گنج های معنوی
و ما کی باشیم که با امثال وایلد و اسمیت مخالفت کنیم؟!
حالا، محض تفنن نگاهی به عنوان این کتابا میندازیم:
«رئیس تان را مدیریت کنید » - یا «چگونه بر مدیر خود ریاست کنیم» -
، «304 روش برای گرم کردن کانون خانواده»، «آئین دوستیابی»،
«امروز، فردای دیروز است» و …
جمله ی درخشان دیگه ای هست که میگه: «این کتابا مثل قطار شهربازی می مونن که آدمو سرگرم می کنن ولی به جایی نمی رسونن». برای مقابله با این کتابا فقط کافیه که اونا رو نخونین. اما کتابای دیگه ای هم هستن که بکار بردن استعاره ی «قطار شهربازی» برای اونا، واقعا یه جور سهل انگاریه احمقانس، چون قطار شهربازی ممکنه که شما رو به جایی نرسونه اما حداقل سرگرم کنندس. ولی «اون کتابای دیگه» با مسائل جدی تری سر و کار دارن؛ مسائلی که اگه حواسمون بهش نباشه زندگیمونو به باد میدن.
دوروتی پارکر – و نقل قول ها هنوز ادامه داره! - برای اینکه از اسکار وایلد عقب نمونه، در رابطه با «اون کتابای دیگه» گفته:
«این... از اون دست کتابایی نیست که راحت به گوشه ای بیاندازیمش. باید با تمام نیرو پرتش کنیم».
و اگه که من اون روز همین دستور العمل رو – که در بحث های مربوط به پرتاب کتاب، به «دستور العمل نیوتن - پارکر» معروفه – اجرا می کردم، الان همه چیز برای من جور دیگه ای بود ولی خب من اون روز با خودم گفتم کی حال دستور العمل مزخرف پارکرو داره ؟! پارکر رو جدی نگرفتم و حالا درست در نقطه ای ایستادم که اگه از دور بهش نگا کنین انگار یه آدم درمونده اونجا ایستاده ولی اگه کمی بیاین جلوتر و از نزدیک یه نگاهی بندازین، به جای من – باور کنید - یه بنر بزرگ سفید رنگ می بینین که روش به رنگ قرمز و با خطی خوش، نوشته شده: «مثه سگ پشیمون». روی اون بنر سفید رنگ هیچ چیز دیگه ای وجود نداره که این «پشیمونیه مثه سگ» رو از مرکز توجه بودن بندازه. شما اگه جای من بودین، اون روز چیکار می کردین؟ اون کتاب رو با تمام نیرو پرت می کردین؟ شاید اگه پارکر خدا بیامرز زنده بود و میدید که با بی خیالی دارم دستورالعملش رو زیر پا می ذارم، میومد گوشمو می گرفت و می گفت من اون جمله رو فقط برای قطور تر کردن فرهنگ گفته های طنز آمیز از خودم درنیاوردم، پسره ی ابله! و بعد کتابو از دستم می گرفت و به اسطوره ای ترین شکل ممکن پرتش می کرد به یه طرفی، اما همونطور که انتظارش می رفت، نجات دهنده همچنان در گور خفته بود – که در اینجا یعنی پارکر - و منم در اون لحظه آدمی بودم که آخرین چیز دنیا که برام مهم بود، پارکر و دستورالعملش بود. اما شاید دلتون بخواد که کل ماجرا رو از ابتدا بشنوین. در اینصورت براتون از اول تعریفش می کنم:
خب، من حدودا در ساعت 8 صبح یک روز سرد پاییزی بدنیا اومدم – «حدودا» بخاطر ساعتش وگرنه نگفته پیداست که بدنیا اومدنم «قطعا» اتفاق افتاده – اما پر واضحه که این اتفاق وحشتناک که قصد دارم براتون تعریفش کنم در فاصله ی بدنیا اومدنم تا تاریخ آخرین مطلبی که براتون نوشتم، اتفاق نیوفتاده. چرا؟ چون من هر موضوع پیش پا افتاده و بی اهمیتی رو آب می بندم توش و به خوردتون میدم. موضوع سربازی و دندونپزشکی رفتنم رو یادتونه ؟ یا مثلا دکتر معتضد …
بهرحال، تا همین چند وقت پیش همه چیز خوب پیش می رفت. من طی سالیان متمادی رشد کردم و بالیدم و بالیدم و بالیدم و در خلال بالش من، هیچ اتفاق قابل ذکری – بغیر از اونایی که براتون پست گذاشته بودم – نیوفتاد، تا اینکه مدتی قبل یکی از دوستان قدیمیه برادرم... اما اول اجازه بدید نکته ای رو براتون روشن کنم: این دوست – بهمراه خانوادش - واقعا قدیمی بود. اونا از هر چیز دیگه ای که فکر کنین قدیمی تر بودن. توی یکی از مطالب قبلیم راجع به تاریخ انقضا داشتن بعضی از آدما – و دوره ی دوستیشون - صحبت کردم، اما با کمال احترام، باید اعلام کنم که وقتی قرار باشه صحبت از این خانواده ی قدیمی به میون بیاد، تاریخ انقضا دیگه نمی تونه در مسیر پیچ در پیچ و ظلمانی توصیف این خانواده، چراغی پیش پامون روشن کنه. تنها اصطلاح موجود رایج در گستره ی بی کران ادب و زبان پارسی که شاید به اندازه ی کافی قوی و موثر باشه، تاریخ انقراضه. بله، از تاریخ انقراض این خانواده، سالها می گذشت، انقدر که وقتی وارد خونشون می شدی احساس می کردی که با ماشین زمان و از آینده ای دور به اینجا پرتاب شدی. خب، الان دقیقا زمانیه که باید ازم سوال کنین پس با این اوصاف چرا پسر این خانواده از دوستان برادرم بود، و یا البته، در حالت بدترش، برادرم دوست پسر این خانواده بود؟! این موضوع، مسئله ی بغرنجیه که ترجیح می دم در حالی که دستام تو جیبمه و دارم سوت می زنم، بدون جلب توجه شما از کنارش عبور کنم و شمام وانمود میکنین که منو ندیدین. ما با این خانواده سر و سرّی نداشتیم و فقط هر 180 سال یکبار اونا رو می دیدیم – یا شایدم بخاطر شرایط خاصشون فقط اینطور بنظر میومد – اما خب همینم غنیمتی بود. انگار که بصورت رایگان از موزه ی ایران باستان دیدن بکنی. البته اغراق کردم. شاید بهتر باشه اینجوری بگم: درست مثل این بود که سرتو بکنی تو زباله دان تاریخ. هر چیز بی مصرفی که حتی یک دوربین یک مگا پیکسلی آشغالی هم – اگه که زور صاحبش بالای سرش نبود – حاضر نبود جزئیاتشو بخاطر بسپره، توی این خونه پیدا می شد. افراد این خانواده از فرمت انسان هایی بودن که فقط چون توی کتابای تاریخ طبیعی، زیر شکلشون نوشته شده انسان های نئاندرتال، می شد قبول کرد که آدمن. فکر نکنید که دارم توهین می کنم، نه. اونا واقعا اینجوری بودن. پسر خانواده تای یقه ی همه ی پیرهناشو مثل اریک کانتونا باز می کرد و یقه حالت ایستاده پیدا می کرد. شاید پیش خودش فکر می کرده که اینجوری به اندازه ی آدمای معمولیه کوچه و بازار، جذاب میشه. این موضوع در رابطه با این آدم، تنها نکته ایه که – به زور - ارزش مطرح کردن رو داره. حتما متوجه هستید که پسر این خانواده واقعا سعی داشته برای بقای خانوادش کاری بکنه، اما اگه از من بپرسید میگم بضاعتش در همین حد بوده. ولی خب پدره حتی از پسرشم جالب تر بود. پدر، بطرز کفر آلودی مذهبی بود و مادر هم یک مذهبیه بی اعتقاد. اگه فکر کردن به این موضوع که پدر و مادر این خانواده بلحاظ عقیدتی فرق چندانی نداشتن، باعث میشه که احساس بهتری نسبت به کل ماجرا پیدا کنین، من حرفی ندارم. البته دارم اجازه می دم که جذابیت های نامعمول این خانواده ی قدیمی، ما رو از ماجرای اصلی دور بکنه. پس برگردیم به ماجرای خودمون:
همونطور که در کمی قبل تر اشاره کرده بودم، دوست برادرم ما رو به خونشون دعوت کرد – حدس می زد که احتمالا برای من از دعوت قبلی 180 سال یا چیزی در همین حدود گذشته – و ما – خدا می دونه که چرا – بازم دعوتشون رو قبول کردیم، سوار ماشین زمان شدیم و در چشم برهم زدنی به نرمی در عصر پارینه سنگی فرود اومدیم. بعد از ناهار – نگران نباشید، توی این خونه غذا به نسبت چیزای دیگه، یک مقوله ی پست مدرنیستی محسوب می شه، برای همین، غذا «آش» خوردیم و نه فیله ی ماموت زمستون قبل شکار شده – یار کشی کردیم و دو به دو رفتیم بیرون. البته دقیقا این اتفاقی بود که افتاد: من رفتم بیرون. مامانم با مامان این خانواده ی باستانی، پدرم با پدر باستانی و در نهایت برادرم با پسر باستانی مشغول به حشر و نشر و معاشرت شدن. مجبور بودم چند ساعتی خودم رو با چیزای بی ارزشی که در سطح خونه باهاشون برخورد می کردم مشغول کنم. بنظرم اومد که خیلی جالب میشه اگه لبه ی فرششون رو کمی بالا بزنم تا ببینم آشغالاشونو با جارو میزنن زیر فرش یا نه، اما از اونجایی که تقریبا مطمئن بودم بمحض بالا زدن فرش با سنگواره هایی از یکی از دوره های زمین شناسی، مثلا مزوزوئیک، مواجه می شم، بی خیال شدم. از خیر رفتن به داخل یکی از اتاقای پر اسباب و اثاثیه شون هم گذشتم چون دفعه ی آخری که رفته بودیم خونشون، از لا به لای اثاثیه ی اون اتاق یه مرد نمکی ازم ساعت پرسید. هر چند وقتی برگشتیم خونه و هول و تکون حاصل از اون ماجرا فروکش کرد، دستگیرم شد که جابجاییه یه سری از وسائل داخل اون اتاق که بطرز نامطمئنی روی هم چیده شده بودن، منو حسابی ترسونده بوده. تو همچو خونه ای امکان زیادی برای سرگرم شدن وجود نداره اگه که از هیجان حاصل از ترسیدن تا سر حد مرگ لذت نبری. و من همچین آدمی بودم: معتقد بودم هدف، وسیله رو توجیه نمی کنه.
من آدم صبوری بودم ولی مسلما تا یه حدودی. می خواستم کاسه ی صبرم رو، که در حال پر شدن بود، با آبکش عوض کنم که چشمم افتاد به کتابخونه ی قدیمی شون. درست از همینجا، اون کتاب وارد داستان ما میشه: خب، این واقعیت که 3 متر اونور تر تعداد نسبتا زیادی کتاب بود که از دیدن یه آدم جدید هیجان زده شده بودن و داشتن با تمام وجود فریاد می زدن که بیا منو بخون، بیا منو بخون، حال منو کمی بهتر کرد. با چهار قدم خودمو به کتاب خونه رسوندم و نگاهی به کتابا انداختم. کتابا، عناوین مختلفی داشتن : «طب گیاهی»، «مهندسی خوردگی و حفاظت از فلزات»، «پرسش و پاسخ هایی در باب شناخت معارف قرآنی»، «روزنوشت پیتر دراکر»، «نفت خام: از استخراج تا برج تقطیر»، «ثروتمندترین مرد بابل»، «سپکتاکرا: ورزشی نوظهور»، «سلوکیان: پیدایش، شکوفایی، اوج و انحطاط»، «محاسبه ی ضربه ی قوچ در لوله کشی فاضلاب شهری» ... و من هم نظر یکسانی درباره ی همه اونها: کتابخونه ی این خانواده واقعا یک سطل آشغال بزرگ بود. نمی تونستم که قبول کنم چند ساعت آینده رو محکوم به خوندن یکی از این کتابا هستم. واقعا نا امید شده بودم. با یک حس سرخوردگیه فزاینده، چندتا نگاه دیگه به سر تا پای کتابخونه انداختم تا در نهایت توجهم به یک کتاب با عنوانی خیلی معمولی جلب شد: گنج های معنوی ...
بقدری عنوان کتاب بی مایه و پیش پا افتاده بود که طی سه باری که کل کتابخونه رو با آرزوی پیدا کردن کتاب قابل خوندنی با چشمام بالا پایین کرده بودم، این کتاب رو دیده بودم و با بی توجهی ازش گذشته بودم. اما معلوم شد که اگه شانس فقط یکبار در خونه ی هر کسی رو می زنه، در عوض بدشانسی انقد با مشت به در می کوبه تا از روی عصبانیتم که شده در رو به روش باز کنی. در مورد من، فقط سه بار به در کوبیده شد. آستانه ی تحمل پایین این نتیجه های مصیبت بار رو هم در پی داره. قبل از اینکه در برای دفعه ی چهارمی هم کوبیده بشه، من و بدشانسی به اتفاق توی پذیرایی نشسته بودیم و با هم چایی می خوردیم...
کتاب، از هر زاویه ای که بهش نگاه می کردی، کتاب مزخرفی بنظر می رسید. بازش که می کردی بیشتر شبیه به یک کتاب دعا بود. از فاکتورهای ظاهری گرفته مثل جلد و عکس روی جلد و فونت عنوان کتاب تا فاکتورهای مهمتری مثل محتوی و درون مایه، همه و همه آشغال بودن. از اون دست کتابایی بود که حتی تو نمایشگاه کتاب امسال هم پیداش نمی کردی. کتاب رو برگردوندم تا نگاهی به پشتش بندازم و اون بقول معروف 10 ثانیه ی طلاییش – در مورد این کتاب احتمالا ده ثانیه ی زرد و یا حتی ده ثانیه ی قهوه ای! - رو بخونم تا ببینم داستان این ادعیه و زیارات درونش چیه اما دیگه انتظار همچین چیزی رو نداشتم ... قسمتی از پشت کتاب:
اگر قرض دارید
اگر دعای طول عمر می خواهید
اگر گرفتاری و مشکل دارید
اگر صلوات های پرفضیلت را می خواهید
اگر مظلمه بر گردن شماست
اگر می خواهید عزت پیدا کنید
اگر می خواهید عقلتان زیاد شود
اگر تقویت حافظه می خواهید
اگر خواص خوراکی ها را از ائمه می خواهید
مرا مطالعه کنید
دعایی به جهت دفع مورچه !
بخاطر بی صدا خندیدن، بدنم شروع به تکون خوردن کرد، جوری که اگه کسی منو از پشت میدید فکر می کرد دچار تشنج شدم. خب، حالا تنها کاری که باید می کردم این بود که یه شیر آب و یه لونه ی مورچه پیدا کنم*، چون در بخش توضیحات این دعا اومده بود که: «این دعا را بر آب بخواند، در خانه ی مورچه ریزد، از آنجا بروند». خب البته معلوم بود که اگر توی لونه ی مورچه آب بریزی نتیجه چی میشه. اما محض تفریح رفتم و کمی آب ریختم تو لیوان، دهنم رو با دهانه ی لیوان پوشوندم و دعا رو «بر آب» خوندم و آب رو ریختم تو لونه ی مورچه های بخت برگشته. همه چیز جوری پیش رفت که انگار دعایی خونده نشده بود الا اینکه هنوز چند تا مورچه به در و دیوار لونه شون چسبیده بودن. باید بازی رو ادامه می دادم، چون تازه داشت جالب می شد. مثلا خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم ای وای دعام مستجاب نشد، حتما نکته ای رو فراموش کردم. رجوع کردم به صفحات اول فهرست و چشمم به این دو عنوان افتاد:
دعای پیش از دعا کردن!
دعای پس از دعا کردن!
از مسئله ی تسلسل و دور باطل و اینا که بگذریم، بنظرم منطقی اومد که دعا هم برای خودش شرایطی داشته باشه. مثل ورزش کردن بود: اول باید با یه پیش دعا خودت رو گرم می کردی که وقتی داری دعا می کنی عضلاتی که درگیر دعا کردنه نگیره. در آخر هم باید با یه پس دعا خودت رو سرد می کردی. تصمیم گرفتم بازی رو با رعایت تمام قوانینش بازی کنم. پیش دعا رو خوندم، بعد دعا رو بر آب! توی لیوان خوندم و ریختم تو لونه ی مورچه ها و فیششش ... مورچه ها سوختن و خاکستر شدن. با دهن باز، همونجوری به صحنه ی جنایت ماتم برده بود. چند لحظه پیش درست در مقابل چشمان وحشتزده ی من، یه هلوکاست مورچه ایه تمام عیار به وقوع پیوسته بود. نسل کشیه فجیعی که باقیه مورچه ها تا قرن ها بعد راجع بهش روده درازی می کردن و واقعا هم حق داشتن. از حالا به بعد دیگه من در دنیای تاریک و نمور این مورچه ها، هیتلر بودم. من «مورچ سوم»، «انت شانزدهم» و «نمل بن دجّال»، این خونخواران بزرگ تاریخ مورچگان رو کنار زده بودم و برای خودم در صدر تاریخ قلع و قمع مورچه ها، جای گرم و نرم و راحتی دست و پا کرده بودم. استالین باید دو دفعه دیگه از مادر زاییده میشد تا به گرد پای من میرسید. به کتاب زل زدم: واقعا این کتاب با خودش چه فکری کرده بود؟! این دعا بود یا یه طلسم مرگبار؟؟ بیشتر از اینکه دعایی به حال من باشه، نفرین کشنده ای بود بر ضد مورچه های زبون بسته. کتاب، به حیوون دست آموزی می مونست که یهو وحشی شده بود. اما، قبل از اینکه بتونم بیشتر به ابعاد مختلف قضیه فکر کنم، متوجه این نکته شدم که «دعا» ی من برآورده شده بود! ناراحتی و عذاب وجدان، به آنی، جاشو به هیجان زایدالوصفی داده بود و من در اون لحظات، مسخ کتاب شده بودم. انگار جادوگری بودم که تازه از جادوگر بودن خودش با خبر شده و تازه یه سوپر چوبدستی هم پیدا کرده. شاید مثل هری پاتر. سوختن چندتا دونه مورچه ی احمق چه اهمیتی داشت وقتی که با چیزی که در اختیار داشتم می تونستم دنیا رو عوض کنم؟! با لبخند هری پاتر مآبانه ای بر لب، نگاهی به فهرست انداختم تا دعایی برای هرچه سریع تر ترک کردن اون خونه پیدا کنم. آب نطلبیده مراد بود و من در دنیای قدیم به مرادم رسیده بودم. دو دعا پیدا کردم تحت عنوان های «هفت هیکل» و «دعا به جهت بیرون رفتن از خانه». چقدر عجیب! چون ما هم هفت نفر بودیم: دو مادر، دو پدر، دو پسر (که از هر دو نفر یکی طرح جدید و یکی طرح قدیم بودن) و در آخر من، که از نادیده گرفتنم می شد اینطور برداشت کرد که بچه ی همسایه ی بغلی بودم. در شرح دعای هفت هیکل اومده بود که: «هر کس آن را بخواند خداوند تبارک و تعالی دشمنان او را مغلوب نماید». خب، این دو دعا راست کار من بود. اول پیش دعا رو خوندم و بعد نگاهی به دعای هفت هیکل انداختم: دعا شامل دعای هیکل اول، دعای هیکل دوم و ... تا دعای هیکل هفتم می شد. لحظه ی سختی برای تصمیم گیری بود. خدایا، پدر و مادر و برادر و خودم کدوم یکی از این هیکلا بودیم؟ هیکلا تصادفی چیده شده بود یا اینکه ترتیب خاصی داشت؟ و اگه ترتیب خاصی داشت، ترتیب به چه صورتی بود؟ اگه بی احتیاطی می کردمو همینجوری شانسی سه تا هیکل رو انتخاب می کردمو دعاشو می خوندم، با توجه به حادثه ی مرگبار مورچه ها، شاید یهو برادرم از وسط نصف می شد. شایدم پدر و مادرم از هم جدا می شدن یا بدتر از اون: تبدیل به ناپدری و نامادری میشدن. واقعا گیج شده بودم. سعی کردم از مغزم استفاده کنم ولی خب، هر کاری برای دفعه ی اول مسلما سخته. همینجوری حیرون مونده بودم که ... خودشه! حیرون! بنظرم اومد که توی فهرست چشمم به این کلمه خورده بود. با عجله رفتم سراغ فهرست کتاب و دنبال دعای مخصوصش گشتم تا به این دعا رسیدم:
دعا اگر راجع به مطلبی حیران بودی
دعا رو خوندم و بلافاصله از ذهنم گذشت که: «مهمون حبیب خداس». معلوم بود که اگه خدا بخواد، سر از کار ترتیب تقدم هیکلای دعای هفت هیکل در آوردن اصلا کاری نداره. مثل آب خوردن دستم اومد که چهارتا هیکل اول باید مربوط به ما باشه، چون ما که مهمون بودیم به سه نفر اعضای صاحب خونه تقّدم داشتیم. پس سه دعای مربوط به سه هیکل آخر رو خوندم ولی اتفاقی نیوفتاد. دودل شدم و با خودم گفتم شاید تو باور کردن این قضیه یکم زیاده روی کردم. اما شایدم این یکجور دعای پیشگیری بود. احتمالا اون سه نفر دیگه قفل شده بودن و نمی تونستن صدمه ای به من بزنن. خب، دیگه حالا واقعا وقتش بود که ببینم این کتاب چند مرده حلّّاجه. دعای «بیرون رفتن از خونه» تکلیف این قضیه رو روشن میکرد. پس دعای «بیرون رفتن از خانه» رو هم خوندم و ... بنگ! برادرم از نقطه ای نا معلوم درست وسط اتاق نازل شد و سه کلمه ی آسمانی گفت: بپوش داریم میریم. کتاب رو زیر لباسم قایم کردمو بهمراه پدر و مادر و برادرم سوار ماشین زمان شدیم و به آینده برگشتیم. آینده، البته، فقط یک ربع ساعت و به اندازه ی هشت، نه تا محل با خونه ی اونا فاصله داشت، اما وجود اون کتاب زیر لباس من، ثابت می کرد که اونا آدمایی متعلق به گذشته ای دور هستن. قبل از ادامه ی داستان باید کمی به عقب تر برگردیم تا من چند مسئله رو توضیح بدم:
اول اینکه من کنکوری داده بودم که جوابش قرار بود ظرف یکی دو هفته ی آینده بیاد. همزمان، دفترچه ی اعزام به خدمتم رو هم برای نظام وظیفه فرستاده بودم – البته چون نظام وظیفه ای ها شوخی سرشون نمیشه، دفترچه رو پر کردم و بعد فرستادم. خلاصه حسابی سرم با مسائل روزمره ی زندگی گرم بود، تا اینکه اون روز – اون روز نفرین شده – ما دعوت دوست برادرم رو قبول کردیم و رفتیم خونشون. من و کتاب، در اونجا با هم آشنا شدیم و بعد از دیدن کرامات عظیم اون کتاب، مریدش شدم و با صلاحدید خودم، کتاب رو آوردم خونه ی خودمون – عین مولانا که مرید شمس شد و سر خود طرفو با خودش برد خونشون - با خودم در کشمکش بودم که آیا درسته از اون کتاب برای مقاصد شخصیم استفاده کنم؟ (آیا مولانا هم از شمس برای مقاصد شخصی استفاده می کرد؟! و اگر جواب مثبته، چه جور استفاده ای؟!! ) آیا کمک به محرومین و مستمندان در اولویت نبود؟ خانواده های بی سرپرست، بچه های یتیم، آوارگان فلسطینی،شیعیان یمن، نوار غّزه... نه صبر کن! این دو سه تای آخری اگر هم قرار باشه دعایی براشون خونده بشه، همون دعای هفت هیکل براشون خوبه، شاید که اینجوری قفل بشن و دست از سر ما بردارن، چون همیشه حداقل یه کشوری پیدا میشه که ما مردم اونجارو از مردم خودمون بیشتر دوست داشته باشیم. در هر صورت، اینو می دونستم که «دیگر خواهی»، از مسیر «خودخواهی» میگذره. پس باید اول میل و عطش خودم رو می خوابوندم، کارای معّلقم رو راست و ریست می کردم و زندگی رو کمی برای خودم خوشایند تر می کردم، بعد سر فرصت و از سر شکم سیری، نیم نگاهی هم به مشکلات بقیه مینداختم. کارای خودم چیا بود؟ طبیعتا دانشگاه اولین مسئله بود، پس باید فکری به حال قبولیم می کردم. کنکور رو خوب داده بودم اما چون ده، پونزده نفر بیشتر نمی خواستن، با یه تست کمتر یا بیشتر، ممکن بود قبول نشی یا رتبه ت تک رقمی بشه. چاره چی بود، باید دست بکار می شدم و دعای مناسبی رو برای این منظور پیدا می کردم...
ادامه دارد