سفر نامه ی اسپهان شیخنا و مولانا میربابا بزرگ الممالک ( کثرالله سنه )
دیرزمانی بود که به خانه نشسته و کنج عزلت گزیده بودم واز حال خلق خدای همی غافل و در اندیشه ی
گرفتن مدرک تافل بسر میبردم و محنت تایپ پایان نامه برجان شیرین خریده و از خانه و خانواده بریده
بودم چندان که بدن خویش به رنج گران نحیف تر از پیش گردانیده و به سبب آن فرشته ی مرگ به بالای
سر خود همچون طناب داری بر گردن تابانیده دیدم. فی الفور بر آن شدم تا من باب تفرّج و تفریح بسویی
شده ، بر منزل آَشنایی در دیاری غریب چتر خود گسترانم. با خود اندیشیدم نیکوست مقدّم برهر فعلی،
تفاّلی بر دیوان شیخ اجل ، خواجه ی شیراز زده ، قرعه ی عزیمت به بلاد غربت از حافظ طلب کنم. در دل
نیت همی کرده ، برگ از برگ دیوان گشوده گردانیدم ، این شعر در مقابل دیدگانم بیاورده همی شد :
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم ... برخود لرزیدم و گفتم این دیگر چه حالت است ؟! پنداشتم که شیخنا با
ما از در مزاح درآمده است. پس دیوان بربستم ونیّتی دیگر آتش کرده ، از نو دیوان گشوده کردم این شعر
آمد : "من مست و تو دیوانه ، مارا که برد خانه ". در دل شکی اوفتاد که احوالات شیخ شیراز این یک
شب بسامان همی نمیباشد پس با خود اندیشه کردم که شبی دیگرتفال زنم. در خواب شدم که خواجه
به خوابم اندر شد.بر او بانگ زدم یا شیخ ! این چه بساطست که سر ما در همی آورده ای ؟ فال گرفتندی
یا حال ؟ لاطاعلات از بهر چه بهم میبافی ؟ لغز و لنترانی ز چه روی میگویی ؟ بر اثر نهیب من شیخ
آشفته گردید فی الحال به سخن درآمد که فال جوان کژاندیش و ابلهی مثال تو که هفده سال بر مکتب
بوده و تحصیلات عالیه از پی گذرانیده لیکن خواجه حافظ شیرازی از شیخ اجل سعدی تمییز دادن نتواند
به از این نیز بودن نتواند ! از خواب پریده ، با درونی آسیمه بار سفر بر بسته وبه پایانه ی آرجانتین
رهسپار همی گشتم .در پایانه چشمم به مرکبی که به اسپهان روانه بود افتاده شد. درنگ جایز
ندانستم ، از بهر رسیدن به اسپهان جسم فانی به زیرچرخ مرکب (که در مکان به ولوو اشتهار داشت)
اندازیدم و با صوت جلی راهبر آن مرکب را به اسم اعظم و نبی اکرم قسم داده تا وی حاضر همی شد تا
مرا همراه خود به بلاد نصپ جهان برد.در مسیر راه ، اتفاقات گونه گون بر کاروان ما فراوان اوفتاد چندان که
ذکر همه ی آنان در این مقال اندک ممکن نیست لیکن یکی را در خاطر دارم که می آورم : از ابتدای سفر
بر ما نقل ، فراوان رفته بود که در راه یحتمل به دزدان دریایی کاراییب 3 ... پوزش میطلبم ، به دزدان بیرحم
و راهزنان سنگدل برخورد خواهیم همی کرد و مارا بیم این اوفتاد که در سفر به این مردم برخوریم. از قضا
در نزدیکی اسپهان راه بر خود بسته دیدیدم ، عاقبت امور از خداوند تبارک و تعالی ختم به خیر مسئلت
همی کردیم. در انتظار رویت دزدان سیه جامه و روی پوشیانیده نشسته بودم که ناگاه شحنه ای با
البسه ی پلیس بر ما فراز آمد. به دیگر همقطاران و یاران که در مدت سفر داستانهای بسیار ، از حمله ی
راهزنان جنایتکار و گربه نره و روباه مکّارو صد و یک سگ خالدار و ... بر ما نقل همی کرده بودند و به سبب
آن در دل ما هراسی شگرف افکانیده بودند (افکنده بودند) گفتم این که از پس دیدگان من بگذشت ،
پلیس است و حافظ جان و مال مردمان و نه رهزن و باج گیر و دشمن آدمیان. حضّار به سخنان این بنده
ی بی مقدار ،خنده ی بسیار کرده ، به خامی سخن خویش واقف گردیدم. درحال یکی از ایشان مرا آواز
داد که این که میبینی دزدیست در هیئت پلیس و از این روی از صد دزد غافله بدتر است. چراکه مارا به
دستگیریه آن دزدان به دست قانون امید هست ولی این جماعت خود در لباس قانونند و بر مسند قانون
تکیه زده ، هر قانون شکنی که خواهند ، توانستن کرد* ! از درشتی و زشتی کلام وی در عجب شدم و تا
خود اسپهان دیگر کلامی از من منتشر نشد تا آن زمان که معنی سخن آن امّی دانا و آن پیر برنا بر من
آشکار گشتانیده شد ! الا ایّحال ، در ساعت به پولاد شهر که در 3 فرسخیه اسپهان است ، شدم و در
منزل جدّم فرود همی آمدم چونان که از پیشتر در این اندیشه بودم. چه خُنک شهری و چه فرخنده
مکانی ! هنوز حظ ّ وافی و کافی از آن مکان نبرده بودم که یاد رفیقانی اندر بلاد اسپهان اوفتادم که در اثر
بعد مسافت ، دیدار با ایشان میسرنگشته بود تا آنروز که درنگ جایز ندانسته ، بر تلپن همراه ایشان
پیامکی بدین مضمون نبشته ، ارسال گردانیدم : من اینجام ، شما کجایین ؟؟ و به سبب این پیامک ،
ملاقاتی حاصل شد بسیار نیکو و فرخنده و اسباب آشناییه بیشتر با تنی چند از ضعیفگان پولاد باز – که
در بلاد فرنگ به " متال باز " شهره اند – و در اثر آن ۲روزی را با همقطاران پولاد مسلک گذران کردیم ، از
برای تفنّن و تفریح. برای بازگشت به بلدیه ی پولاد (پولاد شهر) ، در پایانه ی زاینده رود ، سوار "یک بوس
کوچولو" شدم که در آن ناحیه " مینی بوس " میخواندنش. پس از عزیمت به منزل ، در لحظه به خوابی
گران فرو همی رفتم چونان که هزار سال مرده بودم. روز دیگر راندوویی (قراری) با دوستان گذاشته ،
باتفاق به سمت باغ طیور راهی شدیم لیکن دوریه راه مارا بر آن داشت با مرکب یکی از یاران – که پجوی
تیز پایی بود – به باغ طیور طی طریق کنیم.در راه چند شباب مزلف و مزخرف که یحتمل شب قبل با
میگساری و شرب زهرماری به سحر رسانیده همی بودند ، در هیئت قطّاعان طریق بر ما ظاهر گشته ،
عرصه بر ما تنگ کردیدند (کردند). ناچار به کناری شدیم لیکن آن اراذل بعوض غارت مال و جان و ناموس ،
مسیر صواب باغ طیور بر ما آشکار همی ساختند. از برای تشکر دستی به نشانه ی تقدیر تکان دادیم که
آن اراذل را جنبه ی کافی در اختیار نبود ، در برابر ما به انجام حرکات جان گولر و تک چرخ پرداختند. به راه
خود ادامه داده به باغ طیور در رسیدیم. در باغ به گردش پرداختیم و عجایب بسیار با ۲ دیده ی خود رویت
فرمودیم. از جمله عجایب طاووسهای کرک و پر ریخته ای بود که جملگی قرصهای توّهم زا به حد غایت
تناول کرده فاز پاییز گرفته همی بودند و کرک و پر خویش مثال برگ خزان ریخته بودند !در معیشت طیوری
که از جانب ما پرواز میکردند به دریاچه ی باغ رسیده در آن قوی تابناکی مشاهده کرده که به قاعده ی
شیربرنج سپید بود و هر چه کردیم آنرا از تکه ابری سپید در دل آسمان تمییز دادن نتوانستیم. بناچار
ساعتی در وی نگریستیم چندان که صبر و طاقتش طاق شد و از نگاه هیز همقطاران به تنگ آمده ،قصد
مردمان دیگر کرد و به دیگر سوی شد. بر وی عتاب کرده ، روی برگردانیدیم و به سمت طیوران کمیاب
رهسپار همی گشتیم. خروسانی دیدیم ، بغایت زشت و در لحظه عجایبی دیگر بر ما گذشت که سرّ آن
بر ما مستتر ماند و آن ، این بود که پری رویان و مه پیکرانی که لسان از وصف زیبایی آن عاجز و درمانده و
ما در درک عظمت این جمال و زیبایی چون کودکانی کودن و عقب مانده ، با شور جوانی و بعضی دیگر با
عینک های ته استکانی به تماشای این خروسان بدمنظر و زشت هیبت نشسته ، ما نیز با همان شور ،
صدای دخترکان به گوش جان نیوش کرده ،به دیده ی بصیرت ویوش (View) می کردیم (که اگر این فعل
با دیده ی بصیرت نباشد ، قبیح است و دید زدن نامندش ) ... و از حکمت این اتفاق هیچ ندانستیم ، سر
خورده و " ید اطول من رجل " ** ، به سمت دیگری شدیم . در آن سمت دیگر طیوران شکاری بسیار
دیدیم و در دل بسی گرخیدیم که اگر قفس ایشان باز بود بر ما چه میگذشت که دوستی ندا داد که
سالی این اتفاق حادث شد و تور و قفس طیوران باز و شکسته بشد باتفاقی که تا حال علت آن
بر خلایق معلوم نگشته و از قضا یکی از بوفان تیز چنگال بر حیاط ما منزل کرده ، قصد ماندن کرده
بود که امّ من بضربتی سر آن بوف منگ کرد ،در قفسش کرده برای باغ طیور باز پس فرستاد که فی الفور
از جانب آن باغ مامورانی با دشنه های آخته بر ما مسلط شدند. علت پرسیدیم هیچ نگفتند. مارا به
مکان قاضی برده در آنجا پرونده ی عظیمی از بهر خود دیدیم. پرسیدیم شنعت (گناه) ما چیست ؟ گفت بر
سر بوفی که از موطن خود فرار کرده ، کوفیده اید. گفتیم مراد گیج کردن آن و باز پس فرستادنش بود و این
فعل ما جرم بودن نتواند. گفت معصیت شما ۲ تن ضربت نیست بلکه اثر ضربت است. گفتیم کدام اثر ؟
قاضی به بانگ بلند گفت بر اثر آن ضربت ، سوی ۲ دیده ی بوف رو به زوال است و بیم آن میرود که بوف
کور گردد و کور کردن بوفی که از موطن خود گریخته است فعلی سیاسیت ... مارا بر زندان همی کردند و
ما در آنجا گریه ی بسیار کردیم و خدای را به آبروی پنج تن و دوازده امام و صد و بیست و چهار هزار پیامبر
قسم در دادیم تا معجزتی صورت گرفت و بینایی یکی از ۲ عین بوف بهتر شده ، حکیم قانون آنرا بوف نیمه
کور تشخیص داد از ما وجوه نقد بسیار ستانده به امان ایزد منّان رهایمان کردند. داستان در ما اثر کرده ،
به آنی از آن باغ منحوس به در شدیم. در قهوه خانه ای از برای تناول طعام فرود آمدیم. بقدر کفایت
خوردیم و از آنجا به در شدیم. در راه بر روی دیباری بلند و افراشته چشممان به عبارت " کارخانه ی پیلتر
(فیلتر ) سازی " روشن شد. به بانگ بلند این جمله خواندم فی الحال یکی از همراهان از برای مزاح گفت
خوش داری که به بازدید از کارخانه ی پیلتر سازی رویم؟ او را گفتم آنچه مرا خوش آید بازدید از کارخانه ی
پیلتر " شکن " سازیست و نه غیر. در بلدیه ی طهران برای تولید پیلتر کارخانجات سترگ و عظیم دایر
نکنند بل شرکتهای حقیر و ناچیز مثال پارس آن لاین مهیب ترین پیلتر ها ساخته که بمانند آنها در چین و
روم هم یافت می نشود چندان که هیچ پیلتر شکنی را یارای مقابله با آن نیست و نیک است که کارخانه
ای از برای تولید پیلتر شکن ساخته شود، باشد که ساکنان دنیای مجازی دعا گوی سازنده ی آن شوند
بعد از آن گفتگو ، من از یاران جدا گشته برای گردش بداخل شهر شدم تا ساعاتی دیگر دوستان خود در
مکانی که مناسب ساز و آواز تدارک دیده بودند ، ببینم. به صرافت افتادم که به سی و سه پل روم و از
آنجا به سوی چهل ستون شتافته به چشم خود عظمت این بنا ببینم. روزگاری از رندی نیوش کرده بودم
که چهل ستون را بیست ستون بیشتر نیست. پرسیدم از چه روی گویی ؟ گفت بیست ستون است که
عکس آن بر آب اوفتاده ، چهل ستون رویت شود. بدو گفتم چه اندیشه ی عالی در ساخت آن شده پس
باید که از بهر تماشای سی و سه پل راهی بلاد اسپهان شد. رند مرا گفت که من از معجزت بنای چهل
ستون با تو سخن گفتم و تو خود نیز زبان به نعت و ستایش آن گشودی پس چرا خواهی که از بهر
تماشای سی و سه پل به اسپهان شوی ؟ رند را جواب دادم که هر چند چهل ستون بناییست عالی
لیکن معجزت واقعی در سی و سه پل است که شانزده پل تمام است و یک پل نا تمام و نیم ساخته که
عکس آن بر آب یک پل تمام شود بهمراه آن شانزده پل با عکسشان بر آب ، سی و سه پل تمام رویت
شود. رند از فهم این سرّ ، هنگ فرموده کف فراوان بر دهانش پدیدار گشت ، بانگ زد که رند تویی نه من !
و سر به بیابان گذاشت. باری ، پیشتر گفتم که بعد از فراق از همراهان و یاران ، قصد سی و سه پل و
چهل ستون کردم ولیکن طعام بسیار خورده بودم ، فراخی بر من عارض شد ، به سبب کاهلی و ماست
بارگی عطای رویت آن بناهای فریبا را به لقایشان بخشیدم. پس به کنار زاینده رود رفته در جانب آن دمی
آساییدم و در آن گذر عمر گران به چشم خویش مشاهده کردم. آفتاب برفت پس دانستم وقت دیدار
دوستان است. ناچار ، عزم رفتن کردم و ساعتی بعد در آنجا بودم که در نزد دوستان به " اس اس" شهره
بود. محلی از برای آموزش و تمرین مطربی که حجره های بسیار داشت و در هر کدام شماری از مطربان
جوان در فراگیری این هنر جهد فراوان میکردند. دوستان گفتند به "هشت" رویم. پرسیدم "هشت " چگونه
جاییست ؟ گفتند "هشت " نام حجره ایست که در آن هر فعل ممکن بود الاّ فعل صواب. گفتم چگونه ؟
گفتند اینگونه ! و بداخل هشت شدیم ، در لحظه یکی از یاران پاره ای آشغال از روزنه ای به پایین ریخت و
کسی بر ما عارض نشد. نیک دریافتیم که این از معجرت " هشت " است. ساعتی در "هشت " بودیم تا
به اذن پیر و مراد مطربان جوان آن مکان که مردی طنّاز و بذله گوی بود و " اهورا " نامیده میشد به حجره
ای که در آن پیانوی سمیکی خفته بود شدیم. بر پشت پیانو جلوس کرده قطعاتی فاخر از موسیقی
کلاسیک که از بر داشتیم اجرا نموده ، کمبود پیانوی خونمان تعدیل شد. بعد آن دوباره به " هشت "
شدیم ، اسنک میل کرده نوبت جدایی از دوستان رسید. بسوی بلدیه ی پولاد شهر رهسپار شدم و روز
دیگر به جانب طهران روان. در پایانه ی اسپهان به مردمانی " تنگ نظر " برخوردم. پرسیدم این جماعت
کیستند ؟ گفتند توریست میباشند و جملگی " جاپونی " (ژاپنی) میباشند پس دانستم که تنگ نظری
ایشان نه از ره کین است بل اقتضای جنتیکشان (ژنتیکشان) این است... الاایّحال سوار بر مرکب
طهران شده بسوی وطن خود شدم که بسیار دل تنگ ما بود. در راه هیچ اتفاق نیوفتاد تا به ولایت طهران
در رسیدیم. به خانه شده چند ساعتی استراحت نموده فی الفور به نبشتن سفر نامه همّت گماردم ،
باشد که خداوند عزّو جل مرا در نگارش مطالب نیکو از برای وبلاگ توفیق دهاد والسّلام.
** دست از پا درازتر