع اون " نون برکت خدا نیست " دلیل نمیشه که

ناخودآگاهمون هم براحتی با این قضیه کنار بیاد چون انسان یه حافظه ی تاریخی داره و حافظه ی تاریخیه

هر فرد ایرانی، با چیزی به اسم اسلام گره خورده - در اینجا کاری به خوب یا بدش ندارم - و وقتی

میخوایم یه تیکه نون رو بندازیم تو سطل آشغال یهو عبارت " نون برکت خداست " تو پس ذهنمون بحالت

چشمک زن در میاد و مارو منصرف می کنه.

مثال دیگه ای از کار نیک و یا عمل صالح براتون میزنم - که کلیت مطلب مربوط به این مورد خاص میشه -

و اون چیزی نیست جز کمک کردن به دیگران. البته شکی نیست که این عمل در ذات خودش یک عمل

صالح تمام عیاره ! ولی چه جور کمک کردنی و اونهم به چه کسی ؟ ممکنه بگید به فردی که با صداقت

بیاد جلو و نیازش رو بگه کمک کردن اشکالی نداره. اما اگه یکی اومد پیشتون و با صداقت تمام گفت که

اگر اشکالی نداره میشه جفت کلیه هاتونو بفروشین که من با پولش یه ۴۰۵ بخرم - اگر میشد ماشین

بهتر و یا بدتری خرید ببخشید چون من مظّنه ی یه جفت کلیه دستم نیست - تا دیگه با مترو نرم سر کار،

اونوقت به صرف صداقتی که بخرج داده شما اینکارو می کردین ؟! اگه وسع شما فقط میرسید که روزی

یک وعده غذا بخورید و باید برای باقی اعضای خانواده شامل مادر پیر و برادرزاده ی صغیر و برادر مفت

خورتون، غذا و سایر اقلام مورد نیاز زندگی رو تهیه می کردید، اونوقت درست بود - و یا حق داشتید -

که بمحض رسیدن پولی به دستتون، همه ی اون پول رو دو دستی به فرد دیگه ای که اصلا نمیشناسید

و نمی دونید که واقعا مستحق هست یا نه، بدید ؟! داستان از این قراره:

که یک شخصی با مشخصات فوق وجود داره که از دوستان قدیمیه مادرم محسوب میشه -  ایشون رو

خانوم "دگم" می نامیم، نه بخاطر نوع اعتقاداتشون، بلکه صرفا بعنوان مخفف "دوست گدیمیه مادرم" 

(چون اصالتا ایشون ترک هستن، ترجیح دادم قدیمی رو با تلفظ مدل خودشون بنویسم) - و چند سالیه

که خودش رو با دین و معنویات خفه کرده و اگه بخواد مثلا جای تلویزیون و گلدون بغلش رو عوض کنه حتما

قبلش استخاره می کنه که ببینه " خوب میاد یا بد ". شاید متوجه شده باشید که منظورم اینه که 

خانم دگم - که امثالش کم نیستن - چند سالی میشه که قید فکر کردن و تصمیمات درست گرفتن رو زده

و اصولا خیلی کاری به کار مسائل بی اهمیت و نکبت باری مثل تعقل و تدبر در اعمال روزمره ی زندگی،

نداره. مسلما سعادت من رو نداشتین که با ایشون تلفنی همصحبت و با نقطه نظرات عجیب و گهر

- بارشون آشنا بشین اما این سعادت رو دارین که در ادامه، آخرین شیرین کاریه سرکار خانم دگم رو

بخونین:

فکر کنین که در وضعیت فلاکت باری مثل وضعیت خانم دگم قرار دارین. بعد از مدتها باهاتون تماس میگیرن

و میگن وام مورد نظرتون آمادس. و مبلغ وام مورد نظر ؟ : پونصد هزار چوق ناقابل - که البته برای

آدمی در وضعیت شما خیلی هم قابله. طبیعتا با کله به سمت بانک پرداخت کننده ی وامتون 

حرکت می کنین. صحیح و سلامت به بانک میرسین - که تا همین جاش هم خیلی امتیاز داره - و بعد

به داخل بانک میرین و وام مورد نظر رو میگیرین. به اینجای داستان که رسیدیم - و با توجه به توضیحات

قبلش - احتمالا بعضی از شماها که فکر می کنید از بقیه زرنگترید، برای مسخره کردن داستان من 

شروع به زدن حدس های اغراق آمیز می کنید. مثلا: آهان، حتما همین که خانم دگم، اون وام رو از

دست کارمند بانک گرفت، یکی از پشت سر صداش زد: خانوم من خیلی بدبختم میشه همه ی مبلغ

وامتون رو به عنوان کمک بدین به من ؟ شاید زدن همچین حدس احمقانه ای باعث بشه فکر کنین که

مثلا چه آدم باحالی هستین که انقدر اغراق آمیز فکر میکنین اما از حدس احمقانه ی شما، احمقانه تر

اینه که دقیقا همین اتفاق با همین کیفیت برای خانم دگم - که از این به بعد ایشون رو خانوم منگ 

می نامم که صرفا مخفف "مبلغ ناچیز گرفته" س نه خدای نکرده توهینی به ایشون - میوفته. حالا اگه

راست میگید بعدش رو حدس بزنید ...

بله، خانوم منگ، کل مبلغ وام رو دو دستی تقدیم فرد مستحق می کنن و به همراه ایشون به در

ساختمون درب و داغونی میرن که مثلا قرار بوده خونه ی فرد مستحق باشه و برن کاغذی بیارن تا روی

اون بنویسن و امضا کنن که مبلغ فوق رو از خانم منگ بعنوان قرض گرفتن و در موعد مقرر پسشون

میدن. خانوم منگ انقدر منتظر میشینن تا مصداق عینیه آدمی بشن که بعلت انتظار بی حاصل، علف زیر

پاش سبز میشه. بعد از حصول اطمینان از اینکه علف زیر پاشون بطور کامل زرد شد - مرحله ی بعد از

سبز شدن، که طبیعتا انتظار بیشتری رو میطلبه - خانم منگ - که در ادامه ایشون رو خانم خنگ خطاب

میکنیم، نه به عنوان مخفف هیچ عبارتی، بلکه فقط و فقط بخاطر خنگی و بلاهت شایان ذکرشون - اول

کمی نگران و بعد کمی بیشتر نگران میشن. بعد از اینکه میزان آلایندگیه نگرانی شون از حد مجاز گذشت

به بانک برمیگردن و میگن اون آقایی که از من وامم رو گرفت یه آدم ناتو بود. بانک که اصلا روحش هم از

اون آدم خبر نداره - چون بانک مسئول رفتار همه ی آدمهای دنیا که توش در رفت و آمد هستن نیست -

به خانم خنگ میگن که ممکنه بفرمایید کی رو میگید ؟ و بعد از شنیدن داستان - و به تبع اون، خوردن

کمی تاسف - به خانم خنگ می گن که تنها کاری که از دست ما برمیاد اینه که شما مشخصات قیافه ی

این آدم رو به ما بدید تا اگه احیانا دوباره به اینجا سر زد ما ایشون رو نگه داریم و به شما اطلاع بدیم.

همونطور که می دونین، اون قاتله که به محل جنایت برمیگرده نه دزدی که یه پول باد آورده رو بدون هیچ

زحمتی به جیب زده. پس طبیعتا خبری از دزد فوق الذکر - مستحق سابق - نمیشه و نخواهد شد.

خانم خنگ از همونجا با مادرم تماس میگیره و موضوع رو بهش اطلاع میده و مادرم هم فقط حرص

می خوره و یه کمی باهاش دعوا می کنه. خانم خنگ به خونه میاد و مجددا با مادرم تماس میگیره و

موضوع رو دوباره تعریف می کنه و مادرم دوباره حرص میخوره و کلی نصیحتش میکنه. خانم خنگ از اون

روز به بعد هر روز جهت درد دل به مادرم زنگ میزنه و نصیحت های روزانه ش رو دریافت می کنه. خانم

خنگ کم کم در خلال این صحبت ها فهمید که این بار هم مرتکب اشتباه بچگانه ای شده. البته مطمئنا

دفعات بعد هم مرتکب همچین اشتباهاتی میشه و این دفعه، دفعه ی آخرش نیست. ولی جالب اینه که

بعد از انجام هر عمل صالحی، ایشون بشدت شاکی میشن و سوالات جالبی از خدا می پرسن. شاید

فکر کرده که مادرم نماینده ی خداس، چون در واقع این سوالات رو تحت عنوان " سوالاتی از خدا "  پای

تلفن از مادرم میپرسه. البته فکر نکنید که من آدم سنگدل بی شعوری هستم که نسبت به مشکلات

دیگران بی تفاوتم. مسئله اینجاس که چندین ساله که وضع، همینه و همیشه ما همه جور توجهی به

مشکلات ریز و درشت ایشون کردیم اما در عمل خانم دگم منگ خنگ، آخر سر زحمات همه ی

اطرافیانش رو به بدترین شکل ممکن به باد میده. بابا جان، خانم عزیز یا عمل صالح مشکوکی انجام ندید

که اینجوری شما رو به ... بده یا اگر دلتون خواست و انجام دادید، ما رو دیگه در به ... رفتن خودتون  

شریک نکنید ! متشکرم.

 

با تقدیم احترامات فائقه

بابابزرگ    

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:34  توسط   | 

a minimal about an animal

 

... سگ بود، به گربه نیز آراسته شد ...

 

پ.ن : دارم کارتون گربه - سگ نگاه می کنم !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:18  توسط   | 

دو نقطه دی، دو نقطه ابیانه

 

در زندگی واقعیت هایی وجود داره که در تمام دنیا ثابت و یکسانه و اگر کسی یا کسانی بخواهند آن

واقعیت موجود را نادیده بگیرند به دردسر بزرگی میوفتند. بطور مثال وقتی جیش داری، به دستشویی

میروی. یک سوئیسی و یا امریکایی با تمام برتری هایی که نسبت به باقیه مردم دنیا دارد وقتی از شدت

ادرار دارد شاش بند میشود به همان جایی میرود که یکی از افراد یه لا قبای قبیله ی سو در امریکای

جنوبی. شاید دلت بخواد واقعیت فوق رو نادیده بگیری. خب در اینصورت خودت رو خیس می کنی.

 وقتی ساعت ۹ صبح کلاس داری، اگر دانش آموز باشی به مدرسه و اگر کمی بزرگتر باشی به کالج و

یا دانشگاه میروی. اگر نروی، یک نامه در خانه تان می آید احتمالا با این مضمون: " آقا/خانم ...

بسیار متاسفیم از اینکه شما تصمیم گرفته اید بجای عضو مفیدی بودن برای جامعه خود، زندگیه

انگل واری را در پیش بگیرید و با پیوستن به اقلیت بی سواد جامعه، آمارهای مربوط به کاهش

بی سوادان جامعه را به زیر سوال ببرید. از امروز، این مرکز آموزشی هیچگونه تعهدی در قبال دادن

خدمات تحصیلی به شما ندارد و وضعیت تحصیلیه شما « کان لم یکن » تلقی میشود ... "

وقتی هم قصد مسافرت یکروزه با تور به همراه دوستانت را داری به محل قرار یعنی چرم مشهد میروی.

در همه جای دنیا برای مسافرت های یکروزه محل قرار چرم مشهد است. فقط و فقط  « چرم مشهد »

« دون چرمینو ماچدینو » در پرتغال، « کرْمه ماچدینی » در ایتالیا، « چغم مژه » در فرانسه

(Charme Mashedauex -امیدوارم تعداد حروفی که نوشته میشه ولی خونده نمیشه کافی بوده باشه)  

همینطور « چرمیوس مشدیوس » - این دیوس آخرش چقدر چسبید واقعا ! - در یونان و ...

خب ما - یعنی من و پونزده شونزده نفر دیگه از دوستان - تصمیم گرفتیم که دیروز به یک مسافرت یکروزه

بریم. طبیعتا مثل سایر مردم دنیا به یک تور مراجعه کردیم - که البته زحمت کلیه ی مسائل مربوط به

تور رو شرمین عزیز کشید - چون ما انسانهای واقع بینی هستیم و قصد مقابله با واقعیت های زندگی رو

نداریم. اما آیا مسئولین تور هم انسانهای واقع بینی بودند ؟ مسلما جواب منفیه، چون محل قراری

غیر از چرم مشهد به ما گفتند. و محل قرار جایی نبود جز میدون هفت تیر، جنب هتل مروارید. از همون

لحظه ی شنیدن این واقعه ی تکون دهنده، فهمیدم که سفری غیر از اونچه که فکرشو میکردیم در 

انتظارمونه (در ادامه، درستیه حرف من رو تایید می کنید) ولی از اونجایی که آدم آینده نگری نیستم،

بار و بندیلم رو بستم و صبح زود به محل قرار کذایی رفتم. در اون محل قرار شوم، به سمت بچه ها رفتم

و درست چند لحظه بعد نقطه ی عطف سفر فرا رسید: آشنایی با تور لیدر ! همونطور که احتمالا از 

سفرنامه ی قبلی - سفرنامه ی یوش - متوجه شدید، مورد تور لیدر - مثل صدا و سیما - از اون دست

موردهاییه که من دوست دارم تا سالها راجع بهشون مطلب بنویسم. انقدر بنویسم تا از نوک انگشتان

دستم خون بیاد. شخصا تور لیدر ها رو به سه دسته تقسیم می کنم: ۱- اعصاب خورد کن 

۲- اعصاب خورد کن تر  ۳- اعصاب خورد کن ترین. برای حدس زدن اینکه تور لیدر ما متعلق به کدوم دسته

بود، با توجه به ارجح قرار دادن مورد تور لیدر نسبت به باقیه ی موارد در این سفرنامه، نیازی به بهره ی

هوشیه بالا نیست. قبل از هر توضیح بیشتری، باید بگم که ما در این سفر معنیه واقعیه team working

رو به لطف تور لیدر جوان و کمک تور لیدر نوجوانمون فهمیدیم. شاید با خودتون بگید که ای بابا، تور لیدر

چیه که کمک تور لیدرش چی باشه ! اما باید بگم که Tour leader assistant ما در کارش واقعا خبره بود.

فقط حیف که در طول سفر فرصت انجام هیچ کدوم از کارهایی که ایشون توش خبره بود پیش نیومد.

در هر حال همگی سوار ماشین شدیم. همگی یعنی: شرمین، امیر حسین، بابک، روهید (یا روحید)،

تیرانداز (که ایشون رو توی خونه بیشتر به اسم الناز میشناسن)، هما، بهاره، مهدیه، رامین، فریبا،

کژال، من، آرش، سولماز، علی کاظ، الناز (خواهر سولماز) و مرجان. برای بهتر درک کردن این سفرنامه

شاید بهتر باشه راجع به بعضی از دوستان همسفر  توضیحات مختصری بدم تا اونچه که برما گذشت

رو بهتر درک کنید:

شاید شما هم مثل من فکر کنید که علی کاظ در واقع باید یک جور لقب فیس بوکی باشه (از اون دست

افرادی که به صورت یکبعدی گند یه موضوعی تو فیس بوک رو در میارن. بطور مثال مهروش عزیز و

کوییزهاش ! و در اینجا علی و اینویتیشن هایی که جهت محلق شدن دیگران به کاز (Cause) های

مختلف میفرسته) اما بعد سولماز برام تعریف کرد که فامیلیه علی، کاظمیه و بصورت اختصار کاظ صداش

می کنن.

... و رامین ! اینطور که من متوجه شدم رامین همیشه خوابه مگر اینکه خلافش ثابت بشه. در واقع

رامین در هر جای ممکنی می خوابه. برای همین سفرهای طولانی تر رو به سفرهای کوتاه تر ترجیح

میده. بطور مثال در یک سفری مثل سفر به ابیانه رامین می تونه ۱۰ ساعت بخوابه در حالی که برای

رفتن به جایی مثل شهرستونک حداکثر ۵ یا ۶ ساعت فرصت خوابیدن داره. البته ناگفته نمونه که ۲ 

ساعت ابتداییه سفر و ۲ ساعت انتهایی سفر رامین بیدار و بسیار فعال بود.

البته الناز - خواهر سولماز - هم ظاهرا برای رسیدن به آرامشی عمیق و پایدار با ما راهیه سفر شده بود

که خب مطمئنا یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیش رو مرتکب شده بود چون من وقتی بعد از مدتها

دوستامو میبینم ترجیح میدم بجای مد نظر قرار دادن جملات قصاری نظیر " سکوت سرشار از ناگفته

هاست " و خزعبلاتی از این دست که در اکثر مواقع هیچ دردی رو از آدم دوا نمی کنن، از اندام

کارآمدی به اسم زبون جهت صحبت با دوستانم استفاده کنم. ضمن اینکه تصمیمات عجیب و غریب

تور لیدر مبنی بر اینکه دائما یک آهنگ زشت و مزخرف با ولوم هر چه بیشتر پخش بشه - اونهم درست

در زمانهایی که هیچ کسی قصد رقصیدن وسط مینی بوس رو نداشت و ترجیح میداد یا بخوابه یا با بغل

دستیش صحبت کنه - و با اینکارش باعث بشه افراد برای رسیدن صداشون بلند تر از حد معمول صحبت

کنن، طبیعتا تقصیر من نبود.  

... و در نهایت ما راه افتادیم ...

شاید هنوز ۲ دقیقه از حرکت ماشین تور نگذشته بود که بچه ها موفق به شناساییه خوراکیهای درون

کیف من شدند. کم کم داشت از جنبیدن دهنهامون - البته صرفا برای خوردن خوراکی و یا حرف زدن ! 

برو فکرتو درست کن - خوشمون میومد که تور لیدر یادش افتاد در قبال خراب کردن عیش ما وظایف

سنگینی داره (به بخش دسته بندیه تور لیدر مراجعه شود). برای همین شروع به صحبت کرد. حتما 

متوجه شدید که ما حتی نسبت به دیدن قیافه ی تور لیدر هم حساسیت داشتیم. حالا فکر می کنید

علاقه ی ما نسبت به گوش دادن به صحبت های صد تا یه غاز تور لیدر چقدر بود ؟! کمتر از علاقه ی ما

به دیدن قیافه ی تور لیدر. تور لیدر برای ما از کوه هایی که در سمت چپ تصویر معلوم بود صحبت کرد و

در ادامه مشخص شد که اگر رد این کوه ها رو بگیریم به نزدیکی های کرمان و یا مناطق جنوبیه ایران

میرسیم. و بعد از مناطق جنوبیه ایران صحبت کرد و زاغ بور و بوف کور و غیره و غیره و غیره ... آیا اینها در

سفر به ابیانه، اطلاعاتی ارزشمند و بدرد بخور محسوب میشد ؟ عمرا نه. پس ما به خوردن خوراکیها

ادامه دادیم. هر چه بیشتر خوردیم بیشتر گرسنه شدیم تا اینکه بچه ها بشدت نگران زمان خوردن

صبحانه شدند. بلطف لیدرینگ قویه تور لیدر - که از این به بعد سیامک خطابش می کنم - رستوران مارال

که در مسیر مان بود و ظاهرا از قبل هماهنگی های لازم جهت خوردن صبحانه در آنجا بوسیله ی تور

انجام شده بود - که نشده بود - اعلام کرد جایی برای نشستن ما ندارد و ما مجبوریم صبحانه مان را

بگیریم و ببریم. بعد از صرف صبحانه در محوطه ی زیبای رستوران، بداخل ماشین برگشتیم و بدون هیچ

اتفاق قابل ذکری به ابیانه رسیدیم. قبل از اینکه از چگونگیه وارد شدن ما به روستای ابیانه مطلع شوید

دوست دارم کمی هم راجع به تور لیدر ماشین دوم صحبت کنم. قبل از اینکه از ماشین پیاده شویم

تور لیدر ماشین دوم بداخل ماشین اول - یعنی ماشین ما - آمد و با لحن پر شوری از ما دعوت کرد

چنانچه علاقه ای به انجام کارهای هیجان انگیز داریم دنبالش برویم. از آنجایی که آدمهای ساده ای بودیم

گول خوردیم و به دنبال تور لیدر ماشین دوم، از ماشین اول - یعنی ماشینی که سوارش بودیم - پیاده

شدیم. اتفاق هیجان انگیز چه بود ؟ پایین رفتن از یک تپه. فاکتور های هیجان انگیز این تپه چه بود ؟

۱- تپه ای بود با شیب کم  ۲- خاکی بود  و ۳- ارتفاع کمی هم داشت. با احتساب مقدار هیجانی که

پایین رفتن از این تپه ی خاکیه کم شیب کم ارتفاع به آدم میداد، نپرسیدن داشتن یا نداشتن سابقه ی

بیماریه قلبی، از بچه ها از طرف تور پیش از شروع مسافرت امری سهل انگارانه و غیر قابل گذشت بود ! 

بعد از رسیدن به میدان اصلیه ابیانه به ذهن خلاق سیامک رسید که قطعا برای بچه ها هیچ چیز بامزه تر

از این نیست که به مدت ۲۰ دقیقه زیر آفتاب معطل بشن. در خلال این ۲۰ دقیقه فرصتی دست داد تا من

به این حقیقت پی ببرم که تا امروز در زندگی هیچ وقت تا این اندازه عاشق جیش کردن نبودم. با کسب

اجازه از تور لیدر خوشحال ماشین دوم، به سرعت خودم رو به دستشوییه عمومیه ابیانه رسوندم.

۳ کابین خالی، پاداش پی گیریه وضعیت قضای حاجتم بود. البته کابین ها کاملا خالی نبودند. در وسط

هر کابین، دریاچه ای مملو از کثافات انسانی - در واقع غیر انسانی - بچشم می خورد. تا چشم کار

می کرد کثافت بود و کثافت بود و کثافت. با خودم گفتم یالا امیر، تو می تونی به چیزهای بهتر از این فکر

کنی. چشمهامو بستم و به رانیه هلو فکر کردم. زیر چشمی نگاهی به منظره ی وحشتناک پایین 

انداختم.به چیز بی مناسبتی فکر نکرده بودم: دریاچه ی پایین به نوعی رانیه فاضلاب بود با تکه های ان.

از این همه شباهت حالم بهم خورد و با سرعت به سمت گروه برگشتم. همچنان معطل بودیم و کمک

تور لیدر هم غر غر کنان از شکستن عینکش و اینکه امروز پدرش درخواهد آمد می گفت. گفتم چشمان

شما ضعیف است یا آستیگمات ؟ گفت عینک آفتابیم شکسته است نه عینک طبیم. از اینکه کمک تور

لیدر نوجوانمون مجبور بود امروز را بدون عینک آفتابی بگذراند انقدر ناراحت شدم که خواستم بغلش

کنم ولی برای اینکه بی خودی امیدوار نشود منصرف شدم. بعد از پیدا شدن سر و کله ی سیامک و

تذکرات جدیه شرمین به ایشان در باب روی برنامه نبودن سفر، به سمت داخل روستا حرکت کردیم.

در طی مسیر به جایی رسیدیم که سوراخ های عجیبی در زمین حفر کرده بودند و بعد از اینکه

امیر حسین سوال کرد این سوراخها چه چیزی می تواند باشد ؟ هما در کمال خونسردی به ما گفت

که اینها باید « انبار ان » باشد ! بعد معلوم شد که منظور از « ان » همان « کود » بوده است.

برای ناهار در جوار حرم مطهر « بی بی زبیده » اتراق کردیم و ناهار خوردیم و بعد آن اتفاق افتاد:

در مسیر برگشت قبل از وارد شدن به روستا کاسه ی صبر شرمین لبریز شد (چون به اندازه ی کافی

تور لیدر در طی مسافرت وقت کشی های بی مورد کرده بود) و بهمراه امیر حسین نکات مهمی رو به

سیامک گوشزد کردند - چیزی تو مایه های « داور دقت کن » در ورزشگاه آزادی ! - در واقع در طی این

مسافرت اکثر بچه ها با تصمیمات تور لیدر موافق بودند بجز دو گروه:

گروه اول: پسرها و گروه دوم: دخترها 

بنابراین حتما می تونید حدس بزنید که بعد از دعوای شرمین و امیرحسین با تور لیدر، چه کسانی در

اقلیت قرار گرفتند. در مسیر برگشت تور لیدر برایمان بستنی خرید، از مانتوی محلیه شرمین تعریف کرد

و گوشزد کرد که مانتو را خوب وارسی کنید تا احیانا پارگی و یا سوراخی نداشته باشد که البته به

سیامک گفتم نیازی نیست، بعدا اگر شرمین پوشید و متوجه پارگی و یا عیبی در مانتو شد میاریم 

عوضش می کنیم که سیامک به من یادآوری کرد چطور اینهمه مسیر را می خواهید برای عوض کردن یک

مانتو بیایید ... ؟! (همانطور که میبینید از بین ۱۰۰۰ نفر آدم با مطرح کردن یک سوال ساده ی هوش

میتوان افرادی که مستعد تور لیدری هستند را در بین آن جمع، شناسایی کرد).

سوار ماشینمان شدیم و به سمت تهران حرکت کردیم. با برنامه ریزیه دقیق و بی نقص تور لیدر، قمصر

کاشان و گلاب گیری رو از دست دادیم و با توجه به زمان حرکت به سمت تهران ترجیح دادیم از خیر دیدن

گلاب گیری بگذریم. مجددا به رستوران مارال رسیدیم - از قبل قرار بود سیامک به ما عصرانه بده - و

برای سرگرم شدن تصمیم گرفتیم « حقیقت یا شجاعت » بازی کنیم، به این صورت که یک گوشیه

موبایل - گوشیه موبایل من کاملا مناسب این کار بود - رو روی میز میچرخوندیم و بعد وقتی به سمت

یک نفر می ایستاد اون شخص باید با انتخاب موضوع حقیقت یا شجاعت در مقابل سوال و یا خواست

سوال کننده، به جواب واقعی و یا انجام خواسته ی طرف تن میداد. همونطور که احتمالا متوجه شدید

گوشیه موبایل من، تنها گوشیه موبایل در دنیاس که بخش گیمش در خارج از خود گوشی قرار داره !

آرش و سولماز به عنوان ناظران این بازی، قضاوت سختگیرانه ای روی جوابها می کردند به شکلی که

وقتی بداخل ماشین برگشتیم و روحید از جواب دادن به سوالش طفره رفت با پی گیریه مقامات قضایی

- آرش و سولماز - به نتایج حیرت انگیزی رسیدیم ! قبل از پرداختن به اون سوال کذایی باید بگم که

یک اتفاق ویژه باعث شد که این سفر، بسیار برای من و شرمین و امیرحسین و فریبا و کژال خاطره انگیزه

بشه و اون اتفاق این بود که شرمین با سرعت وارد رستوران شد و رو به من گفت حدس بزن کیو دیدم ؟!

امکان جواب اشتباه دادن وجود نداشت چون فقط دیدن یکنفر می تونست اونجوری شرمین رو وادار به

پشتک زدن بکنه. و اون شخص کسی نبود جز کامی (جات خالی سحر !!)، تور لیدر سفر یوش ! برنده ی

جایزه ی عینک طلایی چشم چرون ترین لیدر سال ۸۷ و نامزد دریافت سیمرغ بی مزگی و مسخرگی در

تمام ادوار گذشته. کسی که اسمش پشت تمام تور لیدرهای جوان رو به لرزه میانداخت. از رستوران

بیرون رفتیم و واقعا کامی رو دیدیم و من به این قول مارکس ایمان آوردم که تاریخ، خودش رو تکرار

میکنه، بار اول بصورت تراژدی و بار دوم بصورت کمدی. و دیدن تور لیدر قبلی درحالی که مدام داشتیم از

تور لیدر جدیدمون ایراد می گرفتیم، احمقانه ترین کمدیی بود که به عمرم دیدم ...

داشتم راجع به سوالی صحبت می کردم که روحید مجبور به جواب دادنش بود. و اون سوال چی بود؟

سوال این بود: روحید در این سفر چشمش کدامیک از همسفران را گرفته است ؟ البته روحید با

تلاش تحسین برانگیزی شروع به فرافکنی کرد اما در ادامه وقتی که رامین و باقیه بچه ها یک به یک

مدارکی را علیه روحید رو کردند مشخص شد که در کل ۴ نفر (بصورت دقیق تر ۵ نفر) در ارتباط با این

پرونده وجود دارند: مورد اول - که از همه بدتر بود - الناز بود که به خاطر گرمیه هوا بادگیرش رو درآورده بود

و یک لباس از روحید گرفته بود. اما چه جور لباسی ؟ آیا دختران ما مجاز هستند که هر لباسی را از غیر

محارم خود بگیرند ؟ آیا شرع مقدس و شارع آن، چیزی مثل تور لیدر هستند که بتوان آنها را به استهزاء

گرفت ؟ آیا صرف گرم بودن هوا، به یک دختر مسلمان این اجازه را میدهد که یک پیرهن که به عرق تن یک

پسر نامحرم آغشته است - و هنوز گرم است - را بلافاصله بپوشد بدون آنکه آن را کمی در برابر جریان

هوا قرار بدهد تا پاک و مطهر شود ؟؟ جواب صادقانه ی الناز به این سوال ها « بله » بود. اما گزینه ی

دوم کسی نبود جز بهاره که عکسی در حال خندیدن با روحید داشت (همانطور که میدانید بهاره اصلا با

کسی نمی خندد مگر اینکه چطور بشود !) و مشخصا با هم در حال تیک زدن بودند و گزینه ی سه هم

مربوط میشد به شرمین. بله شرمین. آیا مدرکی هم داشتیم ؟ مسلما. و اون مدرک چیزی نبود جز اینکه

همه با گوش خودشون شنیدند که بمحض خاموش شدن چراغ های ماشین، روحید، شرمین رو بوسید

- به خدا بعدا باید اینها رو جواب بدید - و البته گزینه ی چهارم که بر اساس یک مدرک واضح و مبرهن

انتخاب شده بود: عکسی بود از یک زاویه ی کاملا گویا که نشان می داد هما و روحید بقصد بغل کردن

یکدیگر دارند به سمت هم میدوند. البته کسی ندید که بغل کردنی حادث بشه اما از اونجاییکه شرع

مقدس می گوید « کل اعمال بالنیات » ما اصل رو بر بغل کردن و یا بغل کرده شدن گذاشتیم ! شاید

یادتان باشد که از گزینه ی پنجمی هم صحبت کردم که با توجه به مستندات پرونده و شهادت شاهدین،

شخص پنجم کسی نبود جز من ! با رای قضات - آرش و سولماز - هر ۵ گزینه مجبور شدند که با روحید،

مراسم رقص افشاگر رو انجام بدن تا طی اون، قاضی بتونه نفر اصلی رو از بین ۵ گزینه انتخاب کنه.

از اونجاییکه من اقدام به رقص تانگو کردم رای دادگاه من رو به عنوان متهم اصلی معرفی کرد و قرار شد

طی مراسمی زبونم لال ... !

بگذریم در انتها من بهمراه هر ۴ هووم با روحید رقصیدیم که بسیار خاطره انگیز بود و در نهایت در حوالیه

ساعت ۱۲ شب به تهران رسیدیم.

اینکه به گلاب گیری نرفتیم اصلا مهم نبود. اینکه صبحانه رو داخل رستوران نخوردیم هم اصلا مهم نبود.

اینکه تور لیدرها اکثرا آدمهای مزخرفی هستند هم هیچ مهم نیست. مهم این بود که دوست بسیار

عزیزی لطف کرد و زحمت کشید تا چندین نفر از دوستانش یک روز خیلی خیلی خوب رو در کنار هم

داشته باشن. انقدر بگن و بخندن که صداشون تو مسیر برگشت به خونه بگیره و خستگیه یه مدت سفر

نرفتن و به کارهای روزمره رسیدن از تنشون در بره. شرمین جان، اگر میبینی که راجع به چیزهایی مثل

نرفتن به گلاب گیری و غیره و غیره نوشتم خواستم بدونی که این مسائل فقط بدرد این می خورن تا

نوشته بشن و بقیه بهشون بخندن و گرنه چیزهای فوق العاده ای که این سفر داشت - مثل سفر قبلی -

خیلی مهم تر و عمیق تر از اون چیزیه که من بخوام توی ۴ خط مطلب بیارمشون. باید از امیر حسین و

آرش و سولماز و خود شرمین هم یه تشکر دیگه بکنم که بغیر از اینکه همسفرای خیلی خوبی بودن،

عکسهای خیلی خوبی هم گرفتن. به امید سفرهای بیشتر. 

 

 

  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:6  توسط   | 

آهای دزده، پلیسه رو بگیر !

 

... دختری جیغ کشید و من به سرعت سرم رو به سمت منبع صدا چرخوندم ...

 

البته باید بگویم که اینکه یک دختر جیغ بزنه چیز عجیبی نیست چون دخترها عادت دارند در حالت عادی

جیغ بزنن.

یک مثال: 

پسری به دوست دخترش می گوید: جوابای کنکور سراسری اومد. من رتبم ۳ رقمی شده. دختر جیغ

میزند. (این جیغ یعنی من از رتبه ی احراز شده ی تو خوشحالم)

 

یک مثال دیگر: یک قطره آب از کولر مغازه ای روی کله ی دختری میچکد. دختر جیغ می کشد (این جیغ

از سر تعجب و بهت است)

 

یک مثال دیگر تر: در حال پیاده روی و گپ زنی با دوستتان هستید. دوستتان بدون هیچ اخطار قبلی

جیغ می کشد. به شما شوک وارد شده و بدنبال منبع آشوب به احتمال زیاد خطرناکی هستید که

دوستتان را وادار به جیغ کشیدن کرده است. منبع آشوب احتمالا خطرناک: بچه گربه ی ملوس توی

عکس پشت ویترین مغازه ی تابلو فروشیه اونطرف خیابون. (این جیغ برای ابراز احساسات زودگذر است)

 

یک مثال دیگر ترین: توی تاکسی کنار دست راننده نشسته اید. توی حال خودتان هستید و زیر لب با

حواس پرتی، مارش عزای سنفونیه اروئیکای بتهوون رو زمزمه می کنید. دختری از پشت سرتان یک

جیغ کوتاه می کشد. بر میگردید و از حالت چهره ی دختر متوجه میشوید که علت جیغش، احتمالا

نقطه ای در پشت لباس شماست. می گوید یک چیزی روی لباستان است.  (این جیغ از سر هول شدن

و آلوده به ترس، در زمان رویارویی با ناشناخته هاست)

در نهایت معلوم میشود که آن چیز یک تکه ان دماغ است که مسافر قبلی که جای آن دختر نشسته بود،

احتمالا در وضعیتی مشابه با وضعیت من (توی حال خود بودن) قرار داشته و با کمی حواس پرتی ( و

احتمالا ناخودآگاهانه) بر پشت لباس من مالیده است. ولی به روشنی مشخص است که من و مرد

مسافر قبلی ان دماغ باز، با اینکه در « توی حال خود بودن در تاکسی » اشتراکاتی داشتیم اما در عادات

فیزیکی هنگام « توی حال خود بودن » کاملا متفاوت بودیم. داشتم می گفتم که معلوم شد آن چیز

مشکوک، فقط تکه ان دماغی بر پشت لباس من است نه یک حشره ی نا آشنا با نیش مرگبار یا مثلا یک

عقرب زرد رنگ. با احراز هویت آن چیز مشکوک - در هیئت ان دماغ - دختر، جیغ دیگری میکشد.

(این جیغ، صرفا از سر حال بهم خوردگی و اعلام انزجار و نفرت از عدم توجه مردم نسبت به مسائل

بهداشت عمومی بوده است و ارزش دیگری ندارد)

 

اینها رو گفتم تا متوجه باشید که شخصا بعنوان یک پسر، دیگه بهنگام شنیدن جیغ دختر ها، از جا

نمی پرّم. اما امروز بلافاصله بعد از شنیدن صدای جیغ دختری از جا پریدم. باید بگم که امروز توی خیابون

انقلاب، دنبال کتابی میگشتم که البته اسمش اصلا مهم نیست. خلاصه داخل و خارج کتاب فروشی ها

در تردد بودم که صدای جیغ دختری توجه منو به خودش جلب کرد. توجه منو به خودش جلب کرد، چون

یک جیغ در حالت عادی نبود. جیغی بود از ته حلقوم یک دختر، با لرزشی سوزناک (چقدر این کلمه ی

سوزناک، شبیه یک کلمه ی دیگه س واقعا ! نه ؟!) و با شدت صوتی حدودا 70 دسی بل. گفتم 70

دسی بل، چون این شدت صوتی، کلمه ی " دختر " رو در ناخودآگاه ذهن من بصورت چشمک زن در

میاره ! خیلی ناراحت شدم، البته نه بخاطر اینکه صدای جیغ اون دختر، گوش من رو اذیت کرده بود،

بلکه به دلایلی انساندوستانه تر: پسر جوونی کیف دختر رو زد و البته بعدش هم زد به چاک. ظاهرا

دختر دانشجویی بود که چیز مهمی توی کیفش داشت. چندین بار از ته دل جیغ کشید دزد، دزد، دزد ...

مردمی که کمی جلوتر سر راه اون پسر قرار داشتن، سعی کردن جلو  دزد دزد دزد رو بگیرن بگیرن بگیرن،

که نتونستن نتونستن نتونستن ! (شاید بخاطر تکرارها، فکر کنید این قسمت از مطلبم رو داخل حموم

یا احیانا دستشویی نوشتم ولی اینطور نیست ...) در همین لحظه ماشین گشت زنیه پلیسی - از این

سمند هایی که روش با رنگ سبز نوشتن پلیس انتظامی - توجه من - و احیانا معدود افراد دیگه ای در

اون منطقه، که بهره ی هوشیی نزدیک به بهره ی هوشیه من داشتن - رو به خودش جلب کرد. بعد از

چند جیغ گوشخراش دخترک، ماشین پلیس - در واقع سه نفر سرنشین داخلش - متوجه وضعیت

شد(ند). ماشین پلیس به سرعت خودش اضافه کرد. دزد همچنان با پای پیاده درست وسط خیابون، در

حال فرار بود. سرعت ماشین پلیس بیشتر و بیشتر شد. دزد فهمید که تا چند ثانیه دیگه نمایش جالبش

به آخر می رسه. ماشین پلیس بیشتر و بیشتر و بیشتر سرعت گرفت و گرفت و گرفت تا به چند قدمیه

آقا دزده رسید. دزد قصه ی ما حضور ماشین پلیس در چند قدمیش رو حس کرد ولی از رو نرفت و به

دویدن ادامه داد. ماشین پلیس به سرعتش اضافه کرد و رفت و رفت و رفت تا به آقا دزده رسید و ... ازش

جلو زد ! و رفت ... بله رفت ! به همین راحتی. فکر می کنید که دارم براتون یک جک ترکی تعریف

می کنم ؟ از اون دست جک هایی که می گه یه روز یارو ترکه دنبال دزده می کنه ازش جلو میزنه ؟ نه کل

چیزی که تعریف کردم، حقیقت محض بود بجز چند جمله ش، که صرفا محض بامزگی آوردمشون که البته

محض بودن حقیقت فوق رو خدشه دار نمی کنن. حالا فکر می کنید جداً چرا ماشین پلیس با سرعت

رفت سمت دزده و ازش جلو زد ؟ آیا این احتمال وجود داره که مامورین داخل اونماشین پلیس،

ناسیونالیست های دو آتشه ای بودند که صرفا خواستند با این کار، شتاب صفر تا صد خودروی ملی یک

- سمند - رو به رخ دزد احمق بکشند ؟ یا کلاً با خودشون گفتن، حالا که دور همیم یه حرکتی بکنیم

همینجوری ؟

در هر صورت اون مامورین رفتند و مردم زحمت گرفتن دزد رو به عهده گرفتن. البته این پایان ماجرا نبود.

داشتم با خودم کلنجار میرفتم که ببینم ارزشش رو داره که یه زنگ به ۱۱۰ بزنم و ازشون سوال کنم که

چرا و به چه علتی یه ماشین گشتیه پلیس انتظامی با سه مامور و با تجهیزاتی نظیر اسلحه ی گرم و

دستبند و باطوم، از دست دزدی که داره از دستشون فرار میکنه، فرار میکنه ؟!  ( فرار میکنه ی اول ،

مربوط به دزد و فرار میکنه ی دوم مربوط به ماشین گشتیه پلیسه) که با صحنه ی بسیار عجیبتری مواجه

شدم: دختره یقه ی دزده رو گرفته بود و داشت می بردش سمت یه ماشین گشت پلیس دیگه که از یه

جای دیگه پیداش شده بود. حالا فکر می کنید چه اتفاقی افتاد ؟؟ بهتره که جای زدن حدسای احمقانه

به ادامه ی گزارش شیوا و بلیغ من توجه کنین: اون دختره دزده رو سفت چسبیده بود و بردش طرف

ماشین پلیس. بعد به ۲ تا مامور توی ماشین یه جوری نگاه کرد که یعنی آهای ! مگه نمی بینین تا

اینجاشو من انجام دادم ؟ زود بپرین پایین بندازین تو ماشین ببرینش کلانتری دیگه ... گشادا ! چند ثانیه

بعد معلوم شد که انتظارت اون دختر از مامورین توی اون ماشین کاملا بجا بوده. البته فقط قسمت دوم

انتظاراتش ! یعنی اینکه انتظار داشت مامورین توی اون ماشین، مامورین بسیار گشادی باشند کاملا

انتظار بجا و درستی بود اما اینکه انتظار داشت اون مامورین از ماشین پیدا بشن و مجرم رو تحویل بگیرن

انتظاری بود دور از ذهن و کاملا مشخص بود که اون دختر تحت تاثیر فیلمها و سریال های پلیسیه غربی

چنین فکر کودکانه ای به ذهنش خطور کرده (فکر تحویل دادن دزده به پلیسهای گشتی). در هر حال،

مامورین به دختره گفتن که انتهای خیابون یه کلانتریه که اگه دلش خواست می تونه دزدش رو به اونجا

ببره و ... اونها هم رفتن ! بله امروز ظاهرا همه ی ماشین های گشتیه پلیس باید به جای خاصی میرفتن

و اصلا فرصت رسیدگی به مسائل پیش پا افتاده ای نظیر دزدی و جیب بری و کیف قاپی و ...

نداشتن. اونها میرفتن تا احتمالا کارهای بزرگتری انجام بدن. احتمالا کارهایی مثل گیر دادن به کوتاه و

بلندیه پاچه های شلوار زنای 50 - 60 ساله و تذکر جدی به پسرای قرتی در باب آرایش ناصواب مو

(هر جور آرایش موی ناصوابی در هر جایی از بدن !) و جلوی در مغازه های لباس فروشی ایستادن و

بازرسیه ساک های خرید ملت و غیره و غیره تر و غیره ترین !

در کل فقط خواستم بگم که اون ماشین پلیسه هم رفت و  (جالب اینجاس که کیف دختره هنوز تو دست

دزده بود !)  قهرمان قصه ی ما - یعنی دختره - هم عینا همون کار رو کرد. البته اینکه دقیقا تونست با

دزدش به ته خیابون برسه یا نه رو دیگه متوجه نشدم ولی خیلی خوشحال شدم از اینکه واکنش قاطع

نیروی انتظامی رو در برابر دله دزدا و اشرار و آقایون اراذل و اوباش، از نزدیک به چشم خودم دیدم ! وگرنه

با خودم فکر می کردم اینایی که میگن همش کشکه ! به این برکت !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:46  توسط   | 

بابابزرگ - Re !

 

خوشبختانه از اونجایی که « آزادی در این مملکت، نزدیک به آزادیه مطلقه » ، سرویس های فیلترینگ

مخابرات خیلی شیک به خودشون اجازه دادن در کمال آزادی، وبلاگ شخصیه منو که توش نه نوشته های

سیاسی یا مذهبی که یه مشت دغدغه های شخصی اونهم صرفا نسبت به مسائل اجتماعیه دور و

برم بود رو فیلتر کنند. خب دستشون هم درد نکنه. بالاخره مملکت انقدر آزاده که هر کی بتونه مطابق با

سلیقه ی خودش چیزای ناخوشایند (البته صرفا از نظر خودش رو) حذف کنه. چند صدایی تو این مملکت

داره بیداد می کنه فقط مسئله اینجاس که این چند صدایی ها همش در یه راستا هستن یعنی عین

بردارهایی هم جهت با شیب های برابر. در کل فقط یک صدا شنیده میشه اما انگار که ولوم رو بیشتر

کرده باشی ... از این صحبت ها که بگذریم تصمیم گرفتم که تا راه اندازیه یه وبلاگ درست و درمون که

بتونم مطالب وبلاگ قبلی رو هم توش داشته باشم و در ادامش بنویسم، این وبلاگ رو به صورت موقتی

راه اندازی کنم و ... شاید باورتون نشه اما در همین لحظه که در حال نوشتن این مقدمه هستم، کمی

غمگینم ! البته شاید از نظر خیلی از شما دوستان عزیز که به نسبت من سابقه ی خیلی طولانی تری

در وبلاگ نویسی دارین، تعلق خاطر داشتن به وبلاگی اونم فقط با قدمت دو سال و نیم، کمی (زیادی !)

احمقانه بنظر برسه و یا بوی خودشیفتگی ازش بلند بشه اما واقعیت اینه که تنها چیزی که وبلاگم رو در

نظرم تبدیل به چیز خاصی کرده بود (نه در مقام مقایسه با وبلاگ دیگران)، جایی بود که افکارم رو  بدون

ترس و واهمه از اینکه غلط یا درستند و بدون هیچ خودسانسوری بروی کاغذ که نه بروی وب میاوردم و

همین الانم که مطالب پیشینم رو نگاه می کنم و میخونم، یکسیریش نه تنها چنگی به دل خودم نمیزنه

که کاملا احمقانه هم بنظر میرسه و تعدادی دیگش هم هست که از نظر خودم تحسین برانگیزه چون

تونستم خود واقعیم رو بکشم بیرون (حتی اگر کاملا غلط بوده). این درست مثل زندگی کردن تو یه 

خونه ی شیشیه ایه. تو در نهایت داری برای خودت زندگی می کنی اما همه میبیننت و گاهی از اینکه

نگاه سنگین و کنجکاو دیگران رو روی خودت حس می کنی معذب میشی و گاهی اوقات هم نمیتونی

به میل شدیدت به برهنه شدن در برابر چشمای از حدقه درومده ی دیگرانی که می تونن خصوصی ترین

رفتارت (در اینجا افکارت) رو زیر نظر بگیرن و واکاوی کنن، غلبه کنی و کمی شیطنت چاشنیه رفتارت

(افکارت) می کنی و تازه خودتم میزنی به اون راه که یعنی مثلا من خودم متوجه نشدم چی کار کردم 

و عکس العمل های غیر عادیه شما رو هم نمی بینم ! این چیزی بود که تو وبلاگ قبلیه من در بعضی از

نوشته ها وجود داشت و در بعضی دیگه از نوشته ها نه. و من اونجاهایی از وبلاگم رو که به این سمت

رفته دوست دارم و از این به بعد هم سعی می کنم همینطور (همونطور) ادامه بدم ...  

 

 

پ. ن: چند تا از پستهای وبلاگ بابابزرگم رو توی این وبلاگ هم گذاشتم تا خیلی لخت و عور بنظر نرسه.

( صرفا محض خالی نبودن عریضه و طویله ! ... )

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:54  توسط   | 

بابابزرگ فروشی، مدل 61

 

... گفت: همه چیز رو میشه با پول خرید ... حتی تو رو !

... گفتم: درسته اما من قیمتم خیلی بالاست ... وسعت نمیرسه منو بخری ...

... گفت: خب پولامو جمع می کنم !

... گفتم: رقم، خیلی بالاتر از این حرفاست! انقدر بالا، که تا این لحظه هیچ میلیاردی برای خریدم پا پیش

نذاشته !!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:53  توسط   | 

قانون بقاء جُرم !

 

 

قبلا تر ها فکر می کردم که حقیقت زندگی، بطور قطع چیزی نیست که کسی ادعا کنه که همشو

می دونه. بعدا (یعنی کمی که از «قبلا تر ها» گذشت - که در اینجا یعنی «قبلا» ) چشمم شروع به دیدن

چیزهایی کرد که در نهایت من رو به فکر فرو برد و متوجه شدم که لزومی نداره من در مورد هر چیزی

انقدر قطعی فکر کنم. یکی از اون چیزها، رویت برنامه ی «کلید اسرار»  از شبکه ی سه - اونهم بصورت

بسیار بسیار اتفاقی - بود. حتما می پرسین که چی شد همچین اتفاق مسخره ای افتاد ؟ خب من

و پسر عموی عزیزم مشغول دیدن اخبار ورزشیه ساعت ۱:۱۵ شبکه ی سه بودیم و همون وسط

اخبار، یک بحث بسیار داغ در رابطه با یک موضوع بسیار پیش پا افتاده شروع شد و تا اواسط ناهار

ادامه پیدا کرد. گرم بحث بودیم و اون وسط ها اگر فرصتی میشد، کمی هم غذا میخوردیم که آهنگ

مسخره ای توجه من رو به خودش جلب کرد. ناخودآگاه سرمو به سمت تلویزیون چرخوندم و ...

شرح ما وقع:

... بله تلویزیون رو روشن گذاشته بودیم و در همون لحظه از شانس خوبمون، برنامه ای شروع شد که

انتظار دیدنش رو نداشتم و اون برنامه چیزی نبود جز کلید اسرار. اگر تابحال این برنامه رو ندید باید بگم

که تو این برنامه در هر قسمت پرده از تعداد متنابهی از رموز و اسرار عالم هستی، توسط کارگردان و

نویسنده ی خوش فکر این برنامه برداشته میشه و در آخر هر ماجرا، همه ی افراد اون نمایش پی به کلیه

ی حقایق زندگی میبرند و احیانا اگر کافر و یا جاهل و غافلی به تماشای برنامه نشسته باشه و هنوز

گوشه ای از دلش از گزند گناه و معصیت دور مونده باشه، با دیدن یکی دو آیتم اول به سرعت ایمان میاره.

قبل از اینکه بخواین بگین که " ای بابا خودمون دیگه می دونیم این چه برنامه ی مزخرفیه " و یا " حیف

وقتی که گذاشتیم این پست تکراری رو خوندیم ... " و  یا حتی " از اولش هم می دونستیم که همه ی

پستایی که میذاری انقدر آشغال و تکرارین و اینا ! " ... خواهش می کنم دوستان ! یه فرصت دیگه

بهم بدین ! می خواستم قبل از همه ی اینا بگم که چرند بودن اون برنامه بر کسی پوشیده نیست اما

چیزی که در این قسمت خاص از این برنامه توجه من رو به خودش جلب کرد، داستان اون آیتم بود.

بصورت خلاصه می گم:

.. دختری در یک ساعت خلوت و کم تردد از شب،میره ایستگاه مترو و در اونجا خودش رو با یک مرد بسیار

مشکوک و یک زن دیگه که کمی اونور تر از این دو نفر ایستاده، تنها میبینه. مرد به دختر نزدیک میشه

(طبیعتا طبق روال این برنامه ها مرد، ظاهری بسیار بی ایمان، درنده خو، غیر انسانی و حتی حیوانی

داره) و بطرز بی شرمانه ای به دختر جوان نگاه می کنه و نزدیک میشه (اون یکی زنه مثل مجسمه ی

ابوالهل فقط داره روبروش رو نگاه می کنه - حتی وقتی که مترو میاد هم سوار نمیشه و باز روبروش رو

نگاه می کنه !) دختر مثل سگ میلرزه و مغزش قفل کرده. پسره لباشو میلیسه و به دختره نزدیک تر

میشه (اون یکی زنه روبروش رو جوری نگاه می کنه، انگار که از بچگی عاشق نگاه کردن به صندلی های

اون یکی سمت ایستگاه مترو بوده ولی تا زمانی که بزرگ بشه و خودش بره ایستگاه مترو این قضیه رو

والدینش ازش دریغ کردن). دختره چشماشو کمی میبنده و به یاد دوران کودکیش که خدمتکار

با ایمان خونشون بهش آ.یت الکر.سی رو یاد داده میوفته. بیاد میاره که اون ندیمه بهش گفته بود که 

دخترکم، اگه مشکلی برات پیش اومد آ.یت الکر.سی بخون، اونوقت خدا برات یه فرشته میفرسته و اون

فرشته از تو در برابر دشمنا محافظت می کنه. و اون دختر هم میگه باشه. اما در حین حفظ کردن 

مامانش سرزده میاد تو از این کار ندیمه بشدت انتقاد می کنه و جملات قصاری در رابطه با عقل مدرن و

مضرات افکار اشتباه تو کله ی بچه ی مردم کردن و باقیه قضایا میگه و ... خلاصه اون دختر اون شب توی

ایستگاه مترو کمی آ.یت الکر.سی که از حفظ بوده رو می خونه و اون پسره در ۳ سانتی متریه اون دختره

بصورت ناگهانی تغییر عقیده میده و میره یه سمت دیگه. بلافاصله سر و کله ی مترو پیدا میشه و دختره

سوار میشه و میره پی کار و زندگیش (البته اون یکی زنه همچنان با تلاش وقفه ناپذیری به روبروش نگاه

می کنه) و فردا میره دفتر کارش و همکارش روزنامه رو نشونش میده میگه دیشب تو ایستگاه متروی

فلان، یک مردی، یک زنی رو کشته ! و دختره با دیدن عکس اون پسره و همینطور اون زنه (زنه رو از روی

نگاه خیره ش به روبرو میتونه شناسایی کنه) میگه وای ! من دیشب اونجا بودم و هیچ کسی غیر از ما 

سه نفر اونجا نبود و من آ.یت الکر.سی خوندم و کشته نشدم و ... در آخر ماجرا دختره محجبه میشه و

ایمان سفت و سخت و تخلخل ناپذیری به خدا و همه ی متعلقاتش میاره و ...

بعد از دیدن این آیتم (من رفته بودم سمت تلویوزیون و پسر عموم از سر میز و کمی دورتر این برنامه رو

نگاه می کرد - و غذاشو میخورد) برگشتم سمت پسر عموم و دستهامو به موازات زمین روبروم گرفتم و

مثل یک زامبی شروع کردم به نزدیک شدن به پسر عموم و درآوردن صداهای ناجور (طبیعتا با دهنم !). 

همین که به نزدیکیه پسر عموم رسیدم و تصمیم گرفتم بکشمش - البته مثلا ! - اونهم متوجه منظورم

شد و زیر لب شروع کرد به آ.یت الکر.سی خوندن - البته اونهم مثلا ! - و ناگهان دستاشو به سمت من

گرفت و مقدار متنابهی نیروی الهی به سمت من پرتاب کرد و منم بر اثر برخورد نیروی الهی با جسم

شیطانیم، به عقب پرت شدم - البته مثلا، واقعا ! - و افتادم روی کاناپه ای که درست پشت سرم قرار

داشت.

از اونجایی که بازیه بامزه ای بنظر رسید شروع کردیم روی ورسیون های مختلفش کار کردن و بعد از ۱۰

دقیقه اون بازی رو در لوکیشن های مختلف (ایستگاه متروی خلوت، کوچه ی تاریک، بن بست مه گرفته و

...) انجام دادیم. بعد از بازی نشستم سر میز و به پسر عموم گفتم نکته ی جالب توی این آیتم قطعا

ایمان آوردن دختره و یا حتی نجات پیدا کردنش نبود. چیزی که توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که

دختره آ.یت الکر.سی رو خوند و قصد بد پسره رو به سمت اون یکی زنه منحرف کرد ! و از این قضیه دو

نکته میشه استخراج کرد :

۱- اینکه اون شب قرار بوده یک زن در ایستگاه مترو کشته بشه

۲- خوندن آ.یت الکر.سی جلوی وقوع جُرم و جنایت رو میگره (به واج آراییه " ج " توجه شود !!)

پس خیلی راحت میشه فهمید که اون یکی زنه وقتی با قاتل تنها میشه آ.یت الکر.سی رو نخونده و  

(حالا به هر دلیلی، یا در بچگی از نعمت داشتن ندیمه ای دلسوز و با ایمان محروم بوده و یا زورش اومده

چند خط آ.یه رو حفظ کنه و اصلا حفظ نبوده که بخواد بخونتش ...) طبیعتا کشته شده. پس وقتی ما در

لحظه ی حادث شدن جُرمی (مثلا بقتل رسیدنمون) آ.یت الکر.سی میخونیم، با اینکار شر و بدی رو از

بین نمیبریم بلکه فقط مسیر اون جنایت رو به سمت نفر دیگه ای منحرف می کنیم و البته ممکنه

نوع جُرم عوض بشه (اون پسره برای دختره لبشو لیسید یعنی میخواسته ... ولی اون یکی زنه رو کشت

- بدون اینکه لبشو بلیسه (لب خودش، نه لب زنه رو !) - طبیعی هم هست، زنی که بزرگترین جاه

طلبیش نگاه ممتد به صندلی های سمت روبرویی ایستگاه مترو باشه،حداقل در من که چیزی رو

برنمی انگیزه...). من حتی فکر می کنم که از داستان فوق، بشه به قانون بقاء جُرم رسید !

پسر عموم خندید و گفت قانون بقاء جُرم دیگه چه داستانیه ؟! بهش گفتم قانون بقاء جُرم میگه که ...

قانون بقای جُرم: جُرم از بین نمیره (حتی با آ.یت الکر.سی)، بلکه از حالتی به حالت دیگه در

میاد (و از شخصی به سمت شخص دیگه منحرف میشه)

البته پسر عموم گفت که اینی که گفتی (حداقل قسمت اولش) همون متن قانونه بقاء جِرمه ! فقط تو

اومدی روی جرم، " ضمّه " گذاشتی ! گفتم ببین اونی که گفتی یک اصل پیش پا افتاده ی فیزیکیه، لطفا

این قانون بسیار مهم رو با اصل کم اهمیت و پیش پا افتادی " بقای جِرم " (و یا هر قانون و اصل مزخرف

دیگه ای که ممکنه فقط بلحاظ نوشتاری با این قانون مشابهت داشته باشه) قیاس نکن.

قانون فوق میگه که مقدار جرم و جنایت در این دنیا مقداریست ثابت و از پیش تعیین شده و کار ما

(بعنوان یک موجود زنده - یعنی انسان - که موظف به حفظ و ادامه ی حیات خودشه) اینه که یه سری

جملات نامفهوم (حتی مفهوم بودنشون هم چیزی رو عوض نمی کنه) رو جهت دفاع از خودمون حفظ

کنیم و وقتی اجل در هیئت مردی بوالهوس و کریه منظر و بی ایمان و از خدا بی خبر به سراغمون اومد،

جملات از پیش حفظ شده رو تند تند بخونیم و مرگ رو به سمت شخص دیگه ای هدایت کنیم و این وسط

کسانی که بیشتر حفظ کنن، بیشتر زنده می مونن. این قانون در کنار اصل «تنازع بقاء» (بخور تا خورده

نشی) مسئله ی حیات و ممات انسان بر روی کره ی خاکی رو بصورت کامل توضیح میده.

 ضمن اینکه من از لفظ قانون (و نه اصل) برای مورد فوق استفاده کردم چون همونطور که می دونی قانون

استثناء و مثال نقض داره ولی اصل نه. مورد نقض قانون فوق هم اینه که همه با هم تصمیم بگیرن آ.یت

الکر.سی رو حفظ کنن . در این صورت دیگه  کسی کشته نمیشه و  قانون مذکور در این مورد خاص

« کن لم یکن تلقی » میشه !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:51  توسط   | 

بابابزرگ: خدا وکیلی* ؟؟ ... : غایب !

 

 

         چطور ممکنه که آدم، صدای مزدک میرزایی رو به صدای یک پیانوی «اشتاین وی» که زیر دست

آلفرد برندل داره روش سونات «هامر کلاویه» ی بتهوون اجرا میشه، ترجیح بده ؟!؟

         چطور ممکنه که آدم کاست جدید پسر ایرج رو با صدای خیلی بلند گوش بده و لذت ببره ولی 

هنوز ۳ ثانیه از شروع کنسرتو پیانوی دوی راخمانینف - اونهم موومان دومش که آداجو و شدیدا آروم و 

ملودیکه - نگذشته، اعتراض کنه که صدای «اینو» کم کن، صداش زیاده !!!؟ 

         چه جور دید زیبایی شناسانه ای، به ما میگه که کاست یه شاخه نیلوفر محسن چاووشی کجا و

winterreise شوبرت - اونهم با صدای دتریخ فیشر و آکومپانیمان پیانوی برندل - کجا !!؟

        اینترمتسوی سی بمل مینور برامس و پارتیتای می مینور باخ انقدر بد صدا هستن که دیگران

ترجیح میدن جاش من پاییز طلاییه فریبرز لاچینی - که البته بیشتر بدرد لای جرز دیوار میخوره تا لای

چینی یا حتی لای ۴۴۰ ! - یا «عقرب زلف کجت» رو اجرا کنم براشون ؟؟

آدم تو این سن و سال احساس بدبختی میکنه وقتی که میبینه دیگران از گوش دادن به موسیقیه خوب،

دچار همون احساسی میشن که یه دبّاغ وقتی به بازار عطر فروشا میره ...

        خیلی بده که سلیقه ی مردم ما تا این حد تنزّل پیدا کرده. انقدر حساسیت ذائقه اومده پایین که

دیگه « ان » رو از « گوشت کوبیده » تشخیص نمی دن ... دیگه می تونی کبوتر رو بدون اینکه رنگ کنی

جای قناری که هیچی جای هواپیما بهشون بفروشی ...  می تونی با ۱ میلیون تومن نا قابل یه کاست

بدی بیرون و مطمئن باشی که کسی ککش هم نمی گزه از اینکه حتی صدای ساز ۱۰ تا از نوازنده هایی

که اسمشونو داخل کاستت آوردی، تو کل کار، شنیده نمیشه. بنویس گیتار الکتریکش رو فلانی زده در

حالی که حتی یک دونه از قطعه ها یک میزان گیتار الکتریک هم نداره. فک کردی واسه مردم مهمه ؟!

اصلا رو کاستت بنویس خره هر کی این کاست رو گوش نده. عمرا اگه به کسی بر بخوره. مردم ما سیب

زمینی شدن. تو بنویس این کاست، ۳ سال پی در پی جایزه ی گرمی رو گرفته، اگه کسی به خودش

زحمت داد که به این موضوع فکر کنه که کاستی که تازه یک هفته س اومده بیرون چطور ممکنه سه سال

پیاپی گرمی بگیره !

مردم پول میدن نوار و سی دی میخرن که نشنون. خب معلومه که مارش عزای سنفونیه اروئیکای 

بتهوون با اون فوگ وسطش، گوشای نانازشونو اذیت می کنه. ما باید همه چیزمون به همه چیزمون

بیاد. نمیشه که وزیر ارشادمون صفار هرندی باشه و شاعرامونم طاهره صفار زاده و اون یارو مرتیکه

علی معلم دامغانی و موزیسین هامون شاهین فرهت و مجید انتظامی (که احتمالا چند وقت دیگه هم

بصورت رسمی اعلام می کنن می خوان خادم حرم آقا امام رضا بشن !) و فیلمسازو سریال سازمون هم

بشه فرج الله سلحشور (که اصلا هم معلوم نیست از دولت پول یامفت گرفته که با ساخت یه سریال

مذهبی، سیاستای دولت رو تایید و تبیین کنه و اصلا هم به شخص خاصی اشاره نداره و حتما هم تو یک

روزنامه با گرایشات راستی، از روی مرض و غرض می نویسن که ... در سفر استانیه هفته ی پیشش

بازیگر نقش یوزارسیف سریال حضرت یوسف رو هم با خودش برده !) و اونوقت توقع داشته باشیم مردم

هم دون کیشوت ریچارد اشتراوس گوش بدن و سنفونی ناتمام شوبرت رو سوت بزنن ! اصلا من

نمی دونم چرا انقدر دارم زر مفت میزنم، شما ببخشید ... !

درستش هم همینه که با سابیدن در و دیوارای خونه به استقبال سال نو بریم. چه اهمیتی داره که تو

سال جدید هم درست به همون احمقیه سال قبل باشیم ؟! مهم اینه که خونه رو بتکونیم و از اینکه

به موقع تونستیم ظرفای توی کابینت رو هم دستمال بکشیم احساس شادی و شعف زایدالوصف کنیم

و لذت ببریم از اینکه محیط زندگیمون پاک و منزهّه و موقع تحویل سال حتی ۲ میلیمتر خاک هم روی

طبقه بالاییه ی قفسه ی کتابای توی اتاق اونوریه نیست. مردم خاک روی قفسه رو ممکنه ببینن اما

خاک خوردن کتابای داخل قفسه رو نه. چون یه اصل خنده دار هست که میگه هفتاد میلیون آدم کتاب

نخون درست همون فکری رو راجع بهم می کنن که هفتاد میلیون آدم کتابخون ! برای همین توی این

مملکت همه جا آسمون یه رنگه. حتی اگه هر سال جای یک بار، ۱۰ بار عید میشد باز هم مردم ما

همینی هستن که هستن. قرار نیست هیچ وقت هیچ خونه تکونیی تو مغزمون اتفاق بیوفته. از گوش

پاک کن هم متنفریم. دوست داریم جنس بنجل بخریم و به همه بگیم زرنگ بودیم که ارزون خریدیم

و گرنه خیلی هم جنسش خوبه و اصلا هم به این قضیه فکر نمی کنیم که واقعا مهم نیست حسن آقا فکر

کنه (یا نکنه) که ما زرنگیم. مهم اینه که اون فروشنده که جنسشو به ما انداخته، برد کرده. یعنی ملت

ما محکوم شده به خریّت اونهم با اشد مجازات ! چند تا ملت مثل ملت ایران میشناسین که تا این حد

عقب مونده باشن ؟؟ البته دوستان لطف کنن ایران رو با عربستان مقایسه نکنن چون همونطور که

می دونین وقتی که زلزله میاد، مرکزش از همه جا بیشتر خسارت میبینه و واقعا هم عربستان بعد

از ۱۴۰۰ سال، هنوز یه خرابه س که هیچ جوری نتونستن بعد از اون زلزله بازسازیش کنن !

       حرفام خیلی به حاشیه رفت اما کل چیزایی که گفتم همش به نوعی با هم مرتبطه. نمی دونم

کی ملت ما به اون درجه از شعور میرسه که بفهمه حیوان با غریزه ش به حیاتش ادامه میده و انسان با

فکرش. البته خیلی هم امیدوار نیستم ... وضع انقدر خرابه که آدم فکر می کنه این یک سرنوشت 

محتومه که برای ملت ما از قبل تعیین شده. یا شایدم بیشتر به این می مونه که خدا داره با سرنوشت

این ملت شوخی می کنه. از اون دست شوخی هایی که فقط خودش و فرشته هاش تو آسمون

نشستن و بهش می خندن. و خوبیش هم اینه که اینکار برای خدا، اصلا گناه نداره ! راستی تو هیچ

حدیث و روایتی اشاره شده که روز قیامت کی قراره به نامه ی اعمال خدا رسیدگی کنه ؟!  اگر خدایی

باشه (و به تبع اون، روز قیامتی)، نباید چندان امیدوار باشه که این ملت به خاطر این شوخیه مسخره

ببخشنش. البته اگه خدایی باشه !

خدایا هستی ؟؟

 

 

 

* به ترکه می گن فامیلیه خدا چیه میگه: وکیلی !  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:51  توسط   | 

تاریخ، دکتر نمی خواهد ...

 

 

مثلا اینکه همه تا به هم می رسن در جواب " خب چی کارا می کنیه "  طرف به مسخره می گن

هیچی پیرزن خفه می کنیم ! ، تا حالا فکر کردید که "پیرزن خفه کردن" در عمل چقدر کار مشکلیه ؟!

اصلا تا حالا چند تا پیرزن خفه کردید ؟؟ بذارید کمی براتون راحتترش کنم:

حتی می تونید " خفه " رو هم فاکتور بگیرید ! اما باز بعید می دونم که از پسش بر بیاید !

دیدید ؟! در عمل خیلی مشکل تر از اونی هست که بنظر می رسه و البته ممکنه پول چندانی هم 

تهش نداشته باشه. با اینحال پول درستی بنظر نمی رسه. یعنی عدم کسب درآمد درست.

می خوام بگم که از اون دست شغلای کثیفیه که انجامش در حرف راحته و در عمل مشکل. اما بعضی

مشاغل کثیف دیگه هم هستن که درست برعکس پیرزن خفه کردنن.

حالا یه شغل مزخرف دیگه که مشکل بنظر میرسه ولی در عمل آسونه رو مثال می زنم:

به شما پول می دن که تاریخ رو تحریف کنین.

بنظرتون خیلی کار سختیه نه ؟ اما بهتون نشون می دم که در عمل به اون سختی که بنظر میرسه

نیست:

مواد لازم جهت تحریف تاریخ (اونم تاریخ معاصر ! و نه عهد پارینه سنگی و عصر یخبندان و ...) :

یک عدد تاریخ تحریف کن. همین !

در همین لحظه ممکنه برای شما چندتا سوال پیش بیاد. احتمالا سوال اول اینه:

سوال: همین ؟! یعنی واقعا فقط همین ؟!

و سوال دوم (که بلافاصله بعد از سوال اول بوجود میاد) :

حالا اصلا این تاریخ تحریف کن چی هست ؟!

در جواب سوال اول باید بگم که البته خود " تاریخ تحریف کردن " خیلی راحته اما اگه بخواد اثر گذاری

داشته باشه اونم روی ۷۰ میلیون نفر آدم، اونوقت یک رسانه ی قدرتمند به اسم تلویزیون و همچنین

یک سازمان با بودجه ای نزدیک به بی نهایت به اسم صدا و سیما (نمی گم بی نهایت چون می دونم که

مقدار پول توی جیب همه ی مردم ایران، رقم خیلی زیاد ولی محدودیه) هم به مواد لازممون اضافه

میشه.

اما بعد از اون، سوالی که پیش میاد اینه که تاریخ تحریف کن کیه (و یا چیه! بعضیا ممکنه یاد یه جور

وسیله ی برقی بیفتن) و یا چه جوری می تونیم یه تاریخ تحریف کن رو بشناسیم - جرج گلوشو صاف

میکنه - و اصولا آیا یک تاریخ تحریف کن علامت مشخصه ای هم داره یا نه ؟ - در اینجا جرج سرفه میکنه -

سوال مهمتری که ممکنه پرسیده بشه اینه که چرا من - جرج بلند می گه " اِهِم " ! - نگفتم " یک عدد

آدم تاریخ تحریف کن " ؟! یعنی آیا اونی که تاریخ رو تحریف می کنه آدم نیست ؟!

... بله جرج ؟! چیزی می خوای بگی که هی میپری وسط زر زرای من ؟!

اوه ! جرج می خواد جواب سوالاتمون رو بده! :

" ... معروف ترین آنها خوکی فربه و کوچک اندام بود بنام «اسکوئیلر» ، با گونه هایی کاملا گرد، چشمانی

براق، حرکاتی فرز و صدایی زیر. در سخن گفتن مهارت داشت و وقتی درباره ی مسئله ی پیچیده ای

بحث می کرد، آنقدر جست و خیز می کرد و دمش را تکان می داد تا این که طرف قانع می شد. حیوانات

می گفتند «اسکوئیلر» قادر است سیاه را سفید جلوه دهد ... "*

ممنونم جرج. و این خوک کوچولوی تاریخ تحریف کن ما چه کسی می تونه باشه ؟! بله دکتر معتضد !

شاید بعضی ها فکر کنن که من به دکتر معتضد توهین کردم ولی باید بگم که در واقع ایشون مدتهاست

که دارن به (شعور) ما توهین می کنن. 

حتما برای خیلی از شماها پیش اومده که روی کاناپه لم دادید و از فرط شادی ... (ببخشید " گ " رو

جا انداختم، قربون دستتون خودتون بی زحمت بزنینش تنگ " شادی " !) همینجوری دستتون رو دراز

کردید که یه موز از ظرف میوه بردارید که اشتباهی دستتون خورده به ریموت کنترل تلویزیون و 

بسیار تصادفی، کانال ۲ پیش چشم شما عزیزان روشن شده و از قضا درست در همون ساعت و همون

دقیقه برنامه ی بسیار مزخرف کوتاهی با اجرای بسیار مزخرفتر دکتر معتضد در حال پخش بوده و شما

دقایقی - و بلکمم لحظاتی - مجبور به تماشای اون شدید. طبیعتا برای منهم پیش اومده. اما امشب

وقتی دوباره همچین ماجرای مسخره ای برای من پیش اومد، کمی با دقت بیشتر به نحوه ی اجرای

دکتر معتضد نگاه کردم و در همون حال، فکر احمقانه ای از سرم گذشت که بعد، بنظرم اومد چقدر میتونه

درست باشه ! من - و احیانا شماها - تا الان فکر می کردم که بابت اجرای این برنامه به این آقا - و آقایون

دیگه - دقیقه ای پول می دن. یعنی مثلا دقیقه ای فلان تومن حق اجرای ایشونه و ایشون ۱۵ دقیقه

رو آنتن هستن - نمی خواد تو دلتون بگید بیچاره آنتن ! آنتن های صدا و سیما خیلی ... !! البته اگه دیده

باشید ! - اما من امشب شک کردم که نکنه به دکتر معتضد کلمه ای پول می دن. یعنی دیگه مهم نیست

که چند دقیقه زمان برای صحبت کردن دارن، مهم اینه که چقدر توان برای ادای کلمات بیشتر در یک

دقیقه دارن. برای همین از اونجایی که شکم ایشون باید هر روز بزرگتر از روز قبلش بشه - همونطور که

شکم اسکوئیلر شد - مجبور می شه به حقایق تاریخ آب ببنده و آسمون ریسمون بهم ببافه و سیاه

رو سفیدجلوه بده و بالعکس ... می بینید ؟ اینهم یکجور کسب درآمد نادرست محسوب می شه. شما

اون همه پول میگیری که زر بزنی و کاشکی که فقط زر بزنی! اینهمه دروغ گفتن اونهم در ابعاد تاریخی؛ و

البته اصلا فکرشو نکنید که کار مشکلیه! نه، کافیه هر پرت و پلایی که به ذهنتون رسید کنار یک پرت و

پلای دیگه بذارید و اون وقت میبینید که درست مثل داستان مزرعه ی حیوانات جورج ارول، میشه از یک 

قهرمان جنگی مثل " اسنوبال " ، یک خائن به مزرعه و به حیوانات دیگر ساخت و بالعکس!

و واقعا هم چقدر اسکوئیلر و معتضد به هم شبیه هستن ...

و در آخر می خوام در چند کلمه - که البته با هم تشکیل واحد بزرگتری بنام جمله میدن ! - احساسات

پاکم رو نسبت به دکتر معتضد جونم ابراز کنم :

دکتر معتضد عزیز، تا حالا شده که فکر کنید پرت و پلا گفتن هم ممکن است حدی داشته باشد ؟؟

اینهمه مالیدید، پوست دستتون نرفت ؟! آیا عنوان تز دکترای شما " همیشه حق با مشتریست "

بوده ؟! یا مثلا " هرکی بیشتر پول بده، بیشتر آش می خوره " ؟! اصلا از آنهایی که بدگویی می کنید،

کسی در حال حاضر زنده است که بتواند یا نتواند پول بیشتری به شما بدهد که آش بیشتری بخورد یا

نخورد ؟!

شما واقعا پول چه چیزی را می گیرید ؟! پول ماهی یک بار سرویس و معاینه ی فنی فک و دهان ؟!

می دانید که لفظ "دکتر  مقتصد " برای شما برازنده تر است ؟ از اینکه مورد تنفر یک ملت باشید

لذت می برید ؟؟ می دانید که مردم وقتی شما را در حال چرند گویی در رسانه ی ملی می بینند

"چیزهای بسیار بزرگی " را به حساب خواهر و مادر شما حواله می کنند ؟! از اینکه چیزهای بزرگی به

حساب خواهر و مادرتان حواله شود، احساس غرور می کنید ؟! راستی بنظراتان بامزه نیست که خیلی

تصادفی از زمان باز شدن پای شما به تلویزیون، صدا و سیما دیگر هیچ ورژنی از " پینوکیو " را پخش

نکرده است ؟! احیانا ممکن است به ذهن شما هم رسیده باشد که علتش ممکن است این باشد که

شخصیت پینوکیو در برابر شما دیگر هیچگونه جذابیتی ندارد ؟! کارتن پینوکیو رو دیده اید دکتر ؟!

می دانید که جذابیت آن شخصیت، در " دروغ گویی " بود ؟! یا نکند از آن کارتن فقط فرشته ی مهربانش

را دیده اید ؟! یعنی تمام این سالها به شوق دیدن فرشته ی مهربان دروغ می گفتید ؟! البته مقصر

اصلی ظاهر نشدن فرشته ی مهربان بر شما، خود شما هستید که زود ازدواج کردید! یادتان باشد

که پینوکیو در آن زمان مجرد بود! حواستان نبود که فرشته ی مهربان بر شما که یک مرد متاهل هستید

ظاهر نمی شود ؟! اگر بر مردان متاهل هم ظاهر میشد که دیگر اسمش فرشته ی مهربان نبود. در

آنصورت " فاحشه ی مهربان " صدایش می کردند! از اینها که بگذریم، می دانید اگر در ایران دروغ گویی

جرم بود، شما تا الان حداقل ۱۰، ۱۲ بار محکوم به حبس ابد شده بودید ؟! راستی در مورد " شرف " 

چیزی شنیده اید ؟! مثلا اینکه داشتن یکمش، بد نیست !!؟ 

"دکتر" جان تاحالا شده که کسی به شما بگوید شما در مسائل مربوط به تاریخ، " آمپول زن " هم

نیستید، چه برسد به " دکتر " ؟! و یک سوال دیگر:

تا الان عمر نوح از خدا گرفته اید، نمی شود حداقل کشتی تان را بسازید و سوارش بشوید و گور تان را

گم کنید ؟! نمی شود ؟!   

 

.........................................................................

در آخر داستان جورج ارول - مزرعه ی حیوانات - خوک ها و انسان ها از همدیگه قابل تمییز دادن نیستن.

بنظر می رسه که در مورد دکتر معتضد هم به آخر داستان رسیدیم ... !

 

* مزرعه ی حیوانات - نوشته ی جرج ارول

 

  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:49  توسط   | 

کوکب، گاوی که هم شیر داره هم پستون !

 

یک گاو عروسکی بهمراه چیزهای دیگر.

اینها هدیه ی تولد من بود از طرف یک دوست بسیار عزیز (که بنا به ملاحظاتی از بردن نامش معذورم !)

البته نه یک گاو عروسکیه معمولی، بلکه یک گاو عروسکی با پستانهای بسیار بزرگ - تعریف نباشه ! -

بقاعده ی پرتقال ! (البته اگه اندازه ی خود عروسک رو ۳ پرتقال در نظر بگیریم).

بنا به توافق، اسم این گاو رو کوکب گذاشتیم. دو سه هفته بعد از تولدم سرمای سختی خوردم و

چند روزی خونه خوابیدم. همون دوست بسیار عزیز، لطف کرد و در یکی از بعد از ظهرهای نه سرد و نه

گرم آخرین روزهای پاییز، فعل پسندیده ی عیادت کردن رو صرف کرد و به دیدن من اومد. بعد از اینکه از

درست بودن جای تک تک کادوهایی که به من داده در اتاقم، اطمینان حاصل کرد، کمی حالمو پرسید

اما بلافاصله یاد کوکب افتاد و بعد از کمی جستجو کردن کوکب رو، در حالی که روی رادیاتور نشسته بود

(کوکب، نه دوستم !) پیدا کرد. کوکب رو از روی رادیاتور برداشت و ازم پرسید چرا این بنده خدارو گذاشتی

روی رادیاتور ؟

گفتم عزیزم، آخه من با این حالم، شیر گرم برام بهتره ...   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:49  توسط   | 

لطفا این نامه ی شخصی را بخوانید !

 

 

سلام امیر عزیز

  نامه های شخصی در وبلاگ گذاشتن را از تو یاد گرفته ام، از بس که نامه های شخصی ات را در وبلاگت

گذاشته ای ! با این تفاوت که از این نامه فقط همین یک نسخه موجود است و ضمنا با خودم فکر کردم

وقتی آنرا در اینجا می خوانی، لزومی ندارد که یک نسخه دیگرش را برایت E-mail کنم !

    از اینکه فعلا نمی بینمت ناراحت هستم ولی گریه نمی کنم. البته نه بنا به این قانون نانوشته که

" مرد که گریه نمی کند " ! نه ! تنها به این دلیل که رفتنت، سفری از پیش تعیین شده بود و همه ما

انتظارش را داشتیم. همانطور که احتمالا متوجه شده ای ما از منتظران راستینیم! و البته که خداوند

با منتظرین است!

     اما دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که اگر بعد از رفتن تو سری به شارونا می زدم و رضا

پیراهن خونی تو را به من نشان می داد و می گفت که گویا گرگ امیر را خورده است، احتمالا گریه 

می کردم ! البته اشک من از شوق بود ! اما نه به این دلیل که تو در حق من و بقیه ی دوستانت کارهای

وحشتناکی کرده ای و ما چشم دیدنت را نداشتیم ! نه ! اشک شوق می ریختم چون فکر می کردم پس

احتمالا برادرانت - در واقع برادرت - تو را به چاه انداخته و گروهی توریست هنگام بازدید از چاه پیدایت 

کرده اند و نجاتت داده اند و تو را با خود به ایتالیا برده اند و قرار است در آنجا به دستگاه حکومتی راه یابی

و برای باقی عمر پیامبر شوی!  

    البته امیدوارم از اینکه با فکر کردن به افتضاحی که ممکن بود با مونیکا - البته بلوچی و نه لوینسکی -

براه بیاندازی (نمی دانم چرا همش فکر می کنم که تو بر خلاف یوسف پیامبر، دست رد به سینه ی

زلیخای ایتالیا - مونیکا - نمی زدی !) و همچنین تعبیر خواب های پریشان برلوسکونی به دست تو

( ظاهرا یکبار خواب دیده هفت گاو راه راه آبی و مشکی، هفت گاو راه راه قرمز و مشکی را خورده اند و تو

بعد از آنکه اسقف اعظم واتیکان به همراه خواب گزارانش در تعبیر آن عاجز ماندند، آنرا به پیروزی

قریب الوقوع هفت بر صفر اینترمیلان بر آث میلان در دربی شهر میلان تعبیر کرده ای* !) خنده ام میگیرد،

مرا ببخشی ! بهرحال شاید علت خنده ام بیشتر به خاطر این واقعیت انکار ناپذیر باشد که تابحال هیچ

پیامبر تپلی وجود نداشته است و یا پیامبری را نمی شناسیم که دوست دختر داشته باشد! باید قبول

کرد که تو واقعا گزینه ی مناسبی برای پیامبری نیستی ! البته به شخصه همنشینی با یک دوست 

خوب و باسواد و دوستداشتنی مثل تو را ترجیح می دهم به اینکه مثلا یکشنبه ها به همراه تعدادی از

مومنان به شارونا برویم تا از محضر یک پیامبر عظیم الشان تلّمذ کنیم !   

       ولی پیامبر بودنت می توانست یک حسن - و تنها یک حسن - داشته باشد و آن این که در آنصورت

می توانستم به تو متوسل شوم تا شفاعت مرا نزد دراک - آرش - بکنی !

البته " نه " دراک، خداست و " نه " تو پیامبر و " هم " من، آن بنده ی گنه کار رو سیاه (هستم) !!

(جمله ی فوق یکی از فصیح ترین افاضات من در عرصه ی ادبیات بشمار می آید!)

هرچند بهتر است بجای عبارت " رو سیاه " از عبارت " رو زیاد " - که معادل آن را به ایتالیایی خودت

بهتر می دانی و به فارسی " پررو " معنی می دهد - استفاده کنم که در اینجا گویاتر و روشنگر تر است!

طبیعتا از خودت - و چون به جواب نمی رسی، در وهله ی بعد، از من - می پرسی که چرا من ناگهان

درست بعد از هجرت اندوه بار تو به دریافت این القاب زیبنده مفتخر شده ام و دیگر اینکه قضیه ی شفاعت

و من و آرش و اینها چیست ؟؟

باید بگویم که مدتی ست که حال دوستت آرش خوب نیست. حال آرش بد است. یا شاید بهتر باشد

اینطور بگویم که حال آرش " از دست من " بد است ! یا بنظرم این یکی هم خب است: حال آرش از

دست من بهم می خورد ! یا حتی: حال آرش از دست من متنفر است !! البته یکی دو جمله ی آخر

ممکن است بلحاظ دستوری درست نباشند اما بحاظ معنایی درست است ! و البته دلیل مشخصی هم

دارد و آن اینست که من بعد از رفتن تو هنوز  در هیچ نشست دوستانه ای بهمراه دوستان وبلاگ نویس

شرکت نکرده ام که البته دلیلی ندارد تو آنرا به ناراحتی من از نبودنت و عبث دانستن شرکت کردن در

نشستها - بدون حضور تو - تعبیر کنی ! در واقع مسئله این است که دو بار - یعنی طی دو هفته برای

من مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم به دیدن بچه ها بروم و هفته ی سوم بدلیل مشکلات و گرفتاریهای

متعدد و بعضا شخصی ! حتی جواب تلفن ها و اس ام اس های دوستان - اعم از دراک و غیر دراک ! -

را ندادم که ترجیح دادم در وقت مناسبتری که حال مساعدتری نیز دارم، از فرستندگان اس ام اس و

نوازندگان میس کال، دلجویی های لازم را به عمل آورم!

    الاایحال شفاعت کردن جناب مستطاب - که در اینجا یعنی تو - نزد دراک عزیز، مفید فایده بنظر

میرسد؛ باشد که ایشان کظم غضب از این بنده ی کمینه نمایند !

   مسئله ی بعدی که لازم می بینم راجع به آن توضیحات نسبتا مبسوطی ارائه دهم این است که

همانطور که احتمالا تا الان تمام ملت ایران متوجه شده اند کامپیوتر شخصی من مدتی ست که بعلت

سوزش در ناحیه ی حساس مادربرد - چه به لحاظ فنی و چه بحاظ ناموسی و ایضا بی ناموسی - به

سرای باقی شتافته و مجبور شدم همراه با مادر برد جدید - در واقع نامادر بردیه جدید !! - اقدام به تهیه

قطعاتی که بحاظ انطباق با آن ناحیه ی حساس، مشکل خاصی ندارند، کنم، که البته خوشبختانه

مسئله ی فوق فقط شامل چند مورد جزئی نظیر سی پی یو، رم، کارت گرافیک و هارد می شد و

بحمدلله مجبور به تعویض قطعات کلیدی موس و کیبورد نشدم ! می بینید ؟! این کامپیوتر بی همه چیز،

آخرش صاحب همه چیز شد!

   امشب بعد از سه چهار هفته برای اولین بار رخصت پست گذاشتن یافتم و از آنجایی که در نظر داشتم

موارد فوق را برایت کامنت بگذارم، تصمیم گرفتم این " نامه " را برایت " پست " کنم! طبیعتا همانطور که

حتما خودت متوجه شده ای در اینجا " پست کردن " در معنیه درست خودش بکار رفته است منتها از

منظری متفاوت ! ضمنا از آنجا که احساس کردم ممکن است دلت - و یا دلتان - برای پستهای کمی

طولانیه من تنگ شده باشد - زهی خیال باطل ! - بنا را بر پرگویی گذاردم، باشد که رفع تنگیه دل و به

تبع آن گشادی و فراخی دل - و البته نه گشادی و فراخی " ته دل " ! - حاصل شود !

 

با احترامات فراوان

بابابزرگ

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

* واقعیت انکار ناپذیری که در این خواب وجود دارد، این است که در هر صورت هر دو تیم راه راه پوش شهر

میلان، چیزی نیستند جز مشتی (تعدادی) گاو !! 

بعبارت دیگر اگر از تشابه و تفاوت دو تیم شهر میلان پرسیده شود جواب اینگونه می شود که این دو تیم

در " گاو بودن " ، همگرایی داشته و در " رنگ بندی " ، واگرا هستند !

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:48  توسط   | 

اسپـ [ر] م ؟!

  

بنظر میرسه توی عنوان این پست خواستم بصورت ناشیانه ای به اسپم ها - کامنتها یا ایمیل های

تجاری مزاحم - توهین کنم. خب اگه قرار به توهین باشه یه راست میرم سر اصل مطلب و طرح صمیمیت

کوتاه مدت و فشرده ای با مادر فرستنده یا نگارنده ی اسپم میریزم تا هم حرف نا گفته ای باقی نمونه و

هم منظور خودمو به صورت دقیق رسونده باشم. پس قضیه نمی تونه یه توهین ساده باشه. خب پس 

چه مرگم بوده که اینو نوشتم ؟! خیلی سادس ، فقط یه تشابه ظاهریه ساده بین اسپم و اسپرم نظر

منو به خودش جلب کرد. تشابه هر ۲ تا در اینه که شاید از هر صد هزارتاشون یه دونه به نتیجه برسه.

اما قصد ندارم تو این پست وقتتونو با دغدغه های شخصیم تلف کنم. علت اصلیه نوشتن این پست

چیز دیگه ایه. طبق روال هر پست حتما از خودتون می پرسین " خب جونت بالا میاد اگه این چند خط اول

پست رو ننویسی و از همون اول علت اصلی رو بگی ؟؟ الاغ ! "

اولا مراقب حرف زدنتون باشید. ثانیا باید بگم که در واقع فقط مرض دارم ! همین !

و حالا بپردازیم به این پست هیجان انگیز:

هیچ کسی رو ندیدم که از دیدن یک کامنت اسپم راضی و خوشحال بوده باشه. طبیعتا این ناخشنودی

شامل حال امیر هم می شه. فکر کنم لازمه که دوباره تذکر بدم که وقتی می گم  امیر ، طبیعتا منظورم

اسم بردن از خودم نیست. بطور نسبی روی قواعد دستور زبان فارسی مسلط هستم چون تقریبا ۲۵

ساله که دارم به این زبون تکلم می کنم. منظور از امیر ، در واقع دوستم امیر ِ که نویسنده ی ۳۰۰۰ وبلاگ

در وبلاگستان فارسیه. اما از همه بیشتر با وبلاگ " تاملات نابهنگام (خاطراتی برای فردای سابق) "

شناخته شدس. دلیلشم سادس چون این وبلاگشو ۸۰۰ برابر وبلاگای دیگش آپ دیت می کنه.

تیم مجربی متشکل از بهترین دانشمندای حال حاضر دنیا با ۶ ماه زیر نظر گرفتن این وبلاگ بوسیله ی

پیشرفته ترین دستگاه های ساخت خارج، موفق شدن مقدار تقریبی تعداد مطالب پست شده در روز 

توسط امیر رو (با تلورانس  ۱۰ + و - پست) حساب کنن. کاری به اون عدد لعنتی نداریم فقط همینقدر

بدونید که عدد خیلی زیادیه !

اینارو گفتم تا بدونین که چه تلاش شبانه روزی و چه همت بلندی پشت نگارش و بذارش (فعل امر از

مصدر گذاردن) این پستها ، خوابیده ! 

حالا حساب کنین که یک نفر اینجوری داره تلاش می کنه اونوقت یه همچین کامنتی برای یکی از

پستهای حساس و جدیش گذاشته بشه:

" سلام دوست عزیز
وبلاگ قشنگی داری
موفق باشی
در ضمن اگر میخوای از اینترنت نهایت استفاده رو ببری حتما از سایت ما دیدن فرمایید "

فکر می کنید که امیر فحش مادر به این آدم میده ؟؟

طبیعتا نه. نه ، نه به این دلیل که فحش مادر بلد نیست. به این دلیل که فرهنگ از در و دیوار وبلاگش چکه

می کنه پس به نوشتن این جمله بسنده می کنه :

" امیر: شما اسپم ها دل خجسته ای دارید ها... بهتان حسودیمان میشود فتیر! "

.................................................................................................

همونطور که دیدید امیر برای مخاطب قرار دادن یه اسپم عوضی حتی از ضمیر جمع استفاده می کنه !

خب پس تا اینجا معلوم شد که امیر هم فحش مادر بلده و هم ضمیر جمع. در مواجهه با یک اسپم

کوچولو از ضمیر جمع استفاده می کنه ولی از فحش مادر نه.

البته دایره ی دانسته های امیر فراتر از چند مدل فحش مادر و ضمایر جمع و مفرده. در ادامه خودتون 

صحت و درستیه حرف من تایید می کنید:

با دیدن جواب امیر به یک اسپم تبلیغاتی، متوجه هوش اجتماعیه امیر میشید:

" برای کمک به هموطنانتان که در حال فریب خوردن از موسسات اعزام دانشجو به مالزی و هند و اکراین و ارمنستان و...هستند این وبلاگ را لینک کنید.و اگر در فکر ادامه تحصیل در هند و مالزی و ....هستید و از معایب و سختی ها و بدبختی های ان خبر ندارید به این وبلاگ سر بزنید.


امیر: متاسفم ولی به هیچوجه عامل تبلیغ ناخواسته نمیشم! "

.........................................

حتی بعید می دونم که با هدف قرار دادن وجه ناسیونالیستیه شخصیتش و سعی در جریحه دار کردن

روحیه ی ایران پرستیش بشه امیر رو وادار به انجام کاری خلاف میلش کرد. اونم تو فضای مجازی !

ملاحظه کنید:

" بوي گندم مال من
هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من
هر چي مي كارم مال تو

سلام!
بدو بیا!


امیر: خودت بدو برو..... نکبت!!

...........................................................................

«فحش مادر ندادن» ، «عامل تبلیغات ناخواسته نشدن» ، «استفاده از ضمائر جمع برای دشمنان» و

«عدم تاثیر پذیری از محیط و شخص» ، از ویژگیهای بارز شخصیت امیر محسوب میشه. بنظر شما آیا

ویژگیهای بارز شخصیتیه امیر به همین چند مورد محدود میشه ؟؟ " طبیعتا " نه. همش می گم «طبیعتا»

چون از نظر من در خیلی از جاها کلمه ی مناسبیه و راستشو بخواین، به این دلیل که بامزّم ! و البته

امیر هم بامزس - این قضیه (بامزگی) در مورد اسپم ها کاملا به خواست و اراده ی ملکانه ی امیر

بستگی داره :

"salam
webe khoobi darin
jaleb hastesh
be ma ham sar bezanid
bekhoda khoshhal mishim
nazar yadetoon nareha
ma montazerim
merci
bye


امیر: شما انقدر منتظر بمونید تا زیر پاتون چی بشه؟ اگه گفتی؟ .... اینه! "

..................................................

و یا این یکی :

عزیزم خوبی وبلاگ خوبی داری بهت تبریک میگم.
خوشحال میشم به وبلاک من سر بزنی.

____سلام____00000__________00000___________ ______000000000______000000000_________ _خوبی____00000000000____00000000000________ ______000000000______000000000__وبلاگ جالبی داری_______ ________00000__________00000___________ _______________________________________ ___000__________________________000__موفق باشی__ ___0000________________________0000____ ____0000________باز هم سارا جیگولی بهت سر میزنه______________0000_____ _____00000__________________00000______ ______000000______________000000_______ ________0000000________0000000_0_______ ___________0000000000000000____00______ ______________00000000000_______00__سارا جیگولی منتظرها___ _______________________000_____000_____ ____________بدو بیا____________000000000______ __________________________000000_بدو بیاااااااااااااااااااااااااااااااا


امیر: سارا جیگولی ِ عزیز! من خوشحال نمیشم که تو بهم سر بزنی ها... خواستم در جریان
 
باشی!

.......................................................................................

یا این مورد که یکی از بامزه ترین هاست و در کل طنز کلام امیر رو در حد بالایی از کمال و پختگی نشون

میده :

" saaaaallam...........eidet0onam mobarak
khaste nabashid
be webloge manam iesari bezan
khasty man0o be esme شلوووووغ پلووووووووووووغ link kon
age mikhai manam linket mik0onam

امیر: ای تو روووح هرچی اسپم بی ناموس!

........................  ببخشید اشتباه شد ! منظور این یکی بود:

" سلام
وب جالبی دارین
خوشحال می شم به منم سر بزنین


امیر: نمی‌دونم این انگشت وسطی‌ام چرا خم نمی‌شه!!!!

.............................................................................

شنیدین می گن جواب بدی رو با نباید با بدی داد ؟؟ حالا فرض کنید قاطیه این بدی کمی هم خوبی وجود

داشته باشه. خب طبیعتا - برای بار هزارم ! - در این صورت شاید اخلاق حکم می کنه که جواب بدیه

همراه با کمی خوبی رو " اصلا " نباید با بدی داد. بنظر شما امیر برای این استدلال پشیزی هم ارزش

قائله ؟؟ با هم می بینیم :

"

(یک گل با ابعاد بسیار بزرگ برای اثبات حسن نیت !!!! متاسفانه نتونستم اینجا بذارمش)

با سلام

درگاه همسفر خاطره ها با مطلبي جديد به روز شد

همسفر خاطره ها وبلاگي نمونه در زمينه طراحي و زيبايي مي باشد که قالب وب توسط تيم مديريت همسفر خاطره ها طراحي شده است
خوشحال ميشم که به وبمون سر بزني
حتما نظرتو در مورد وبمون بنويس

با تشکر
همسفر خاطره ها

بدرود تا درودي ديگر


امیر: حماقت و خریت و مزخرف بودن که شاخ و دم نداره.... داره؟ ابله نمی‌دونی اینجوری
 
همه رو از خودت میرونی؟ "
 
...........................................................................................
 
همونطور که دیدید امیر در جواب یک گل بزرگ کامپیوتری و 58 شاخه گل رز ، کامنتی سرشار از کلمات
 
لطیف و عاشقانه میذاره ! خیلی ممنون امیر جان !!
 
 
.............................................................................................
.............................................................................................
 
ظاهرا این پست هم خیلی طولانی شد. دیروز توی شارونا بین امیر و دراک و شرمین بحثی پیش اومد
 
در رابطه با پستهای طولانیه من. بهشون گفتم که من این پستهارو یه بارکی و در یک مرحله مینویسم.
 
دراک به من گفت چرا خودتو خسته می کنی ؟ می تونی یه بخشیشو بنویسی و save کنی و بعدا
 
ادامه شو بنویسی. اونجا نتونستم برای دراک توضیح بدم که توی رتبه بندی کلیه ی موجودات عالم از
 
نظر حافظه ، تنها موجودی که زیر من قرار می گیره ماهیه و حافظه ی من فقط در حد کسری از ثانیه از
 

بیشتر بدانیم :

کوتاهترین حافظه در بین موجودات زنده متعلق به ماهی و در حدود ۳ ثانیه است !

 
حافظه ی یک ماهی بیشتره . برای همین وقتی یه مطلبی رو شروع می کنم اگه همون موقع کسی وارد
 
اتاق من بشه و من سرمو برگردونم ، اگه این چرخوندن سر کمی بیشتر از چند ثانیه طول بکشه من اون
 
فایل نصفه کاره رو پاک می کنم و دوباره از اول می نویسم !
 
در واقع بهترین روشی که برای پست گذاشتن سراغ دارم - البته در رابطه با خودم - اینه :
 
اول ناهار یا شاممو می خورم. بعد روش یک عدد نسکافه یا شیرکاکائو - ترجیحا به همراه شیرینی -
 
خرج هیکلم می کنم. کمی میشینم تا اول معده و روده ها و بعد کلیه ها و مثانه سر فرصت کار خودشون
 
رو انجام بدن. میرم دستشویی و بعد میام در اتاقو قفل می کنم و میشینم و یک پست میذارم ! همین !
 
 
 
در آخر فکر می کنم که این پست رو باید به چندین نفر تقدیم کنم:
 
* پس اول از همه این پست رو تقدیم می کنم به همه ی کسانی که امیر رو (فکر می کردن که)
 
میشناسن تا متوجه بشن که آدم هیچوقت واقعا نمی تونه دوستاشو بشناسه ! (قابل توجه آرتمیس !!)
 
* و بعد ، تقدیم می کنم به امیر که دوست بسیار بسیار خوبیه و انقدر با جنبه س که آدم موقع شوخی
 
کردن لازم نیست همش به این فکر کنه که الان ناراحت می شه یا نه و در ضمن احتمالا یه مدت
 
نمیبینیمش و دیگه نمی دونیم به کی گیر بدیم ... !! (خودش دائما در حال گیر دادن به این و اونه البته !)
 
* و تقدیم می کنم به شاهین فرهت ! (که در نظر امیر در دنیای موسیقی چیزی در حد یک اسپمه !!)
 
* و تقدیم می کنم به خانواده ی محترم رجبی ... که بدون هیچگونه چشم داشت معنوی خونه شونو
 
به عنوان لوکیشن در اختیار عوامل سازنده ی سریال " لاست " قرار ندادن تا دوستان عزیز ما بتونن از
 
دیدن مناظر و لوکیشن های جدید ، حظ کافی و وافی ببرند انقدر که طی 2 جلسه حضور در شارونا
 
تمام مدت یکریز راجع به این سریال حرف بزنن !! (ببخشید ! پست به این گندگی گذاشتم دیدم حیفه
 
اگه یه گیر همینجوری بهتون ندم !) 
 
* و در نهایت تقدیم می کنم به کلیه کامنتهای «اسپم طوری» البته نه این پست رو ! بلکه یک عدد
 
حواله ی مخصوص از طرف همه ی اهالی وبلاگستان فارسی .... باشد که مقبول افتد !  
 
 
 
 
  
 
 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:47  توسط   | 

آنها "واقعا" چه کسانی بودند ؟! (سفرنامه ی یوش)

 

 

دوستان جدیدا بسیار بی ملاحظه شدند. هنوز مدت زیادی از پست کردن برنامه ی جمع شدنمون در

شارونا نگذشته (سه شنبه) که مجبور شدم پست کردن سفرنامه ی سفر یکروزه ی دیروزمون به یوش

رو هم در دستور کار قرار بدم. چه کسی مجبورم کرده ؟ هیچ کس !  « انگار » که بچه ها با این زود به

زود برنامه گذاشتنشون قصد زیادتر کردن کار منو دارن اما واقعیت اینه که من خودم کرم نوشتن راجع

به این قضایا رو دارم وگرنه کسی نوشتن چنین خزعبلاتی رو به آدم سفارش نمی ده. می گم

خزعبلات چون وقتی که تا آخرش خوندین اگر که چیزی از دانسته هاتون کم نکنه ، چیزی هم بهش

اضافه نمی کنه. در هر حال می تونید بخونیدش :

چرم مشهد در تهران :

سوال : چطور می شه از تجریش رفت میدون ونک ؟

جواب : باید خطی های چرم مشهد رو سوار بشید.

در واقع چرم مشهد انقدر فروشگاه معروفیه که وجود این فروشگاه و داروخانه ی قانون باعث شد که

مسئولین شهرداری و شهرسازی به فکر ساختن یک میدان بزرگ - میدان ونک فعلی - در کنار این

فروشگاه و داروخانه بیوفتند. بین این فروشگاه و داروخانه هم خیابون ولیعصر رو ساختند تا خیال همه

از بابت قر و قاطی نشدن کسانی که در اطراف این دو فروشگاه با هم قرار گذاشتند ، راحت بشه.

چرم مشهد از قدیم بوده ، هنوزم هست و قطعا خواهد بود. چه زمانی ساخته شده ؟ کسی اطلاعی

نداره. نکته ی جالب توجه اینجاس که هیچ موجود زنده ای تا بحال درون فروشگاه چرم مشهد رو

ندیده. هیچکس نمی دونه که واقعا اون تو چی میفروشن و راستشو بخواین برای هیچ کس هم مهم

نیست. چرا ؟ چون تنها استفاده ی این فروشگاه اینه که بعنوان یک شاخص ، همه دمش قرار

میذارن و هیچ وقت کسی برای خرید به داخلش نمیره. الان سالهاست که سوال معماگونه ای در

ذهن اکثر مردم شکل گرفته و اون سوال اینه که اگه کسی برای خرید داخلش نمی ره پس این فروشگاه

بزرگ هزینه ی خودش رو از کجا در میاره ؟؟ نمی دونیم. و هیچ کس دیگه ای هم نمی دونه. بهمین خاطر

، این موضوع ، تنها مورد نقض جمله ی قصار " ندونستن عیب نیست ، نپرسیدن عیبه " محسوب

میشه .بهرحال بهترین کار برای رفتن به یوش - محل زندگیه نیما یوشیج - اینه که  شما با دوستانتون

کنار چرم مشهد قرار بذارین. ماشین توری که باهاش قراره برین یوش راس ساعت مقرر در اونجا حاضر

میشه. با تور مسافرت رفتن دو تا ویژگی داره که این دو تا ویژگی از اول سفر تا آخرش بصورت همزمان

با هم احساس می شن : ۱- سفر با تور خیلی خوبه ۲- سفر با تور خیلی بده.

خوبه ، چون هیچ کس به شما کاری نداره و بده ، به این خاطر که همه به کار شما کار دارند.

حتما از خودتون - و بعدا اگه منو دیدید از خودم - می پرسید که این دیگه چه جور پارادوکس مزخرفیه ؟؟

البته می تونم حدس بزنم که بطور مشخص ۷ نفر از من این سوال رو نمی پرسن. منظورم اون ۷ نفر از

دوستامه که دیروز باتفاق با یک تور به یوش رفتیم. اون ۷ نفر عبارت بودند از شرمین (پایه گذار برنامه !)

، علی ، حسنا ، سحر ، امیر حسین ، فریبا و کژال. ۴ نفر آخری که اسم بردم ، برای اولین بار بود که

رویت می شدند و چقدر هم با این بچه ها - بعلاوه ی سه نفر اولی که اسم بردم - خوش گذشت.

تور لیدر :

اما داشتم در مورد خوبی ها و بدی های تور می گفتم : اینکه هیچ کس به شما کاری نداره به این خاطر

هستش که طبیعتا خب کار تور همینه. یعنی مجوزهای لازم جهت اینور و اونور بردن یه مشت دختر و

پسر رو داره. اما بده ، چون که لیدر داره. برای اونایی که احیانا نمی دونن «تور لیدر» به چه کسی میگن

باید بگم که تور لیدر، بی مزه ترین آدمیه که تا بحال ممکنه در عمرتون دیده باشید. این شخص باید حتما

متابولیسم بالایی داشته باشه و تحت هیچ شرایطی هم (حتی شرایط غیر آزمایشگاهی و دمایی غیر

از دمای ۲۵ درجه سانتیگراد !) از رو نره (البته گاهی مجبور میشه از زیر بره ! یعنی زیر آبی بره).

حالا سوالی که پیش میاد اینه که متابولیسم دقیقا یعنی چی ؟

تور لیدر برای ما توضیح داد که متابولیسم یک چیز خاصیه که بالا بودنش باعث میشه که در سرما بتونید

با یک زیر پیرهن اینور و اونور برید و حتی ککتون هم نگزه. اما ما در ادامه ی سفر متوجه شدیم که

متابولیسم یک جور شاخص محسوب میشه جهت نشون دادن میزان اشتیاق افراد به مقوله ای به نام

" دختر ". 

تور لیدری با متابولیسم بالا یعنی یک نفر بچه پررو که هیچ غروری نداره (یعنی به هر دختری رو میندازه و

از توهین و کم محلی دیدن هیچ ابایی نداره) و هیچ وقت هم امیدشو از اینکه موفق به جلب توجه دختری

بشه از دست نمی ده. تور لیدر ما همچین آدمی بود. و ما چطور آدمهایی بودیم ؟ آدمهایی از اون پررو تر!

واقعیت اینه که ما یه تور خراب کن  هستیم. ما هیچکدوم از کارهایی که تور لیدر می خواست

رو انجام ندادیم ضمن اینکه از گفتن هیچ حرفی به تور لیدر - مشخصا برای ناراحت کردنش -  فروگذار

نکردیم. اولین ضربه رو در همون اوایل سفر شرمین بهش زد. وقتی کامران - تور لیدرمون - داشت از

متالولیسم بالای بدن خودش و بی نیازی به پوشیدن لباس گرم در هوای سرد تعریف می کرد شرمین

عرق کردن بدن تور لیدر در هوای گرم رو با وضعیت تعرق یکی از بدترین استادامون - که همیشه جزو

سوژه های اصلیه خنده مون بوده - مقایسه کرد طوری که کامی فهمید ایندفعه با افراد ناجوری طرف

حساب شده ! زحمتِ زدنِ دومین ضربه رو من تقبل کردم. وقتی که برای صرف صبحونه وارد یک رستوران

کنار جاده شدیم ، تور لیدر سر میزمون اومد و شروع به تعریف کردن از خودش و برنامه های تورشون کرد.

وقتی حرفاش تموم شد بهش گفتم که خوبیه تور شما اینه که اصلا از خودتون تعریف نمی کنین و ما هم

به همین دلیل این تور رو برای سفر انتخاب کردیم ! ضربه ی سوم با همکاریه تیم دو نفره ی من و حسنا

حاصل شد : وقتی توی حیاط خونه ی نیما یوشیج ایستاده بودیم و افاضات کامی جون رو درباره ی ریزه

کاریهای خونه گوش می دادیم ، کامی از پنجره هایی به اسم " ارسی " صحبت کرد که در خونه های

قدیمی بوده - تو خونه ی نیما هم بود - و کارش در واقع تولید باد [یک جور سیستم تهویه بوده ظاهرا] 

بود ، صحبت کرد. همه دور کامی جمع شده بودن و گوش می دادن. طبیعتا کلمه ی " همه " ، شامل

ما ۸ نفر نمی شد ولی معنیش هم این نیست که صحبتاشو نمی شنیدیم چون فقط کمی اونوتر از

همه ایستاده بودیم. کامی به بچه ها گفت شیشه های بکار رفته در ارسی های خونه ی نیما بی رنگن

اما معمولا از شیشه های رنگی برای ارسی ها استفاده می شده. حالا کسی می دونه چرا از شیشه

های رنگی استفاده می کردن ؟! من جواب دادم - البته نه خیلی بلند - که : قاعدتا بخاطر ایجاد بادهای

رنگی بوده ! و حسنا جمله ی منو تکرار کرد - (البته خیلی بلند) : قاعدتا بخاطر ایجاد بادهای رنگی !

در بین موردهای ۲ و ۳ ضربه زدن به کامی ، سحر لطف کرد و چندباری بصورت مستقل اقدام به اخذ حال

کامی جون کرد که واقعا دستش درد نکنه.

بحق ِ مخ های نزده ! :

باید اینو اضافه کنم که کامی در نهایت موفق به زدن مخ یکی از بی خودترین دخترای اون ماشین شد که

البته شرمین هم بصورت داوطلبانه ، شخصا خدمت اون عروس خوشبخت رسید. وقتی نازنین جون

-همون دختری که همای سعادت یعنی کامران روی شونش نشست و از بین اونهمه دختر انتخابش کرده 

بود (البته نه به این دلیل که کامی سخت پسند بوده ! نه ! تنها به این دلیل که بقیه ی دخترا - هر کسی

باندازه ای - عاقل تر از نازنین بودند) - داشت اون وسط  قر های مکش مرگ ما می داد کامی ازش 

خواست که پرده های ماشین رو بکشه تا داخل دید نداشته باشه که البته اینهم از غیرت کامی ناشی

نمی شد. مسئله فقط سر این بود که پلیس نتونه داخل ماشین رو ببینه و فکر نکنه که اون وسط دارن

میرقصن. آخه پلیس های جاده های ایران انقدر احمقن که اگه توی یک ماشینی رو نتونن ببینن و یا

همه ی پرده های یک ماشین گردش گری کاملا کشیده باشه با خودشون می گن خب پس حتما تو اون

ماشین خبری نیست ! این طرز فکر یک تور لیدره که داره تو ایران گردشگر با خودش اینور و اونور می بره !

حالا هی شماها بگین که این آدم عقل درست و حسابی نداشته. بی انصافا !

     داشتم می گفتم که کامی به نازنین جون گفت پرده هارو موقع قر دادن بکش. نازنین هم از ردیف

اول شروع کرد به کشیدن پردها. متاسفانه در ردیف سوم شرمین و علی نشسته بودن. شرمین خیال

نازی جون رو راحت کرد : "ببین من واقعا خیلی منظره های جاده چالوس رو دوست دارم اصلا بخاطر دیدن

همین منظره ها اومدم ! "

«انگار» که نازنین جون با صورت خورده باشه تو دیوار ! و دیگه دور و بر ما پیداش نشد.

گروه رنگین کمان :

یادم رفت که بگم همون اول که سوار ماشین شدیم اکیپ ما اسم گروه رنگین کمان رو برای خودش

انتخاب کرد که البته اسم واقعا مزخرفی بود اما هیچ گروه دیگه ای جرات نکرد که این قضیه رو بروی ما

بیاره. گروههای دیگه اینا بودن : گروه " هلو " (که اکثرشون دختر بودن و نازنین جون هم از دل همین گروه

، انتخاب شد و در کل اسم خیلی با مسمائی بود !)  گروه " آتش افروز " (که پیشنهاد من برای اسم این

گروه ، گروه گلابی بود) ، گروه ققنوس و یکی دو تا گروه مسخره ی دیگه (که پیشنهاد بدتری براشون

نداشتم). ما واقعا یک گروه بودیم چون هدف یکسانی داشتیم : حسابی حال کنیم و حسابی هم حال

تور لیدر رو بگیریم.

خوشبختانه به هر ۲ تا هدفمون رسیدیم برای همین در کل سفر خیلی خیلی خوبی از آب درومد (با

تشکر از شرمین) و احتمالا قصد داریم باز هم این برنامه رو - البته برای جاهای دیگه - تکرار کنیم.

نکته هایی که جا انداختم :

* شرمین و علی در تمام زمان رفت و برگشت خوابیدند ! - جالب اینجاس که قبل از سوار شدن به

ماشین شرمین همه رو تهدید کرد که اگه بخوابن بیدارشون می کنه !

* سحر و امیرحسین بشدت دوست داشتنی و خوش سفر بودند. در راه برگشت با هم " ایرانی های

خوشبخت مقیم خارج و ایرانی های بدبخت مقیم داخل " رو بازی کردیم به این صورت که سحر و امیر

در ردیف های چپ مینی بوس نشسته بودند و من و حسنا در ردیف های سمت راست. سحر به

بی مانتو و روسری در ماشین نشستن خودش اشاره کرد و گفت ما الان در خارجیم. با توجه به وضعیت

خودمون نتیجه گرفتیم که پس ما الان باید در داخل باشیم ! فضای بین دو ردیف تبدیل شد به مرز بین

ایران و خارج و از اون به بعد تمام اتفاقات رو با دو دیدگاه متفاوت " با توجه به بیرون از ایران بودن " و " با

توجه به داخل ایران بودن " بررسی کردیم ! (آخر سر هم ما موفق نشدیم بریم خارج ولی اونها هم

نتونستن برگردن ایران !)

* طبق محاسبات شرمین معلوم شد من موفق به ثبت یک رکورد عجیب شدم و اون رکورد چیزی نبود

جزء ۱۵ ساعت حرف زدن بدون وقفه ! البته شرمین طوری دیگه به قضیه نگاه کرد : من متوجه شدم که

تو می تونی فقط ۱۵ ساعت حرف بزنی و بخندی و بعدش خسته می شی و خوابت می بره !

* بعد از ناهار سحر از خودش (البته با اجازه از خودش !) عکسهای طرح جنازه گرفت ! به این صورت که

مثل میت روی زمین دراز کشید و از چهره ی خودش از نزدیک عکس گرفت. بعضی از عکسها بسیار

وحشتناک و طبیعی بود و بعضی هم بسیار خنده دار از آب درومد که سحر اینطور نتیجه گیری کرد که

اینها باید عکس از یک جنازه ی خندان باشه ! البته بعد از اون امیر حسین عکسهای طرح جنازه گرفتن از

سحر رو ادامه داد.

* حسنا هم بشدت آدم خوش سفری بود و در رقابت با سحر در خندیدن ، اصلا کم نیاورد ! (یه تیکه ی

خیلی بامزه هم داشت که وقتی هر چیزی باب میلش بود می گفت " کار خوبیه " !! مثلا وقتی یه درخت

سیب می دید می گفت " کار خوبیه " !)

* شرمین با خودش " مسواک و خمیر دندون " آورده بود که با اینکارش صدای همه رو درآورد !

* علی هم بسیار خوش سفر بود ولی زیاد دست شویی رفتنش ، خوش سفر بودنش رو تحت الشعاع

قرار داد ! (چیه شرمین ؟! یه دونه شوخی هم نمی تونم با علی بکنم ؟! عجب گیری کردیما !!)

* متوجه شدیم نیت اصلی از این برنامه ، دلی از عزا درآوردن تور لیدرمون - در رابطه با رقصیدن - بوده و

ما فقط وسیله ای بودیم جهت نیل به این هدف ! ما تور رفتیم برای اینکه از اواسط رفت و تمام مسیر

برگشت کامی جون وسط دخترا لول بزنه و برقصه !

* در اوایل مسیر برگشت کامی جون پیشنهاد بازیه پانتومیم رو داد و از نازی جون دعوت کرد که به 

انتهای ماشین عزیمت کنه. (جایی که کلکسیون بی نظیری از آدمای مزخرف بود). البته سحر عنوان کرد

که کامی برای " دکتر بازی " از نازی جون دعوت کرده که بعد از کمی بررسی کردن همه ی اعضای گروه

رنگین کمون - یعنی ما - به این نتیجه رسیدیم که باید همین طور بوده باشه و کلی معذب شدیم !

برای اون دسته از عزیزانی که نمی دونن " دکتر بازی " دقیقا چه جوری هست باید بگم که دکتر بازی با

یک جمله ی کلیشه ایه معروف شروع می شه (با لحن دکتر خطاب به مریض بخونین) : خب عزیزم

پیرهنتو بزن بالا ببینم ... !

* در برگشت امیر حسین به تابلویی اشاره کرد که اشاره به اسم یک روستا روش درج شده بود :

" هر جا ". هر چی فکر کردم نفهمیدم که خانم های مقیم این روستا چرا انقدر معروف هستند !!؟

* حسنا کمی سرما خورد که قرار شد برای بهبود گرفتگیه گلوش ، چایی با نبات قرقره کنه !!

(این برداشت اشتباه حسنا از دو تا حرف پشت سر هم من راجع به خوبی های خوردن چایی نبات و

قرقره کردن آب نمک برای بهتر شدن گلو درد بود !)

* بعد از رقص و پانتومیم بی مزه ی بچه های ته ماشین - بهمراه لیدر - قرار شد که " مافیا " بازی کنن

که با توجه به توضیحات نصفه و نیمه ای که امیر حسین به من داد - به این دلیل نصفه و نیمه چون سه

بار وسط توضیحاتش گوشیه من زنگ زد و در حین جواب دادن قطع شد - متوجه شدم که باید بازیه

هیجان انگیزی باشه اما کمی که از بازی گذشت متوجه شدیم وجود کامران در هر مقوله ی نشاط انگیزی

می تونه باعث مسخره شدن اون امر بشه ! بقدری این بازی لوس و مسخره انجام شد که ما لباس

گرم هامونو در آوردیم پوشیدیم !

* در مسیر برگشت در آخرین توقف رفتیم به رستورانی که برای خوردن صبحونه رفته بودیم. قرار شده بود

که به بچه ها آش بدن. گروه ما هم آش خورد ؟! طبیعتا نه ، چون در طول سفر عادت کرده بودیم که با

تمام خواسته های برنامه ریزهای تور مخالفت کنیم ، برای همین ما به لیدر اون یکی ماشین که اصلا

ربطی به بچه های ماشین ما نداشت ، چایی سفارش دادیم که حسابی بهش برخورد (چون بار دومی

بود که اینکارو می کردیم ! بار اول ، زمان خوردن صبحونه بود !) ولی چون زمان تقسیم و پر کردن

برگه های نظر خواهی بود ، بصورت داوطلبانه ، مجبور شد که بره برای گروه رنگین کمون - یعنی ما -

چایی سفارش بده !

* برای نهار ، کنار یک رودخونه نشستیم. البته به لطف اطلاعات وسیع حسنا در حوزه ی طبیعت و

جغرافیا ، فهمیدیم که اونی که از بدو تولد تا به این سن ، فکر می کردیم که رودخونه س ، در واقع

چشمه س ! اولش ما فکر کردیم که موفق میشیم نظر حسنا رو با چند بار بکار بردن لفظ رودخونه عوض

کنیم ولی در آخر نتیجه این شد که با اینکه همه ی ما بچشم می دیدیم که اون یه رودخونه س و جریان

داره ، ولی باز بهش می گفتیم چشمه ! فرضیه ی من در توجیه جریان داشتنش در عین چشمه بودن

این بود که " شاید اون یه چشمه س که اگه ردّشو بگیریم به یه رودخونه میرسیم ! ". البته از اونجایی

که سحر در اون سفر وظیفه ی حفظ و حراست از مرزهای ارزشمند زبان پارسی رو به عهده داشت

شاکی شد و گفت که اون فرضیه ، ساختار زبان فارسی رو هم تغییر داده و اگه بشه ردّ یه چشمه رو

گرفت که دیگه اسمش چشمه نیست ! (کلا قصد حسنا از مطرح کردن این قضیه این بود که یه وقت خدای

نکرده وقتی برای استراحت نداشته باشیم و دائم مشغول بحث های خنده دار در مورد هر اتفاق ممکنی

باشیم !)

و در آخر :

تمام مطالبی که در رابطه با بدی های تور و تور لیدر گفتم ربطی به عالی بودن سفر دیروز نداشت.

واقعیت اینه که تنها مسئله ای که واقعا باعث خوش گذشتن میشه با هم بودنه که دیروز این اتفاق به

بهترین شکل ممکن افتاد (البته اگه تعداد بیشتری از دوستامون بودن طبیعتا حتی بیشتر هم خوش

میگذشت) و واقعا دست شرمین درد نکنه که زحمت ثبت نام این سفر رو کشید و البته نه ماشین بد

بود و نه جایی که رفتیم و تازه وجود اون تور لیدر باعث شد که کلی از مباحث خنده مون در رابطه با

اون باشه که با توجه به بعد مسافت ، اتفاق فرخنده ای بود !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:45  توسط   | 

آنها چه کسانی بودند ؟! (روزی روزگاری ، شارونا)

 

کمی دیرتر از ۶ به شارونا می رسی. داخل که می شوی طبق روال بچه ها دو میز رو بهم چسبوندن

و یکی کردن . گفتم طبق روال اما منظورم این نیست که ما هر روز میریم شارونا و میزهارو

دوتا یکی می کنیم. نه ! منظورم اینه که این یک حرکت غریزیه که ما آدما انجام میدیم. حیواناتی که

بصورت گله ای در طبیعت زندگی می کنن بمحض اینکه زیستگاهشون تنگ و محدود میشه بخاطر

حضور نزدیک بهم و از بین رفتن قلمروها استرس می گیرن و میمیرن (این یک واقعیت علمیه که ثابت

شده) اما ما آدما لزومی نداره که وقتی محیطمون تنگ و محدود شد انقدر دست روی دست بذاریم تا

از استرس بمیریم. ساده ترین کار اینه که مثلا دو تا میز رو بچسبونیم بهم تا فضای بیشتری ایجاد بشه!

اینم یکی دیگه از فرقهای اساسی انسان با حیوانه ! اینارو گفتم چون برادر امیر دامپزشکه و همش پزشو

به ما میده. البته منظورم از برادر امیر، برادر خودم نیست طبیعتا. عادت ندارم که خودم سوم شخص

خطاب کنم (فقط بعضی وقتا محض تنوع بصورت دوم شخص خطاب می کنم ، مثل ۲ خط اول همین

پست !). منظور از امیر، نویسنده ی وبلاگ خاطراتی برای فرداس. همونطور که می بینید دست زیاد

شده !

    داشتم می گفتم که وارد کافه میشی و میبینی ۴ تا از دوستات دور هم نشستن و منتظر بقیه ن.

با اومدن من انتظارشون به پایان نرسید چون من فقط جزئی از " بقیه " بودم. منم بازی می دن و همه

با هم منتظر بقیه میشینیم. برای اینکه حوصله مون سر نره و فقط کمی مشغول شده باشیم چیزهایی

رو سفارش میدیم.دوست جدیدمون بهاره، که از ناحیه ی گلو دچار گرفتگی شده بود یک کیک کشمشی

سفارش میده. من که مطمئن نبودم خوردن اون حجم کیک کشمشی به رفع گرفتگی گلو کمکی بکنه

سعی کردم یک جوری توجهش رو به این مسئله جلب کنم که توی اون جمع برای خوردن اون کیک

کشمشی به نسبت خودش افرادی بمراتب با صلاحیت بیشتر وجود دارن اما از اونجایی که بهاره نمونه ی

یک دختر کله شق بود، بدون عذاب وجدان کیک رو تا آخر خورد (به کله شق بودنش دروغگو بودن رو هم

اضافه کنید ! - ر. ک. به پی نوشت مطلب اخیرش در وبلاگش).

در کش و قوس مسخره بازیهای دوستانه با امیر ، شرمین ، بهاره و هما بودیم که دو واحد دکتر وثوقی

- جهت اجرای صحنه ! - وارد شارونا شد. از اونجایی که ۶۰ ٪ بچه های سر اون میز از بچه های دانشگاه

هنر بودن و با در نظر گرفتن این واقعیت تلخ که دکتر وثوقی هم استاد دانشگاه هنر بود و با همین بچه ها

کلاس داشت و مد نظر قرار دادن این نکته ی مهم که منزل دکتر وثوقی دیوار به دیوار شارونا بود میشد

نتیجه گرفت که در انتخاب کافه خیلی هوشمندانه رفتار نکرده بودیم. با توجه به اینکه شرمین درست

روبروی در قرار داشت ، با دیدن دکتر وثوقی ، شرمین اولین  نفری بود که از جا پرید. به تبع اون هما و

بهاره و به تبع اونها من از جا پریدم. البته هرکدوم انگیزه های خودمون رو داشتیم. علت واکنش شرمین ،

قهر بودنش با استاد وثوقی بود. بهاره و هما از ترس اینکه آقای وثوقی چقولیشونو به دانشگاه نکنه

(یه لحظه به یاد محدودیت های دوران مدرسه افتادند !) و من صرفا بخاطر با جمع بودن ! - راستش بخاطر

واکنش بچه ها منم ترسیدم و فکر کردم که میخواد چقولیه من رو هم به دانشگاه بکنه اما بعد یادم اومد

که من دانشجوی اونجا نیستم ! - علت اینکه امیر مثل من از جاش بلند نشد این بود که اون به اندازه ی

من ترسو نیست !

    از اونجایی که شرمین با دکتر وثوقی قهر بود فورا رفت دم در و مشغول گپ زدن با استاد شد. ما هم

که با دکتر وثوقی قهر نبودیم اونارو به حال خودشون رها کردیم. شرمین بعد از اینکه تعداد متنابهی تیکه

بار استاد کرد، برگشت داخل و اعلام کرد که در اون روز فرخنده ، استاد و شاگرد با هم آشتی کردند.

با دیدن حال و هوای شرمین بعد از آشتی انقدر دلم آشتی خواست که نگو ! اما حیف که با هیچ کسی

قهر نبودم. پس به انتظارمون ادامه دادیم. همزمان با منتظر بودن گپ هم میزدیم و می خنیدیدمو

هله هوله می خوردیم. بالاخره انتظار به پایان رسید و بخش اعظم " بقیه " هم از راه رسید. اول یک

خانم « متشخّصیسیمو » به نام حسنا و بعد از اون یک عدد آقای صابر وارد شد. حسنا که معرف حضور

همه ی دوستان هست موجودی بسیار دوست داشتنیه. صابر هم از اون آدمهایی بود که فورا با جمع

می جوشن اما از اون « آدمایی که تو مهمونیا موقع شام میشینن بغل دستتو و یه جوری به نشونه ی

صمیمیت میزنن پشتت که سرت میره تو ظرف سالاد و خود اون شخص از خنده روده بر میشه و جوری به

بقیه نگاه می کنه که یعنی " مگه کار من به اندازه ی کافی باحال نبود ؟ پس چرا نمی خندین ؟ " و بقیه

می خندن فقط به این دلیل که مجبورن و از دیدن اون آدم احمق کلافه شدن » نبود ! اینارو گفتم تا بگم

زود جوش آدم حسابی زیاد پیدا نمی شه ؛ برخلاف صابر و بقیه ی بچه های اون شب ! دیشب یه تولدی

بودم که اتفاقا دقیقا یکی از همین آدمای مزخرف توش بود. اول تولد که هنوز کسی نیومده بود داشتیم

با دوستم در مورد دبوسی صحبت می کردیم (امیر جان واقعا شرمنده !) و منم داشتم کمی از پرلود

«قدم زدن در برف» رو براش می زدم. بعد سرو کله ی اون عوضی پیدا شد. نمی خوام بگم که چه در

خواستهای بی شرمانه ای از من داشت ! البته فکر بد نکنید ! منظورم در رابطه با قطعه زدن بود. اول

چند تا آهنگ «پاپ» در خواست کرد (دقیقا با همین کلمات) ! توی دلم گفتم حتما می خوای باهاشونم

بخونم !؟ الاغ !! بعد که بچه ها توجیهش کردن سطح توقعش رو کمی بالا برد و ازم خوابهای طلایی رو

در خواست کرد ... نگاه پر از نفرت منو که دید کمی خودشو جمع و جور کرد و تصمیم گرفت یه قطعه ی

بهتر در خواست کنه. به بهترین قطعه ای که میشناخت فکر کرد و بعد فکر می کنین چی گفت ؟!

گفت :  Love story ! اونو بزن ! و قبل از اینکه دفاعی از خودم بکنم اون احمق گفت نمی تونی بزنیش نه

؟! من پیانیست نیستم ولی فکر هم نمی کنم که آدم موسیقی بخونه تا بتونه آخرش خوابهای طلایی

رو بزنه. اینها تنها گوشه هایی از مجلس گرم کنی های اون جوانک احمق بود. از همه اعصاب خوردکن

تر این بود که یه شوخیه بی مزه رو ۱۰۰ بار انجام میداد و ... اصلا من چرا دارم راجع به دیشب مینویسم

؟! معذرت می خوام ! به ادامه ی پست توجه کنید :

گفتم که ادامه ی "بقیه" هم از راه رسید اما کمی زودتر از همه رفتن. در آخر ، آخرین جزء " بقیه " هم

از راه رسید. علی - از دوستان شرمین - اومد و نشست و در واقع مثل یک Subito piano عمل کرد.

جو متشنج کافی شاپ - که البته فقط و فقط بخاطر حضور ما چند نفر ایجاد شده بود ! * - با حضور علی

یهویی آروم شد که البته خودمونم درست نفهمیدم که چرا. البته بعد از گذشت ۳۰ ثانیه با سعی و تلاش

بچه ها جو مجددا متشنج شد و با نگاه کردن به قیافه ی رضا (صاحب شارونا) فهمیدیم که در وضعیت

" ارزششو داره بندازمشون بیرون یا نه " قرار گرفته که به این نتیجه رسیدیم قبل از اینکه تصمیم قطعیشو

بگیره (بهرحال به ریسکش نمیارزید. ممکنه ماها بچه های شلوغی باشیم اما به هیچ وجه احمق

نیستیم !) خودمون بزنیم به چاک.

     اینهمه روده درازی کردم اما قصدم فقط این بود که بگم یکشنبه شب از اون شبایی بود که زمان از

دستتمون در رفت اما هیچ نکته ی خنده داری از دستمون در نرفت و تا جایی که شد ۳ ساعت رو به

خوشی در یک جمع دوستانه گذروندیم که معمولا خیلی پیش نمیاد. خصوصا در وضعیت نه چندان جالب

فعلی ، ۳ ساعت زمان رو به خوشی از دست دادن واقعا غنیمته ! همیشه اعتقادم این بوده که بعضی

وقتا «وقت کشی طلاست !». از بچه هایی که اون شب شارونا بودن امیر جزو دوستان جدیدم محسوب

میشه که آشنایی باهاش واقعا اتفاق خوبی بود. قویا مصاحبت و مباحثت با ایشون رو به دوستان توصیه

می کنم (در واقع بغیر از نفرت و کینه ی عمیقی که نسبت به خورد و خوراک من احساس می کنه هیچ

نقطه ضعف دیگه ای نداره) !

۲ تا دوست جدید دیگه اضافه شد. هما و بهاره که دوستان بسیار خوبی بودند که من از حضورشون در

نشست های بعدی استقبال می کنم منوط به اینکه فقط باندازه ی معدشون کیک کشمشی بخورن و

امور سخت تر رو به « اهلش » واگذار کنند !! (قشنگ معلوم بود که بیشتر از توانشون خوردن !)

 

پ . ن : از اونجایی که بعضی از همین دوستان به نشست روز یکشنبه اشاره کرده بودند و کلیه ی

مطالبی که راجع به اون روز گفته بودن - مخصوصا در قسمتهایی که به من اشاره شده بود - کذب محض

بود ، تصمیم گرفتم که بصورت بی طرفانه و بی غرض و البته به طور خلاصه به شرح ماجرای اون روز

بپردازم !

پ . ن ۲ : از اونجایی که اون شب بچه ها گیر دادن به اینکه پستات خیلی طولانیه - بطور مشخص حسنا

و امیر ! نمی گذرم ازتون !! - تصمیم گرفتم این پست رو هم مثل پستهای قبلی طولانی بنویسم !

اصولا درصد تاثیر پذیریه من از محیط صفره !!

* : نمی گم کی دقیقا بیشترین سهم رو در متشنج کردن جو شارونا داشت فقط به گفتن این نکته

بسنده می کنم که بهاره هفته ی پیش که من و امیر طی کامنتی بهش گفتیم خب تو هم با شرمین

پاشو بیا شارونا ، گفته بود اگه من بیام رضا - صاحب شارونا - حتما میندازتمون بیرون !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:44  توسط   | 

امامزاده وحدت - کثرالله تعدادهم ! -

 

 

 

تا حالا تشریف بردید امامزاده وحدت ؟! اگر جوابتون منفی هستش باید بگم که پس در اشتباهید و حتما

رفتید اما خودتون خبر ندارید !

برای اینکه آدرسش یادتون بیاد باید خدمت دوستان عزیز عرض کنم که خیابون حافظ رو تشریف میبرید

به سمت پایین تا به ابتدای پل دوم می رسید. تقاطع رو میپیچید سمت راست و وارد خیابون میشید.

همون ابتدا دست چپتون امامزاده قرار داره. حتما دارید با خودتون می گید که چقدر این آدرس بنظرم

آشناس ... چقدر قبلا اینجا رفتم ! ... چقدر یاد تالار وحدت افتادم ... چقدر ... کافیه ! نمی خواد خودتون

رو با این چقدر چقدر ها خفه کنید. جایی که شما تا الان می رفتید و فکر می کردید که تالار وحدته ،

در واقع یک امامزاده ی ناشناسه که گویا هویتش بر کسی آشکار نشده اما امامزاده بودنش مسلم شده.

ممکنه بخندین و بگین وا ! چه حرفا ! ( اگر دختر هستید ) و برو عمو گذاشتیمون سر کار ؟! ( اگر پسر

هستید ).

خب ایرادی هم نداره ، می تونید تعجب کنید. شاید به این دلیل که تا حالا امامزاده نرفتید. اصلا یک

سوال :

فرق امامزاده با تالار وحدت در چیه ؟! می شه اینجوری گفت که امامزاده مکان (گویا) مقدسیه که برای

اجابت نذر و نیازهامون به اونجا میریم، دم درش بهمون چادر میدن و در داخل هم موسیقیی (نوحه و قرآن

و ...) متناسب با فضای اونجا در حال پخش شدنه اما تالار وحدت مکان (اینهم گویا) مقدسیه (بخاطر

ساحت مقدس موسیقی و کلا هنر ) که برای اجابت نیازهای معنوی مون به اونجا میریم، دم درش قراره

از این به بعد بهمون چادر بدن (درست ترش "بهتون" - برای دختر خانمها - هستش !) و در داخل هم

موسیقیی متناسب با فضای امروز جامعه ( سنفونیه ایثار، سنفونیه پیامبر، سوئیت سنفونیک آزاد شدن

خرمشهر، سنفونیه ارتحال، واریاسیون روی تم " وای حسین کشته شد " ، سونات "مردی که می آید "

، سنفونیه حماسه ی انتخابات ریاست جمهوری ، سنفونیه انتخابات میاندوره ایه مجلس هشتم ،

 کنسرتو نقاره - خاطراتی موزیکال از سفر مشهد ، سنفونیه قهرمانیه هادی ساعی - ساعی اروئیکا  -

و کلا هر جور اثر مناسبتی و سفارشی که البته سازندگان این آثار عمیقا به ساخته هاشون اعتقاد

راسخ و قاطع دارند !)  بصورت زنده  در حال پخش شدنه.

همونطور که دیدید تقریبا فرقی با هم ندارن که هیچ ، تالار وحدت بصورت بالقوه یک امامزده ی موزیکال

بوده و خودش هم خبر نداشته (در واقع ما خبر نداشتیم !).

و اما اون قضیه ی چادری که قراره از این به بعد دم در بدن :

گویا اصغر امیرنیا، مدیرعامل بنیاد رودکی، نشستن خانم‌های مانتویی را در ردیف‌های اول تالار وحدت 

ممنوع کرده است. البته در اینجا منظور از ردیف های اول، ردیف های اول و دوم و سوم بوده گویا. اگر

هم میبینید که تا الان دم در کسی به شما چادر تعارف نکرده احتمالا به این دلیله که وضعیت دولت در

حال حاضر همچین خیلی بسامان نیست ولی همین که یکمی روبراه تر شد و سنگ اندازیه دشمنان

قسم خورده ی لعنتی، به دولت کمتر شد این طرح مبارک و میمون هم عملی میشه. در باب آشناییتون

با اصغر امیرنیا هم بگم که خیلی مهم نیست که ایشون سابقه ی فعالیت های فرهنگی و هنری ندارن

مهم اینه که ایشون نه تنها صاحب نظر که بلکه صاحب عمل هستن. البته خدای نکرده از حرفهای حقیر

برداشت نشه که منظورم این بوده که ایشون عملی هستن !

 منظورم این بود که ایشون اول تز " در بنیاد رودکی - که بلحاظ ژئوپولیتیکی، شاهرگ حیاتیه موسیقی در

خاورمیانه محسوب میشه ! - هنر برای هنر تعریفی ندارد " رو دادن و بعد خیلی خوب بهش عمل کردن

(منظور سفارش و اجرای آثاریه که در بالا بهش اشاره کردم) و حالا هم دارن فیلتر های مناسبی رو برای

غربال کردن مخاطبان مناسب برنامه های هیجان انگیز تالار وحدت، تدارک می بینن !

فقط نمی دونم  چرا این قسمت از حرفای ایشون ( امیرنیا پس از منصوب شدن به عنوان مدیر عامل بنیاد

رودکی، در اولین مصاحبه مطبوعاتی خود اعلام کرد که در این بنیاد هنر برای هنر تعریفی ندارد، بلکه هنر

برای تمام اقشار مردم مورد توجه قرار می‌گیرد و این‌گونه است که اگر یک اثر هنری بتواند در جامعه

تأثیرگذار باشد، شایسته حمایت خواهد بود، در غیراین‌صورت تولید آن اثر هنری تنها هدر رفتن بودجه

است.) منو یاد استالین و سیاستهای خشک و خشنش، در قبال آهنگسازایی مثل پروکفیف و یا

شوستاکوییچ که آهنگسازای بزرگ و موندگاری شدن و سیاستهای نرم و حمایتگرش در قبال هنرمندای

دستمال به دستی که اسماشونو حتی تو کتابای تاریخ موسیقی هم نمی تونید پیدا کنید، میندازه !! 

"هنر برای مردم" یک دروغ تیریپ روشنفکرانس (بر خلاف اون چیزی که بقیه میگن) و یک روش مناسب و

امتحان شده، برای از بین بردن هنر واقعیه که از قضا تو کشوری مثل کشور ما که سیاستاش بر پایه ی

تفکرات پوپولیستیه حسابی جواب می ده.

.........................................................................

این خبر مربوط میشه به اوایل مرداد امسال. داشتم به این فکر می کردم که اوایل مرداد سالهای پیش

وضعیت تالار وحدت چه جوری بود ... ( اصلا علاقه ای ندارم که به وضعیت تالار وحدت توی اوایل مرداد

سال بعد فکر کنم !!)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:42  توسط   | 

از "خودشیفتگی" و شیاطین دیگر !

 

عالیه !

اینجا خودشیفتگی بیداد می کنه ! شرمین - در قسمت نظرها - به خودش میگه  «ما پیانیستا» و

بهاره هم در جواب میگه «ما ویولنیستا» ... !!!

بهاره از لاک نارنجی و هارمونیه دمپاییه جدیدشو و پاهاش میگه و شرمینم فوتبالیست بودنشو توی

صورت بقیه تف می کنه !

واقعا متاسفم بچه ها، خیلی سعی کردم بر خودم فائق بیام ! و گیری بهتون ندم اما نمی تونم از فکر

کردن به این واقعیت که با وجود شماها ، من «متواضع ترین» خودشیفته ای هستم که تابحال دیدم، 

خودداری کنم ... !  در کل بهتون حسودیم میشه، چون دوست متواضعی مثل من دارید !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:41  توسط   | 

بررسیه طرح سرشماریه مردم بوسیله ی "داغ زدن" در دستور کار مجلس قرار می گیرد !

 

 

                   (خواندن این مطلب به تمامی بچه های زیر ۱۰ سال توصیه می شود! )

عنوان این پست شما رو به خنده انداخت ؟! دوست دارم ببینم وقتی دارن روی صورتتون و یا مناطق ۶ و

 ۷ بدنتون داغ می زنن هنوز این خنده ی احمقانه ضمیمه ی صورت مبارکتون هست یا نه !؟

حتما از خودتون می پرسین که این قضیه  مناطق ۶ یا ۷  بدن چیه ؟! خب سعی می کنم از اول ماجرا

براتون توضیح بدم:

خیلی بعید می دونم که هنوز خبر «کودک آزاری در مرکز بهزیستی زنجان» به گوشتون نخورده باشه.

البته نه کودک آزاری به سبک و سیاق کلاسیکش بلکه کمی گوتیک تر، قرون وسطایی تر و وحشیانه تر

(که قطعا لذت غریبی هم بهمراه داره !) :

سه تا از بچه های اون مرکز رو با یک جسم فلزیه حرارت دیده  "داغ" زدند !

.

.

.

و اینک، آخر الزمان:

... با مسئول ... بهزیستی دست می دم و منو تعارف به نشستن می کنه. خب طبیعتا منم می شینم

و بعد در ذهنمون شروع می کنیم به  سبک سنگین همدیگه. می گن این بابا غول مرحله آخر دست

بسر کردنه برای همین سعی می کنم توی ۳ ثانیه ذهنمو آماده کنم و توپ رو با یه سوال غافلگیر کننده

بندازم تو زمینش ! گویا در همون لحظه اونم در مورد من در ذهنش به مطالب ۳ خط بالایی فکر می کرد با

این تفاوت که توی جمله ی " سعی می کنم توی ۳ ثانیه ذهنمو آماده کنم " بجای عدد «۳» از عدد «۲»

استفاده کرد. نتیجه این شد که :

اون: راستی جدیدا چقدرم کودک آزاری زیاد شده ... !!

من: ... چی ؟ آهان آره ... جالبه که شما رفتین سر اصل مطلب !

اون: چطور؟

من: آخه از قول شما چند تا نقل قول ضد و نقیض خوندم تو روزنامه ... فکر کردم وقتی دیدمتون باید از

یه مطلب پیشه پا افتاده مثل «تعریف سازمان بهزیستی» یا «توی کل ایران چند تا مرکز تحت نظر شما

فعالیت دارن» سوال کنم تا کم کم برسیم به اون قضیه ...

اون: کدوم قضیه ؟!

من: همون که خودتون گفتین دیگه ! قضیه ی کودک آزاری توی مرکز بهزیستی زنجان!

اون: چرا حرف تو دهن من می ذارین ؟! من فقط گفتم چقدرم کودک آزاری زیاد شده ! منظورم تو بقیه ی

جاهای دنیا بود و گرنه تو ایران ما چیزی به اسم کودک آزاری نداریم !

من: شما که نمی خواین بگین دلیل اینکه قوانین خاصی برای این جرم خاص نداریم عدم وقوع چنین

جرائمی توی ایرانه ؟!

اون: احتیاجی به کلفت تر کردن کتاب قانون نیست ! برای چیزی که وجود نداره قانون وضع نمی کنن ...

من: بسیار عالی ... بهتره این بحث رو همین جا رهاش کنیم بریم سر اصل مطلب... نمی خواید بگید

که نشنیدید که توی یکی از مراکزی که تحت نظر سازمان شما فعالیت می کنه ۳ تا بچه رو مثل اسبای

توی فیلما  "داغ"  زدن ؟!

اون: فرض کنیم شنیده باشم ! که چی ؟!

من: چه توجیهی براش دارین ؟

اون: نظر من اینه که چند قطره خون " آب کر " رو نجس نمی کنه !

من: و این دقیقا یعنی چی ؟؟

اون: یعنی ۳ نفر تو ۷۰ میلیون نفر اصلا به چشم نمیاد !

من: .... جان ؟!!؟

اون: اصلا بعید می دونم که اون ۳ تا بچه واقعا این اتفاق براشون افتاده باشه !

(من ۳ تا روزنامه رو باز می کنم و عکسهارو نشون می دم)

اون: حالا کی گفته که یکی از پرسنل ما توی اون مرکز این کارو انجام داده ؟ تو عکس که همچین چیزی

نمی بینم ! اصلا شاید این ۳ تا بچه از مرکز، شبونه فرار کردن رفتن تو یه گله داری تو همون اطراف زنجان

بعد بصورت اتفاقی صاحاب اون گله داشته حیوونای گله شو داغ می زده که طبیعتا اینا هم چون وسط اون

حیوونا بودن سیخ داغ به صورت اونا هم خورده ! نه ؟!

من: خود اون مرکز به این موضوع اقرار کرده ! حتی گفته کی بوده فقط اسمشو تا الان فاش نکردن !

اون: آره مرکز بهزیستی زنجان گزارششو برای منم فرستاد اما همراهش یه چیز دیگم فرستاد که فکر

می کنم برای شما و رفیقاتون و سایر آحاد ملت جالب باشه !

من: یه لحظه صبر کنین ! شما که تا الان کتمان می کردین می گفتین اصلا اونجوری در جریان نیستین؟!

چی شد ؟! حالا می گید گزارششم براتون فرستادن و خوندید !؟!

اون: حتما شما منظور منو اشتباه برداشت کردید ! و گرنه من از اول ...

من: حتما همینطوره که می گید... اون چیز جالبی که گفتید برای ما ۷۰ میلیون نفر دارید چیه ؟!

اون: پرونده های قضاییه اون ۳ تا بچس !

من: ولی مطمئنا ۳ تا بچه ی ۵، ۶ ساله که توی بهزیستی ازشون نگهداری می شه نمی تونن پرونده ی

قضایی داشته باشن درسته ؟!

(بلافاصله از کمد بغلیش ۳ تا پرونده که هر کدوم حدودا ۱۰ سانتی متر قطر دارن در میاره و میندازه

جلوم !)

من: اینا واقعا پرونده های اوناس ؟! فکر نمی کنم وقت کنم تا وقتی که اینجام، برسم حتی یکیشو یه

نگاه کلی بندازم ! می شه شما تیتر وار بگید ؟! حرف شما برای ما سنده (sanade) !

اون: خواهش می کنم ! داستان از این قراره که ما اصلا این ۳ تا بچه رو چند سال بود که تحت نظر

داشتیم بعدا معلوم شد که تو خرابکاریای زیادی دست داشتن.

من: منظورتون خرابکاری تو اون مرکز بهزیستیه ؟! یعنی مثلا رو دیوارا نقاشی می کشیدن ؟

اون: هه ! منظورم خرابکاری در ابعاد بزرگتره ! نمونش بمب گذاری تو خوزستان و همکاری با طالبان و

فراری دادن ... و ... و سرقت مسلحانه و از این جور چیزاس !

من: حالا دقیقا از این حرفایی که زدید می خواید چه نتیجه ای بگیرید ؟!

اون: هیچی ، می خوام بگم که اون بچه ها حقشون بود ! همین !

من: چرا عمل غیر انسانیه اون مسئولی رو که مرتکب چنین جنایتی شده توجیه می کنین ؟!

اون: اوه...... همچین می گین عمل غیر انسانی انگار چی کار کرده ؟! اونا فقط ۳ تا بچه ی بی پدر و مادر

بودن مگه غیر از اینه ؟!

من: و این همون دلیلی نیست که بخاطرش مراکز شما از اینجور بچه ها نگهداری می کنن ؟!

اون: اصلا گیریم اونا بچه های خوب ! بابا مگه پرسنل ما دل ندارن ؟! آفرین ! حالا یه بارم که پرسنلهای

زحمت کش دور هم جمع شدن یه تفریحی بکنن شما بیاین و کوفتشون کنین !

من: معلوم هست شما چی دارین می گین؟!  یه آدم روانی با اینکارش احساسات ۷۰ میلیون نفرو

جریحه دار کرده اونوقت شما می گید قصدش فقط تفریح بوده ؟!

اون: بابا ما یه ملت شهید پروریم ! ملتی که شهید پروره برای رسیدن به این درجه از کمال حتما قبلش

مدارج "زخمی پروری" و "داغ پروری" رو طی کرده ! برای مردم نباید هضمش کار مشکلی باشه !

من: چی ؟؟! متوجه منظورتون نمی شم !

اون: بذار برات یه مثال بزنم: فکر کن یه بازی رو روی level های easy و medium تا آخرش رفتی و تموم

کردی. بعد به حدی از توانایی در بازی می رسی که اون بازی رو روی level آخرش یعنی hard هم تموم

می کنی. خب خیلی واضحه که بعد از این برات تموم کردن بازی رو level های easy و medium کار راحتی

باشه ... !

من: ای بابا ! آخه این که نشد جواب ! من می گم اصلا چرا اون بچه ها رو داغ زدن ؟!

اون: اونجور که من شنیدم مثل اینکه اون بچه ها بلحاظ بهداشتی وضعیت مناسبی نداشتن

مسئولشون تصمیم گرفته داغشون کنه تا میکروبا در مجاورت گرما و حرارت از بین برن ! بد کرده ؟! بیا و

خوبی کن !

من: داغشون کنه ؟! مگه غذای شب قبلن ؟! این حرفا چیه که شما می زنین ؟! هر دفعه یه جوابی به

من میدین ! آقا می شه شما یه جواب درست و حسابی به من بدی ؟!

اون: باشه بهت اصل داستان رو می گم ولی قول بده که به کسی نگی ! داستان از این قراره:

از اونجایی که جمعیت بچه های بی سرپرست و بی پدر و مادر رو به افزایشه (خوشبختانه ما در ایران

بچه های نامشروع نداریم. فرضیه ی جدید اینه که بچه ها از اول بدون مادر- یعنی بدون نیاز به مادر- بدنیا

میان !)  از اونجایی هم که وظیفه ی نگهداری و سرپرستیه این بچه ها با سازمان و مراکز تحت نظارت

ماست بهتر دیدیم برای اینکه آمار تعدادشون از دستمون در نره یه جوری اینارو سرشماری کنیم. ما

تعدادی از مامورینمون رو فرستادیم در خونه ی این بچه ها تا بتونن سرشماریشون کنن. طبیعتا مامورین

ما موفق نشدن برای اینکه این بچه ها اصلا خونه ای نداشتن و برای همینم اسکان این بچه ها به عهده

ی سازمان ماست. پس با یه تعداد کارشناس خبره قضیه رو به شور گذاشتیم و بهترین راهی که برای

سرشماریه این جور بچه ها پیدا کردیم این بود:

بچه ها رو داغ می زنیم !

اینجوری براحتی می شه اونا رو مثل حیوونای یه گله از بقیه ی حیوونا تشخیص داد. تازه یه مقدار دیگه

که رو این طرح کار کردیم به این نتیجه رسیدیم که هر مرکز بهزیستی می تونه آرم یا اسم یا عنوان

مخصوص به خودشو برای داغ زدن روی بچه هایی که ازشون نگهداری می کنه انتخاب کنه. اینجوری 

دیگه بچه های یه مرکز با بچه های یه مرکز دیگه قاطی نمی شن !

من: حالا فرض کنیم یکی از بچه های مرکز بهزیستی زنجان قراره به مرکز بهزیستی تهران منتقل بشه

اونوقت تکلیف این علامتایی که گفتین چی می شه ؟!

اون: سادس فکر اینجاشم کردیم: روی داغ مرکز قبلی یه داغ جدید (که  هیچ علامت و برجستگی نداره و

مثل کف اتو صافه !)  می زنیم که اثر داغ قبلی رو پاک می کنه. بعد روی طرف دیگه ی صورت اون بچه داغ

مرکز جدید زده می شه.

من: اصلا این داغ زدن تا چند بار می تونه تکرار بشه ؟! (تا چند بار امکان تعویض مرکز بهزیستی اون بچه

وجود داره ؟!)

اون: سوال خوبیه ! ما تا ۵ بار این امکان رو پیش بینی کردیم. با کار کارشناسی که بچه های ما انجام

دادن ۵ نقطه برای داغ زدن مناسب تشخیص داده شده:

۱- روی لپ سمت راست

۲- روی لپ سمت چپ

۳- روی پیشونی

۴- روی دست راست

۵- روی دست چپ

البته ناگفته نمونه که بنا به نیازمون ممکنه ۲ نقطه ی دیگه رو هم در آینده به این ۵ نقطه اضافه کنیم که

فعلا کارشناسامون دارن روی میزان حساسیت این ۲ نقطه کار کارشناسی انجام می دن. نمی دونم

می دونید یا نه اما در بحث «آسیب شناسیه داغ زدن» - که یه بحث کاملا تخصصیه - بعضی از نقاط بدن

هستند که داغ رو قبول نمی کنن و پس می زنن ! برای همین اون ۲ نقطه باید دقیقا بررسی بشه.

من: و اون ۲ نقطه دقیقا کجاس ؟!

اون: 

۶- روی نیمکره ی راست باسن

۷- روی نیمکره ی چپ باسن

من: عذر می خوام ولی این طرح کمی وحشیانه و غیر انسانی بنظر نمی رسه ؟!

اون: نه نه اصلا ! شما چرا انقدر دیدت منفیه ؟! اتفاقا از این طرح خیلی خوب هم استقبال شده قرار

شده این طرح تعمیم داده بشه به سرشماریه کل مردم ایران. به نسبت روشای قبلی خیلی مناسب تر و

با صرفه تره ضمن اینکه به عنوان یک شاخص دقیق، کاملا این توانایی رو داره که اتباع خارجی رو از مردم

خودمون متمایز کنه ! چون همونطور که می دونید بعیده که بشه روی اتباع خارجی داغ زد ! اصولا خارجیا

بر خلاف ایرانیا آدمای منعطفی نیستن !

من: روی همه ی مردم ؟! امکان نداره مردم زیر بار همچین چیزی برن !

اون: چرا قضیه فقط سر عادت کردنه ! بعد یه مدتی از شروع طرح این قضیه به اندازه ی «حضور گشتهای

ارشاد در هر مکانی» برای مردم عادی می شه .

من: حالا اصلا این طرح خوب ! فکر نمی کنین که باید چه جوری اینو اجراش کرد ؟! منظورم اینه که اول

باید تصویب بشه دیگه نه ؟!

اون: آره آره اتفاقا ما همین دیروز کلیت طرح رو تحت عنوان "طرح سرشماریه مردم به وسیله ی داغ زدن"

تقدیم مجلس کردیم و قرار شده که روش کار بشه ! بعید می دونم تصویب نشه چون طرح جامعیه !

من: حتما همینطوره که می گید ... برای خود منم خیلی جالب بود ! کم کم دیگه رفع زحمت ...

اون: جدا ؟! می خواین بگم قبل رفتن منشی دفترم براتون روی منطقه ی ۴ یا ۵ براتون یه داغ کوچولو

- فقط محض اینکه نمونه ی طرح رو ببینین - بزنه ؟!

من: نه نه مرسی ... !

فکر می کنم محتوای گفتگوی امروزمون خودش حکم یه داغ رو برام - اونم روی مناطق ۶ و ۷ - داشت !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:38  توسط   | 

با نهایت انزجار - تقدیم به موتزارت - که از او متنفرم !

 

  

 

بهش می گم ( می دونم که باخ دوست نداره ) : برام یه فوگ از باخ بزن.

بهم می گه  ( می دونه که باخ دوست دارم ) : ترجیح می دم نزنم.

بهش می گم ( می دونی که از موتزارت متنفرم ؟! ): حالا که می خوای یه فوگ از باخ برام « نزنی »

 بجاش بیا و یه سونات از موتزارت برام « نزن » !!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:37  توسط   |