a minimal about an animal

 

... سگ بود، به گربه نیز آراسته شد ...

 

پ.ن : دارم کارتون گربه - سگ نگاه می کنم !

 

 

دو نقطه دی، دو نقطه ابیانه

در زندگی واقعیت هایی وجود داره که در تمام دنیا ثابت و یکسانه و اگر کسی یا کسانی بخواهند آن

واقعیت موجود را نادیده بگیرند به دردسر بزرگی میوفتند. بطور مثال وقتی جیش داری، به دستشویی

میروی. یک سوئیسی و یا امریکایی با تمام برتری هایی که نسبت به باقیه مردم دنیا داره، وقتی از شدت

ادرار داره شاش بند میشه به همون جایی میره که یکی از افراد یه لا قبای قبیله ی سو در امریکای

جنوبی. شاید دلت بخواد واقعیت فوق رو نادیده بگیری. خب در اینصورت خودت رو خیس می کنی.

وقتی ساعت ۹ صبح کلاس داری، اگر دانش آموز باشی به مدرسه و اگر کمی بزرگتر باشی به کالج و

یا دانشگاه میری. اگر نری، یک نامه در خونه تون می آید احتمالا با این مضمون: " آقا/خانم ...

بسیار متاسفیم از اینکه شما تصمیم گرفته اید بجای عضو مفیدی بودن برای جامعه خود، زندگیه

انگل واری را در پیش بگیرید و با پیوستن به اقلیت بی سواد جامعه، آمارهای مربوط به کاهش

بی سوادان جامعه را به زیر سوال ببرید. از امروز، این مرکز آموزشی هیچگونه تعهدی در قبال دادن

خدمات تحصیلی به شما ندارد و وضعیت تحصیلیه شما « کان لم یکن » تلقی میشود ... "

وقتی هم قصد مسافرت یکروزه با تور به همراه دوستانت رو داری به محل قرار یعنی چرم مشهد میری.

در همه جای دنیا برای مسافرت های یکروزه محل قرار چرم مشهد است. فقط و فقط « چرم مشهد ».

« دون چرمینو ماچدینو » در پرتغال، « کرْمه ماچدینی » در ایتالیا، « چغم مژه » در فرانسه

(Charme Mashedauex -امیدوارم تعداد حروفی که نوشته میشه ولی خونده نمیشه کافی بوده باشه)

همینطور « چرمیوس مشدیوس » - این دیوس آخرش چقدر چسبید واقعا ! - در یونان و ...

خب ما - یعنی من و پونزده شونزده نفر دیگه از دوستان - تصمیم گرفتیم که دیروز به یک مسافرت یکروزه

بریم. طبیعتا مثل سایر مردم دنیا به یک تور مراجعه کردیم - که البته زحمت کلیه ی مسائل مربوط به

تور رو شرمین عزیز کشید - چون ما انسانهای واقع بینی هستیم و قصد مقابله با واقعیت های زندگی رو

نداریم. اما آیا مسئولین تور هم انسانهای واقع بینی بودند ؟ مسلما جواب منفیه، چون محل قراری

غیر از چرم مشهد به ما گفتند. و محل قرار جایی نبود جز میدون هفت تیر، جنب هتل مروارید. از همون

لحظه ی شنیدن این واقعه ی تکون دهنده، فهمیدم که سفری غیر از اونچه که فکرشو میکردیم در

انتظارمونه (در ادامه، درستیه حرف من رو تایید می کنید) ولی از اونجایی که آدم آینده نگری نیستم،

بار و بندیلم رو بستم و صبح زود به محل قرار کذایی رفتم. در اون محل قرار شوم، به سمت بچه ها رفتم

و درست چند لحظه بعد نقطه ی عطف سفر فرا رسید: آشنایی با تور لیدر ! همونطور که احتمالا از

سفرنامه ی قبلی - سفرنامه ی یوش - متوجه شدید، مورد تور لیدر - مثل صدا و سیما - از اون دست

موردهاییه که من دوست دارم تا سالها راجع بهشون مطلب بنویسم. انقدر بنویسم تا از نوک انگشتان

دستم خون بیاد. شخصا تور لیدر ها رو به سه دسته تقسیم می کنم: ۱- اعصاب خورد کن

۲- اعصاب خورد کن تر ۳- اعصاب خورد کن ترین. برای حدس زدن اینکه تور لیدر ما متعلق به کدوم دسته

بود، با توجه به ارجح قرار دادن مورد تور لیدر نسبت به باقیه ی موارد در این سفرنامه، نیازی به بهره ی

هوشیه بالا نیست. قبل از هر توضیح بیشتری، باید بگم که ما در این سفر معنیه واقعیه team working

رو به لطف تور لیدر جوان و کمک تور لیدر نوجوانمون فهمیدیم. شاید با خودتون بگید که ای بابا، تور لیدر

چیه که کمک تور لیدرش چی باشه ! اما باید بگم که Tour leader assistant ما در کارش واقعا خبره بود.

فقط حیف که در طول سفر فرصت انجام هیچ کدوم از کارهایی که ایشون توش خبره بود پیش نیومد.

در هر حال همگی سوار ماشین شدیم. همگی یعنی: شرمین، امیر حسین، بابک، روهید (یا روحید)،

تیرانداز (که ایشون رو توی خونه بیشتر به اسم الناز میشناسن)، هما، بهاره، مهدیه، رامین، فریبا،

کژال، من، آرش، سولماز، علی کاظ، الناز (خواهر سولماز) و مرجان. برای بهتر درک کردن این سفرنامه

شاید بهتر باشه راجع به بعضی از دوستان همسفر توضیحات مختصری بدم تا اونچه که برما گذشت

رو بهتر درک کنید:

شاید شما هم مثل من فکر کنید که علی کاظ در واقع باید یک جور لقب فیس بوکی باشه (از اون دست

افرادی که به صورت یکبعدی گند یه موضوعی تو فیس بوک رو در میارن. بطور مثال مهروش عزیز و

کوییزهاش ! و در اینجا علی و اینویتیشن هایی که جهت محلق شدن دیگران به کاز (Cause) های

مختلف میفرسته) اما بعد سولماز برام تعریف کرد که فامیلیه علی، کاظمیه و بصورت اختصار کاظ صداش

می کنن.

... و رامین ! اینطور که من متوجه شدم رامین همیشه خوابه مگر اینکه خلافش ثابت بشه. در واقع

رامین در هر جای ممکنی می خوابه. برای همین سفرهای طولانی تر رو به سفرهای کوتاه تر ترجیح

میده. بطور مثال در یک سفری مثل سفر به ابیانه رامین می تونه ۱۰ ساعت بخوابه در حالی که برای

رفتن به جایی مثل شهرستونک حداکثر ۵ یا ۶ ساعت فرصت خوابیدن داره. البته ناگفته نمونه که ۲

ساعت ابتداییه سفر و ۲ ساعت انتهایی سفر رامین بیدار و بسیار فعال بود.

البته الناز - خواهر سولماز - هم ظاهرا برای رسیدن به آرامشی عمیق و پایدار با ما راهیه سفر شده بود

که خب مطمئنا یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیش رو مرتکب شده بود چون من وقتی بعد از مدتها

دوستامو میبینم ترجیح میدم بجای مد نظر قرار دادن جملات قصاری نظیر " سکوت سرشار از ناگفته

هاست " و خزعبلاتی از این دست که در اکثر مواقع هیچ دردی رو از آدم دوا نمی کنن، از اندام

کارآمدی به اسم زبون جهت صحبت با دوستانم استفاده کنم. ضمن اینکه تصمیمات عجیب و غریب

تور لیدر مبنی بر اینکه دائما یک آهنگ زشت و مزخرف با ولوم هر چه بیشتر پخش بشه - اونهم درست

در زمانهایی که هیچ کسی قصد رقصیدن وسط مینی بوس رو نداشت و ترجیح میداد یا بخوابه یا با بغل

دستیش صحبت کنه - و با اینکارش باعث بشه افراد برای رسیدن صداشون بلند تر از حد معمول صحبت

کنن، طبیعتا تقصیر من نبود.

... و در نهایت ما راه افتادیم ...

شاید هنوز ۲ دقیقه از حرکت ماشین تور نگذشته بود که بچه ها موفق به شناساییه خوراکیهای درون

کیف من شدند. کم کم داشت از جنبیدن دهنهامون - البته صرفا برای خوردن خوراکی و یا حرف زدن !

برو فکرتو درست کن - خوشمون میومد که تور لیدر یادش افتاد در قبال خراب کردن عیش ما وظایف

سنگینی داره (به بخش دسته بندیه تور لیدر مراجعه شود). برای همین شروع به صحبت کرد. حتما

متوجه شدید که ما حتی نسبت به دیدن قیافه ی تور لیدر هم حساسیت داشتیم. حالا فکر می کنید

علاقه ی ما نسبت به گوش دادن به صحبت های صد تا یه غاز تور لیدر چقدر بود ؟! کمتر از علاقه ی ما

به دیدن قیافه ی تور لیدر. تور لیدر برای ما از کوه هایی که در سمت چپ تصویر معلوم بود صحبت کرد و

در ادامه مشخص شد که اگر رد این کوه ها رو بگیریم به نزدیکی های کرمان و یا مناطق جنوبیه ایران

میرسیم. و بعد از مناطق جنوبیه ایران صحبت کرد و زاغ بور و بوف کور و غیره و غیره و غیره ... آیا اینها در

سفر به ابیانه، اطلاعاتی ارزشمند و بدرد بخور محسوب میشد ؟ عمرا نه. پس ما به خوردن خوراکیها

ادامه دادیم. هر چه بیشتر خوردیم بیشتر گرسنه شدیم تا اینکه بچه ها بشدت نگران زمان خوردن

صبحانه شدند. بلطف لیدرینگ قویه تور لیدر - که از این به بعد سیامک خطابش می کنم - رستوران مارال

که در مسیر مان بود و ظاهرا از قبل هماهنگی های لازم جهت خوردن صبحانه در آنجا بوسیله ی تور

انجام شده بود - که نشده بود - اعلام کرد جایی برای نشستن ما ندارد و ما مجبوریم صبحانه مان را

بگیریم و ببریم. بعد از صرف صبحانه در محوطه ی زیبای رستوران، بداخل ماشین برگشتیم و بدون هیچ

اتفاق قابل ذکری به ابیانه رسیدیم. قبل از اینکه از چگونگیه وارد شدن ما به روستای ابیانه مطلع شوید

دوست دارم کمی هم راجع به تور لیدر ماشین دوم صحبت کنم. قبل از اینکه از ماشین پیاده شویم

تور لیدر ماشین دوم بداخل ماشین اول - یعنی ماشین ما - آمد و با لحن پر شوری از ما دعوت کرد

چنانچه علاقه ای به انجام کارهای هیجان انگیز داریم دنبالش برویم. از آنجایی که آدمهای ساده ای بودیم

گول خوردیم و به دنبال تور لیدر ماشین دوم، از ماشین اول - یعنی ماشینی که سوارش بودیم - پیاده

شدیم. اتفاق هیجان انگیز چه بود ؟ پایین رفتن از یک تپه. فاکتور های هیجان انگیز این تپه چه بود ؟

۱- تپه ای بود با شیب کم ۲- خاکی بود و ۳- ارتفاع کمی هم داشت. با احتساب مقدار هیجانی که

پایین رفتن از این تپه ی خاکیه کم شیب کم ارتفاع به آدم میداد، نپرسیدن داشتن یا نداشتن سابقه ی

بیماریه قلبی، از بچه ها از طرف تور پیش از شروع مسافرت امری سهل انگارانه و غیر قابل گذشت بود !

بعد از رسیدن به میدان اصلیه ابیانه به ذهن خلاق سیامک رسید که قطعا برای بچه ها هیچ چیز بامزه تر

از این نیست که به مدت ۲۰ دقیقه زیر آفتاب معطل بشن. در خلال این ۲۰ دقیقه فرصتی دست داد تا من

به این حقیقت پی ببرم که تا امروز در زندگی هیچ وقت تا این اندازه عاشق جیش کردن نبودم. با کسب

اجازه از تور لیدر خوشحال ماشین دوم، به سرعت خودم رو به دستشوییه عمومیه ابیانه رسوندم.

۳ کابین خالی، پاداش پی گیریه وضعیت قضای حاجتم بود. البته کابین ها کاملا خالی نبودند. در وسط

هر کابین، دریاچه ای مملو از کثافات انسانی - در واقع غیر انسانی - بچشم می خورد. تا چشم کار

می کرد کثافت بود و کثافت بود و کثافت. با خودم گفتم یالا امیر، تو می تونی به چیزهای بهتر از این فکر

کنی. چشمهامو بستم و به رانیه هلو فکر کردم. زیر چشمی نگاهی به منظره ی وحشتناک پایین

انداختم.به چیز بی مناسبتی فکر نکرده بودم: دریاچه ی پایین به نوعی رانیه فاضلاب بود با تکه های ان.

از این همه شباهت حالم بهم خورد و با سرعت به سمت گروه برگشتم. همچنان معطل بودیم و کمک

تور لیدر هم غر غر کنان از شکستن عینکش و اینکه امروز پدرش درخواهد آمد می گفت. گفتم چشمان

شما ضعیف است یا آستیگمات ؟ گفت عینک آفتابیم شکسته است نه عینک طبیم. از اینکه کمک تور

لیدر نوجوانمون مجبور بود امروز را بدون عینک آفتابی بگذراند انقدر ناراحت شدم که خواستم بغلش

کنم ولی برای اینکه بی خودی امیدوار نشود منصرف شدم. بعد از پیدا شدن سر و کله ی سیامک و

تذکرات جدیه شرمین به ایشان در باب روی برنامه نبودن سفر، به سمت داخل روستا حرکت کردیم.

در طی مسیر به جایی رسیدیم که سوراخ های عجیبی در زمین حفر کرده بودند و بعد از اینکه

امیر حسین سوال کرد این سوراخها چه چیزی می تواند باشد ؟ هما در کمال خونسردی به ما گفت

که اینها باید « انبار ان » باشد ! بعد معلوم شد که منظور از « ان » همان « کود » بوده است.

برای ناهار در جوار حرم مطهر « بی بی زبیده » اتراق کردیم و ناهار خوردیم و بعد آن اتفاق افتاد:

در مسیر برگشت قبل از وارد شدن به روستا کاسه ی صبر شرمین لبریز شد (چون به اندازه ی کافی

تور لیدر در طی مسافرت وقت کشی های بی مورد کرده بود) و بهمراه امیر حسین نکات مهمی رو به

سیامک گوشزد کردند - چیزی تو مایه های « داور دقت کن » در ورزشگاه آزادی ! - در واقع در طی این

مسافرت اکثر بچه ها با تصمیمات تور لیدر موافق بودند بجز دو گروه:

گروه اول: پسرها و گروه دوم: دخترها

بنابراین حتما می تونید حدس بزنید که بعد از دعوای شرمین و امیرحسین با تور لیدر، چه کسانی در

اقلیت قرار گرفتند. در مسیر برگشت تور لیدر برایمان بستنی خرید، از مانتوی محلیه شرمین تعریف کرد

و گوشزد کرد که مانتو را خوب وارسی کنید تا احیانا پارگی و یا سوراخی نداشته باشد که البته به

سیامک گفتم نیازی نیست، بعدا اگر شرمین پوشید و متوجه پارگی و یا عیبی در مانتو شد میاریم

عوضش می کنیم که سیامک به من یادآوری کرد چطور اینهمه مسیر را می خواهید برای عوض کردن یک

مانتو بیایید ... ؟! (همانطور که میبینید از بین ۱۰۰۰ نفر آدم با مطرح کردن یک سوال ساده ی هوش

میتوان افرادی که مستعد تور لیدری هستند را در بین آن جمع، شناسایی کرد).

سوار ماشینمان شدیم و به سمت تهران حرکت کردیم. با برنامه ریزیه دقیق و بی نقص تور لیدر، قمصر

کاشان و گلاب گیری رو از دست دادیم و با توجه به زمان حرکت به سمت تهران ترجیح دادیم از خیر دیدن

گلاب گیری بگذریم. مجددا به رستوران مارال رسیدیم - از قبل قرار بود سیامک به ما عصرانه بده - و

برای سرگرم شدن تصمیم گرفتیم « حقیقت یا شجاعت » بازی کنیم، به این صورت که یک گوشیه

موبایل - گوشیه موبایل من کاملا مناسب این کار بود - رو روی میز میچرخوندیم و بعد وقتی به سمت

یک نفر می ایستاد اون شخص باید با انتخاب موضوع حقیقت یا شجاعت در مقابل سوال و یا خواست

سوال کننده، به جواب واقعی و یا انجام خواسته ی طرف تن میداد. همونطور که احتمالا متوجه شدید

گوشیه موبایل من، تنها گوشیه موبایل در دنیاس که بخش گیمش در خارج از خود گوشی قرار داره !

آرش و سولماز به عنوان ناظران این بازی، قضاوت سختگیرانه ای روی جوابها می کردند به شکلی که

وقتی بداخل ماشین برگشتیم و روحید از جواب دادن به سوالش طفره رفت با پی گیریه مقامات قضایی

- آرش و سولماز - به نتایج حیرت انگیزی رسیدیم ! قبل از پرداختن به اون سوال کذایی باید بگم که

یک اتفاق ویژه باعث شد که این سفر، بسیار برای من و شرمین و امیرحسین و فریبا و کژال خاطره انگیزه

بشه و اون اتفاق این بود که شرمین با سرعت وارد رستوران شد و رو به من گفت حدس بزن کیو دیدم ؟!

امکان جواب اشتباه دادن وجود نداشت چون فقط دیدن یکنفر می تونست اونجوری شرمین رو وادار به

پشتک زدن بکنه. و اون شخص کسی نبود جز کامی (جات خالی سحر !!)، تور لیدر سفر یوش ! برنده ی

جایزه ی عینک طلایی چشم چرون ترین لیدر سال ۸۷ و نامزد دریافت سیمرغ بی مزگی و مسخرگی در

تمام ادوار گذشته. کسی که اسمش پشت تمام تور لیدرهای جوان رو به لرزه میانداخت. از رستوران

بیرون رفتیم و واقعا کامی رو دیدیم و من به این قول مارکس ایمان آوردم که تاریخ، خودش رو تکرار

میکنه، بار اول بصورت تراژدی و بار دوم بصورت کمدی. و دیدن تور لیدر قبلی درحالی که مدام داشتیم از

تور لیدر جدیدمون ایراد می گرفتیم، احمقانه ترین کمدیی بود که به عمرم دیدم ...

داشتم راجع به سوالی صحبت می کردم که روحید مجبور به جواب دادنش بود. و اون سوال چی بود؟

سوال این بود: روحید در این سفر چشمش کدامیک از همسفران را گرفته است ؟ البته روحید با

تلاش تحسین برانگیزی شروع به فرافکنی کرد اما در ادامه وقتی که رامین و باقیه بچه ها یک به یک

مدارکی را علیه روحید رو کردند مشخص شد که در کل ۴ نفر (بصورت دقیق تر ۵ نفر) در ارتباط با این

پرونده وجود دارند: مورد اول - که از همه بدتر بود - الناز بود که به خاطر گرمیه هوا بادگیرش رو درآورده بود

و یک لباس از روحید گرفته بود. اما چه جور لباسی ؟ آیا دختران ما مجاز هستند که هر لباسی را از غیر

محارم خود بگیرند ؟ آیا شرع مقدس و شارع آن، چیزی مثل تور لیدر هستند که بتوان آنها را به استهزاء

گرفت ؟ آیا صرف گرم بودن هوا، به یک دختر مسلمان این اجازه را میدهد که یک پیرهن که به عرق تن یک

پسر نامحرم آغشته است - و هنوز گرم است - را بلافاصله بپوشد بدون آنکه آن را کمی در برابر جریان

هوا قرار بدهد تا پاک و مطهر شود ؟؟ جواب صادقانه ی الناز به این سوال ها « بله » بود. اما گزینه ی

دوم کسی نبود جز بهاره که عکسی در حال خندیدن با روحید داشت (همانطور که میدانید بهاره اصلا با

کسی نمی خندد مگر اینکه چطور بشود !) و مشخصا با هم در حال تیک زدن بودند و گزینه ی سه هم

مربوط میشد به شرمین. بله شرمین. آیا مدرکی هم داشتیم ؟ مسلما. و اون مدرک چیزی نبود جز اینکه

همه با گوش خودشون شنیدند که بمحض خاموش شدن چراغ های ماشین، روحید، شرمین رو بوسید

- به خدا بعدا باید اینها رو جواب بدید - و البته گزینه ی چهارم که بر اساس یک مدرک واضح و مبرهن

انتخاب شده بود: عکسی بود از یک زاویه ی کاملا گویا که نشان می داد هما و روحید بقصد بغل کردن

یکدیگر دارند به سمت هم میدوند. البته کسی ندید که بغل کردنی حادث بشه اما از اونجاییکه شرع

مقدس می گوید « کل اعمال بالنیات » ما اصل رو بر بغل کردن و یا بغل کرده شدن گذاشتیم ! شاید

یادتان باشد که از گزینه ی پنجمی هم صحبت کردم که با توجه به مستندات پرونده و شهادت شاهدین،

شخص پنجم کسی نبود جز من ! با رای قضات - آرش و سولماز - هر ۵ گزینه مجبور شدند که با روحید،

مراسم رقص افشاگر رو انجام بدن تا طی اون، قاضی بتونه نفر اصلی رو از بین ۵ گزینه انتخاب کنه.

از اونجاییکه من اقدام به رقص تانگو کردم رای دادگاه من رو به عنوان متهم اصلی معرفی کرد و قرار شد

طی مراسمی زبونم لال ... !

بگذریم در انتها من بهمراه هر ۴ هووم با روحید رقصیدیم که بسیار خاطره انگیز بود و در نهایت در حوالیه

ساعت ۱۲ شب به تهران رسیدیم.

اینکه به گلاب گیری نرفتیم اصلا مهم نبود. اینکه صبحانه رو داخل رستوران نخوردیم هم اصلا مهم نبود.

اینکه تور لیدرها اکثرا آدمهای مزخرفی هستند هم هیچ مهم نیست. مهم این بود که دوست بسیار

عزیزی لطف کرد و زحمت کشید تا چندین نفر از دوستانش یک روز خیلی خیلی خوب رو در کنار هم

داشته باشن. انقدر بگن و بخندن که صداشون تو مسیر برگشت به خونه بگیره و خستگیه یه مدت سفر

نرفتن و به کارهای روزمره رسیدن از تنشون در بره. شرمین جان، اگر میبینی که راجع به چیزهایی مثل

نرفتن به گلاب گیری و غیره و غیره نوشتم خواستم بدونی که این مسائل فقط بدرد این می خورن تا

نوشته بشن و بقیه بهشون بخندن و گرنه چیزهای فوق العاده ای که این سفر داشت - مثل سفر قبلی -

خیلی مهم تر و عمیق تر از اون چیزیه که من بخوام توی ۴ خط مطلب بیارمشون. باید از امیر حسین و

آرش و سولماز و خود شرمین هم یه تشکر دیگه بکنم که بغیر از اینکه همسفرای خیلی خوبی بودن،

عکسهای خیلی خوبی هم گرفتن. به امید سفرهای بیشتر.

آهای دزده، پلیسه رو بگیر !

 

... دختری جیغ کشید و من به سرعت سرم رو به سمت منبع صدا چرخوندم ...

 

البته باید بگویم که اینکه یک دختر جیغ بزنه چیز عجیبی نیست چون دخترها عادت دارند در حالت عادی

جیغ بزنن.

یک مثال: 

پسری به دوست دخترش می گوید: جوابای کنکور سراسری اومد. من رتبم ۳ رقمی شده. دختر جیغ

میزند. (این جیغ یعنی من از رتبه ی احراز شده ی تو خوشحالم)

 

یک مثال دیگر: یک قطره آب از کولر مغازه ای روی کله ی دختری میچکد. دختر جیغ می کشد (این جیغ

از سر تعجب و بهت است)

 

یک مثال دیگر تر: در حال پیاده روی و گپ زنی با دوستتان هستید. دوستتان بدون هیچ اخطار قبلی

جیغ می کشد. به شما شوک وارد شده و بدنبال منبع آشوب به احتمال زیاد خطرناکی هستید که

دوستتان را وادار به جیغ کشیدن کرده است. منبع آشوب احتمالا خطرناک: بچه گربه ی ملوس توی

عکس پشت ویترین مغازه ی تابلو فروشیه اونطرف خیابون. (این جیغ برای ابراز احساسات زودگذر است)

 

یک مثال دیگر ترین: توی تاکسی کنار دست راننده نشسته اید. توی حال خودتان هستید و زیر لب با

حواس پرتی، مارش عزای سنفونیه اروئیکای بتهوون رو زمزمه می کنید. دختری از پشت سرتان یک

جیغ کوتاه می کشد. بر میگردید و از حالت چهره ی دختر متوجه میشوید که علت جیغش، احتمالا

نقطه ای در پشت لباس شماست. می گوید یک چیزی روی لباستان است.  (این جیغ از سر هول شدن

و آلوده به ترس، در زمان رویارویی با ناشناخته هاست)

در نهایت معلوم میشود که آن چیز یک تکه ان دماغ است که مسافر قبلی که جای آن دختر نشسته بود،

احتمالا در وضعیتی مشابه با وضعیت من (توی حال خود بودن) قرار داشته و با کمی حواس پرتی ( و

احتمالا ناخودآگاهانه) بر پشت لباس من مالیده است. ولی به روشنی مشخص است که من و مرد

مسافر قبلی ان دماغ باز، با اینکه در « توی حال خود بودن در تاکسی » اشتراکاتی داشتیم اما در عادات

فیزیکی هنگام « توی حال خود بودن » کاملا متفاوت بودیم. داشتم می گفتم که معلوم شد آن چیز

مشکوک، فقط تکه ان دماغی بر پشت لباس من است نه یک حشره ی نا آشنا با نیش مرگبار یا مثلا یک

عقرب زرد رنگ. با احراز هویت آن چیز مشکوک - در هیئت ان دماغ - دختر، جیغ دیگری میکشد.

(این جیغ، صرفا از سر حال بهم خوردگی و اعلام انزجار و نفرت از عدم توجه مردم نسبت به مسائل

بهداشت عمومی بوده است و ارزش دیگری ندارد)

 

اینها رو گفتم تا متوجه باشید که شخصا بعنوان یک پسر، دیگه بهنگام شنیدن جیغ دختر ها، از جا

نمی پرّم. اما امروز بلافاصله بعد از شنیدن صدای جیغ دختری از جا پریدم. باید بگم که امروز توی خیابون

انقلاب، دنبال کتابی میگشتم که البته اسمش اصلا مهم نیست. خلاصه داخل و خارج کتاب فروشی ها

در تردد بودم که صدای جیغ دختری توجه منو به خودش جلب کرد. توجه منو به خودش جلب کرد، چون

یک جیغ در حالت عادی نبود. جیغی بود از ته حلقوم یک دختر، با لرزشی سوزناک (چقدر این کلمه ی

سوزناک، شبیه یک کلمه ی دیگه س واقعا ! نه ؟!) و با شدت صوتی حدودا 70 دسی بل. گفتم 70

دسی بل، چون این شدت صوتی، کلمه ی " دختر " رو در ناخودآگاه ذهن من بصورت چشمک زن در

میاره ! خیلی ناراحت شدم، البته نه بخاطر اینکه صدای جیغ اون دختر، گوش من رو اذیت کرده بود،

بلکه به دلایلی انساندوستانه تر: پسر جوونی کیف دختر رو زد و البته بعدش هم زد به چاک. ظاهرا

دختر دانشجویی بود که چیز مهمی توی کیفش داشت. چندین بار از ته دل جیغ کشید دزد، دزد، دزد ...

مردمی که کمی جلوتر سر راه اون پسر قرار داشتن، سعی کردن جلو  دزد دزد دزد رو بگیرن بگیرن بگیرن،

که نتونستن نتونستن نتونستن ! (شاید بخاطر تکرارها، فکر کنید این قسمت از مطلبم رو داخل حموم

یا احیانا دستشویی نوشتم ولی اینطور نیست ...) در همین لحظه ماشین گشت زنیه پلیسی - از این

سمند هایی که روش با رنگ سبز نوشتن پلیس انتظامی - توجه من - و احیانا معدود افراد دیگه ای در

اون منطقه، که بهره ی هوشیی نزدیک به بهره ی هوشیه من داشتن - رو به خودش جلب کرد. بعد از

چند جیغ گوشخراش دخترک، ماشین پلیس - در واقع سه نفر سرنشین داخلش - متوجه وضعیت

شد(ند). ماشین پلیس به سرعت خودش اضافه کرد. دزد همچنان با پای پیاده درست وسط خیابون، در

حال فرار بود. سرعت ماشین پلیس بیشتر و بیشتر شد. دزد فهمید که تا چند ثانیه دیگه نمایش جالبش

به آخر می رسه. ماشین پلیس بیشتر و بیشتر و بیشتر سرعت گرفت و گرفت و گرفت تا به چند قدمیه

آقا دزده رسید. دزد قصه ی ما حضور ماشین پلیس در چند قدمیش رو حس کرد ولی از رو نرفت و به

دویدن ادامه داد. ماشین پلیس به سرعتش اضافه کرد و رفت و رفت و رفت تا به آقا دزده رسید و ... ازش

جلو زد ! و رفت ... بله رفت ! به همین راحتی. فکر می کنید که دارم براتون یک جک ترکی تعریف

می کنم ؟ از اون دست جک هایی که می گه یه روز یارو ترکه دنبال دزده می کنه ازش جلو میزنه ؟ نه کل

چیزی که تعریف کردم، حقیقت محض بود بجز چند جمله ش، که صرفا محض بامزگی آوردمشون که البته

محض بودن حقیقت فوق رو خدشه دار نمی کنن. حالا فکر می کنید جداً چرا ماشین پلیس با سرعت

رفت سمت دزده و ازش جلو زد ؟ آیا این احتمال وجود داره که مامورین داخل اونماشین پلیس،

ناسیونالیست های دو آتشه ای بودند که صرفا خواستند با این کار، شتاب صفر تا صد خودروی ملی یک

- سمند - رو به رخ دزد احمق بکشند ؟ یا کلاً با خودشون گفتن، حالا که دور همیم یه حرکتی بکنیم

همینجوری ؟

در هر صورت اون مامورین رفتند و مردم زحمت گرفتن دزد رو به عهده گرفتن. البته این پایان ماجرا نبود.

داشتم با خودم کلنجار میرفتم که ببینم ارزشش رو داره که یه زنگ به ۱۱۰ بزنم و ازشون سوال کنم که

چرا و به چه علتی یه ماشین گشتیه پلیس انتظامی با سه مامور و با تجهیزاتی نظیر اسلحه ی گرم و

دستبند و باطوم، از دست دزدی که داره از دستشون فرار میکنه، فرار میکنه ؟!  ( فرار میکنه ی اول ،

مربوط به دزد و فرار میکنه ی دوم مربوط به ماشین گشتیه پلیسه) که با صحنه ی بسیار عجیبتری مواجه

شدم: دختره یقه ی دزده رو گرفته بود و داشت می بردش سمت یه ماشین گشت پلیس دیگه که از یه

جای دیگه پیداش شده بود. حالا فکر می کنید چه اتفاقی افتاد ؟؟ بهتره که جای زدن حدسای احمقانه

به ادامه ی گزارش شیوا و بلیغ من توجه کنین: اون دختره دزده رو سفت چسبیده بود و بردش طرف

ماشین پلیس. بعد به ۲ تا مامور توی ماشین یه جوری نگاه کرد که یعنی آهای ! مگه نمی بینین تا

اینجاشو من انجام دادم ؟ زود بپرین پایین بندازین تو ماشین ببرینش کلانتری دیگه ... گشادا ! چند ثانیه

بعد معلوم شد که انتظارت اون دختر از مامورین توی اون ماشین کاملا بجا بوده. البته فقط قسمت دوم

انتظاراتش ! یعنی اینکه انتظار داشت مامورین توی اون ماشین، مامورین بسیار گشادی باشند کاملا

انتظار بجا و درستی بود اما اینکه انتظار داشت اون مامورین از ماشین پیدا بشن و مجرم رو تحویل بگیرن

انتظاری بود دور از ذهن و کاملا مشخص بود که اون دختر تحت تاثیر فیلمها و سریال های پلیسیه غربی

چنین فکر کودکانه ای به ذهنش خطور کرده (فکر تحویل دادن دزده به پلیسهای گشتی). در هر حال،

مامورین به دختره گفتن که انتهای خیابون یه کلانتریه که اگه دلش خواست می تونه دزدش رو به اونجا

ببره و ... اونها هم رفتن ! بله امروز ظاهرا همه ی ماشین های گشتیه پلیس باید به جای خاصی میرفتن

و اصلا فرصت رسیدگی به مسائل پیش پا افتاده ای نظیر دزدی و جیب بری و کیف قاپی و ...

نداشتن. اونها میرفتن تا احتمالا کارهای بزرگتری انجام بدن. احتمالا کارهایی مثل گیر دادن به کوتاه و

بلندیه پاچه های شلوار زنای 50 - 60 ساله و تذکر جدی به پسرای قرتی در باب آرایش ناصواب مو

(هر جور آرایش موی ناصوابی در هر جایی از بدن !) و جلوی در مغازه های لباس فروشی ایستادن و

بازرسیه ساک های خرید ملت و غیره و غیره تر و غیره ترین !

در کل فقط خواستم بگم که اون ماشین پلیسه هم رفت و  (جالب اینجاس که کیف دختره هنوز تو دست

دزده بود !)  قهرمان قصه ی ما - یعنی دختره - هم عینا همون کار رو کرد. البته اینکه دقیقا تونست با

دزدش به ته خیابون برسه یا نه رو دیگه متوجه نشدم ولی خیلی خوشحال شدم از اینکه واکنش قاطع

نیروی انتظامی رو در برابر دله دزدا و اشرار و آقایون اراذل و اوباش، از نزدیک به چشم خودم دیدم ! وگرنه

با خودم فکر می کردم اینایی که میگن همش کشکه ! به این برکت !

 

 

 

 

 

کوکب، گاوی که هم شیر داره هم پستون !

 

یک گاو عروسکی بهمراه چیزهای دیگر.

اینها هدیه ی تولد من بود از طرف یک دوست بسیار عزیز (که بنا به ملاحظاتی از بردن نامش معذورم !)

البته نه یک گاو عروسکیه معمولی، بلکه یک گاو عروسکی با پستانهای بسیار بزرگ - تعریف نباشه ! -

بقاعده ی پرتقال ! (البته اگه اندازه ی خود عروسک رو ۳ پرتقال در نظر بگیریم).

بنا به توافق، اسم این گاو رو کوکب گذاشتیم. دو سه هفته بعد از تولدم سرمای سختی خوردم و

چند روزی خونه خوابیدم. همون دوست بسیار عزیز، لطف کرد و در یکی از بعد از ظهرهای نه سرد و نه

گرم آخرین روزهای پاییز، فعل پسندیده ی عیادت کردن رو صرف کرد و به دیدن من اومد. بعد از اینکه از

درست بودن جای تک تک کادوهایی که به من داده در اتاقم، اطمینان حاصل کرد، کمی حالمو پرسید

اما بلافاصله یاد کوکب افتاد و بعد از کمی جستجو کردن کوکب رو، در حالی که روی رادیاتور نشسته بود

(کوکب، نه دوستم !) پیدا کرد. کوکب رو از روی رادیاتور برداشت و ازم پرسید چرا این بنده خدارو گذاشتی

روی رادیاتور ؟

گفتم عزیزم، آخه من با این حالم، شیر گرم برام بهتره ...   

 

لطفا این نامه ی شخصی را بخوانید !

 

 

سلام امیر عزیز

  نامه های شخصی در وبلاگ گذاشتن را از تو یاد گرفته ام، از بس که نامه های شخصی ات را در وبلاگت

گذاشته ای ! با این تفاوت که از این نامه فقط همین یک نسخه موجود است و ضمنا با خودم فکر کردم

وقتی آنرا در اینجا می خوانی، لزومی ندارد که یک نسخه دیگرش را برایت E-mail کنم !

    از اینکه فعلا نمی بینمت ناراحت هستم ولی گریه نمی کنم. البته نه بنا به این قانون نانوشته که

" مرد که گریه نمی کند " ! نه ! تنها به این دلیل که رفتنت، سفری از پیش تعیین شده بود و همه ما

انتظارش را داشتیم. همانطور که احتمالا متوجه شده ای ما از منتظران راستینیم! و البته که خداوند

با منتظرین است!

     اما دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که اگر بعد از رفتن تو سری به شارونا می زدم و رضا

پیراهن خونی تو را به من نشان می داد و می گفت که گویا گرگ امیر را خورده است، احتمالا گریه 

می کردم ! البته اشک من از شوق بود ! اما نه به این دلیل که تو در حق من و بقیه ی دوستانت کارهای

وحشتناکی کرده ای و ما چشم دیدنت را نداشتیم ! نه ! اشک شوق می ریختم چون فکر می کردم پس

احتمالا برادرانت - در واقع برادرت - تو را به چاه انداخته و گروهی توریست هنگام بازدید از چاه پیدایت 

کرده اند و نجاتت داده اند و تو را با خود به ایتالیا برده اند و قرار است در آنجا به دستگاه حکومتی راه یابی

و برای باقی عمر پیامبر شوی!  

    البته امیدوارم از اینکه با فکر کردن به افتضاحی که ممکن بود با مونیکا - البته بلوچی و نه لوینسکی -

براه بیاندازی (نمی دانم چرا همش فکر می کنم که تو بر خلاف یوسف پیامبر، دست رد به سینه ی

زلیخای ایتالیا - مونیکا - نمی زدی !) و همچنین تعبیر خواب های پریشان برلوسکونی به دست تو

( ظاهرا یکبار خواب دیده هفت گاو راه راه آبی و مشکی، هفت گاو راه راه قرمز و مشکی را خورده اند و تو

بعد از آنکه اسقف اعظم واتیکان به همراه خواب گزارانش در تعبیر آن عاجز ماندند، آنرا به پیروزی

قریب الوقوع هفت بر صفر اینترمیلان بر آث میلان در دربی شهر میلان تعبیر کرده ای* !) خنده ام میگیرد،

مرا ببخشی ! بهرحال شاید علت خنده ام بیشتر به خاطر این واقعیت انکار ناپذیر باشد که تابحال هیچ

پیامبر تپلی وجود نداشته است و یا پیامبری را نمی شناسیم که دوست دختر داشته باشد! باید قبول

کرد که تو واقعا گزینه ی مناسبی برای پیامبری نیستی ! البته به شخصه همنشینی با یک دوست 

خوب و باسواد و دوستداشتنی مثل تو را ترجیح می دهم به اینکه مثلا یکشنبه ها به همراه تعدادی از

مومنان به شارونا برویم تا از محضر یک پیامبر عظیم الشان تلّمذ کنیم !   

       ولی پیامبر بودنت می توانست یک حسن - و تنها یک حسن - داشته باشد و آن این که در آنصورت

می توانستم به تو متوسل شوم تا شفاعت مرا نزد دراک - آرش - بکنی !

البته " نه " دراک، خداست و " نه " تو پیامبر و " هم " من، آن بنده ی گنه کار رو سیاه (هستم) !!

(جمله ی فوق یکی از فصیح ترین افاضات من در عرصه ی ادبیات بشمار می آید!)

هرچند بهتر است بجای عبارت " رو سیاه " از عبارت " رو زیاد " - که معادل آن را به ایتالیایی خودت

بهتر می دانی و به فارسی " پررو " معنی می دهد - استفاده کنم که در اینجا گویاتر و روشنگر تر است!

طبیعتا از خودت - و چون به جواب نمی رسی، در وهله ی بعد، از من - می پرسی که چرا من ناگهان

درست بعد از هجرت اندوه بار تو به دریافت این القاب زیبنده مفتخر شده ام و دیگر اینکه قضیه ی شفاعت

و من و آرش و اینها چیست ؟؟

باید بگویم که مدتی ست که حال دوستت آرش خوب نیست. حال آرش بد است. یا شاید بهتر باشد

اینطور بگویم که حال آرش " از دست من " بد است ! یا بنظرم این یکی هم خب است: حال آرش از

دست من بهم می خورد ! یا حتی: حال آرش از دست من متنفر است !! البته یکی دو جمله ی آخر

ممکن است بلحاظ دستوری درست نباشند اما بحاظ معنایی درست است ! و البته دلیل مشخصی هم

دارد و آن اینست که من بعد از رفتن تو هنوز  در هیچ نشست دوستانه ای بهمراه دوستان وبلاگ نویس

شرکت نکرده ام که البته دلیلی ندارد تو آنرا به ناراحتی من از نبودنت و عبث دانستن شرکت کردن در

نشستها - بدون حضور تو - تعبیر کنی ! در واقع مسئله این است که دو بار - یعنی طی دو هفته برای

من مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم به دیدن بچه ها بروم و هفته ی سوم بدلیل مشکلات و گرفتاریهای

متعدد و بعضا شخصی ! حتی جواب تلفن ها و اس ام اس های دوستان - اعم از دراک و غیر دراک ! -

را ندادم که ترجیح دادم در وقت مناسبتری که حال مساعدتری نیز دارم، از فرستندگان اس ام اس و

نوازندگان میس کال، دلجویی های لازم را به عمل آورم!

    الاایحال شفاعت کردن جناب مستطاب - که در اینجا یعنی تو - نزد دراک عزیز، مفید فایده بنظر

میرسد؛ باشد که ایشان کظم غضب از این بنده ی کمینه نمایند !

   مسئله ی بعدی که لازم می بینم راجع به آن توضیحات نسبتا مبسوطی ارائه دهم این است که

همانطور که احتمالا تا الان تمام ملت ایران متوجه شده اند کامپیوتر شخصی من مدتی ست که بعلت

سوزش در ناحیه ی حساس مادربرد - چه به لحاظ فنی و چه بحاظ ناموسی و ایضا بی ناموسی - به

سرای باقی شتافته و مجبور شدم همراه با مادر برد جدید - در واقع نامادر بردیه جدید !! - اقدام به تهیه

قطعاتی که بحاظ انطباق با آن ناحیه ی حساس، مشکل خاصی ندارند، کنم، که البته خوشبختانه

مسئله ی فوق فقط شامل چند مورد جزئی نظیر سی پی یو، رم، کارت گرافیک و هارد می شد و

بحمدلله مجبور به تعویض قطعات کلیدی موس و کیبورد نشدم ! می بینید ؟! این کامپیوتر بی همه چیز،

آخرش صاحب همه چیز شد!

   امشب بعد از سه چهار هفته برای اولین بار رخصت پست گذاشتن یافتم و از آنجایی که در نظر داشتم

موارد فوق را برایت کامنت بگذارم، تصمیم گرفتم این " نامه " را برایت " پست " کنم! طبیعتا همانطور که

حتما خودت متوجه شده ای در اینجا " پست کردن " در معنیه درست خودش بکار رفته است منتها از

منظری متفاوت ! ضمنا از آنجا که احساس کردم ممکن است دلت - و یا دلتان - برای پستهای کمی

طولانیه من تنگ شده باشد - زهی خیال باطل ! - بنا را بر پرگویی گذاردم، باشد که رفع تنگیه دل و به

تبع آن گشادی و فراخی دل - و البته نه گشادی و فراخی " ته دل " ! - حاصل شود !

 

با احترامات فراوان

بابابزرگ

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

* واقعیت انکار ناپذیری که در این خواب وجود دارد، این است که در هر صورت هر دو تیم راه راه پوش شهر

میلان، چیزی نیستند جز مشتی (تعدادی) گاو !! 

بعبارت دیگر اگر از تشابه و تفاوت دو تیم شهر میلان پرسیده شود جواب اینگونه می شود که این دو تیم

در " گاو بودن " ، همگرایی داشته و در " رنگ بندی " ، واگرا هستند !

 اسپـ [ر] م ؟!  

  

بنظر میرسه توی عنوان این پست خواستم بصورت ناشیانه ای به اسپم ها - کامنتها یا ایمیل های

تجاری مزاحم - توهین کنم. خب اگه قرار به توهین باشه یه راست میرم سر اصل مطلب و طرح صمیمیت

کوتاه مدت و فشرده ای با مادر فرستنده یا نگارنده ی اسپم میریزم تا هم حرف نا گفته ای باقی نمونه و

هم منظور خودمو به صورت دقیق رسونده باشم. پس قضیه نمی تونه یه توهین ساده باشه. خب پس 

چه مرگم بوده که اینو نوشتم ؟! خیلی سادس ، فقط یه تشابه ظاهریه ساده بین اسپم و اسپرم نظر

منو به خودش جلب کرد. تشابه هر ۲ تا در اینه که شاید از هر صد هزارتاشون یه دونه به نتیجه برسه.

اما قصد ندارم تو این پست وقتتونو با دغدغه های شخصیم تلف کنم. علت اصلیه نوشتن این پست

چیز دیگه ایه. طبق روال هر پست حتما از خودتون می پرسین " خب جونت بالا میاد اگه این چند خط اول

پست رو ننویسی و از همون اول علت اصلی رو بگی ؟؟ الاغ ! "

اولا مراقب حرف زدنتون باشید. ثانیا باید بگم که در واقع فقط مرض دارم ! همین !

و حالا بپردازیم به این پست هیجان انگیز:

هیچ کسی رو ندیدم که از دیدن یک کامنت اسپم راضی و خوشحال بوده باشه. طبیعتا این ناخشنودی

شامل حال امیر هم می شه. فکر کنم لازمه که دوباره تذکر بدم که وقتی می گم  امیر ، طبیعتا منظورم

اسم بردن از خودم نیست. بطور نسبی روی قواعد دستور زبان فارسی مسلط هستم چون تقریبا ۲۵

ساله که دارم به این زبون تکلم می کنم. منظور از امیر ، در واقع دوستم امیر ِ که نویسنده ی ۳۰۰۰ وبلاگ

در وبلاگستان فارسیه. اما از همه بیشتر با وبلاگ " تاملات نابهنگام (خاطراتی برای فردای سابق) "

شناخته شدس. دلیلشم سادس چون این وبلاگشو ۸۰۰ برابر وبلاگای دیگش آپ دیت می کنه.

تیم مجربی متشکل از بهترین دانشمندای حال حاضر دنیا با ۶ ماه زیر نظر گرفتن این وبلاگ بوسیله ی

پیشرفته ترین دستگاه های ساخت خارج، موفق شدن مقدار تقریبی تعداد مطالب پست شده در روز 

توسط امیر رو (با تلورانس  ۱۰ + و - پست) حساب کنن. کاری به اون عدد لعنتی نداریم فقط همینقدر

بدونید که عدد خیلی زیادیه !

اینارو گفتم تا بدونین که چه تلاش شبانه روزی و چه همت بلندی پشت نگارش و بذارش (فعل امر از

مصدر گذاردن) این پستها ، خوابیده ! 

حالا حساب کنین که یک نفر اینجوری داره تلاش می کنه اونوقت یه همچین کامنتی برای یکی از

پستهای حساس و جدیش گذاشته بشه:

" سلام دوست عزیز
وبلاگ قشنگی داری
موفق باشی
در ضمن اگر میخوای از اینترنت نهایت استفاده رو ببری حتما از سایت ما دیدن فرمایید "

فکر می کنید که امیر فحش مادر به این آدم میده ؟؟

طبیعتا نه. نه ، نه به این دلیل که فحش مادر بلد نیست. به این دلیل که فرهنگ از در و دیوار وبلاگش چکه

می کنه پس به نوشتن این جمله بسنده می کنه :

" امیر: شما اسپم ها دل خجسته ای دارید ها... بهتان حسودیمان میشود فتیر! "

.................................................................................................

همونطور که دیدید امیر برای مخاطب قرار دادن یه اسپم عوضی حتی از ضمیر جمع استفاده می کنه !

خب پس تا اینجا معلوم شد که امیر هم فحش مادر بلده و هم ضمیر جمع. در مواجهه با یک اسپم

کوچولو از ضمیر جمع استفاده می کنه ولی از فحش مادر نه.

البته دایره ی دانسته های امیر فراتر از چند مدل فحش مادر و ضمایر جمع و مفرده. در ادامه خودتون 

صحت و درستیه حرف من تایید می کنید:

با دیدن جواب امیر به یک اسپم تبلیغاتی، متوجه هوش اجتماعیه امیر میشید:

" برای کمک به هموطنانتان که در حال فریب خوردن از موسسات اعزام دانشجو به مالزی و هند و اکراین و ارمنستان و...هستند این وبلاگ را لینک کنید.و اگر در فکر ادامه تحصیل در هند و مالزی و ....هستید و از معایب و سختی ها و بدبختی های ان خبر ندارید به این وبلاگ سر بزنید.


امیر: متاسفم ولی به هیچوجه عامل تبلیغ ناخواسته نمیشم! "

.........................................

حتی بعید می دونم که با هدف قرار دادن وجه ناسیونالیستیه شخصیتش و سعی در جریحه دار کردن

روحیه ی ایران پرستیش بشه امیر رو وادار به انجام کاری خلاف میلش کرد. اونم تو فضای مجازی !

ملاحظه کنید:

" بوي گندم مال من
هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من
هر چي مي كارم مال تو

سلام!
بدو بیا!


امیر: خودت بدو برو..... نکبت!!

...........................................................................

«فحش مادر ندادن» ، «عامل تبلیغات ناخواسته نشدن» ، «استفاده از ضمائر جمع برای دشمنان» و

«عدم تاثیر پذیری از محیط و شخص» ، از ویژگیهای بارز شخصیت امیر محسوب میشه. بنظر شما آیا

ویژگیهای بارز شخصیتیه امیر به همین چند مورد محدود میشه ؟؟ " طبیعتا " نه. همش می گم «طبیعتا»

چون از نظر من در خیلی از جاها کلمه ی مناسبیه و راستشو بخواین، به این دلیل که بامزّم ! و البته

امیر هم بامزس - این قضیه (بامزگی) در مورد اسپم ها کاملا به خواست و اراده ی ملکانه ی امیر

بستگی داره :

"salam
webe khoobi darin
jaleb hastesh
be ma ham sar bezanid
bekhoda khoshhal mishim
nazar yadetoon nareha
ma montazerim
merci
bye


امیر: شما انقدر منتظر بمونید تا زیر پاتون چی بشه؟ اگه گفتی؟ .... اینه! "

..................................................

و یا این یکی :

عزیزم خوبی وبلاگ خوبی داری بهت تبریک میگم.
خوشحال میشم به وبلاک من سر بزنی.

____سلام____00000__________00000___________ ______000000000______000000000_________ _خوبی____00000000000____00000000000________ ______000000000______000000000__وبلاگ جالبی داری_______ ________00000__________00000___________ _______________________________________ ___000__________________________000__موفق باشی__ ___0000________________________0000____ ____0000________باز هم سارا جیگولی بهت سر میزنه______________0000_____ _____00000__________________00000______ ______000000______________000000_______ ________0000000________0000000_0_______ ___________0000000000000000____00______ ______________00000000000_______00__سارا جیگولی منتظرها___ _______________________000_____000_____ ____________بدو بیا____________000000000______ __________________________000000_بدو بیاااااااااااااااااااااااااااااااا


امیر: سارا جیگولی ِ عزیز! من خوشحال نمیشم که تو بهم سر بزنی ها... خواستم در جریان
 
باشی!

.......................................................................................

یا این مورد که یکی از بامزه ترین هاست و در کل طنز کلام امیر رو در حد بالایی از کمال و پختگی نشون

میده :

" saaaaallam...........eidet0onam mobarak
khaste nabashid
be webloge manam iesari bezan
khasty man0o be esme شلوووووغ پلووووووووووووغ link kon
age mikhai manam linket mik0onam

امیر: ای تو روووح هرچی اسپم بی ناموس!

........................  ببخشید اشتباه شد ! منظور این یکی بود:

" سلام
وب جالبی دارین
خوشحال می شم به منم سر بزنین


امیر: نمی‌دونم این انگشت وسطی‌ام چرا خم نمی‌شه!!!!

.............................................................................

شنیدین می گن جواب بدی رو با نباید با بدی داد ؟؟ حالا فرض کنید قاطیه این بدی کمی هم خوبی وجود

داشته باشه. خب طبیعتا - برای بار هزارم ! - در این صورت شاید اخلاق حکم می کنه که جواب بدیه

همراه با کمی خوبی رو " اصلا " نباید با بدی داد. بنظر شما امیر برای این استدلال پشیزی هم ارزش

قائله ؟؟ با هم می بینیم :

"

(یک گل با ابعاد بسیار بزرگ برای اثبات حسن نیت !!!! متاسفانه نتونستم اینجا بذارمش)

با سلام

درگاه همسفر خاطره ها با مطلبي جديد به روز شد

همسفر خاطره ها وبلاگي نمونه در زمينه طراحي و زيبايي مي باشد که قالب وب توسط تيم مديريت همسفر خاطره ها طراحي شده است
خوشحال ميشم که به وبمون سر بزني
حتما نظرتو در مورد وبمون بنويس

با تشکر
همسفر خاطره ها

بدرود تا درودي ديگر


امیر: حماقت و خریت و مزخرف بودن که شاخ و دم نداره.... داره؟ ابله نمی‌دونی اینجوری
 
همه رو از خودت میرونی؟ "
 
...........................................................................................
 
همونطور که دیدید امیر در جواب یک گل بزرگ کامپیوتری و 58 شاخه گل رز ، کامنتی سرشار از کلمات
 
لطیف و عاشقانه میذاره ! خیلی ممنون امیر جان !!
 
 
.............................................................................................
.............................................................................................
 
ظاهرا این پست هم خیلی طولانی شد. دیروز توی شارونا بین امیر و دراک و شرمین بحثی پیش اومد
 
در رابطه با پستهای طولانیه من. بهشون گفتم که من این پستهارو یه بارکی و در یک مرحله مینویسم.
 
دراک به من گفت چرا خودتو خسته می کنی ؟ می تونی یه بخشیشو بنویسی و save کنی و بعدا
 
ادامه شو بنویسی. اونجا نتونستم برای دراک توضیح بدم که توی رتبه بندی کلیه ی موجودات عالم از
 
نظر حافظه ، تنها موجودی که زیر من قرار می گیره ماهیه و حافظه ی من فقط در حد کسری از ثانیه از
 

بیشتر بدانیم :

کوتاهترین حافظه در بین موجودات زنده متعلق به ماهی و در حدود ۳ ثانیه است !

 
حافظه ی یک ماهی بیشتره . برای همین وقتی یه مطلبی رو شروع می کنم اگه همون موقع کسی وارد
 
اتاق من بشه و من سرمو برگردونم ، اگه این چرخوندن سر کمی بیشتر از چند ثانیه طول بکشه من اون
 
فایل نصفه کاره رو پاک می کنم و دوباره از اول می نویسم !
 
در واقع بهترین روشی که برای پست گذاشتن سراغ دارم - البته در رابطه با خودم - اینه :
 
اول ناهار یا شاممو می خورم. بعد روش یک عدد نسکافه یا شیرکاکائو - ترجیحا به همراه شیرینی -
 
خرج هیکلم می کنم. کمی میشینم تا اول معده و روده ها و بعد کلیه ها و مثانه سر فرصت کار خودشون
 
رو انجام بدن. میرم دستشویی و بعد میام در اتاقو قفل می کنم و میشینم و یک پست میذارم ! همین !
 
 
 
در آخر فکر می کنم که این پست رو باید به چندین نفر تقدیم کنم:
 
* پس اول از همه این پست رو تقدیم می کنم به همه ی کسانی که امیر رو (فکر می کردن که)
 
میشناسن تا متوجه بشن که آدم هیچوقت واقعا نمی تونه دوستاشو بشناسه ! (قابل توجه آرتمیس !!)
 
* و بعد ، تقدیم می کنم به امیر که دوست بسیار بسیار خوبیه و انقدر با جنبه س که آدم موقع شوخی
 
کردن لازم نیست همش به این فکر کنه که الان ناراحت می شه یا نه و در ضمن احتمالا یه مدت
 
نمیبینیمش و دیگه نمی دونیم به کی گیر بدیم ... !! (خودش دائما در حال گیر دادن به این و اونه البته !)
 
* و تقدیم می کنم به شاهین فرهت ! (که در نظر امیر در دنیای موسیقی چیزی در حد یک اسپمه !!)
 
* و تقدیم می کنم به خانواده ی محترم رجبی ... که بدون هیچگونه چشم داشت معنوی خونه شونو
 
به عنوان لوکیشن در اختیار عوامل سازنده ی سریال " لاست " قرار ندادن تا دوستان عزیز ما بتونن از
 
دیدن مناظر و لوکیشن های جدید ، حظ کافی و وافی ببرند انقدر که طی 2 جلسه حضور در شارونا
 
تمام مدت یکریز راجع به این سریال حرف بزنن !! (ببخشید ! پست به این گندگی گذاشتم دیدم حیفه
 
اگه یه گیر همینجوری بهتون ندم !) 
 
* و در نهایت تقدیم می کنم به کلیه کامنتهای «اسپم طوری» البته نه این پست رو ! بلکه یک عدد
 
حواله ی مخصوص از طرف همه ی اهالی وبلاگستان فارسی .... باشد که مقبول افتد !  
 
 
 
 
  
 
 

 

 

آنها "واقعا" چه کسانی بودند ؟! (سفرنامه ی یوش)

 

 

دوستان جدیدا بسیار بی ملاحظه شدند. هنوز مدت زیادی از پست کردن برنامه ی جمع شدنمون در

شارونا نگذشته (سه شنبه) که مجبور شدم پست کردن سفرنامه ی سفر یکروزه ی دیروزمون به یوش

رو هم در دستور کار قرار بدم. چه کسی مجبورم کرده ؟ هیچ کس !  « انگار » که بچه ها با این زود به

زود برنامه گذاشتنشون قصد زیادتر کردن کار منو دارن اما واقعیت اینه که من خودم کرم نوشتن راجع

به این قضایا رو دارم وگرنه کسی نوشتن چنین خزعبلاتی رو به آدم سفارش نمی ده. می گم

خزعبلات چون وقتی که تا آخرش خوندین اگر که چیزی از دانسته هاتون کم نکنه ، چیزی هم بهش

اضافه نمی کنه. در هر حال می تونید بخونیدش :

چرم مشهد در تهران :

سوال : چطور می شه از تجریش رفت میدون ونک ؟

جواب : باید خطی های چرم مشهد رو سوار بشید.

در واقع چرم مشهد انقدر فروشگاه معروفیه که وجود این فروشگاه و داروخانه ی قانون باعث شد که

مسئولین شهرداری و شهرسازی به فکر ساختن یک میدان بزرگ - میدان ونک فعلی - در کنار این

فروشگاه و داروخانه بیوفتند. بین این فروشگاه و داروخانه هم خیابون ولیعصر رو ساختند تا خیال همه

از بابت قر و قاطی نشدن کسانی که در اطراف این دو فروشگاه با هم قرار گذاشتند ، راحت بشه.

چرم مشهد از قدیم بوده ، هنوزم هست و قطعا خواهد بود. چه زمانی ساخته شده ؟ کسی اطلاعی

نداره. نکته ی جالب توجه اینجاس که هیچ موجود زنده ای تا بحال درون فروشگاه چرم مشهد رو

ندیده. هیچکس نمی دونه که واقعا اون تو چی میفروشن و راستشو بخواین برای هیچ کس هم مهم

نیست. چرا ؟ چون تنها استفاده ی این فروشگاه اینه که بعنوان یک شاخص ، همه دمش قرار

میذارن و هیچ وقت کسی برای خرید به داخلش نمیره. الان سالهاست که سوال معماگونه ای در

ذهن اکثر مردم شکل گرفته و اون سوال اینه که اگه کسی برای خرید داخلش نمی ره پس این فروشگاه

بزرگ هزینه ی خودش رو از کجا در میاره ؟؟ نمی دونیم. و هیچ کس دیگه ای هم نمی دونه. بهمین خاطر

، این موضوع ، تنها مورد نقض جمله ی قصار " ندونستن عیب نیست ، نپرسیدن عیبه " محسوب

میشه .بهرحال بهترین کار برای رفتن به یوش - محل زندگیه نیما یوشیج - اینه که  شما با دوستانتون

کنار چرم مشهد قرار بذارین. ماشین توری که باهاش قراره برین یوش راس ساعت مقرر در اونجا حاضر

میشه. با تور مسافرت رفتن دو تا ویژگی داره که این دو تا ویژگی از اول سفر تا آخرش بصورت همزمان

با هم احساس می شن : ۱- سفر با تور خیلی خوبه ۲- سفر با تور خیلی بده.

خوبه ، چون هیچ کس به شما کاری نداره و بده ، به این خاطر که همه به کار شما کار دارند.

حتما از خودتون - و بعدا اگه منو دیدید از خودم - می پرسید که این دیگه چه جور پارادوکس مزخرفیه ؟؟

البته می تونم حدس بزنم که بطور مشخص ۷ نفر از من این سوال رو نمی پرسن. منظورم اون ۷ نفر از

دوستامه که دیروز باتفاق با یک تور به یوش رفتیم. اون ۷ نفر عبارت بودند از شرمین (پایه گذار برنامه !)

، علی ، حسنا ، سحر ، امیر حسین ، فریبا و کژال. ۴ نفر آخری که اسم بردم ، برای اولین بار بود که

رویت می شدند و چقدر هم با این بچه ها - بعلاوه ی سه نفر اولی که اسم بردم - خوش گذشت.

تور لیدر :

اما داشتم در مورد خوبی ها و بدی های تور می گفتم : اینکه هیچ کس به شما کاری نداره به این خاطر

هستش که طبیعتا خب کار تور همینه. یعنی مجوزهای لازم جهت اینور و اونور بردن یه مشت دختر و

پسر رو داره. اما بده ، چون که لیدر داره. برای اونایی که احیانا نمی دونن «تور لیدر» به چه کسی میگن

باید بگم که تور لیدر، بی مزه ترین آدمیه که تا بحال ممکنه در عمرتون دیده باشید. این شخص باید حتما

متابولیسم بالایی داشته باشه و تحت هیچ شرایطی هم (حتی شرایط غیر آزمایشگاهی و دمایی غیر

از دمای ۲۵ درجه سانتیگراد !) از رو نره (البته گاهی مجبور میشه از زیر بره ! یعنی زیر آبی بره).

حالا سوالی که پیش میاد اینه که متابولیسم دقیقا یعنی چی ؟

تور لیدر برای ما توضیح داد که متابولیسم یک چیز خاصیه که بالا بودنش باعث میشه که در سرما بتونید

با یک زیر پیرهن اینور و اونور برید و حتی ککتون هم نگزه. اما ما در ادامه ی سفر متوجه شدیم که

متابولیسم یک جور شاخص محسوب میشه جهت نشون دادن میزان اشتیاق افراد به مقوله ای به نام

" دختر ". 

تور لیدری با متابولیسم بالا یعنی یک نفر بچه پررو که هیچ غروری نداره (یعنی به هر دختری رو میندازه و

از توهین و کم محلی دیدن هیچ ابایی نداره) و هیچ وقت هم امیدشو از اینکه موفق به جلب توجه دختری

بشه از دست نمی ده. تور لیدر ما همچین آدمی بود. و ما چطور آدمهایی بودیم ؟ آدمهایی از اون پررو تر!

واقعیت اینه که ما یه تور خراب کن  هستیم. ما هیچکدوم از کارهایی که تور لیدر می خواست

رو انجام ندادیم ضمن اینکه از گفتن هیچ حرفی به تور لیدر - مشخصا برای ناراحت کردنش -  فروگذار

نکردیم. اولین ضربه رو در همون اوایل سفر شرمین بهش زد. وقتی کامران - تور لیدرمون - داشت از

متالولیسم بالای بدن خودش و بی نیازی به پوشیدن لباس گرم در هوای سرد تعریف می کرد شرمین

عرق کردن بدن تور لیدر در هوای گرم رو با وضعیت تعرق یکی از بدترین استادامون - که همیشه جزو

سوژه های اصلیه خنده مون بوده - مقایسه کرد طوری که کامی فهمید ایندفعه با افراد ناجوری طرف

حساب شده ! زحمتِ زدنِ دومین ضربه رو من تقبل کردم. وقتی که برای صرف صبحونه وارد یک رستوران

کنار جاده شدیم ، تور لیدر سر میزمون اومد و شروع به تعریف کردن از خودش و برنامه های تورشون کرد.

وقتی حرفاش تموم شد بهش گفتم که خوبیه تور شما اینه که اصلا از خودتون تعریف نمی کنین و ما هم

به همین دلیل این تور رو برای سفر انتخاب کردیم ! ضربه ی سوم با همکاریه تیم دو نفره ی من و حسنا

حاصل شد : وقتی توی حیاط خونه ی نیما یوشیج ایستاده بودیم و افاضات کامی جون رو درباره ی ریزه

کاریهای خونه گوش می دادیم ، کامی از پنجره هایی به اسم " ارسی " صحبت کرد که در خونه های

قدیمی بوده - تو خونه ی نیما هم بود - و کارش در واقع تولید باد [یک جور سیستم تهویه بوده ظاهرا] 

بود ، صحبت کرد. همه دور کامی جمع شده بودن و گوش می دادن. طبیعتا کلمه ی " همه " ، شامل

ما ۸ نفر نمی شد ولی معنیش هم این نیست که صحبتاشو نمی شنیدیم چون فقط کمی اونوتر از

همه ایستاده بودیم. کامی به بچه ها گفت شیشه های بکار رفته در ارسی های خونه ی نیما بی رنگن

اما معمولا از شیشه های رنگی برای ارسی ها استفاده می شده. حالا کسی می دونه چرا از شیشه

های رنگی استفاده می کردن ؟! من جواب دادم - البته نه خیلی بلند - که : قاعدتا بخاطر ایجاد بادهای

رنگی بوده ! و حسنا جمله ی منو تکرار کرد - (البته خیلی بلند) : قاعدتا بخاطر ایجاد بادهای رنگی !

در بین موردهای ۲ و ۳ ضربه زدن به کامی ، سحر لطف کرد و چندباری بصورت مستقل اقدام به اخذ حال

کامی جون کرد که واقعا دستش درد نکنه.

بحق ِ مخ های نزده ! :

باید اینو اضافه کنم که کامی در نهایت موفق به زدن مخ یکی از بی خودترین دخترای اون ماشین شد که

البته شرمین هم بصورت داوطلبانه ، شخصا خدمت اون عروس خوشبخت رسید. وقتی نازنین جون

-همون دختری که همای سعادت یعنی کامران روی شونش نشست و از بین اونهمه دختر انتخابش کرده 

بود (البته نه به این دلیل که کامی سخت پسند بوده ! نه ! تنها به این دلیل که بقیه ی دخترا - هر کسی

باندازه ای - عاقل تر از نازنین بودند) - داشت اون وسط  قر های مکش مرگ ما می داد کامی ازش 

خواست که پرده های ماشین رو بکشه تا داخل دید نداشته باشه که البته اینهم از غیرت کامی ناشی

نمی شد. مسئله فقط سر این بود که پلیس نتونه داخل ماشین رو ببینه و فکر نکنه که اون وسط دارن

میرقصن. آخه پلیس های جاده های ایران انقدر احمقن که اگه توی یک ماشینی رو نتونن ببینن و یا

همه ی پرده های یک ماشین گردش گری کاملا کشیده باشه با خودشون می گن خب پس حتما تو اون

ماشین خبری نیست ! این طرز فکر یک تور لیدره که داره تو ایران گردشگر با خودش اینور و اونور می بره !

حالا هی شماها بگین که این آدم عقل درست و حسابی نداشته. بی انصافا !

     داشتم می گفتم که کامی به نازنین جون گفت پرده هارو موقع قر دادن بکش. نازنین هم از ردیف

اول شروع کرد به کشیدن پردها. متاسفانه در ردیف سوم شرمین و علی نشسته بودن. شرمین خیال

نازی جون رو راحت کرد : "ببین من واقعا خیلی منظره های جاده چالوس رو دوست دارم اصلا بخاطر دیدن

همین منظره ها اومدم ! "

«انگار» که نازنین جون با صورت خورده باشه تو دیوار ! و دیگه دور و بر ما پیداش نشد.

گروه رنگین کمان :

یادم رفت که بگم همون اول که سوار ماشین شدیم اکیپ ما اسم گروه رنگین کمان رو برای خودش

انتخاب کرد که البته اسم واقعا مزخرفی بود اما هیچ گروه دیگه ای جرات نکرد که این قضیه رو بروی ما

بیاره. گروههای دیگه اینا بودن : گروه " هلو " (که اکثرشون دختر بودن و نازنین جون هم از دل همین گروه

، انتخاب شد و در کل اسم خیلی با مسمائی بود !)  گروه " آتش افروز " (که پیشنهاد من برای اسم این

گروه ، گروه گلابی بود) ، گروه ققنوس و یکی دو تا گروه مسخره ی دیگه (که پیشنهاد بدتری براشون

نداشتم). ما واقعا یک گروه بودیم چون هدف یکسانی داشتیم : حسابی حال کنیم و حسابی هم حال

تور لیدر رو بگیریم.

خوشبختانه به هر ۲ تا هدفمون رسیدیم برای همین در کل سفر خیلی خیلی خوبی از آب درومد (با

تشکر از شرمین) و احتمالا قصد داریم باز هم این برنامه رو - البته برای جاهای دیگه - تکرار کنیم.

نکته هایی که جا انداختم :

* شرمین و علی در تمام زمان رفت و برگشت خوابیدند ! - جالب اینجاس که قبل از سوار شدن به

ماشین شرمین همه رو تهدید کرد که اگه بخوابن بیدارشون می کنه !

* سحر و امیرحسین بشدت دوست داشتنی و خوش سفر بودند. در راه برگشت با هم " ایرانی های

خوشبخت مقیم خارج و ایرانی های بدبخت مقیم داخل " رو بازی کردیم به این صورت که سحر و امیر

در ردیف های چپ مینی بوس نشسته بودند و من و حسنا در ردیف های سمت راست. سحر به

بی مانتو و روسری در ماشین نشستن خودش اشاره کرد و گفت ما الان در خارجیم. با توجه به وضعیت

خودمون نتیجه گرفتیم که پس ما الان باید در داخل باشیم ! فضای بین دو ردیف تبدیل شد به مرز بین

ایران و خارج و از اون به بعد تمام اتفاقات رو با دو دیدگاه متفاوت " با توجه به بیرون از ایران بودن " و " با

توجه به داخل ایران بودن " بررسی کردیم ! (آخر سر هم ما موفق نشدیم بریم خارج ولی اونها هم

نتونستن برگردن ایران !)

* طبق محاسبات شرمین معلوم شد من موفق به ثبت یک رکورد عجیب شدم و اون رکورد چیزی نبود

جزء ۱۵ ساعت حرف زدن بدون وقفه ! البته شرمین طوری دیگه به قضیه نگاه کرد : من متوجه شدم که

تو می تونی فقط ۱۵ ساعت حرف بزنی و بخندی و بعدش خسته می شی و خوابت می بره !

* بعد از ناهار سحر از خودش (البته با اجازه از خودش !) عکسهای طرح جنازه گرفت ! به این صورت که

مثل میت روی زمین دراز کشید و از چهره ی خودش از نزدیک عکس گرفت. بعضی از عکسها بسیار

وحشتناک و طبیعی بود و بعضی هم بسیار خنده دار از آب درومد که سحر اینطور نتیجه گیری کرد که

اینها باید عکس از یک جنازه ی خندان باشه ! البته بعد از اون امیر حسین عکسهای طرح جنازه گرفتن از

سحر رو ادامه داد.

* حسنا هم بشدت آدم خوش سفری بود و در رقابت با سحر در خندیدن ، اصلا کم نیاورد ! (یه تیکه ی

خیلی بامزه هم داشت که وقتی هر چیزی باب میلش بود می گفت " کار خوبیه " !! مثلا وقتی یه درخت

سیب می دید می گفت " کار خوبیه " !)

* شرمین با خودش " مسواک و خمیر دندون " آورده بود که با اینکارش صدای همه رو درآورد !

* علی هم بسیار خوش سفر بود ولی زیاد دست شویی رفتنش ، خوش سفر بودنش رو تحت الشعاع

قرار داد ! (چیه شرمین ؟! یه دونه شوخی هم نمی تونم با علی بکنم ؟! عجب گیری کردیما !!)

* متوجه شدیم نیت اصلی از این برنامه ، دلی از عزا درآوردن تور لیدرمون - در رابطه با رقصیدن - بوده و

ما فقط وسیله ای بودیم جهت نیل به این هدف ! ما تور رفتیم برای اینکه از اواسط رفت و تمام مسیر

برگشت کامی جون وسط دخترا لول بزنه و برقصه !

* در اوایل مسیر برگشت کامی جون پیشنهاد بازیه پانتومیم رو داد و از نازی جون دعوت کرد که به 

انتهای ماشین عزیمت کنه. (جایی که کلکسیون بی نظیری از آدمای مزخرف بود). البته سحر عنوان کرد

که کامی برای " دکتر بازی " از نازی جون دعوت کرده که بعد از کمی بررسی کردن همه ی اعضای گروه

رنگین کمون - یعنی ما - به این نتیجه رسیدیم که باید همین طور بوده باشه و کلی معذب شدیم !

برای اون دسته از عزیزانی که نمی دونن " دکتر بازی " دقیقا چه جوری هست باید بگم که دکتر بازی با

یک جمله ی کلیشه ایه معروف شروع می شه (با لحن دکتر خطاب به مریض بخونین) : خب عزیزم

پیرهنتو بزن بالا ببینم ... !

* در برگشت امیر حسین به تابلویی اشاره کرد که اشاره به اسم یک روستا روش درج شده بود :

" هر جا ". هر چی فکر کردم نفهمیدم که خانم های مقیم این روستا چرا انقدر معروف هستند !!؟

* حسنا کمی سرما خورد که قرار شد برای بهبود گرفتگیه گلوش ، چایی با نبات قرقره کنه !!

(این برداشت اشتباه حسنا از دو تا حرف پشت سر هم من راجع به خوبی های خوردن چایی نبات و

قرقره کردن آب نمک برای بهتر شدن گلو درد بود !)

* بعد از رقص و پانتومیم بی مزه ی بچه های ته ماشین - بهمراه لیدر - قرار شد که " مافیا " بازی کنن

که با توجه به توضیحات نصفه و نیمه ای که امیر حسین به من داد - به این دلیل نصفه و نیمه چون سه

بار وسط توضیحاتش گوشیه من زنگ زد و در حین جواب دادن قطع شد - متوجه شدم که باید بازیه

هیجان انگیزی باشه اما کمی که از بازی گذشت متوجه شدیم وجود کامران در هر مقوله ی نشاط انگیزی

می تونه باعث مسخره شدن اون امر بشه ! بقدری این بازی لوس و مسخره انجام شد که ما لباس

گرم هامونو در آوردیم پوشیدیم !

* در مسیر برگشت در آخرین توقف رفتیم به رستورانی که برای خوردن صبحونه رفته بودیم. قرار شده بود

که به بچه ها آش بدن. گروه ما هم آش خورد ؟! طبیعتا نه ، چون در طول سفر عادت کرده بودیم که با

تمام خواسته های برنامه ریزهای تور مخالفت کنیم ، برای همین ما به لیدر اون یکی ماشین که اصلا

ربطی به بچه های ماشین ما نداشت ، چایی سفارش دادیم که حسابی بهش برخورد (چون بار دومی

بود که اینکارو می کردیم ! بار اول ، زمان خوردن صبحونه بود !) ولی چون زمان تقسیم و پر کردن

برگه های نظر خواهی بود ، بصورت داوطلبانه ، مجبور شد که بره برای گروه رنگین کمون - یعنی ما -

چایی سفارش بده !

* برای نهار ، کنار یک رودخونه نشستیم. البته به لطف اطلاعات وسیع حسنا در حوزه ی طبیعت و

جغرافیا ، فهمیدیم که اونی که از بدو تولد تا به این سن ، فکر می کردیم که رودخونه س ، در واقع

چشمه س ! اولش ما فکر کردیم که موفق میشیم نظر حسنا رو با چند بار بکار بردن لفظ رودخونه عوض

کنیم ولی در آخر نتیجه این شد که با اینکه همه ی ما بچشم می دیدیم که اون یه رودخونه س و جریان

داره ، ولی باز بهش می گفتیم چشمه ! فرضیه ی من در توجیه جریان داشتنش در عین چشمه بودن

این بود که " شاید اون یه چشمه س که اگه ردّشو بگیریم به یه رودخونه میرسیم ! ". البته از اونجایی

که سحر در اون سفر وظیفه ی حفظ و حراست از مرزهای ارزشمند زبان پارسی رو به عهده داشت

شاکی شد و گفت که اون فرضیه ، ساختار زبان فارسی رو هم تغییر داده و اگه بشه ردّ یه چشمه رو

گرفت که دیگه اسمش چشمه نیست ! (کلا قصد حسنا از مطرح کردن این قضیه این بود که یه وقت خدای

نکرده وقتی برای استراحت نداشته باشیم و دائم مشغول بحث های خنده دار در مورد هر اتفاق ممکنی

باشیم !)

و در آخر :

تمام مطالبی که در رابطه با بدی های تور و تور لیدر گفتم ربطی به عالی بودن سفر دیروز نداشت.

واقعیت اینه که تنها مسئله ای که واقعا باعث خوش گذشتن میشه با هم بودنه که دیروز این اتفاق به

بهترین شکل ممکن افتاد (البته اگه تعداد بیشتری از دوستامون بودن طبیعتا حتی بیشتر هم خوش

میگذشت) و واقعا دست شرمین درد نکنه که زحمت ثبت نام این سفر رو کشید و البته نه ماشین بد

بود و نه جایی که رفتیم و تازه وجود اون تور لیدر باعث شد که کلی از مباحث خنده مون در رابطه با

اون باشه که با توجه به بعد مسافت ، اتفاق فرخنده ای بود !

 

 

 

 

 

 

آنها چه کسانی بودند ؟! (روزی روزگاری ، شارونا)

 

کمی دیرتر از ۶ به شارونا می رسی. داخل که می شوی طبق روال بچه ها دو میز رو بهم چسبوندن

و یکی کردن . گفتم طبق روال اما منظورم این نیست که ما هر روز میریم شارونا و میزهارو

دوتا یکی می کنیم. نه ! منظورم اینه که این یک حرکت غریزیه که ما آدما انجام میدیم. حیواناتی که

بصورت گله ای در طبیعت زندگی می کنن بمحض اینکه زیستگاهشون تنگ و محدود میشه بخاطر

حضور نزدیک بهم و از بین رفتن قلمروها استرس می گیرن و میمیرن (این یک واقعیت علمیه که ثابت

شده) اما ما آدما لزومی نداره که وقتی محیطمون تنگ و محدود شد انقدر دست روی دست بذاریم تا

از استرس بمیریم. ساده ترین کار اینه که مثلا دو تا میز رو بچسبونیم بهم تا فضای بیشتری ایجاد بشه!

اینم یکی دیگه از فرقهای اساسی انسان با حیوانه ! اینارو گفتم چون برادر امیر دامپزشکه و همش پزشو

به ما میده. البته منظورم از برادر امیر، برادر خودم نیست طبیعتا. عادت ندارم که خودم سوم شخص

خطاب کنم (فقط بعضی وقتا محض تنوع بصورت دوم شخص خطاب می کنم ، مثل ۲ خط اول همین

پست !). منظور از امیر، نویسنده ی وبلاگ خاطراتی برای فرداس. همونطور که می بینید دست زیاد

شده !

    داشتم می گفتم که وارد کافه میشی و میبینی ۴ تا از دوستات دور هم نشستن و منتظر بقیه ن.

با اومدن من انتظارشون به پایان نرسید چون من فقط جزئی از " بقیه " بودم. منم بازی می دن و همه

با هم منتظر بقیه میشینیم. برای اینکه حوصله مون سر نره و فقط کمی مشغول شده باشیم چیزهایی

رو سفارش میدیم.دوست جدیدمون بهاره، که از ناحیه ی گلو دچار گرفتگی شده بود یک کیک کشمشی

سفارش میده. من که مطمئن نبودم خوردن اون حجم کیک کشمشی به رفع گرفتگی گلو کمکی بکنه

سعی کردم یک جوری توجهش رو به این مسئله جلب کنم که توی اون جمع برای خوردن اون کیک

کشمشی به نسبت خودش افرادی بمراتب با صلاحیت بیشتر وجود دارن اما از اونجایی که بهاره نمونه ی

یک دختر کله شق بود، بدون عذاب وجدان کیک رو تا آخر خورد (به کله شق بودنش دروغگو بودن رو هم

اضافه کنید ! - ر. ک. به پی نوشت مطلب اخیرش در وبلاگش).

در کش و قوس مسخره بازیهای دوستانه با امیر ، شرمین ، بهاره و هما بودیم که دو واحد دکتر وثوقی

- جهت اجرای صحنه ! - وارد شارونا شد. از اونجایی که ۶۰ ٪ بچه های سر اون میز از بچه های دانشگاه

هنر بودن و با در نظر گرفتن این واقعیت تلخ که دکتر وثوقی هم استاد دانشگاه هنر بود و با همین بچه ها

کلاس داشت و مد نظر قرار دادن این نکته ی مهم که منزل دکتر وثوقی دیوار به دیوار شارونا بود میشد

نتیجه گرفت که در انتخاب کافه خیلی هوشمندانه رفتار نکرده بودیم. با توجه به اینکه شرمین درست

روبروی در قرار داشت ، با دیدن دکتر وثوقی ، شرمین اولین  نفری بود که از جا پرید. به تبع اون هما و

بهاره و به تبع اونها من از جا پریدم. البته هرکدوم انگیزه های خودمون رو داشتیم. علت واکنش شرمین ،

قهر بودنش با استاد وثوقی بود. بهاره و هما از ترس اینکه آقای وثوقی چقولیشونو به دانشگاه نکنه

(یه لحظه به یاد محدودیت های دوران مدرسه افتادند !) و من صرفا بخاطر با جمع بودن ! - راستش بخاطر

واکنش بچه ها منم ترسیدم و فکر کردم که میخواد چقولیه من رو هم به دانشگاه بکنه اما بعد یادم اومد

که من دانشجوی اونجا نیستم ! - علت اینکه امیر مثل من از جاش بلند نشد این بود که اون به اندازه ی

من ترسو نیست !

    از اونجایی که شرمین با دکتر وثوقی قهر بود فورا رفت دم در و مشغول گپ زدن با استاد شد. ما هم

که با دکتر وثوقی قهر نبودیم اونارو به حال خودشون رها کردیم. شرمین بعد از اینکه تعداد متنابهی تیکه

بار استاد کرد، برگشت داخل و اعلام کرد که در اون روز فرخنده ، استاد و شاگرد با هم آشتی کردند.

با دیدن حال و هوای شرمین بعد از آشتی انقدر دلم آشتی خواست که نگو ! اما حیف که با هیچ کسی

قهر نبودم. پس به انتظارمون ادامه دادیم. همزمان با منتظر بودن گپ هم میزدیم و می خنیدیدمو

هله هوله می خوردیم. بالاخره انتظار به پایان رسید و بخش اعظم " بقیه " هم از راه رسید. اول یک

خانم « متشخّصیسیمو » به نام حسنا و بعد از اون یک عدد آقای صابر وارد شد. حسنا که معرف حضور

همه ی دوستان هست موجودی بسیار دوست داشتنیه. صابر هم از اون آدمهایی بود که فورا با جمع

می جوشن اما از اون « آدمایی که تو مهمونیا موقع شام میشینن بغل دستتو و یه جوری به نشونه ی

صمیمیت میزنن پشتت که سرت میره تو ظرف سالاد و خود اون شخص از خنده روده بر میشه و جوری به

بقیه نگاه می کنه که یعنی " مگه کار من به اندازه ی کافی باحال نبود ؟ پس چرا نمی خندین ؟ " و بقیه

می خندن فقط به این دلیل که مجبورن و از دیدن اون آدم احمق کلافه شدن » نبود ! اینارو گفتم تا بگم

زود جوش آدم حسابی زیاد پیدا نمی شه ؛ برخلاف صابر و بقیه ی بچه های اون شب ! دیشب یه تولدی

بودم که اتفاقا دقیقا یکی از همین آدمای مزخرف توش بود. اول تولد که هنوز کسی نیومده بود داشتیم

با دوستم در مورد دبوسی صحبت می کردیم (امیر جان واقعا شرمنده !) و منم داشتم کمی از پرلود

«قدم زدن در برف» رو براش می زدم. بعد سرو کله ی اون عوضی پیدا شد. نمی خوام بگم که چه در

خواستهای بی شرمانه ای از من داشت ! البته فکر بد نکنید ! منظورم در رابطه با قطعه زدن بود. اول

چند تا آهنگ «پاپ» در خواست کرد (دقیقا با همین کلمات) ! توی دلم گفتم حتما می خوای باهاشونم

بخونم !؟ الاغ !! بعد که بچه ها توجیهش کردن سطح توقعش رو کمی بالا برد و ازم خوابهای طلایی رو

در خواست کرد ... نگاه پر از نفرت منو که دید کمی خودشو جمع و جور کرد و تصمیم گرفت یه قطعه ی

بهتر در خواست کنه. به بهترین قطعه ای که میشناخت فکر کرد و بعد فکر می کنین چی گفت ؟!

گفت :  Love story ! اونو بزن ! و قبل از اینکه دفاعی از خودم بکنم اون احمق گفت نمی تونی بزنیش نه

؟! من پیانیست نیستم ولی فکر هم نمی کنم که آدم موسیقی بخونه تا بتونه آخرش خوابهای طلایی

رو بزنه. اینها تنها گوشه هایی از مجلس گرم کنی های اون جوانک احمق بود. از همه اعصاب خوردکن

تر این بود که یه شوخیه بی مزه رو ۱۰۰ بار انجام میداد و ... اصلا من چرا دارم راجع به دیشب مینویسم

؟! معذرت می خوام ! به ادامه ی پست توجه کنید :

گفتم که ادامه ی "بقیه" هم از راه رسید اما کمی زودتر از همه رفتن. در آخر ، آخرین جزء " بقیه " هم

از راه رسید. علی - از دوستان شرمین - اومد و نشست و در واقع مثل یک Subito piano عمل کرد.

جو متشنج کافی شاپ - که البته فقط و فقط بخاطر حضور ما چند نفر ایجاد شده بود ! * - با حضور علی

یهویی آروم شد که البته خودمونم درست نفهمیدم که چرا. البته بعد از گذشت ۳۰ ثانیه با سعی و تلاش

بچه ها جو مجددا متشنج شد و با نگاه کردن به قیافه ی رضا (صاحب شارونا) فهمیدیم که در وضعیت

" ارزششو داره بندازمشون بیرون یا نه " قرار گرفته که به این نتیجه رسیدیم قبل از اینکه تصمیم قطعیشو

بگیره (بهرحال به ریسکش نمیارزید. ممکنه ماها بچه های شلوغی باشیم اما به هیچ وجه احمق

نیستیم !) خودمون بزنیم به چاک.

     اینهمه روده درازی کردم اما قصدم فقط این بود که بگم یکشنبه شب از اون شبایی بود که زمان از

دستتمون در رفت اما هیچ نکته ی خنده داری از دستمون در نرفت و تا جایی که شد ۳ ساعت رو به

خوشی در یک جمع دوستانه گذروندیم که معمولا خیلی پیش نمیاد. خصوصا در وضعیت نه چندان جالب

فعلی ، ۳ ساعت زمان رو به خوشی از دست دادن واقعا غنیمته ! همیشه اعتقادم این بوده که بعضی

وقتا «وقت کشی طلاست !». از بچه هایی که اون شب شارونا بودن امیر جزو دوستان جدیدم محسوب

میشه که آشنایی باهاش واقعا اتفاق خوبی بود. قویا مصاحبت و مباحثت با ایشون رو به دوستان توصیه

می کنم (در واقع بغیر از نفرت و کینه ی عمیقی که نسبت به خورد و خوراک من احساس می کنه هیچ

نقطه ضعف دیگه ای نداره) !

۲ تا دوست جدید دیگه اضافه شد. هما و بهاره که دوستان بسیار خوبی بودند که من از حضورشون در

نشست های بعدی استقبال می کنم منوط به اینکه فقط باندازه ی معدشون کیک کشمشی بخورن و

امور سخت تر رو به « اهلش » واگذار کنند !! (قشنگ معلوم بود که بیشتر از توانشون خوردن !)

 

پ . ن : از اونجایی که بعضی از همین دوستان به نشست روز یکشنبه اشاره کرده بودند و کلیه ی

مطالبی که راجع به اون روز گفته بودن - مخصوصا در قسمتهایی که به من اشاره شده بود - کذب محض

بود ، تصمیم گرفتم که بصورت بی طرفانه و بی غرض و البته به طور خلاصه به شرح ماجرای اون روز

بپردازم !

پ . ن ۲ : از اونجایی که اون شب بچه ها گیر دادن به اینکه پستات خیلی طولانیه - بطور مشخص حسنا

و امیر ! نمی گذرم ازتون !! - تصمیم گرفتم این پست رو هم مثل پستهای قبلی طولانی بنویسم !

اصولا درصد تاثیر پذیریه من از محیط صفره !!

* : نمی گم کی دقیقا بیشترین سهم رو در متشنج کردن جو شارونا داشت فقط به گفتن این نکته

بسنده می کنم که بهاره هفته ی پیش که من و امیر طی کامنتی بهش گفتیم خب تو هم با شرمین

پاشو بیا شارونا ، گفته بود اگه من بیام رضا - صاحب شارونا - حتما میندازتمون بیرون !!

سفر نامه ی اسپهان شیخنا و مولانا میربابا بزرگ الممالک ( کثرالله سنه )

 

 

  

دیرزمانی بود که به خانه نشسته و کنج عزلت گزیده بودم واز حال خلق خدای همی غافل و در اندیشه ی

گرفتن مدرک تافل بسر میبردم و محنت تایپ پایان نامه برجان شیرین خریده و از خانه و خانواده بریده

بودم چندان که بدن خویش به رنج گران نحیف تر از پیش گردانیده و به سبب آن فرشته ی مرگ به بالای

سر خود همچون طناب داری بر گردن تابانیده دیدم. فی الفور بر آن شدم تا من باب تفرّج و تفریح بسویی

شده ، بر منزل آَشنایی در دیاری غریب چتر خود گسترانم. با خود اندیشیدم نیکوست مقدّم برهر فعلی،

تفاّلی بر دیوان شیخ اجل ، خواجه ی شیراز زده ، قرعه ی عزیمت به بلاد غربت از حافظ طلب کنم. در دل

نیت همی کرده ، برگ از برگ دیوان گشوده گردانیدم  ، این شعر در مقابل دیدگانم بیاورده همی شد :

کربلا منتظر ماست بیا تا برویم ... برخود لرزیدم و گفتم این دیگر چه  حالت است ؟! پنداشتم که شیخنا با

ما از در مزاح درآمده است. پس دیوان بربستم ونیّتی دیگر آتش کرده ، از نو دیوان گشوده کردم این شعر

آمد : "من مست و تو دیوانه   ،   مارا که برد خانه ". در دل شکی اوفتاد که احوالات شیخ شیراز این یک

شب بسامان همی نمیباشد پس با خود اندیشه کردم که شبی دیگرتفال زنم. در خواب شدم که خواجه

به خوابم اندر شد.بر او بانگ زدم یا شیخ ! این چه بساطست که سر ما در همی آورده ای ؟ فال گرفتندی

یا حال ؟ لاطاعلات از بهر چه بهم میبافی ؟ لغز و لنترانی ز چه روی میگویی ؟ بر اثر نهیب من شیخ

آشفته گردید فی الحال به سخن درآمد که فال جوان کژاندیش و ابلهی مثال تو که هفده سال بر مکتب

بوده  و تحصیلات عالیه از پی گذرانیده لیکن خواجه حافظ شیرازی از شیخ اجل سعدی تمییز دادن نتواند

به از این نیز بودن نتواند ! از خواب پریده ، با درونی آسیمه بار سفر بر بسته وبه پایانه ی آرجانتین

رهسپار همی گشتم .در پایانه چشمم به مرکبی که به اسپهان روانه بود افتاده شد. درنگ جایز

ندانستم ، از بهر رسیدن به اسپهان جسم فانی به زیرچرخ مرکب (که در مکان به ولوو اشتهار داشت)

اندازیدم و با صوت جلی راهبر آن مرکب را به اسم اعظم و نبی اکرم  قسم داده تا وی حاضر همی شد تا

مرا همراه خود به بلاد نصپ جهان برد.در مسیر راه ، اتفاقات گونه گون بر کاروان ما فراوان اوفتاد چندان که

ذکر همه ی آنان در این مقال اندک ممکن نیست لیکن یکی را در خاطر دارم که می آورم : از ابتدای سفر

بر ما نقل ، فراوان رفته بود که در راه یحتمل به دزدان دریایی کاراییب 3 ... پوزش میطلبم ، به دزدان بیرحم

و راهزنان سنگدل برخورد خواهیم همی کرد  و مارا بیم این اوفتاد که در سفر به این مردم برخوریم. از قضا

در نزدیکی اسپهان راه بر خود بسته دیدیدم ، عاقبت امور از خداوند تبارک و تعالی ختم به خیر مسئلت

همی کردیم. در انتظار رویت دزدان سیه جامه و روی پوشیانیده نشسته بودم که ناگاه شحنه ای با

البسه ی پلیس بر ما فراز آمد. به دیگر همقطاران و یاران که در مدت سفر داستانهای بسیار ، از حمله ی

راهزنان جنایتکار و گربه نره و روباه مکّارو صد و یک سگ خالدار و ... بر ما نقل همی کرده بودند و به سبب

آن در دل ما هراسی شگرف افکانیده بودند (افکنده بودند) گفتم این که از پس دیدگان من بگذشت ،

پلیس است و حافظ جان و مال مردمان و نه رهزن و باج گیر و دشمن آدمیان. حضّار به سخنان این بنده

ی بی مقدار ،خنده ی بسیار کرده ، به خامی سخن خویش واقف گردیدم. درحال یکی از ایشان مرا آواز

داد که این که میبینی دزدیست در هیئت پلیس و از این روی از صد دزد غافله  بدتر است. چراکه مارا به

دستگیریه آن دزدان به دست قانون امید هست ولی این جماعت خود در لباس قانونند و بر مسند قانون

تکیه زده ، هر قانون شکنی که خواهند ، توانستن کرد* ! از درشتی و زشتی کلام وی در عجب شدم و تا

خود اسپهان دیگر کلامی از من منتشر نشد تا آن زمان که معنی سخن آن امّی دانا و آن پیر برنا بر من

آشکار گشتانیده شد ! الا ایّحال ، در ساعت به پولاد شهر که در 3 فرسخیه اسپهان است ، شدم و در

منزل جدّم فرود همی آمدم چونان که از پیشتر در این اندیشه بودم. چه خُنک شهری و چه فرخنده

مکانی ! هنوز حظ ّ وافی و کافی از آن مکان نبرده بودم که یاد رفیقانی اندر بلاد اسپهان اوفتادم که در اثر

بعد مسافت ، دیدار با ایشان میسرنگشته بود تا آنروز که درنگ جایز ندانسته ، بر تلپن همراه ایشان

پیامکی بدین مضمون نبشته ، ارسال گردانیدم : من اینجام ، شما کجایین ؟؟ و به سبب این پیامک ،

ملاقاتی حاصل شد بسیار نیکو و فرخنده و اسباب آشناییه بیشتر با تنی چند از ضعیفگان پولاد باز – که

در بلاد فرنگ به " متال باز " شهره اند – و در اثر آن ۲روزی را با همقطاران پولاد مسلک گذران کردیم ، از

برای تفنّن و تفریح. برای بازگشت به بلدیه ی پولاد (پولاد شهر) ، در پایانه ی زاینده رود ، سوار "یک بوس

کوچولو"  شدم که در آن ناحیه " مینی بوس " میخواندنش. پس از عزیمت به منزل ، در لحظه به خوابی

گران فرو همی رفتم چونان که هزار سال مرده بودم. روز دیگر راندوویی (قراری) با دوستان گذاشته ،

باتفاق به سمت باغ طیور راهی شدیم لیکن دوریه راه مارا بر آن داشت با مرکب یکی از یاران – که پجوی

تیز پایی بود – به باغ طیور طی طریق کنیم.در راه چند شباب مزلف و مزخرف که یحتمل شب قبل با

میگساری  و شرب زهرماری به سحر رسانیده همی بودند ، در هیئت قطّاعان طریق بر ما ظاهر گشته ،

عرصه بر ما تنگ کردیدند (کردند). ناچار به کناری شدیم لیکن آن اراذل بعوض غارت مال و جان و ناموس ،

مسیر صواب باغ طیور بر ما  آشکار همی ساختند. از برای تشکر دستی به نشانه ی تقدیر تکان دادیم که

آن اراذل را جنبه ی کافی در اختیار نبود ، در برابر ما به انجام حرکات جان گولر و تک چرخ پرداختند. به راه

خود ادامه داده به باغ طیور در رسیدیم. در باغ به گردش پرداختیم و عجایب بسیار با ۲ دیده ی خود رویت

فرمودیم. از جمله عجایب طاووسهای کرک و پر ریخته ای بود که جملگی قرصهای توّهم زا به حد غایت

تناول کرده فاز پاییز گرفته همی بودند و کرک و پر خویش مثال برگ خزان ریخته بودند !در معیشت طیوری

که از جانب ما پرواز میکردند به دریاچه ی باغ رسیده در آن قوی  تابناکی مشاهده کرده که به قاعده ی

شیربرنج سپید بود و هر چه کردیم آنرا از تکه ابری سپید در دل آسمان تمییز دادن نتوانستیم. بناچار

ساعتی در وی نگریستیم چندان که صبر و طاقتش طاق شد و از نگاه هیز همقطاران به تنگ آمده ،قصد

مردمان دیگر کرد و به دیگر سوی شد. بر وی عتاب کرده ، روی برگردانیدیم و به سمت طیوران کمیاب

رهسپار همی گشتیم. خروسانی دیدیم ، بغایت زشت و در لحظه عجایبی دیگر بر ما گذشت که سرّ آن

بر ما مستتر ماند و آن ، این بود که پری رویان و مه پیکرانی که لسان از وصف زیبایی آن عاجز و درمانده و

ما در درک عظمت این جمال و زیبایی چون کودکانی کودن و عقب مانده ، با شور جوانی و بعضی دیگر با

عینک های ته استکانی به تماشای این خروسان بدمنظر و زشت هیبت نشسته ، ما نیز با همان شور ،

صدای دخترکان به گوش جان نیوش کرده ،به دیده ی بصیرت ویوش (View) می کردیم (که اگر این فعل

با دیده ی بصیرت نباشد ، قبیح است و دید زدن نامندش ) ... و از حکمت این اتفاق هیچ ندانستیم ، سر

خورده و   " ید اطول من رجل " ** ، به سمت دیگری شدیم . در آن سمت دیگر طیوران شکاری بسیار

دیدیم و در دل بسی  گرخیدیم که اگر قفس ایشان باز بود بر ما چه میگذشت که دوستی ندا داد که

سالی این اتفاق حادث شد و تور و قفس طیوران باز و شکسته بشد باتفاقی که تا حال علت آن

بر خلایق معلوم نگشته و از قضا یکی از بوفان تیز چنگال بر حیاط ما منزل کرده ، قصد ماندن کرده

بود که امّ من بضربتی سر آن بوف منگ کرد ،در قفسش کرده برای باغ طیور باز پس فرستاد که فی الفور

از جانب آن باغ مامورانی با دشنه های آخته  بر ما   مسلط شدند. علت پرسیدیم هیچ نگفتند. مارا به

مکان قاضی برده در آنجا پرونده ی عظیمی از بهر خود دیدیم. پرسیدیم شنعت (گناه) ما چیست ؟ گفت بر

سر بوفی که از موطن خود فرار کرده ، کوفیده اید. گفتیم مراد گیج کردن آن و باز پس فرستادنش بود و این

فعل ما جرم بودن نتواند. گفت معصیت شما ۲ تن ضربت نیست بلکه اثر ضربت است.  گفتیم کدام اثر ؟

قاضی به بانگ بلند گفت بر اثر آن ضربت ، سوی ۲ دیده ی بوف رو به زوال است و بیم آن میرود که بوف

کور گردد و کور کردن بوفی که از موطن خود گریخته است فعلی سیاسیت ... مارا بر زندان همی کردند و

ما در آنجا گریه ی بسیار کردیم و خدای را به آبروی پنج تن و دوازده امام و صد و بیست و چهار هزار پیامبر

قسم در دادیم تا معجزتی صورت گرفت و بینایی یکی از ۲ عین بوف بهتر شده ، حکیم قانون آنرا بوف نیمه

کور تشخیص داد از ما وجوه نقد بسیار ستانده به امان ایزد منّان رهایمان کردند. داستان در ما اثر کرده ،

به آنی از آن باغ منحوس به در شدیم. در قهوه خانه ای از برای تناول طعام فرود آمدیم. بقدر کفایت

خوردیم و از آنجا به در شدیم. در راه بر روی دیباری بلند و افراشته چشممان به عبارت " کارخانه ی پیلتر

(فیلتر ) سازی " روشن شد. به بانگ بلند این جمله خواندم فی الحال یکی از همراهان از برای مزاح گفت

خوش داری که به بازدید از کارخانه ی پیلتر سازی رویم؟ او را گفتم آنچه مرا خوش آید بازدید از کارخانه ی

پیلتر " شکن " سازیست و نه غیر. در بلدیه ی طهران برای تولید پیلتر کارخانجات سترگ و عظیم دایر

نکنند بل شرکتهای حقیر و ناچیز مثال پارس آن لاین مهیب ترین پیلتر ها ساخته که بمانند آنها در چین و

روم هم یافت می نشود چندان که هیچ پیلتر شکنی را یارای مقابله با آن نیست و نیک است که کارخانه

ای از برای تولید پیلتر شکن ساخته شود، باشد که ساکنان دنیای مجازی دعا گوی سازنده ی آن شوند

بعد از آن گفتگو ، من از یاران جدا گشته برای گردش بداخل شهر شدم تا ساعاتی دیگر دوستان خود در

مکانی که مناسب ساز و آواز تدارک دیده بودند ، ببینم. به صرافت افتادم که به سی و سه پل روم و از

آنجا به سوی چهل ستون شتافته به چشم خود عظمت این بنا ببینم. روزگاری از رندی نیوش کرده بودم

که چهل ستون را بیست ستون بیشتر نیست. پرسیدم از چه روی گویی ؟ گفت بیست ستون است که

عکس آن بر آب اوفتاده ، چهل ستون رویت شود. بدو گفتم چه اندیشه ی عالی در ساخت آن شده پس

باید که از بهر تماشای سی و سه پل راهی بلاد اسپهان شد. رند مرا گفت که من از معجزت بنای چهل

ستون با تو سخن گفتم و تو خود نیز زبان به نعت و ستایش آن گشودی پس چرا خواهی که از بهر

تماشای سی و سه پل به اسپهان شوی ؟ رند را جواب دادم که هر چند چهل ستون بناییست عالی

لیکن معجزت واقعی در سی و سه پل است که شانزده پل تمام است و یک پل نا تمام و نیم ساخته که

عکس آن بر آب یک پل تمام شود بهمراه آن شانزده پل با عکسشان بر آب ، سی و سه پل تمام رویت

شود. رند از فهم این سرّ ، هنگ فرموده کف فراوان بر دهانش پدیدار گشت ، بانگ زد که رند تویی نه من !

و سر به بیابان گذاشت. باری ، پیشتر گفتم که بعد از فراق از همراهان و یاران ، قصد سی و سه پل و

چهل ستون کردم ولیکن طعام بسیار خورده بودم ، فراخی بر من عارض شد ، به سبب کاهلی و ماست

بارگی عطای رویت آن بناهای فریبا را به لقایشان بخشیدم. پس به کنار زاینده رود رفته در جانب آن دمی

آساییدم و در آن گذر عمر گران به چشم خویش مشاهده کردم. آفتاب برفت پس دانستم وقت دیدار

دوستان است. ناچار ، عزم رفتن کردم و ساعتی بعد در آنجا بودم که در نزد دوستان به " اس اس" شهره

بود. محلی از برای آموزش و تمرین مطربی که حجره های بسیار داشت و در هر کدام شماری از مطربان

جوان در فراگیری این هنر جهد فراوان میکردند. دوستان گفتند به "هشت" رویم. پرسیدم "هشت " چگونه

جاییست ؟ گفتند "هشت " نام حجره ایست که در آن هر فعل ممکن بود الاّ فعل صواب. گفتم چگونه ؟

گفتند اینگونه ! و بداخل هشت شدیم ، در لحظه یکی از یاران پاره ای آشغال از روزنه ای به پایین ریخت و

کسی بر ما عارض نشد. نیک دریافتیم که این از معجرت " هشت " است. ساعتی در "هشت " بودیم تا

به اذن پیر و مراد مطربان جوان آن مکان که مردی طنّاز و بذله گوی بود و " اهورا " نامیده میشد به حجره

ای که در آن پیانوی سمیکی خفته بود شدیم. بر پشت پیانو جلوس کرده قطعاتی فاخر از موسیقی

کلاسیک که از بر داشتیم اجرا نموده ، کمبود پیانوی خونمان تعدیل شد. بعد آن دوباره به " هشت "

شدیم ، اسنک میل کرده نوبت جدایی از دوستان رسید. بسوی بلدیه ی پولاد شهر رهسپار شدم و روز

دیگر به جانب طهران روان. در پایانه ی اسپهان به مردمانی " تنگ نظر " برخوردم. پرسیدم این جماعت

کیستند ؟ گفتند توریست میباشند و جملگی  " جاپونی " (ژاپنی) میباشند پس دانستم که تنگ نظری

ایشان نه از ره کین است       بل اقتضای جنتیکشان (ژنتیکشان)  این است... الاایّحال سوار بر مرکب

طهران شده بسوی وطن خود شدم که بسیار دل تنگ ما بود. در راه هیچ اتفاق نیوفتاد تا به ولایت طهران

در رسیدیم. به خانه شده چند ساعتی استراحت نموده فی الفور به نبشتن سفر نامه همّت گماردم ،

باشد که خداوند عزّو جل مرا در نگارش مطالب نیکو از برای وبلاگ توفیق دهاد والسّلام.

 

** دست از پا درازتر