رفتن به مطب دندونپزشکی، اونم با علم به اینکه هرگز از اون مطب بدون دستکاری شدن بیرون

نمیای، چون وضعیت دندونات بدتر از اون چیزیه که بنظر میرسه، به نوعی خاص از شجاعت احتیاج داره

که بلحاظ نزدیکی و  همسایگی، هم مرز با امپراطوریهای پهناور خریت و حماقت محسوب میشه.
 
شاید بشه گفت که این نوع خاص از شجاعت از شرق هم مرز با خریت و از غرب هم مرز با حماقت

باشه. از مختصات جغرافیاییه این نوع خاص از شجاعت که بگذریم باید بگم که متاسفانه اون

روزی که تصمیم گرفتم به مطب دکتر دندون پزشکم مراجعه کنم، متوجه این واقعیت تلخ شدم که

ویزای اقامتم در کشور «این نوع خاص از شجاعت» مدتهاست که باطل شده. آیا نرفتم؟ خب معلومه

که رفتم. حتما میپرسید بدون اون نوع خاص از شجاعت؟ باید بگم که بله، اما نه بدون شجاعت مطلق.
 
در واقع راه حل جایگزینی که به ذهنم رسید این بود که از تمام موجودی ذخیره ی شجاعتم – که

شامل همه ی انواع شجاعت منهای اون نوع شجاعت خاص، میشد – بصورت یکجا استفاده کنم.

خوشبختانه ذخیره ی قابل توجهی هم بود چون مدتهای مدیدی بود که دست به عمل شجاعانه ای

نزده بودم.

برای مثال همین دو سه روز پیش توی خیابون درست جلوی چشم من یه پسر 16، 17 ساله کیف

یه خانومه رو زد و در رفت. بزهکار نوجوون درست از کنار من رد شد. و واکنش من نسبت به حرکت

بزهکارانه ی اون نوجوون چی بود؟ هیچ. البته نه دقیقا هیچ: توی ذهنم برای اون پسر جفت پا

انداختم که باعث شد با مغز بره توی ردیف شمشادای کنار پیاده رو  –  البته شمشادا توی

پیاده رویی بود که در ذهنم داشتم توش برای اون پسر بزهکار پشت پا می انداختم. اون خانم البته

از من هیچگونه تشکری نکرد. همیشه گفتم که تعداد واقعیه خانومای باشعوری که در سطح شهر

مورد حمله ی کیف قاپ ها قرار میگیرن کمتر از اونیه که آخر هر سال توی آمارای رسمی اعلام میشه.

نمی خوام بگم اون خانم باید بخاطر شجاعتی که بخرج نداده بودم ازم تشکر میکرد، می خوام بگم که

حداقل باید از من بخاطر انرژی گذاشتنم برای انجام اون کار ذهنی – پشت پا زدن به بزهکار نوجوون در

ذهنم – تشکر میکرد چون همه میدونیم که فعالیت ذهنی از فعالیت جسمی و ماهیچه ای انرژی

بیشتری از آدم میگیره. لااقل برای من یکی که اینطوریه. در کل می خواستم بگم که اون روز حادثه،

شجاعتی بخرج ندادم، برای همین ذخیره ی شجاعتم کاملا پر بود. البته باید بدونین که برای رفتن به

مطب دکتر از همه ی ذخیره ی شجاعتم استفاده کردم و تا چندین ماه آینده برای انجام هیچگونه

ماجراجوییه خیابونی شجاعت بخرج نمیدم – ندارم که خرج نکنم. اینارو گفتم تا اگه ظرف این چند ماه

تو خیابون نزدیک بود دچار حادثه ای بشین که منجر به کمک خواستنتون از دیگران میشد و بطور

تصادفی اون اطراف چشمتون به من افتاد، اصلا روی من حساب نکنین.

   خب، پس به مطب دکتر رفتم. بطرز عجیبی به موقع رسیدم. عجب حماقتی! همیشه باید یک زمانی

رو در حدود 10 تا 30 دقیقه – بسته به دکتر، این زمان رو میشه تا نیمه های شب هم تمدید کرد – برای

اطاله ی پروسه ی درمان مریضی که قبل از شما وقت داره و روی یونیت دندونپزشکی در حال جون دادنه

، کنار بگذارید. ایندفعه استثنائا این کار رو نکردم چون نمی خواستم از ذخیره ی شجاعتم  برای مسائل

حاشیه ای مثل کل کل کردن با منشی سر چند دقیقه دیرتر اومدن، هزینه کنم. به موقع رسیدم و

پاداش سر وقت رسیدنم رو هم گرفتم:

- از این طرف لطفا، بفرمایید اونجا دراز بکشید.
 
به یونیت نگاهی انداختم. بنظر فرق چندانی با سنگ غسال خونه نداشت. روی یونیت دراز کشیدم

و دهنم رو باز کردم. انگار با اینکار داشتم به دکتر و همکارش بفرما میزدم. انگار با زبون بی زبونی

می گفتم که: " از این لحظه به بعد دهن من با تمام امکانات رفاهیه داخلش بطور کامل در اختیار

شماست. می تونید از همین قسمت شکنجه رو شروع کنید ".

بنظرم در مقام تسلیم و رضا قرار داشتم. بقدری تسلیم بودم که در اون حالت حتی یک دختر بچه ی

نابالغ هم می تونست به من تجاوز کنه.  توجه داشته باشید که من در اون لحظه خاص از زمان یک

پسر بالغ بودم، درست همینطور که الان هم هستم. پسر بودن شاید باعث افتخار نباشه اما یک

امتیاز مثبته اگر که تجاوز یک دختر نابالغ به شما امری نکوهیده و مذموم محسوب بشه. دکتر و

همکارش به من تجاوز نکردن. به دو دلیل: اول و مسلم اینکه اونها دخترای نابالغ نبودن.

دوم و البته مهمتر، اینکه برای انجام دادن کار دیگه ای اونجا بودن. دکتر و همکارش شروع به کار کردن:

بدون اطلاع قبلی 2 جفت دست – یک جفت مردانه و یک جفت زنانه  – بهمراه آینه و یکی دو وسیله ی

دیگه وارد دهن من شد.
      
        یادم نیست اما شاید قبلا گفته بودم که از میزان پذیرش بالایی برخوردارم! جوون تر که بودم 4 یا

حتی 5 جفت دست مردانه هم براحتی در دهانم جا میگرفت اما حالا با بالاتر رفتن سن، اون میزان به

2 جفت – که تازه  یک جفتش هم زنانه است – تقلیل پیدا کرده. دروغ احمقانه ای گفتم! معلومه که

حتی 2 جفت دست بچه گانه هم داخل دهن یک آدم با ابعاد معمولی جا نمیشه. اراده به دروغ پردازی

در نوشته هام  همونقدر در حوزه ی اختیارات من به عنوان نویسنده ی مطالبمه که اراده به خوندن یا

نخوندن مطالب من توسط شما بعنوان خواننده. پس دیگه در این مورد بحث نمی کنیم.
   
    داشتم از تردد و ورود و خروج دستای تیم پزشکی بصورت جفت جفت در دهنم صحبت میکردم.

بعد از معاینه ی دقیق معلوم شد که حداقل 2 و حداکثر 3 محل پوسیدگی با درجات مختلف بصورت

شبانه روزی و تمام وقت در حال انجام وظیفه و خدمت رسانی هستن (خدمت دندونام میرسیدن).

دستها که بیرون اومد نفس راحتی کشیدم. با خودم گفتم 2 یا 3 پوسیدگی کمتر یا بیشتر

چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که زندگی در جریانه. همینطور فکر کردم: این طرز فکر، مربوط به یک

آدم پخته و سرد و گرم چشیده میشه. ناگفته پیدا بود که در اون لحظه احساس میکردم سالهاست

که از مرحله ی ترسهای کودکانه و اضطراب نسبت به امور روزمره و نکبت باری مثل معالجات

پزشکی گذشتم. در اون لحظات نگاهم داشت نسبت به مطب، دکتر، یونیتی که یادآور

سنگ غسال خونه بود و همینطور دختر نابالغی که قصد تعرض به من داشت، تغییر می کرد که

زندگی وارد مرحله ی سختی شد. یک آزمون واقعی:

دکتر به محل جنایت برگشته بود – کنار یونیت – درست همونطور که قاتل به محل جنایت برمیگرده.

البته تنها هم نبود، بلکه مثل یک قاتل قتل های زنجیره ای، آلت قتاله هم در دستش بود:

با آمپولی که دستش بود بسیار خبیثانه بنظر میرسید. ولی چیزی که در نظرم از آمپول هم شوم تر

اومد، آرامش و لبخند دکتر بود. اینکه شما مرتکب قتلی بشید یک چیزه و لذت بردن از اون جنایت

یک چیز دیگه. من بشخصه  قاتلی رو که برای رفع نیاز مادی و پر کردن شکم زن و بچه ش آدم میکشه

درک می کنم – البته تا وقتی که فقط  دیگران رو بکشه! اگر من رو بکشه دیگه درکش نمی کنم.

نه اینکه نخوام، نه. نمی تونم درک کنم چون مردم - اما کسی که صرفا جهت پر کردن اوقات فراغت و

محض تفریح دست به همچین جنایاتی میزنه ... ؟! نه مسلما قابل درک نیست. بهرحال از آمپول

گریزی نبود، همونطور که از استوانه های مرگبار – بهمراه مته های جورواجورشون – و انواع و اقسام

آلات ترسناک دیگه (که درست جلوی روم توی سینیه چسبیده به یونیت قرار داشتن).

یک سرنوشت محتوم بود که باید میپذیرفتمش. نگاهی به تتمه ی ذخیره ی شجاعتم انداختم. آمپر از

نصف گذشته بود و این مسلما خبر خوبی محسوب نمیشد چون دکتر هنوز کار کثیفش رو شروع

نکرده بود. از اونجایی که همچنان در مقام تسلیم و رضا قرار داشتم به دکتر اجازه دادم که با

آمپول و دهنم، یک دست بازی کنه. متاسفانه چون اولین مرکز پوسیدگی، انتهایی ترین دندون در

ردیف دندونهای پایین بود میشه اینطور گفت که بازیه آمپول و دهن، by default روی درجه ی «هارد»

بود، ولی خب دکتر در انجام این بازی خبره بود. البته این موضوع اصلا باعث نشد که فرو رفتن سرنگ

بی حسی موضعی در لثه ی من ایجاد درد نکنه. پیش خودم گفتم: ok ! یک درد زیاد و بعد یک

پروسه ی درمانیه بی درد.

با این موافق بودم.کافی بود درد آمپول رو تحمل می کردی تا بعد دیگه دکتر، اسبِ معالجه و درمانش رو

تو دهن تو هر جوری که دوست داره، بتازونه. چرا؟ چون بعد از اون آمپول انگار یک بالش روی صورتت

گذاشتن و تمام عملیات پزشکی رو دارن روی اون بالش درست بالای اون قسمتی که دندون پوسیدت

زیرش قرار داره انجام میدن. این تصور من از عملکرد آمپول بی حسی بود. در ادامه مشخص شد که

تصورات من درست بوده البته فقط بخش اولش. بخش اول یعنی بالش. ولی بخش دوم عملا عکس اون

چیزی که فکر می کردم انجام شد. فکر کنم دکتر کلک بالش رو می دونست برای اینکه بالش رو کنار زد

و مستقیما رفت سراغ خود دندون پوسیده.

     حتما متوجه شدید که «بالش» در اینجا فقط یک استعاره بود و نه هیچ چیز بیشتری و هر استعاره ای

هر قدر هم بلیغ و بلحاظ ادبی دقیق و حتی از منظر زیبایی شناسی قوام یافته و اثر گذار باشه،

نمی تونه حتی به میزان یک کوانتوم، یک اپسیلن، یک نانو، یک میلی گرم و یا یک بخش خیلی کوچیک

از هر واحد دیگه ای که دوست دارید، درد حاصل از عملیات پزشکی بر روی دندون شما رو کاهش بده.

در کل باید گفت که ممکنه استعاره و تشبیه و تلمیح و جناس و لف و نشر – و باقیه صنایع ادبی – من و

شما رو به تحسین وا داره اما جامعه ی پزشکی رو صرفا به خنده میندازه. با دکتری که برای ادبیات

هیچ ارزشی قائل نبود و تره هم براش خرد نمی کرد توی یک غسال خونه ی مطب وار، گیر افتاده بودم

و البته تقصیر خودمم بود. می تونستم در انتخاب دکتر بیشتر دقت کنم. کافی بود موقع مراجعه فقط

از منشی تقاضای نمونه ی دستخط دکتر رو داشته باشم.

همونطور که می دونید خط و ادبیات نامزدهای جاودان محسوب میشن. حداقل در ایران که اینطوریه.

ممکنه توی خارج رابطه شون جاودان ولی از نوع دیگه ای باشه. مثلا مثل گربه – سگ ( اگر کارتونش رو

دیده باشید ). منظورم اینه که در دو قطب مخالف هم قرار دارن اما از پست ترین نقطه برای ابد

بهم چسبیدن. این برداشت من از رابطه ی خط و ادبیاته! برداشت سخیفیه اما در نهایت منظور رو

میرسونه. کاریش نمیشد کرد. آمپول زده شده بود و راه برگشتی وجود نداشت. دکتر هم مصمم بود تا

کاری برای من انجام بده. قیافه ش طوری بود که اگر ازش میپرسیدی جواب میداد هیچ وقت در زندگی

مصمم تر از الان نبوده. واقعا قصد داشت کاری انجام بده، هرچند راه درستش رو بلد نبود. کافی بود

کمی دلداریم بده و به حرفام گوش بده اما مطمئنا اگه نظرم رو در رابطه با نوع معالجه به خودش

میگفتم بهم میگفت که در اینصورت باید به روانکاو یا یه مشاور مراجعه میکردی احمق جون.

برای اینکه از مورد خطاب واقع شدن با لفظ «احمق جون» مصون بمونم، گذاشتم که دکتر کارش رو

شروع کنه. اول یک لوله ی u شکل برعکس – که بعد معلوم شد کارش مکیدن رطوبت داخل فضای

دهنه – داخل دهنم گذاشت و بعد با یکی از اون ابزاری که مته ی نوکش با سرعت سرسام آوری

میچرخید به محل پوسیدگی حمله ور شد. همونطور که از یک مته ی خوب انتظار میرفت، با تراشیدن

سطح دندون درد غیر قابل تحملی رو ایجاد کرد. از خودم پرسیدم که اگه یک آمپول بی حسی قادر به

بی حس کردن موضع پوسیده و مانع از درد گرفتنش در حین کار دکتر بر روی اون موضع نباشه، در عمل

زدن یا نزدنش چه فرقی می کنه؟ بعد در ذهنم این سوال رو مطرح کردم که تفاوت به حال چه کسی؟

مریض یا دکتر؟

از دید مریض، بله، زدن یا نزدن اون آمپول بی فایده بود. صرفا یک آمپول بی حسیه «لم یستعمل» بود.

مثل تاثیر یک آمپول پنی سیلین بر روی یک بیماریه مزمن و یا صعب العلاج. به این می مونست که

سرطان یا ایدز داشته باشی و پنادور یا ب کمپلکس بزنی. اما از دید دکتر قطعا قضیه جور دیگه ای بود.

حتی مازوخیست ترین آدما هم ته دلشون از اینکه یک سوزن به اون بزرگی رو توی لثه ی یک آدم بالغی

که با انتخاب شخصیش، خودش رو بصورت کامل در اختیار شما قرار داده، فرو کنن، لذت می برن. احتیاج

به گفتن نیست که کلا حرفه ی پزشکی از اون دست مشاغلیه که نیاز به اعصاب قوی و کمی هم

روحیه ی سادیستیک داره. پیش خودم گفتم واقعا پزشکها چه جور آدمایی هستن؟ افرادی با روحیه ی

سادیستیک که از خط و ادبیات و کلا هنر بیزارن؟ احساس کردم دارم کمی غیر منصفانه نگاه می کنم.

بطور مثال دکترای موسیقی و دکترای فلسفه ی هنر نمی تونستن به معنیه متنفر بودن از موسیقی و

زیبایی شناسی باشن! در حال قدم زدن در کوچه باغ های شک های فلسفی بودم که متوجه شدم

روند کار بر روی دندون پوسیده وارد فاز جدیدی شده: دکتر با وسیله ی سرنگ مانندی، تکه های

کوچیکی از چیزی که بلحاظ حالت، آمورف مسلک – چیزی بی شکل، بین جامد و مایع – و بلحاظ

ریخت شناسی، به ان دماغ می مونست، برمی داشت و روی محل پوسیدگی می مالید.

فکر کن که دندون پزشک باشی و توی تاکسی هم نشسته باشی – احتمالا چون داری جایی میری

که داخل محدوده ی طرح ترافیکه – و یکهو بر اثر یک عطسه ی غیرمنتظره و ناخواسته که سازمان

هواشناسیه مغزت اومدنش رو ظرف 24 ساعت آینده پیش بینی نکرده بود، مقدار متنابهی ان دماغ

بحالت معلق و آویزون از بینیت قرار بگیره. ان دماغ هایی از این دست که در واقع در برزخ  عالم قبل

از تولد – یعنی داخل بینی – و عالم بعد از تولد – جایی که بر روی آن فرود می یان، مثل دیوار کلاس،

دستمال کاغذی، سرویس های بهداشتی و غیره – قرار میگیرن، سخت ترین ان دماغ ها بلحاظ

دفع و یا خنثی کردن هستن. هر کسی ممکنه غیر از روشهای کلاسیک، روشهای ابتکاریه

خودش رو در مواجهه با این ان دماغها داشته باشه، اما اگر تو همون دکتر دندونپزشک توی تاکسیه

باشی، می تونی از اون وسیله ی سرنگ مانندت استفاده کنی و باهاش ان دماغ رو بصورت کاملا

حرفه ای به هر جایی که دلت خواست بمالیش. نمی دونم چی شد که وارد این بحث مهم شدیم اما

بنظرم داشتم راجع به پر کردن محل پوسیدگی صحبت می کردم: دکتر انقدر از همون مواد

ان دماغ آسا روی محل پوسیدگی مالید تا احساس کرد که تونسته حق مطلب – و یا حق مطب! –

رو ادا کنه. بعد مواد بخصوصی روشون چسبوند که استثنائا چیزی برای تشبیه به اون مواد بخصوص

به ذهنم نمیرسه جز اینکه بنظر چیزهایی می رسیدن که شبیه به مواد بخصوصی بودن که روی

ان دماغ های مخصوص پر کردن دندون، مورد استفاده قرار میگیرن. شاید متوجه شده باشید که

گولتون زدم و برای تشبیه اون مواد بخصوص از خودشون استفاده کردم. متوجه هستید که اگر با

خواننده های باهوش تری سر و کار داشتم به این صورت در پرداخت مطلب کم فروشی نمی کردم.

بله، کار من هم زشت بود اما تقصیر اصلی متوجه خود شماست! بهرحال کار دکتر با یکی از مراکز

سه گانه ی پوسیدگی تموم و اون مرکز به بخش خصوصیه عدم و نیستی واگذار شد – همونطور که

احتمالا میدونید در ایران وقتی چیزی رو به بخش خصوصی واگذار می کنن یعنی قصد نابود کردنش

رو دارن - و قرار شد طی 2 جلسه دیگه من بهمراه مراکز پوسیدگیم و دکتر بهمراه همکارش،

معاشرت فشرده و دردناک دیگه ای داشته باشیم. ( برو فکرتو درست کن! )

ذخیره ی شجاعتم تقریبا به انتها رسید و با این اوصاف نمی دونم دقیقا کی می تونم دوباره به مطب

دکتر برم. در راه برگشت به خونه، شیش دنگ بودم تا اتفاقی رو از دست ندم، البته اتفاقی رو که قصد

دخالت درش نداشتم، مثل همون قضیه ی کیف قاپی که در اول ماجرا براتون تعریف کردم. نزدیک خونه

یک بچه گربه ی ملوس روی لبه ی دیوار خونه گیر افتاده بود و می ترسید بپره پایین.

بمدت یک ساعت و نیم براش با آغوش باز میو میو کردم تا ترغیب بشه و بپره توی بغلم. واضح بود

که در صورت پریدن بچه گربه ی ملوس، قصد گرفتنش رو نداشتم و اجازه میدادم تا با صورت بره توی

سنگفرش های پیاده رو تا دوباره با انجام ندادن عملی شجاعانه، کمی شجاعت – البته شجاعت

آمیخته با رذالت – ذخیره کنم. متاسفانه قیافه ی من مثل کتابِ باز می مونه. ظاهرا بچه گربه،

با همه ی بچگی و حیوانیتش قصد اصلی من از میو میو کردن رو فهمید و ترجیح داد اون بالا روی

لبه ی دیوار بمونه و از سرما یخ بزنه – که نمی زد، چون الان تابستونه – اما به من اعتماد نکنه.

موقع خواب داشتم به این فکر می کردم که چطور یه بچه گربه ی ریقو می تونه روند پوسیدگیه

دندونای من رو سرعت ببخشه... که البته وسط  شرح و بسط دادن این ماجرا – برای اینکه بتونم

تبدیل به یه داستان دیگه ش کنم – خوابم برد...