... دختری جیغ کشید و من به سرعت سرم رو به سمت منبع صدا چرخوندم ...

 

البته باید بگویم که اینکه یک دختر جیغ بزنه چیز عجیبی نیست چون دخترها عادت دارند در حالت عادی

جیغ بزنن.

یک مثال: 

پسری به دوست دخترش می گوید: جوابای کنکور سراسری اومد. من رتبم ۳ رقمی شده. دختر جیغ

میزند. (این جیغ یعنی من از رتبه ی احراز شده ی تو خوشحالم)

 

یک مثال دیگر: یک قطره آب از کولر مغازه ای روی کله ی دختری میچکد. دختر جیغ می کشد (این جیغ

از سر تعجب و بهت است)

 

یک مثال دیگر تر: در حال پیاده روی و گپ زنی با دوستتان هستید. دوستتان بدون هیچ اخطار قبلی

جیغ می کشد. به شما شوک وارد شده و بدنبال منبع آشوب به احتمال زیاد خطرناکی هستید که

دوستتان را وادار به جیغ کشیدن کرده است. منبع آشوب احتمالا خطرناک: بچه گربه ی ملوس توی

عکس پشت ویترین مغازه ی تابلو فروشیه اونطرف خیابون. (این جیغ برای ابراز احساسات زودگذر است)

 

یک مثال دیگر ترین: توی تاکسی کنار دست راننده نشسته اید. توی حال خودتان هستید و زیر لب با

حواس پرتی، مارش عزای سنفونیه اروئیکای بتهوون رو زمزمه می کنید. دختری از پشت سرتان یک

جیغ کوتاه می کشد. بر میگردید و از حالت چهره ی دختر متوجه میشوید که علت جیغش، احتمالا

نقطه ای در پشت لباس شماست. می گوید یک چیزی روی لباستان است.  (این جیغ از سر هول شدن

و آلوده به ترس، در زمان رویارویی با ناشناخته هاست)

در نهایت معلوم میشود که آن چیز یک تکه ان دماغ است که مسافر قبلی که جای آن دختر نشسته بود،

احتمالا در وضعیتی مشابه با وضعیت من (توی حال خود بودن) قرار داشته و با کمی حواس پرتی ( و

احتمالا ناخودآگاهانه) بر پشت لباس من مالیده است. ولی به روشنی مشخص است که من و مرد

مسافر قبلی ان دماغ باز، با اینکه در « توی حال خود بودن در تاکسی » اشتراکاتی داشتیم اما در عادات

فیزیکی هنگام « توی حال خود بودن » کاملا متفاوت بودیم. داشتم می گفتم که معلوم شد آن چیز

مشکوک، فقط تکه ان دماغی بر پشت لباس من است نه یک حشره ی نا آشنا با نیش مرگبار یا مثلا یک

عقرب زرد رنگ. با احراز هویت آن چیز مشکوک - در هیئت ان دماغ - دختر، جیغ دیگری میکشد.

(این جیغ، صرفا از سر حال بهم خوردگی و اعلام انزجار و نفرت از عدم توجه مردم نسبت به مسائل

بهداشت عمومی بوده است و ارزش دیگری ندارد)

 

اینها رو گفتم تا متوجه باشید که شخصا بعنوان یک پسر، دیگه بهنگام شنیدن جیغ دختر ها، از جا

نمی پرّم. اما امروز بلافاصله بعد از شنیدن صدای جیغ دختری از جا پریدم. باید بگم که امروز توی خیابون

انقلاب، دنبال کتابی میگشتم که البته اسمش اصلا مهم نیست. خلاصه داخل و خارج کتاب فروشی ها

در تردد بودم که صدای جیغ دختری توجه منو به خودش جلب کرد. توجه منو به خودش جلب کرد، چون

یک جیغ در حالت عادی نبود. جیغی بود از ته حلقوم یک دختر، با لرزشی سوزناک (چقدر این کلمه ی

سوزناک، شبیه یک کلمه ی دیگه س واقعا ! نه ؟!) و با شدت صوتی حدودا 70 دسی بل. گفتم 70

دسی بل، چون این شدت صوتی، کلمه ی " دختر " رو در ناخودآگاه ذهن من بصورت چشمک زن در

میاره ! خیلی ناراحت شدم، البته نه بخاطر اینکه صدای جیغ اون دختر، گوش من رو اذیت کرده بود،

بلکه به دلایلی انساندوستانه تر: پسر جوونی کیف دختر رو زد و البته بعدش هم زد به چاک. ظاهرا

دختر دانشجویی بود که چیز مهمی توی کیفش داشت. چندین بار از ته دل جیغ کشید دزد، دزد، دزد ...

مردمی که کمی جلوتر سر راه اون پسر قرار داشتن، سعی کردن جلو  دزد دزد دزد رو بگیرن بگیرن بگیرن،

که نتونستن نتونستن نتونستن ! (شاید بخاطر تکرارها، فکر کنید این قسمت از مطلبم رو داخل حموم

یا احیانا دستشویی نوشتم ولی اینطور نیست ...) در همین لحظه ماشین گشت زنیه پلیسی - از این

سمند هایی که روش با رنگ سبز نوشتن پلیس انتظامی - توجه من - و احیانا معدود افراد دیگه ای در

اون منطقه، که بهره ی هوشیی نزدیک به بهره ی هوشیه من داشتن - رو به خودش جلب کرد. بعد از

چند جیغ گوشخراش دخترک، ماشین پلیس - در واقع سه نفر سرنشین داخلش - متوجه وضعیت

شد(ند). ماشین پلیس به سرعت خودش اضافه کرد. دزد همچنان با پای پیاده درست وسط خیابون، در

حال فرار بود. سرعت ماشین پلیس بیشتر و بیشتر شد. دزد فهمید که تا چند ثانیه دیگه نمایش جالبش

به آخر می رسه. ماشین پلیس بیشتر و بیشتر و بیشتر سرعت گرفت و گرفت و گرفت تا به چند قدمیه

آقا دزده رسید. دزد قصه ی ما حضور ماشین پلیس در چند قدمیش رو حس کرد ولی از رو نرفت و به

دویدن ادامه داد. ماشین پلیس به سرعتش اضافه کرد و رفت و رفت و رفت تا به آقا دزده رسید و ... ازش

جلو زد ! و رفت ... بله رفت ! به همین راحتی. فکر می کنید که دارم براتون یک جک ترکی تعریف

می کنم ؟ از اون دست جک هایی که می گه یه روز یارو ترکه دنبال دزده می کنه ازش جلو میزنه ؟ نه کل

چیزی که تعریف کردم، حقیقت محض بود بجز چند جمله ش، که صرفا محض بامزگی آوردمشون که البته

محض بودن حقیقت فوق رو خدشه دار نمی کنن. حالا فکر می کنید جداً چرا ماشین پلیس با سرعت

رفت سمت دزده و ازش جلو زد ؟ آیا این احتمال وجود داره که مامورین داخل اونماشین پلیس،

ناسیونالیست های دو آتشه ای بودند که صرفا خواستند با این کار، شتاب صفر تا صد خودروی ملی یک

- سمند - رو به رخ دزد احمق بکشند ؟ یا کلاً با خودشون گفتن، حالا که دور همیم یه حرکتی بکنیم

همینجوری ؟

در هر صورت اون مامورین رفتند و مردم زحمت گرفتن دزد رو به عهده گرفتن. البته این پایان ماجرا نبود.

داشتم با خودم کلنجار میرفتم که ببینم ارزشش رو داره که یه زنگ به ۱۱۰ بزنم و ازشون سوال کنم که

چرا و به چه علتی یه ماشین گشتیه پلیس انتظامی با سه مامور و با تجهیزاتی نظیر اسلحه ی گرم و

دستبند و باطوم، از دست دزدی که داره از دستشون فرار میکنه، فرار میکنه ؟!  ( فرار میکنه ی اول ،

مربوط به دزد و فرار میکنه ی دوم مربوط به ماشین گشتیه پلیسه) که با صحنه ی بسیار عجیبتری مواجه

شدم: دختره یقه ی دزده رو گرفته بود و داشت می بردش سمت یه ماشین گشت پلیس دیگه که از یه

جای دیگه پیداش شده بود. حالا فکر می کنید چه اتفاقی افتاد ؟؟ بهتره که جای زدن حدسای احمقانه

به ادامه ی گزارش شیوا و بلیغ من توجه کنین: اون دختره دزده رو سفت چسبیده بود و بردش طرف

ماشین پلیس. بعد به ۲ تا مامور توی ماشین یه جوری نگاه کرد که یعنی آهای ! مگه نمی بینین تا

اینجاشو من انجام دادم ؟ زود بپرین پایین بندازین تو ماشین ببرینش کلانتری دیگه ... گشادا ! چند ثانیه

بعد معلوم شد که انتظارت اون دختر از مامورین توی اون ماشین کاملا بجا بوده. البته فقط قسمت دوم

انتظاراتش ! یعنی اینکه انتظار داشت مامورین توی اون ماشین، مامورین بسیار گشادی باشند کاملا

انتظار بجا و درستی بود اما اینکه انتظار داشت اون مامورین از ماشین پیدا بشن و مجرم رو تحویل بگیرن

انتظاری بود دور از ذهن و کاملا مشخص بود که اون دختر تحت تاثیر فیلمها و سریال های پلیسیه غربی

چنین فکر کودکانه ای به ذهنش خطور کرده (فکر تحویل دادن دزده به پلیسهای گشتی). در هر حال،

مامورین به دختره گفتن که انتهای خیابون یه کلانتریه که اگه دلش خواست می تونه دزدش رو به اونجا

ببره و ... اونها هم رفتن ! بله امروز ظاهرا همه ی ماشین های گشتیه پلیس باید به جای خاصی میرفتن

و اصلا فرصت رسیدگی به مسائل پیش پا افتاده ای نظیر دزدی و جیب بری و کیف قاپی و ...

نداشتن. اونها میرفتن تا احتمالا کارهای بزرگتری انجام بدن. احتمالا کارهایی مثل گیر دادن به کوتاه و

بلندیه پاچه های شلوار زنای 50 - 60 ساله و تذکر جدی به پسرای قرتی در باب آرایش ناصواب مو

(هر جور آرایش موی ناصوابی در هر جایی از بدن !) و جلوی در مغازه های لباس فروشی ایستادن و

بازرسیه ساک های خرید ملت و غیره و غیره تر و غیره ترین !

در کل فقط خواستم بگم که اون ماشین پلیسه هم رفت و  (جالب اینجاس که کیف دختره هنوز تو دست

دزده بود !)  قهرمان قصه ی ما - یعنی دختره - هم عینا همون کار رو کرد. البته اینکه دقیقا تونست با

دزدش به ته خیابون برسه یا نه رو دیگه متوجه نشدم ولی خیلی خوشحال شدم از اینکه واکنش قاطع

نیروی انتظامی رو در برابر دله دزدا و اشرار و آقایون اراذل و اوباش، از نزدیک به چشم خودم دیدم ! وگرنه

با خودم فکر می کردم اینایی که میگن همش کشکه ! به این برکت !