
تصويري كه در بالا مي بينين، عكسي از من و پسرخاله م سهراب
عماديه كه با ژستي نمادين توسط پسرخاله ي ديگه مون، حميد رضا، در منزل
پسرخاله ي ديگه اي يعني بهزاد، گرفته شده. هنوزم كه هنوزه س بعد ِاينهمه
سال، نفهميدم چرا اين تعداد پسرخاله درگير اين عكسن. چهار تا پسرخاله
خيليه! نگفته پيداس كه اگر روزي كه در حال انداختن اين عكس بوديم، مي
دونستيم كه قراره در آينده ي نه چندان دوري، اين عكس به معرض تماشاي عموم
گذاشته بشه و داستاني به شرح زير، براش پياده بشه، وقتمون رو با ژستاي
باسمه اي گرفتن تلف نمي كرديم و ميوه و شيريني مون رو ميخورديم و بعدش، هر
كدوم، ميرفتيم پي كارمون. اما، حالا كه ديگه براي اين حرفا ديره، كار از
كار گذشته، عكس تو فيس بوك دست به دست گشته و كامنتهايي كه بايد و نبايد
زيرش گذاشته شده و آبرو مون رفته. شاه و لشكرشم كه بيان نمي تونن اوضاع رو
به حالت قبل برگردونن. بهرحال... نمي دونم دقيقا چي شد كه از يه جايي به
بعد احساس كرديم كه ديگه نثر مرسل و مسجع و متكلف براي كامنت گذاشتن جواب
نميده. اصلا ديگه نثر حال نميداد، براي همينم رفتيم سراغ نظم، شايد كه
احساس بهتري پيدا كنيم. اولش با دو سه بيت شروع كرديم تا اينكه يه شب داشتم
وارياسيون هاي گلدبرگ باخ رو گوش مي دادم كه يهو به خودم اومدم و ديدم كه
در جواب ِبهزاد، سي بيتي سرودم. ديگه دستم به شعر گفتن هرز شده بود – من
شعرامو بيشتر با دستم ميگم، يعني بخش تايپ مهمترين قسمت پروسه ي شعر
سراييمه، ولي شنيدم شاعراي معروف از مغزشون استفاده مي كردن. نمي دونم – و
اين هيچ خوب نبود. هرز بودن تو بيشتر زمينه ها خوب نيست و بنظرم اومد كه
شعر گفتن هم جزو همون زمينه ها بايد باشه. براي اينكه گند ِكار بيشتر از
اين بالا نياد، بنظرم رسيد، هر جوري شده آبرويي براي اون كامنتا بخرم و
شناسنامه دارش كنم. بهرحال، شناسنامه داشتن بهتر از نامشروع بودنه!
شناسنامه رو اينجوري براش دست و پا كردم كه اومدم به كامنتا – يا در واقع
اشعار – يه سر و شكلي دادم، مقدمه و مؤخره اي براش سرودم و اون وسطارو با
ابيات مناسب و متناسب پر كردم. حالا ديگه اين يه پيج ِمستقله و عكس بي سر و
صاحابي نيست كه كامنتاي عجيب و غريبي زيرش گذاشته شده و هر كي سه روز هم
وقت بذاره كامنتا رو از اول به آخر بخونه از داستان سر در نياره. اين بچه ي
نامشروع، الان ديگه پسر مشروع من محسوب ميشه و مي تونين با خيال راحت نسبت
بهش ابراز احساسات كنيد! – اونايي كه فرزند دختر رو ترجيح ميدن، فقط كافيه
كه فكر كنن بچه م دختره، اونوقت راحت تر مي تونن علاقه شونو بي دريغ،
نثارش كنن. بلايي سر كامنتا آوردم كه انگار بخش هايي از داستان ِنبردي به
سبك شاهنامه ن ولي از اونجايي كه قلم من به نسبت ابوالقاسم- ميشناسيد كه؟!
فردوسي رو ميگم - در سطح نازلتري قرار داره – جدي ميگم، فردوسي شاعر
بهتريه، اما من متواضع ترم! - هر جا در طول اين داستان به بيت ضعيف، بي
مايه و خام دستانه اي برخورديد 1- احتمالا اون بيت، از من نيست و مربوط به
يكي ديگه از پسرخاله هاست! و 2- اون بيت مال منه – كه مي تونيد «بيت المال
ِمن» خطابش كنيد - و منم فردوسي نيستم! اگر كسي آدرس ِاشتباه بهتون داده،
از همون مسيري كه اومديد برگرديد و ترجيحا به وبلاگ شخصيه خود فردوسي
مراجعه كنيد. بغير از ابيات شروع هر رجز، كه از سر ِاجبار از خودم
آوردمشون، اشعار ِاز قول بهزاد، سروده ي خود بهزاد، اشعار حميد رضا و
سهراب، سروده ي خودشون و همينطور كلا اشعار هر كسي سروده ي خودشه – مگر
جاهايي كه استثنائا به خاطر بهتر شدن ِداستان، يك يا دو بيت، اضافه كردم -
در آخر توجه تون رو به اين نكته ي حائز اهميت جلب مي كنم كه در طول مدت
مطالعه ي اين داستان، اين مهم رو بياد داشته باشيد كه ما از سازمان ِ فاميل
فقط بابت جايگاه پسرخالگي مون حقوق و مزايا دريافت مي كنيم و شعر گفتن
برامون مثل عوض كردن لامپاي پذيرايي و آب كردن برفك يخچال خونه، كاري غير
تخصصي، فرعي و بي مزد و پاداش محسوب ميشه. ضمنا ابيات رو – خدا ميدونه كه
چرا – بصورت ده تا ده تا شماره گذاري كردم. شايد پيش خودم فكر كردم كه
ممكنه كسي هم پيدا بشه كه براي خالي نبودن ِِحساب بانك ِمشاعره ش، لنگ
ِپونصد بيت ضايعات ِشعري از يه شاعر گمنام باشه. تنها به اندازه ي مطرح
كردن ِيك مسئله با شروع داستان فاصله داريم و سعي مي كنم كه با مطرح كردن
ِاين مسئله، فاصله ي باقيمونده رو هم از بين ببرم: اگر از بيت يا ابياتي
بيشتر از بقيه خوشتون اومد، يا بذاريد كه اينجوري بگم، اگر كه توي اين چند
صد بيت ِنه چندان يك دست و حوصله سر بر، به بيتي برخورديد كه جالب تر از
بقيه بنظر مي رسيد، اون بيت رو جداگانه كامنت بذاريد تا ببينيم بيت يا بيوت
خاصي هست كه راي بالاتري بياره يا همشون به يك اندازه زشت و مزخرفن ... و
من الله توفيق!
«نبرد اميران و سهرابيان»
يكي داستاني پر از آب چشم/ نخندي برآن، گيرمت زود خشم//
ز خنده دو ديده ت بگردد پرآب/ ولي بي سر و ته، پر است از سراب//
دو صد دفعه به از فريدون و زال/ پر از كل كل و نعره و قيل و قال//
نبرد بزرگان به پيشش چو منچ/ چه سهراب و رستم، كنارش دو فنچ//
در آن روزگاران عهد قديم/ كه وصفش شنيدستي ام از دديم*//
يكي خانداني بود، نامش رحيم/ پر از پهلوان مردمان ِعظيم//
پسرخالگاني در اين بين نيز/ دو گوش تيز و چشمانشان بود هيز//
كجا گفت و گويي كه بالا گرفت/ رساند خود به آنجا كه دعوا گرفت//
كجا خاك خيزد ز روي زمين/ به سُمّ ستوران كشند آن و اين//
وگر جوجه مرغي بُدي در هوا/ كه منقاركش واشدي بي هوا/10/
به آوازكي مام خود را بخواند/ به سيخ، مام و طفلش به آتش نشاند//
اگر دختري رد شد از كوچه شان/ دو گيسش بريدند، گردنكشان//
نبودي به دل ترس ِاهل محل/ هميشه بلند بانگ " هل من بَطَل؟" * //
يكي بهزاد نام، شمشير زن/ به ريش و سبيل مرد، به جنگ، شير زن//
قلم در كفَش چون سلاحي مهيب/ نبودي كس از زخم آن بي نصيب//
كه سهرابي فاميل آن مرد بود/ جسارت كسي كرد، ازو طرد بود//
به ميدان رزمش بُدي يك رقيب/ كلامش عجيب و سلاحش غريب//
امير صنيعي، يل و شرزه شير/ بياوردمش نام او را چه دير//
بزرگي و مردي مرامش نبود/ كهن زخم ديدي، سرش مي گشود//
به جنگش نبودي حريفش كه او/ دو صد حقه مي كرد، بهر عدو/20/
ز درب رفاقت ميامد فراز/ به غفلت سرت را بريدي چه ناز//
بكردي اگر لحظه اي اعتماد/ به تيغي دل و روده ات ميگشاد//
پسرخاله ي ديگري بودشان/ گزيده بُدش اعتدال و ميان//
نه كس را بيانداخت در كوره اي/ نه بهرش گرفت ظرفي آبغوره اي//
نه مشتي بزد بر دماغ امير/ نه بيرون كشيدش از آن كام ِشير//
به شعر و ادب شهره ي شهر بود/ و با بي ادب مردمان قهر بود//
كه شيرين كام بود نام فاميل او/ خداوند نگه دارد امثال او//
در آخر بُدي پيل مردي درشت/ دهان وا نكردي جز به قيمه خورُشت * //
پر از ايده از بهر عكس نبرد/ از آنها كه روي مجلات زرد//
بُوَد نام فاميل عمادي ولي/ نبودي خَلَف زاده ي آن ولي*/30/
ارادت به فرهاد مهراد، خفه ش كرده بود/ سليم عقل و هوش، از كفَش برده بود//
گزيده يكي نام مهراد را/ به آهنگ او، كرده فريادها//
در اين داستان پر رمز و راز/ همين چند نفر گشته تاريخ ساز//
وگر هم كسي ناگهان سر رسيد/ دو بيتي بماند تا كه رفتن گزيد//
از آن جمله آن خواهر قيمتي ست/ كه در اين جهان بهر من نعمتي ست//
بنفشه صنيعي، چو گُردآفريد/ بيامد به ميدان، ولي تا كه ديد//
هوا پس بُد و تيره شد آسمان/ به كنجي خزيد و بماند در امان//
و مام ِحميدِ رضا چون رسيد/ خودش را ز ميدان كناري كشيد//
نصيحت بكردي به بهزاد و مير*/ كه دنيا ازين جنگ ِپست گشت سير//
هر آنچه شنيدستي گردان رها/ كه تا گويمت شرح اين ماجرا:/40/
يكي روز بود و هوا گرم و خوب/ نيازي نبودي به آتيش و چوب//
هوايي دل انگيز و گل غرق ناز/ هَزاران* به گل مست، دهان باز ِباز//
به آواز خَش، آن گُل ِنازخوي/ زنند گول و آني شوند كامجوي//
زمين غرقه در جشن و نور و سرور/ از آن بي غمي، سينه ها پر غرور//
شكم، سير، خجسته دل و سر ز باد/ پر و خالي از ذره اي فكر و ياد//
ز افكار خوبش نبودي اثر/ چنان روز خوبي، چنين بي ثمر؟!//
عمادي ز قيلوله اش* بر بخاست/ به يك آن ندانست كه آنجا كجاست//
چنان خواب غفلت ربوده بُدش/ تو گويي نه روحي در آن كالبدش//
نبودي چو كس را بخانه، حزين/ بگشت و بگفت اه، كه اينهم از اين//
به آدينه در خانه ماندن خطاست/ اگر رگ زنم، خودكشم، اين رواست/50/
نباشد ولي، حال ِ بيرون روي/ بدن رنجه از درد و «بيرون روي»*//
بخوردي اگر از سر شاخسار/ نَشسته يكي ميوه اي آبدار//
در اين فصل سمپاشي و كود و گرد/ شوي مبتلا بر صد و بيست درد//
ندارم تواني به اندام خود/ به دستم كشانم همي گام خود//
به يك لحظه بر ذهن او در رسيد/ ز خانه تواند به هرجا جهيد://
نشينم همي پشت نوت بوك خود/ لوگ اين* مي كنم پيج فيس بوك خود//
گذارم سري بر سر ديگران/ در اين لحظه كاري نبود به از آن//
بزد بر سر آن عمادي شرر/ گر عكسي گذارم، چه دارد ضرر؟!//
ز پيكار خونين خود با امير/ به پيش كسانش بگردد حقير//
گر عكسش گذارم به فيس بوك و نت/ چو خارج نشينان بگويد كه شِت*/60/
نبود بيش از اين، واكنش هاي او/ دو روزه بخوابد تنش هاي او//
بر اين باور خام، عكسي گذاشت/ به آن مزرعه بذر صد كينه كاشت//
زماني گذشت و امير در رسيد/ بر آن پهنه ي نت بگشتي پديد//
بشد در شگفت از چنان حقه اي/ بگفتش كه: سهراب، كنون مرده اي//
صنیعی بود آن یل و شرزه شیر/ عمادی به پیشش چو قرصی پنیر//
بيادت بيار آن شرر صحنه را/ كه پر كرده بودم همه پهنه را//
صنيعي به پايين كشيدت ز اسب/ كه بودش همين، پيشه و كار و كسب//
به دست چپش آن يقه باز كرد/ بسان يلان، نعره آغاز كرد//
به گرزي زدت آنچنان بر زمين/ دويدي پياده ز ايران به چين//
در آن لحظه بهزاد ِيل سر رسيد/ گزافه سراييه آن ابلهان را شنيد/70/
زدي خنده اي بر دو پار استخوان/ بگفتا كجايي صنيعي، بدان://
نبودي كه بهزاد در آن پهن دشت/ والا زمين شد شش و آسمان گشت هشت//
حميد ِ رضا از سر اتفاق/ گذر كردي از آن سرا و اتاق//
چو ديدش پسرخالگان اينچنين/ بگفتا به آواز نيك و به صوت وزين://
نبودی گر عکاس دانا بدان صحن کین / نگفتی صنیعی چنان و عمادی چنین //
یکی شاتری* با اشارت چنان باز کرد / که این بزم پر گفت و گویش سرآغاز کرد//
امير غرقه شد در شگفتي و شور/ چه بيوده خود خسته كردند به زور//
كه عكس، خود بگويد همي شرح حال/ نيازي نبودي بدين قيل و قال//
ز سهم خواهيه آن حميد رنجه شد/ چو كبكي كه با ببر، سر پنجه شد//
گلو تازه كرد و يكي داد زد/ كه اي غرّه ي جاهل و بي خرد/80/
سرآغاز باشد بنام خدای / تو عکاسباشی، به دندان نخای* //
هم انگشت دانایی و مهتری / خضوعت فزون گشت، آنگه سري! //
صنیعی بود یک یل راستین/ که پوشد بجنگ، رخت بی آستین //
هِزاران بدیدند بهزاد در وقت بزم/ بوقت نبرد عزم رفتن کند سخت جزم//
سخن ها بگفت آن صنيعي درشت/ ز خشم دست بهزاد بگرديد مشت//
بگفتا كه چوون بي ثمر دم زني؟!/ چو چوبي كه محكم بر آهن زني//
چو سهرابي اندر خروش آمدي/ به يزدان كه عالم به جوش آمدي//
صنيعي، عمادي، همه صف به صف/ عقابي كه گيرد كبوتر به كف//
حميد ِرضا مي بلرزد به خويش/ چو عكسي كه گيرد، ز رويش به پيش//
صنيعي بخشم آمد از اين كلام/ بگفتا نيابي به حرفت مقام/90/
کنون فکر کردی که رزم آوری؟ / ز فردوسیم شاعری برتری؟ //
به مایا و سمپل* تو نام آوری/ نه از بهر شعر و نه از شاعری//
خروشت فغان پسربچه ایست/ چنین ادعا کردنت بهر چیست؟ //
تو کز محنت دیگران بی غمی/ نشاید که نامت نهند آدمی//
كه بيت اخير گفته ي سعدي است/ تو را كه زدم، نوبت ِبعدي است//
ز جايش بلند شد به يك دست و گفت/ به بهزاد گويي چنين حرف مفت؟؟//
ميدوز زبان الكن اي دوست/ سبيلت اندكي بنشسته بر پوست//
صنيعي زور تو باد هوا بود/ ندانستي كه طوفان خشم ما بود//
حكايت كم كن و بر دانش افزاي/ كه چون بهزاد گردي ململك ساي*//
چه داني تو از رزم و جنگاوري/ كه شيداي خويشي و خود دلبري/100/
برو سور سربازيت بر فروز/ بشايد كه مردت كند در سه روز//
كه بس تو گرفتار خواب آمدي/ چنين بي ثمر در سراب آمدي//
امير اميران بر اسبش نشست/ به فتراك ِ*زين، تيغ و گرزي ببست//
خروشيد و جوشيد و اسبش رميد/ ز يك گوشه اي سوي ميدان جهيد//
بگفتا كه اي مرد ِخام ِفتير/ چو گرزم خوري گردي صد سال پير//
هم ایندون کنم من تورا کیش و مات/ که چون ضربه گردی، نخیزی ز جات//
فریدون ِفیس بوکم و زال نیز/ نه اهریمنان را ز چنگم گریز//
درشتی و گستاخی و کژ دلی/ به اعلا رساندی، چنان بد گِلی*//
ز خشم خدای خدایان بترس/ در این گفته ام یک دو صد پند و درس//
من آنم که رستم بود دوستم/ در آواز داوود نُتِ ژوستم*/110/
من آنم که سهراب پسرخاله ام/ و نوری ز یزدان به سر، هاله ام//
من آن پاسبخش شبهای آموزشی*/ تو آن موقع خوابیده بودی که از سر خوشی* //
به وقت نبرد آن دژم* شحنه ام*/ که پهنای باند رژه*، پهنه ام //
نیم ژاژ خای* روز نبرد / چو سهرابیان در کفم باد سرد//
چو ابیات تو گشت اینک بیات/ گذشتم ز خونت، ببخشم حیات//
نشد خسته بهزاد ز رزم و رجز/ به دستش گرفتش يكي تير ِگز//
بدانست از آن دشت ِپر گفتگو/ رهايي نيابد بجز اسب او//
يكي دشنه اي را به پشتش نهُفت/ سپر كرد سينه، امير را بگفت://
مزن دم ز نور و ز هاله كنون/ سياست بُود اين ديار جنون//
كه آن هاله و نور و اين دنگ و فنگ/ بُود حقه اي از سياستمداري زرنگ/120/
ز خود گو كه چون مرد كاري به پيش/ بدرّان همي نفس سركش ز خويش//
چه خوش گفت فردوسيه راستگو/ كپي كاري از شعر من شد هلو//
سخن از خودت گو تو اي نيمه جان/ كه چون پف كنم چون بخاري نهان//
حقيقت بگو اين ديار ِ كه بود؟/ چه جنگي ميان امير و س ِ* بود؟//
كه گر اين عمادي و پيجش بُدي/ چرا بي اثر از وجودش شدي؟//
صنيعي! عمادي به جوهر پنير/ به بازو خمير و به بازي امير//
گرفتند عكسي ز بهر طرب/ كه بينند كسان و تبسم به لب//
چو خواهي كه قصه به پايان برند/ ببايد كه سرگرم گيمي* شوند//
صنيعي چو ديد اينچنين گفته ها/ بنرمي بشد از حريفش رها//
ز اسبش فراز آمد آواز داد/ كنم شرح حالي به اوزان ِشاد/130/
نگويي دگر اين كپي كاري است/ كه وزنش قدر باشد و كاري است://
«هان خوش سخن ِتلخ زبان، وای بر احوال سیاهت /
ای اهرمن دیو نشان، داد، از آن بحر گناهت //
بر وزن وزینی بسرایم همه ابیات مطّلا /
با شعر شهینی بزنم داغ، بر آن برق نگاهت//
این هاله ی اطراف سرم، نیست سیاسی به ابالفضل/
وان طرّه ی اشعار بلندم همگی سوسک، مقابل به فکاهت*//
در شان پسرخالگیم نیست، که کل کل بنمایم /
در عهده ی تو نیز نباشد که برآیی ز پس من به سپاهت //
آن مردمکان* کز پی عکاسی بچرخند، در این عرصه ندیدیم /
این گل پسران* با دو سه بيتي ببرند رو ز وقاحت //
بر تارک این پیج، تلؤلؤ کند این شعر قشنگم /
از شعر تو اما نه بجا ماند بجز شرم و فضاحت //
ارچه به لسان، حرف گران رفت ولیکن /
کافیست اشارت دهی تا بنده شوم عبد و غلامت»//
در اين لحظه آمد به ميدان ِحرف/ وليّ ِحميد، پيل مردي شگرف//
بگفتا چه جنگي ميان شماست/ ميان پسرخالگان، اين رواست؟؟/140/
اميرش جوابي بداد اينچنين/ كه اي مرد ِدانا بدان و ببين://
بساطي بكرديم به شعر و طرب/ به آتيش ِشعر جان رسانيم به لب//
صنيعي، عمادي، حميد ِ رضا/ و سهرابي و چند تن از بچه ها//
همه سهم داريم در اين جنگ ِداغ/ بياريم هيزم، به پشت ِالاغ//
چو مايل شديد عيب ِمردم كنيد/ به بيتي ادا سهم ِهيزم كنيد//
بگفتا كه ناصر*: زبانت بدوز/ دو صد واي و افسوس به آتش فروز*//
نريزي ذغالي بر اين شعله ها/ كه از شرّ ِآن كس نگردد رها//
پس از چند بيتي كه خسبيده بود/ صدايش درآمد پسرخاله زود//
درنگي بكرد، بهزاد ِيل/ بقصد رجز، با امير كرد كل://
چه گويي كه هيزم؟ كه خود آتشم/ سراسر همه شعله در بر كشم/150/
نداني كه چون شرزه اي سركشم؟/ بدرّد دو صد شير چو آهي كشم//
مگيرش به بازي كه دمب ِمن است/ كه پولادي ست اين، اگر چون تن است//
نگويم ز شعله كه مهرم كنون/ بسوزم غباري كه دم زد ز خون//
از اين ادعاهاي ريز و درشت/ به ديوار كوبيد صنيعي دو مشت//
بزد نعره اي، همچو شير ژيان/ بگفتا چه گويي تو در اين ميان؟! //
گر آتش بُدی، باشم آتش فشان/ چو خشم آورم، از تو نایَد نشان//
همه شعله ات، دود و داد است و هیچ/ نداری به کف، جز کمی تاب و پیچ//
که شعله به پیچش، نباشد شهیر/ چو سوزاندیم، پس خودت را بگیر//
از آن شعله ات، یخ نگردد ولرم/ که سردی فزاید نه جوشان و گرم//
دُمت چون کلافی، گره خورده است/ کلافه ت کند، گر نشد با دو دست/160/
که بازش کنی تا نهی زیر پام/ زنم من قدم روی آن زردفام*//
به بازی بگیرم دم مضحکت/ نه غرّنده شیری، که باشی تو كت *//
میویی کنی و بدنبال موش/ ز یزدان هم اینک بیامد سروش//
که: ول کن تو این گربه سانِ خلنگ*/ به وهم است که شاید بباشد زرنگ//
تو دادی هم او را حیاتی ز نو/ ز خونش گذشتی، صنیعی برو//
چه این بنده باشد، فزون ناسپاس/ که جفت شش رود، سه بیارد به تاس//
بگفتم خدایا ، نكن خود لعين/ كه این خلقتت، ني به جهلت قرین//
تو کردی تلاشت نتیجه چه بود/ بجز بدسگال* عبدی و لاسجود//
که در خاک اگر بهرت افتیم رواست/ بجز من که دانی حسابم جداست://
به فکر برتر از هرچه فکرنده است/به اندیشه سقراط، به جنگ، پیل ِ مست/170/
به گردون نباشد مرا یک رقیب/ به منبر نبودی بسانم خطیب//
ز الفاظ بافم یکی پیرهن/ به کل کل کنم آن زره را به تن//
بدریا چو ماهی به خشکی چو شیر/ به آفاق انجم، به آسفالت، قیر//
به سرعت، سمندی* بُدم، تیز پای/ چو پیکان* که از چلّه خیزد ز جای//
چو ایوب صابر، چو موسی قدر/ چو پاتر* کنم جادویی هشت سر//
چو باقر شکافم علوم از میان/ چو طاهر کنم من مطّهر، بدان://
نباشد حریفی در اندازه ام/ مپندار که من در رجز، تازه ام//
که دادار باشد همی پشت من/ به قهرم، بجنبد گر انگشت من//
بریزد بهم این زمین و زمان/ نماند بجا جز خرابی، مکان//
یکی لانه موشی تو زود رهن کن/ درونش بخیز و به کف پهن کن/180/
تن ناتوان و دم ِموشی ات/ که با من کلیدی* ز کم هوشی ات//
خدا از دهان ِسروشش بگفت رحم کن/ وگرنه بریدی ز تو گوش چون://
ندانی تو قدر رهایی هلا*/ بگردی ز خشمم هلاک و فنا//
مگر آنکه آیی و باجی دهی/ ولی نعمتت را خراجی دهی//
به پاسخ درآمد پسرخاله اش/ بگفتش عمادي چه شد، كو رُخش؟؟//
عمادي، تو گويي كه پنهان شدست/ نيامد خبر كو كجا رفته است//
مبادا گريزد ز مرگ و فنا/ كه نايَد به قاموس ما اين روا//
صنيعي، گزافه سرايي بس است/ مكن خسته مارا از اين رزم ِپست//
كه چون تيغ تيز از ميان بر كشم/ همه فيس بوك و اينترنتو سركشم//
به لبخندي از سخره آواز داد/ تو را فرجه دادم، نداري به ياد؟؟/190/
هر آنچ توصیه من بکردم تورا/ عمادی عمل کرد پس مرحبا//
به سوراخ موشی خزیده، خزین/ به پیکار من ره نباشد جز اين//
گزافه تو گویی که ترسنده ای/ نگشته شروع رزم، بازنده ای//
که تیغت بود ترکه ای ترد و سست/ به پیکار من جز چنین، چاره جست//
در آن لحظه بهزاد، ز خشم و غضب/ برآشفت و گفتش: كه مرد ِ طرب//
چه شوخي ِبامزه اي، آفرين!/ بسي خنده كردم، فتادم زمين//
برو بيني ِ خود به خاكي بمال/ سيه چهره ساز و بكن قيل و قال//
ببخشم به بامزگيت اي پسر/ چه گويي؟! كه هستي فقط دردسر//
برو گوشه اي پوشكت را ببند/ كه افتاده از پايت اينك ز بند//
به پستانكت نخ بياويز زود/ كه محتاج قنداغي و آب و فود*/200/
از آن جيغ و داد و فراز و فرود/ به خنده فتادي، صنيعي چه زود//
بگفتش: كه اي بي هنر مردمان/ ز ابيات ِخامت شدم شادمان//
بسی رنج بردیم در این سال سی/ عجب خنده کردیم ز شعرت بسی //
که سی سال گردید در تعب و رنج/ به یک لحظه شعرت به دل برد قنج//
نه از نکته دانی و هوش زیاد/ ز حاضر جوابی و آن قیل و داد//
زدم خنده ای بر تو ای رو سیاه / چو عاقل کند بر سفیهی نگاه//
که چوون جرات کل کلت با من است/ منی که کلامش همه آهن است//
بگویم تو را من «بِ و تا و نون»*/ بلحظه بسازم از آن صد ستون//
به یک قافیه می کنم روز، شب/ چو خواهم ببُرّم به آتیش، تب*//
به صحرا برم من نهنگ سترگ/ به دریا عقابی و فیلی و گرگ/210/
به تیر سه شعبه زنم من مگس/ به تیغی کنم گنده باغی هرس//
پلنگ را زنم سنگی بر پوز، گیج/ شود تا مقابل به من گوزپیچ//
کسان را نباشد هماوردی ام/ به فوت و فن ِ من درآوردی ام//
بَدان را نباشد به سر جنگِ من/ چو داخل شوم توی هر انجمن//
همه جملگی سر فرود آورند/ به کرنش سلام و درود آورند//
به بالای مجلس نشینم همی/ ز سر تا به پا سکه و درهمی//
بریزند در حد وسع و توان/ ببُرّم سر ابله و ناتوان//
در آن مجلسی من گذارم قدوم/ نه جای فقیر و نه جای خدوم//
همه پر توان و به ثروت غنی/ ولیکن به پیشم، چو پشم ِتنی//
من اینگونه باشم، پسرخاله جان/ تو خود را توانا به پیشم ندان/220/
برو جانِ شیرین ز من در ببر/ نه اینگونه چون حوصله م سر ببر//
که قاطی کنم، برکشم از نیام*/ چنان دشنه ای حامل صد پیام//
به دشنه بُرم مر ترا گوش و ریش / ز یادت بری، نام فامیل خویش//
در آن پهنه ي پر ز خون و جنون/ كه «كان لم يكن»* گشته بود «ما يكون»* //
پريدي يكي دختري در ميان/ به ميدان جنگ و نبرد ِيلان//
به جيغ بنفشي، بنفشه بخواند/ دو بيتي كه در ذهن عالم بماند://
عمادی برفت و به جایش منم / بلرزید بر خود که من یک زنم //
وزین گویم و بر دهن ها زنم/ چو آتش به اشعار آنها زنم ...//
بخنديد امير و دلش را گرفت/ از آن سادگي غرقه شد در شگفت//
بگفتا كه بهزاد، ديدي كه بود؟!/ كه شايد به جايي سرش خورده بود!/230/
ببین کی به شیران کُنام* آمده/ بنفشه که پی ننگ و نام آمده//
يكي خواهر ناز و خندان من/ به پا كفش و تن كرده خفتان* من//
به ميدان رزم يلان آمده/ همو كه از آن شهر نازك دلان آمده//
سپس رو به خواهر بكردش امير/ بگفتش: شجاع دختر و اي دلير//
بُود عرصه ای پر خطر دخترم/ چو آگه نبودی ز تو بگذرم//
که اینجا کنم من دل و روده باز/ ز وحشت همه در روند ارچه باز*//
بگیرد به چنگال تیزش فرومایگان/ بدّرد به منقار خود آن گران کتف و ران//
بلرزم به خود بس که خنده م گرفت/ از این خیره سر بودنت در شگفت//
شدم، پس هم ایدون تو را زینهار/ که جان داری و جان شیرین خوش آر//
مبادا که کل کل کنی با امیر/ که چون خشم گیرد، بسوزد ضمیر/240/
تهمتن* پلاستيكيه ترسوي يل نما/ همان «به» كه «زاد»ش * به گرزي بگشتي فنا//
گزاف ادعايي بكرد اينچنين/ نبود انتظاري ازو بيش از اين//
بغرّيد كه من ديو و دد ميدرم/ به تيغم همه عالمي سر بُرم//
شگفتا كه چون پا به ميدان نهم/ زمين و زمان جمله بر هم زنم//
نبودي پلنگي كه گوشش بُرم/ و يا شير جنگي كه كُلّش خورم//
نبودي نهنگي كه بر بگسلم/ سر و تن جدا و دهان بر درم//
نمي بينم اينك بجز خود يلي/به صحرا و دريا و جنگل، بلي//
كه سلطاني از آن ِما آمدي/ همه شهسواران به درگاه ما آمدي//
كنم قالب ديگري اختيار/ كه از شه برآيد چنين گونه كار://
بنفشه به جاي عمادي پريد/ صنيعي ز وحشت به كنجي خزيد/250/
حميدِ رضا، رفت و جاي خودش/ پدر مادرش را به ميدان كشيد//
ز سارا* نبودي به هيچش نشان/ وگرنه همو هم فرار برگزيد//
نيامد به ميدان چو فرهاد* هم/ كه او عاقلانه كناري كشيد//
منم من، به ِ زاد ِ يل/ كه تيغم همه فرق عالم دريد//
صنيعي برو والدينت بيار/ ز پستانكت آب دهانت چكيد//
به هنگامه اي اينچنين ملتهب/ بيامد كسي كه بيافروخت وب//
به عكسي پريشان بكردي همه/ به جان هم انداخت و زان ملغمه//
گرفتي چنان ماهيه گنده اي/ كه پيشش نهنگ، مرغ ِپر كنده اي//
به آن مجلس ِپر ز صد مستطاب*/ امير و پسرخاله اش را بدادي خطاب://
نخست از سهراب ِمهراد یاد کن/ پرستش برین یاد، بنیاد کن/260/
کزویست گردون ِگردان بپای/ هم اویست بر نیک و بد رهنمای//
نباشی بدین گفته همداستان/ که بهزاد همی گوید از باستان//
امیر کین داستان بشنود/ بدانش گراید بدین نگرود//
ولیکن چو معنیش یادآوری/ شود رام و کوته کند داوری//
تو بشنو ز گفتار سهراب پیر/ گر ایدونک باشد سخن دلپذیر//
بخنديد بهزاد برآن بچه شير/ كه اي بي خرد شاعري ياد گير://
چون قلم در دست من گيرد قرار/ چون سلاح هسته اي گيرش بكار//
گردو خاكش راه شيري شرحه كرد/ كهكشان ها را سياهي چاله كرد//
تو چه باشي اندر اين توفان عزم؟! / جز بسان ذره اي بي جزم و بزم//
نفله اي، بي چاره اي، بي خواب و هوش/ گشتي محتاج ترحم همچو موش/270/
صنيعي تحمل نكرد اين گزاف/ چنان ادعا و چنين داد و لاف//
خطابي بكردي همه شاعران/ مپندار كه باشيد ز ما بهتران//
عجيبا كه هر كس ز راهي رسيد/ دو بيتي بگفت و بشد ناپديد//
وليكن براي شروع نبرد هست خوب/ كه آيي به جنگ يلان با گِل و سنگ و چوب//
زديد زور خود را به ميدان رزم/ هزار امتياز دارد اينگونه عزم//
كه شايد رويد ذرّه اي پيش تر/ لِول* هاي بعدي به دشمن زنيد نيشتر//
و شايد كه حتي به فينال رويد/ به رزم امير، يا كه ديو سپيد//
همه خانواده بشعر آگهند/ بیایند و بر زخم، شوری نهند*//
به اشعار دد خوی، ليك با لفظ ِخَش/ به الفاظ ِ مُسکر چو آن تلخ وش*//
دو پیک استعاره، سه تشبیه نیز/ کنایه، مجاز، سجع و تشخیص* نیز/280/
بیوت قشنگ و سخن های نیک/ به یزدان که حکم باشد ایندفعه پیک//
به بی بیه پیک و به آس سیاه/ به سرباز، گیرم هم او را گواه//
که دیگر نَشینم عقب یک قدم/ بیارم پدید این سخن از عدم://
که ای مدعی مردمان زرنگ/ پسرخالگان ِدو صد رنگ رنگ//
سخن ها براندید بس رایگان*/ به پشت سخن ها شدندی نهان//
عمادی، چو جنگاوری ساز و برگت کجاست؟ / به رزم آمدن این چنین خنده زاست!! //
به پیشم چو مرغی بُدی دانه خوار/ چو طفلی که یک دم ندارد قرار//
درختی بُدم، سایه ام بر سرت/ عقابی که چنگال تيزم كنم در برت//
ز یزدان بگویی؟! رفیقم بُود/ که خشمش همان گرز و تیغم بُود//
کنیه* به مهراد کردی؟ عجب حقه ای! / بسازم کنون بهر تو بُقعه ای*/290/
فرستم تو را لاجرم در مغاک*/ بیوفتی ز ترس با سر اندر به خاک//
و آن پهلوان پنبه ی لاوجود/ «بهَ»ش «زاد» باد و یادش درود//
درودی فرستم به ساده دلیش/ به پندار پاک و به موها و ریش//
کند بهر من قصه از کور ده/ بیا و کمی پند او را بده//
که ای جوجه ی مانده جا از شمار/ خزان گشت و صبری بکن تا بهار//
مگر از سخاوت کنم یاد تو/ شمارم تو و هرچه امثال تو//
به جعبه گذارم صدی از شما/ ز تاریکی اش جملگی در کما//
بساطی کنم در کنار هتل/ به توریست مردان فروشم خجل//
همه جوجگان نحیف و ضعیف/ ز بهر خریدت که بگشاد کیف؟ //
صدایت بود روی اعصاب من/ همه پرّی و کرک بر یک بدن/300/
چنین جوجگان را به رزمم چکار؟ / تو را می خورم جمله بهر نهار//
به سیخی کشم صد عدد جوجه را/ ز سیخ دگر برکشم گوجه را//
به ادویه گردانمت مزه دار/ شرابی به پیشش چو یک میگسار//
زنم چند پیکی و گرمم کند/ مرا غافل از شام نرمم کند//
که چون مست گشتم به جای نهار/ به شامم بخوردم تو را طفل ِ زار//
هم اینک بزیرت کشم از لگام/ به یک دست بی آنکه خیزم ز جام//
به روی چمن می زنم بر زمین/ که جان دادنت به نباشد از این//
چو جان می دهی، گرد و خاکی نبود/ تن خسته ات یک دم آنجا غنود*//
که روحت بُود شاد و یادت فزون/ ببخشم تو را مردنی آبگون*//
رجز را بخواند آن امير بس بلند/ كه سهرابي چون آهويي در كمند/310/
گرفتار ديد خود را و فكري بكرد/ به لرزان صداي، گفتن آغاز كرد://
اگر مرد راهي نشان ده كه كار/ كه طومار نبشتن نبُد افتخار//
همي وز وزت برده اعصاب و هوش/ پذيرم غلامي و حلقه ت به گوش//
بيا تا زنم مهر اربابيت/ كه رسوا كنم شعر قلابيت//
بغرّيد امير: شاعر ِكوچه اي!/ به پيشم يكي كشك و آلوچه اي//
همه شعر من نقره و گوهر است/ ز اشعار تو جملگی سر تر است//
بگویی دو بیتی ز عجز و نقیص / ز عرش ت کشم من تورا در حضیض//
به شعر و به معنا، به هوش و کمال/ به آن درک و عقل و مخ بی مثال//
نباشی به پیشم توانا به جنگ/ که ره گم کنی همچو یک مور ِمنگ*//
به درگاه من پشّه ای مادّه/ بیا و به او خون خوری یاد ده/320/
امیرم، بزرگ و توانا به رزم/ به جنگ، جنگجو و مطرب به بزم//
به مجلس مهین* و به میهن امیر/ ز یزدان به عالم امام و سفیر//
خود ارباب صد نوکر جنگی ام/ به پیش سیه تی ویان (T V)، رنگی ام*//
تو چارده بُدی، من صد و بیست اینچ/ به بازار رضا بیش از این نیست اینچ//
چه گویم؟ که در کهکشان این نبود/ که ذرات عالم همه در سجود//
به اندازه و طول و عرض من است/ چنین خلقتی لایق چون من است//
چو وارد شوی در سرایی دگر/ بگویم تو را قصه ها، بیشتر//
یکی امتحان کن که مجانی است/ جوابم به تو لحظه و آنی است//
به میدان شعر و ره شاعری/ نباشی عدد، کسری و پاره ای//
که مقدار تو بین صفر و یک است/ چو دانی حقیقت ز جان شوی دست/330/
کمی توبه کن، اندکی لابه هم/ چو خواهی ندوزم لبانت بهم//
زبانت ببّرم به اشعار نغز/ به کامنت کوبم تو را هوش و مغز//
بپیچانمت جمله چون یک ورق/ بنوشانمت شعر خود چون عرق//
که مستت کند راه خود گم کنی/ به جای حذر، سر توی خُم کنی//
بپیچی به بازی*، گزینی فرار/ نبُد در کفت هیچ عنان و قرار//
گر عاقل بدی، راه خود کج کنی/ ز صورت روی، ره به مخرج کنی//
که مخرج همان راه در رفتن است/ و صورت بُود این دغل جنگِ پست//
برو بهر خود طُرفه چایی بیار/ که باشم تو را ای پسر دوست دار//
بشین و به اندرز من گوش کن/ از آن چایی ات جرعه اي نوش کن//
ببین اصل مطلب به حرفم کجاست/ پسرخالگیم از نبردم جداست/340/
تو شاید که باشی به مایا قدر/ نباشی ولیکن به شعر اینقدر//
به اندازه ای که نشانت دهم/ به کاغذ یکی نقطه ای می نهم//
نیایی به چشم بیش از آن نقطه چون/ توانت همین است، فکری بکن//
که صدها بیوت من سرایم وزین/ به پاسخ نیاری دو بیت به از این//
همه شعر تو حرف مفت است و هیچ/ همه خلط مبحث*، همه گیر و پیچ//
ز شعرم جهانی به رنگ تازه شد/ به عالم همه اسمم آوازه شد//
یه مقدار دیگر بخور چایی ات/ پسرخاله ام، نی پسر دایی ات//
که پند پسرخاله چون نشنوی/ بهشتت نباشد، به دوزخ روی//
هلاکی بگردی، که عبرت شود/ جهان جملگی، بهت و حیرت شود//
نکن بیش از این وقت من را تلف/ که شاگردم این گونه لغزد ز کف/350/
برو این بساطت دگر جمع کن/ ز بهر ظفر* نذر صد شمع کن//
که روشن کنی بلکه نوری ز حق/ بیاید به دل مر تو را مستحق//
شوی آگه از عجز و نقصان خویش/ بگیری ره دیگر و تازه، پیش//
گفت بهزاد، امير را اي دوست/ همچو ماري كه بينداخته پوست//
دائما هي به خودت مي پيچي/ ذره اي كوچك و اصلا هيچي//
اينهمه لاف و گزاف از بهر چيست؟/ اي امير نمره ي بيست كار تو نيست//
تو مريضي و پريش، تو بخود شيفته اي/ برو دكتر، برو كه آب حيا ريخته اي//
پوزخندي بزد آن مايه ي ناز/ كه دگر هيچ مگو اي طنّاز//
نمره ی من بیست نیست، زیرا صد هست/ سنگواژه م ، شیشه ی حیله ت شکست//
نكردي يكي حمله اي بر امير/ كه جنگ با بزرگان نبودش ضمير/360/
فقط حرف ِمفت و سخن هاي پوچ/ سخي* در سخن، در نبرد اسكوروچ*//
بگفتا دو بيتي ز بهر رجز/ ولي شعر پوچش نپوشاند عجز://
تو درمانده اي و اگر زآهني/ بسائي به اين خوي اهريمني//
همين نكته كافي بُوَد اي كبود/ كه بهزاد يل آبرويت ربود//
چو شمشيرم آيد همينك به فرق/ دو نيمه ت كند، همچو توفان و برق//
به دورش امير، هي بزد چرخ چرخ/ بگفتش چنان طُرفه* اشعار ِ تلخ://
همی در بماندم به کارت سُهی/ چو طبلی، قلمبه ولیکن تُهی//
صدایت بَرد گوش گردون کنون/ ز پیکار سختم شدی در جنون//
که شمشیر تو، واژگانیست گس/ همه نعره ات، وز وزی چون مگس//
که فرقم زنم خود به شمشیر تو/ شود شرحه شرحه زه و تیر تو/370/
که قلابیَست آن سلاح و درفش / چو برگی که گردد به پا جای کفش//
به يك بار ديگر عمادي دويد/ ميان رجز هاي مردان جهيد//
بگفتا به هر سه پسرخالگان/ بدانيد اي بي خبر مردمان://
نه سهرابي و نه امير و رضا* / ز گفتار تيزم نيابد رها//
به تيريج ِسهرابيان بر بخورد/ چو مردي كه چنگش زند بچه كُرد//
بزد زهرخندي و اينگونه گفت:/ براي ابد شاعري در تو خُفت!//
زكي، از چنين شعر بي مايه اي/ برو ضايع كردي كه بيچاره اي//
نمي بيني آخر حريفي چو من؟ / شهير و خرمند به هر انجمن//
زبان بسته دار و مزن دم كه تو/ كه اينگونه شايد بگردي وتو!* //
امير سرخوش از ديدن بيت ِزار/ بگفتا: عمادي زبان بسته دار/380/
عجب دل خجسته بُدی ای عماد/ نخسبی ز شب تا دم بامداد؟//
به جان خسته بودی سرودی چنین؟/ به دل، مرده و از مصائب حزین؟//
نهی نام شعر بر دو پاره لغت / زنی بانگ " هل من بَطَل ... "* هی فقط؟! //
ندیدی که بهزاد بودی اندر میان؟ / از آن مرد مردان ندیدی نشان؟//
بزرگ بزرگان، یل و شرزه شیر/ ندیدی به شعرش بسوزد ضمیر؟//
ندیدی تو آن ببر خوش خال و خط/ به یک پنجه درّاند آهو و بط؟* //
نفهمیدی گر برنتابد عتاب/ به پیشش چو مرغی بُدی صد عقاب ؟ //
نظاره نکردی تو تازیدنش؟/ ندیدی تو پیکار و جنگیدنش؟؟ //
و آن اژدهای سترگ و مهیب/ امیر ِامیران، شه دلفریب//
به اشعار نغزش کُشد پهلوان/ نیازش نباشد سلاح و فلان/390/
کند عرصه بر دیگران سخت تنگ/ کسی را نباشد حریفش به جنگ//
همی بگسلد بند از بند تو/ بگیرد به دست، نبض و آهنگ تو//
بپیچد مچت را به سجع و مَجاز/ به اشعار بودار ولیکن مُجاز//
اگر زندگی خواهی اندر میان/ بکوش و یکی شعر شیرین بیان//
بگو تا نگیریم به تو خشم چون/ ز خشم مهان*، لکنت افتد سُخُن//
بگو بیتکی لایق این دیار/ دغل بازی و لودگی درنیار//
چو آن دو بزرگ از تو راضی شوند/ ز خون بگذرند، غرق بازی شوند//
ولي ظاهرا روز ِ شعر ِبد است/ به خامي بُود، دست بالاي دست//
بياورد سهرابي بيتي ز چين/ كه آسان بُود واردات اينچنين//
بگفتش امير را يكي بيت ِبد/ ز خامي بُود طالبش ديو و دد:/400/
اي اميرك، اي پنيرك، اي خمير/ اي كه در بي مايگي باشي شهير//
به آن جنس چيني نظر كرد امير/ نظر كردني پست و دون و حقير//
به مدح بيوت پسرخاله اش/ بگفتا دو بيتي، چه پُر نغز و خَش://
شعرهایت باسمه ای چون جنس ِچین/ هی بگویی این چنان و آن، چنین//
غر زدن دائم به جان، پیشه ت بُود/ این طریق شاعر شدن راحت بُود//
بقدري زباني بهم تاختند/ كه حجب و حيا را برانداختند//
نبودي اگر خاله اي بينشان/ به تيغي دو پاره بشد فرقشان//
بزنگاه* آمد در آن دشت ِخون/ يكي خاله اي چهره سيماب گون*//
چو خورشيد ِرخشان، رُخش تابناك/ خروشيد و با نور خود كرد پاك//
پليدي و خون از چنان عرصه اي/ بجز او كه را بود چنان عرضه اي؟!/410/
به بانگ مطّلا صدايش رهاند/ به گوش جهان و به جان ها نشاند//
همه نكته هاي مفيد و قشنگ/ بگفت: اي دو خوار زاده* ي شوخ و شنگ://
اگر شاهنامه نبود در ميان/ چه گفتي هم اينك دو خوار زادگان؟!//
چو قاسم* بخواند سخن هايتان/ شكايت بَرد نزد بابايتان://
همانا ابوالقاسمم من هلا/ بگويم سخن همچو درّ و طلا//
من آنم که از علم آکنده ام/ که تخم سخن را پراکنده ام//
تو آنی که از یک پشه رنجه ای/ گمانت كه سالار و سر پنجه ای؟!//
نکن بیش از این جعل ِاشعار من/ دخالت مکن جمله در کار من//
نصیحت شنو تو ز خالوی خود/از این پس بخور نان ز بازوی خود//
نگشته سخن لحظه اي منعقد/ صنيعي بشد بر خودش منتقد/420/
نه از روي اخلاص و فهم ِزياد/ بسرعت ببردي مرامش ز ياد؟؟//
صنيعي همان مرد ِمكر و خدنگ/ همان ناجوانمرد ِنالوطي ِبس زرنگ//
به آني عوض كرد مسير سخن/ بگفت خاله اش را كه اي جان ِمن!://
الا، خاله ی قیمتی تر ز جان/ به بهزاد گفتم که گردد نهان//
همه حرفتان درّ و گوهر بُود/ که هرکی بدان نگرَوَد*، خر بُود//
که کس را نباشد توان نبرد/ مقابل به خالوی باری تعالای فرد//
نباشد به پیشت امیر پشّه ای/ چو خواهی، بگردد کم از ذرّه ای//
ندارد به جز جیم شدن چاره ای/ که در این سرا، خود همه کاره ای//
بگویم برو اندکی نان بیار/ روم بهر آن نان، تا قندهار//
بگو خود بینداز از این پلّه ها/ روم بهر انجام آن، من نوک قله ها/430/
بفرما که فردا بیا خانه مان/ بیایم هم اکنون به اندک زمان//
حسابم از آن بدسگالان جداست/ که گر نوکریَت کنم این رواست//
نه بهزاد جنگی نه سهراب خصم/ ندارند راهی مگر آنکه عزم//
کنند جزم و آیند به پا بوسیَت / ز رسم ادب، خلعتی* طوسیَت//
دهند و روند زود پی کارشان/ خداوند منّان، همی یارشان//
چو بهزاد ديدي سخن درگرفت/ ز آب گل آلود، ماهي گرفت//
بگفت خاله را اي كه من چاكرت/ اراده كني من شوم نوكرت//
سلامي به آن خاله از راه دور / كه زيبنده كردي و دادي تو شور //
قدم رنجه كردي بدين پيج ِدون* / كه قدرش تو اينك بكردي فزون //
من و رستم و بيژن و زال زر / همه خسته از وز وز يك پسر /440/
به بازو ظريف و به جرات چو موش / به طينت حريص و نهان عقل و هوش //
شما باشي اينك چه ها ميكني ؟/ ولش ميكني يا رها ميكني ؟ //
كه اين لالًِ گستاخِ آدم فروش / بيازارد و سينه سوزد به هوش//
اي امير ِپاچه خوار بي ثبات / اي كه بر هر منبري كردي بساط //
شرم كن از اين همه رنگ و ريا / مردي و مردانگيّت زير پا//
بار خود بردار و بگذارش به دوش / تا به كي خواهي كه باشي خود فروش //
وه ، كه آن خالو بداند لاف تو / حقه ونيرنگ و آن اجحاف تو //
بشد منقلب آن يل ِارجمند/ امير ِدو عالم، كه كوه سهند//
بُود تختخوابش، درخت گرز او/ زمين ژاكتش، غنچه ها پُرز او*//
خزر، ظرف آبش، پلنگ، گربه اش/ نهنگ، ماهي و كاخ و قصر كلبه اش/450/
خروشي برآورد، زان حنجره/ بيوفتاد يكي بچه از پنجره//
ز ترس از خروش امير ِدژم/ نبودي حريفش ز ترك و عجم//
خطابي بداد آن پسرخاله اش/ كه آيد ز كنجي همي ناله اش//
یکی جوجه وش، ادعا می کند/ عقاب است و با پنجه گانش چه ها میکند//
رجز ها بخواند ز جنگاوریش/ به میدان، ز عجزش شود قلب ریش//
چه گویی که من پاچه خوارم همی/ كه حرمت نگه دار، حتی کمی//
چه گستاخيا، اي تو سهرابيا/ بكردي، چو مردي به صحرا بيا//
به صحراي محشر،به ميدان جنگ/ نه با بيل و تيشه، نه حتي كلنگ//
به ميدان شعر و ادب، پاي نِه/ كه بينند مردم، توان كه بهِ//
به لاف و گزاف، شعرت آغشته است/ ز خنده بر اشعار تو، كشته ها پُشته است*/460/
خيالات خامي به مغزت رسيد/ كه در جنگ با من، بگردي شهيد؟//
مزار شهيدان شود جاي تو؟/ جوانان نهند پا به جا پاي تو؟//
به رزمم كشم من تو را بس حقير/ كه آيندگان را چو اسم امير//
رسد بر در گوش، دگرگون شوند/ همه جملگي تور* و مجنون شوند//
نماند تواني به پاهايشان/ شكايت برند نزد بابايشان//
كه اين نابرابر نبرد، با امير/ دلي قرص خواهد، چنان قلب ِشير//
صد از ما نباشد حريفش به رزم/ چو خواهد كشد، مي كند عزم،جزم//
به انگشتي مارا زند بر زمين/ زمين بشكُفَت*،از وسط اينچنين//
چگونه بر او مي رسد خوف و ترس؟/ چه چاره كنيم، تا بگيرد كه درس//
به چندان روش، ميشود كشت امير؟/ كه او پخته نانست و ما بس خمير!/470/
پدر خنده زد بر سبك مغز ِدون/ بگفتا امير را حريفي نبود اي جوون//
به گيتي سپهري بُدي تابناك/ دو عالم به چشمش چه كمتر ز خاك//
به ارض و سماوات فقط يك حريف/ ببودش، از آن مردمان سخيف//
به يك چشم برهم زدن نيست گشت/ سرش را بريد آن امير توي طشت*//
بسان سياوش سرش را بريد/ چنين صحنه اي گيتي بر خود نديد//
به يك ثانيه آن وجود گشت لا/ چو چنگ* نصف شد و از وسط شد «دولا// چنگِ»* كم ارزش ِدون صوت
/ كه مادون ِ صوت پيش آن، فوق ِصوت//
امير بر سمند و بهي بر ژيان/ سه سوته بريد گوش سهرابيان //
چو اين قصه ناگه به اينجا رسيد/ پسر شد پريشان، ز جايش جهيد//
بگفتا پدر را چه گويي ددي ؟!/ نديدم به عالم چنين شعبدي/480/
كه بهزاد ِيل را بكشت اين امير؟ / بزد رو و پشتم به آني كهير//
ز انديشه بر زور و جنگاوريش/ تو گويي كه باشد به مهپاره ديش//
كسي كه كشد آن حريف سترگ/ كسي كه نوازد ني و تار و ارگ//
كسي كه به مشتي كشد پهلوان/ پلنگ پيش او گربه ايست مهربان//
كسي كه به حرفي بسوزد عدو/ ز امثال من شر رسد بهر او؟//
ندارم سر دشمني با امير/ بگويد برو، من روم تا زئير*//
از عهده برون باشدم كشتنش/ شگفتا كه خامي بشد دشمنش!*//
به حالي كه تيغي كشيد از ميان/ بگفتا صنيعي هم اينك بدان://
زكي ، زينهمه ياوه بافي ، خموش/ كه اين وز وزت خسته كردست گوش //
مكن بيش ازين ، نفله ي رو سيه / بدوزم لبانت به صد قافيه /490/
تو مفتون خويشي ، روانت نزار / برو با طبيبان بگو حال زار //
بگو عاشق خويشم و بنده ام / ز خلق دو عالم دل آكنده ام //
دچار فسونم ، توهّم زدم / همه اِكس و شيشه به سوزن زدم //
علاجي كنيدم كه بيچاره ام / چو دريوزه* اي مفلس، آواره ام//
صنيعي ميان ِنبرد و خروش/ همه ضعف بهزاد، آورد به روش://
رجز خواندنت، باعث خنده است/ ز خنده به رزمت، دل آكنده است//
نداري تواني به هوش و
كلام/ نيابي به اين ياوه، قدر و مقام//
كلامت بُود خام و دون و سخيف/ همه واژگانت
بُدي توي كيف//
نه تشبيه خوبي نه گل واژه اي/ نه معناي بكر و سخن، تازه اي//
همه نخ نما و بصورت نزار/ به سيرت ضعيف و بدون قرار/500/
نكن نا اميدم چنين با سخن/ به ميدان بيا همچو يك پيل تن//
بكَن رخت بي عرضگي از تنت/ بپوش جوشني روي پيراهنت//
كه زوبين *ِ حرفم نشانه به توست/ چو گيرم نشانه، زنم من درست//
ز ميدان ديدم بسرعت برو/ وگر چابكي، اين ور اونور بدو//
مباش ساده صيدي به تير گزم/ چو افعي كه مرغي به نيشم گزم//
كمي ورجه وورجه بكن صيد خام/ جواني هنوزم، نشي نابكام//
به تيغ كلامم كه آهن بُرَد/ غزل هاي حافظ به آني دَرَد//
اجل شيخ، سعدي، به پيشم عجول/ نخواهد كه شعرش گزارد افول*//
و آن مثنوي معنويه بزرگ/ مقابل به شعرم، كمي پرّ و كرك//
همه ثالث و يوشج* و ابتهاج/ ز اشعار من جملگي هاج و هاج/510/
حروفم بَرَد عقل سوي جنون /كلامم كند تاج و تخت واژگون//
سخن پرورانده نگشته هنوز/ به انديشه ام مي زنم هرچه پوز//
چو درآيد آن مقتدر واژگان/ ز پيران و برنا نماند نشان//
شكستم به شعر از سرت دور كن/ دو چشم حسد را بزن كور كن//
به دست بوسي ام گر تواني بيا/ بجانت نذارم ببوسي اخا*//
چنان من كريم و ببخشنده ام/ كه از حرف خود غرقه در خنده ام//
به ناگه دو گامي نهادش به پيش/ كُلَه خود و خفتان بكندي ز خويش//
چنان جو گرفتش كه گويي يل است/ نبرد با چنان آدمي معضل است//
گرفتند كمربند آن يكدگر/ نبودي كه فن بر يلان كارگر//
به هم پيچ خوردند و غلتي زدند/ به پا چوب و سرها به سنگي زدند/520/
سه ساعت به گرز گران كوفتند/ و سر پنجه گان را بهم دوختند//
يكي نيزه زد بر سپر بي ثمر/ و آن يك به تيغي بريدي ز سر//
دو سه تار ِ موي حريفش همين/ رجز هشت روز و رزم اينچنين؟؟//
از اين جنگ كشكي بخاري نخاست/ كه بس لوس بود و پر كمّ و كاست//
نبردي چو دعواي طفلان خُرد/ ز جنگي چنين كِي توان بهره برد؟؟//
كشيدند از همدگر زلف و موي/ زدند چنگي و پنجه بر دست و روي//
تو گويي نبرد است ميان ِزنان/ زناني ضعيف و به رزم ناتوان//
ز شرح ِنبرد حوصله م سر برفت/ همان به كه شعر گويم از دشت ِتفت*//
و يا شعري از فصل پاييز و باد/ چو اشعار ِآن شاعر زنده ياد//
چو ثالث اگر جمله اي در كنم/ به شعرم جهان را معّطر كنم/530/
و حتي چو آن ايرج ِميرزاي/ بگويم دو بيتي كه ماند به جاي//
هم اينك بيامد خبر از نبرد/ صنيعي به تيغي دلش سفره كرد!*//
بريدي ز بهزاد، دو انگشت نيز/ به تيغ ِبلندِ خطرناك ِتيز//
بزد بر سرش آن گران گرز را/ به ضربت برفت سر به جاي دو پا//
به تانكي نشست و بيانداخت تير/ بگفتش اگر مردي اين را بگير!//
دو دست و دو پايش بهم زد گره/ سرش را به پا بست و كردش كُره*//
چو توپ بر زمين چمن كاشتش/ به شوتي به خارج بيانداختش//
فرستاد او را به جايي عجيب/ خُنُك* سرزميني چنان بس غريب//
شنيدم به آنجا كه سكنا گرفت/ ز توش و توانش شدم در شگفت//
به لفظ مالزي نام آن سرزمين/ بلند بخت و اقبال او را ببين!/540/
ببايد چو ضحاك بر تخته سنگ/ همي بستم او را چه بي دنگ و فنگ//
كه ديگر نبودش رهايي از آن/ به بالاي كوهي ز گرما، پزان//
كنون شعر ما بانتهايش رسيد/ كنم نكته اي از نهان، من پديد//
چو اين داستان از آن ِمن است/ همه شرح ِمردانگيه من است//
طبيعي بُود در چُنين داستان/ شوم بر چنان پهنه اي پهلوان//
ولي در حقيقت فسانه بُدي/ حريف پسرخاله ات كِي شدي!//
بكرديم در كودكي رزم ها/ نگشتم ز چنگال تيزش رها//
هميشه بماليد به خاك پشت ِمن/ چنان كه برفت در، سه انگشت من!*//
به ضربي بكوبيدمم بر زمين/ برفتم هوا و بخوردم زمين//
هم اينك گرفتم بسي انتقام/ از آن مرد ِخوش قلب ِوالا مقام/550/
خنك شد دلم از چنين خدعه اي/ به شعر ار* نشد، ميشدم عقده اي!//
واژه نامه: ددي = پدر
هل من بَطَل = آيا پهلواني هست؟
قيمه خوروشت = اين پسرخاله ي عزيز، بطرز اغراق آميزي اين غذا رو دوست داره!
ولي = در اينجا منظور، پدر است.
مير = امير. بخاطر ضرورت شعري
هَزار = بلبل
قيلوله = خواب بعد از ظهر
بيرون روي = اسهال!
لوگ اين = در اينجا، وارد شدن به فيس بوك
شِت = به زبان انگليسي، گُه
شاتر = قسمتي مربوط به دوربين، در اينجا اشاره به عمل عكاسي دارد
خاييدن = جويدن
مايا = برنامه ي سه بعدي سازي تصاوير
ململك
ساي = ململ، نوعي پارچه. ململك، تكه ي كوچكي پارچه ي ململ. ململك ساي، كسي
كه با تكه پارچه ي كوچكي از جنس ململ مي مالد! اينكه دقيقا چه چيزي بوسيله
ي ململك ماليده مي شود بر ما معلوم نيست. در تفسير اين عبارت، ادبا،
مفسرين كلام، چهره هاي سرشناس هرمنوتيك و تاويل ِعصر حاضر، اظهار عجز كرده،
آنرا رمزي ميان بهزاد و پروردگار دانسته اند.
فتراك = تسمه يا چرم باريكي كه از عقب زين اسب مي آويزند و با آن چيزي به ترك مي بندند.
بدگِل = بد ذات، بد سرشت
ژوست = لفظ فرانسه ي نت درست و كوك. متضاد نت فالش و ناكوك
پاسبخش آموزشي = نگهباني دادن در دوران آموزشيه سربازي
خوابيده از سرخوشي = اشاره با خوابيدن بهزاد در هنگام خشم شب از سر بي خيالي در دوران آموزشيه سربازي دارد
دژم = خشمگين
شحنه = پليس، پاسبان
باند
رژه = معمولا نُه خط موازي روبروي جايگاه نظامي كه يگان هاي نظامي بر روي
خطوط از مقابل جايگاهي كه ارشد نظامي در آن قرار گرفته است، رژه مي روند.
ژاژ خاي = ياوه گو، بيهوده گو
س ِ = مخفف سهراب
گيم = بازي، در زبان انگليسي
فكاهت = فكاهيه تو، طنز ِتو
مردمكان = اشاره به چشم هاي عكاس اين ماجرا يعني حميد رضا، و همينطور مُصَغّر «مردم» براي تحقير و كوبيدن عكاس
گل پسران = اشاره به سهراب. لفظي كه خود سهراب زياد استفاده مي كند
ناصر
= اسم شوهر خاله ي گرامي و پدر حميد رضا. در اينجا شاعر بخاطر برهم نخوردن
ِوزن شعر، مجبور به نياوردن لفظ احترام «آقا» شده است، كه متعاقبا پوزش مي
طلبد!
آتش فروز = آتش افروز
زردفام = زرد رنگ
كت = گربه، در زبان انگليسي
خلنگ = سياه و سفيد. دو رنگ
بدسگال = بد طينت
سمند = اسب. و همينطور پيكان دار
پيكان
= تير. همينطور، بين سمند و پيكان بعنوان ماشين هاي توليد داخل، مراعات
النظير بي نظيري وجود دارد! شاعر در اين بيت بشدت احساس ملي گرايي كرده، و
ضمنا بخاطر استفاده از صنعت مراعات النظير و كنايه بصورت همزمان به اين شكل
بديع، فكر مي كند براي خودش گهي شده است.
پاتر = هري پاتر
كليدي = به فتح ك، يعني كل كل كردي
فود = غذا، در زبان انگليسي
ب و تا و نون = بتن، از مصالح ساختماني
ببرّم به آتيش، تب = با آتش، تب را فرو نشانم! شاعر در اينجا ادعا مي كند كه اگر اراده كنم، كارهاي ناشدني مي كنم
نيام = غلاف شمشير
كان لم يكن = معلق گشتن
ما يكون = همه ي آنچه در آن عرصه ي نبرد وجود دارد.
كُنام = لانه
خفتان = نوعي لباس ابريشمي كه هنگام رزم مي پوشيدند
تهمتن = از القاب رستم
همان «به» كه «زاد» ش = بازي با سيلاب هاي اسم بهزاد. و همينطور يعني همان بهتر كه وجودش با ضربه ي گرزي لاوجود شود!
سارا = تك دختر خاله ي اين چند پسرخاله و خواهر حميدرضا
فرهاد = شوي ِبنفشه!
لِول ها = مراحل، در زبان انگليسي
بر زخم شوري نهند = به زخم نمك بپاشند
تلخ وش = شراب، زهرماري، آب شنگولي، آبي كه حواس آدم را پرت مي كند!
استعاره، تشبيه، كنايه، مجاز و تشخيص و ... = آرايه و صنايع ادبي
حكم، بي بي پيك، آس سياه، سرباز = اشاره به بازيه حكم
سخن به رايگان راندن = حرف مفت زدن!
كنيه = اسمي بغير از اسم اصلي كه در زبان عرب جهت تكريم و تعظيم استفاده مي شود
بقعه
= آرامگاه، صومعه، خانقاه و همينطور محل دفن يكي از ائمه!! به طعنه اشاره
به ساختن آرامگاهي براي سهراب با توجه به كنيه اش دارد!
مغاك = گور
غنود = استراحت كرد، آرام گرفت
آبگون = مثل آب، روان، جاري. در اينجا، راحت
مور ِمنگ = مورچه ي گيج و منگ
مهين = بزرگ، بزرگترين
سيه تي وي = تلويزيون سياه و سفيد
به بازي پيچيدن = در رفتن، دور زدن ديگران و از مخمصه بيرون كشيدن
خلط مبحث = قاطي كردن موضوعات مورد بحث با يكديگر
ظفر = پيروزي
سخي = سخاوتمند، دست و دلباز
اسكوروچ = نام شخصيتي كارتوني كه نماد خساست و بخيل بودن است
طُرفه = به ضم ط، هر چيز تازه و نو. شگفت آور. سخن نغز
رضا = منظور حميد رضاست
وتو
= مخالفت. حقي كه با آن، طرح يا شخصي بلحاظ سياسي يا اقتصادي رد مي شود.
به نوعي بايكوت شدن طرح يا شخص از طرف افراد ذي نفع در يك ماجراي مشخص
بط = مرغابي
مهان = بزرگان
بزنگاه = به موقع
سيماب گون = مثل نقره
خوار زاده = مخفف خواهر زاده
قاسم = ابوالقاسم. اشاره به فردوسي
نگرود = گرايش پيدا نكند. ميل پيدا نكند.
خلعت = ردا
پيج
ِدون = صفحه ي پست. اشاره به صفحه اي در اينترنت كه عكس كذايي توسط سهراب
در آن گذاشته شد و درگيريه شعري و كلامي ذيل عكس انجام شد!
پرز ِاو = در اينجا، منظور پرز ِژاكت است نه پرز ِامير!
كشته ها پشته شد = اصطلاحي به معنيه زياد بودن تعداد كشته شدگان و بر اثر روي هم قرار گرفتن اجساد، تپه اي از كشته ها ايجاد شدن!
تور = ديوانه در گويش شمالي
بشكُفَت = شكاف دهد!
سر توي طشت بريدن = اشاره به نوع كشته شدن ِسياوش بدست تورانيان
چنگ = از تقسيمات زماني ِموسيقي كه اندازه ي آن نيم ضرب است.
دولا چنگ = نصف چنگ. يك چهارم ضرب.
زئير = كشوري در قاره اي آفريقا
شگفتا كه خامي بشد دشمنش = اشاره به بهزاد!
دريوزه = گدا
زوبين = نيزه
افول = زوال، نيستي
يوشج = يوشيج. بخاطر رعايت وزن شعر!
اخا = برادر
دشت تفت = صحراي سوزان
دل سفره كردن = شكم سفره كردن. به معنيه پاره كردن شكم
كُره = حجم ِگرد
خُنُك = خوشا
در رفتن سه انگشت ِمن = دروغي محض مبالغه و اغراق!
ار = اگر