یک گاو عروسکی بهمراه چیزهای دیگر.

اینها هدیه ی تولد من بود از طرف یک دوست بسیار عزیز (که بنا به ملاحظاتی از بردن نامش معذورم !)

البته نه یک گاو عروسکیه معمولی، بلکه یک گاو عروسکی با پستانهای بسیار بزرگ - تعریف نباشه ! -

بقاعده ی پرتقال ! (البته اگه اندازه ی خود عروسک رو ۳ پرتقال در نظر بگیریم).

بنا به توافق، اسم این گاو رو کوکب گذاشتیم. دو سه هفته بعد از تولدم سرمای سختی خوردم و

چند روزی خونه خوابیدم. همون دوست بسیار عزیز، لطف کرد و در یکی از بعد از ظهرهای نه سرد و نه

گرم آخرین روزهای پاییز، فعل پسندیده ی عیادت کردن رو صرف کرد و به دیدن من اومد. بعد از اینکه از

درست بودن جای تک تک کادوهایی که به من داده در اتاقم، اطمینان حاصل کرد، کمی حالمو پرسید

اما بلافاصله یاد کوکب افتاد و بعد از کمی جستجو کردن کوکب رو، در حالی که روی رادیاتور نشسته بود

(کوکب، نه دوستم !) پیدا کرد. کوکب رو از روی رادیاتور برداشت و ازم پرسید چرا این بنده خدارو گذاشتی

روی رادیاتور ؟

گفتم عزیزم، آخه من با این حالم، شیر گرم برام بهتره ...