گنج های معنوی - قسمت دوم و آخر
همونطور که گفتم دنبال دعای مناسبی برای قبولیه کنکورم می گشتم. فقط کافی بود فهرست رو ورق بزنم تا دعای قبول شدن در کنکور رو پیدا کنم اما اوضاع اونجوری که فکر می کردم پیش نرفت: بیشتر این ادعیه و زیارات بر می گشت – و یا قرار بود که برگرده - به دوران صدر اسلام و کمی پس از اون؛ زمانی که اعراب در حال گذروندن دوران نقاهت مرض جاهلیت بودن. خیلیا میگن در اون دوران دو دسته عرب بیشتر وجود نداشت: عرب جنگاور و عرب سخنور. عده ای، شق سومی هم برای این قضیه قائلن و می گن اعراب دسته ی سوم سوسمارخور بودن. نظر من اینه که سوسمارخور بودن هم مثل جاهل بودنشون، صفت مشترک همه ی اعراب بوده. با در نظر گرفتن تمام این جوانب، باز تشخیص این موضوع که اعراب اون زمان هرچی که بودن، خر خون نبودن، اصلا سخت نیست. کنکور، چیزیه که اونا هنوز هم ازش سر در نمیارن. البته در نهایت ما هم با این ید طولا در برگزاریه هر ساله ی انواع و اقسام کنکورهای مختلف، ازش سر در نمیاریم، اما دیگه نه به اندازه ی اعراب، تازه اونهم ورسیون جاهلشون. بهرحال دستگیرم شد که پیدا کردن دعایی که مستقیما به کنکور مربوط بشه، خواب خوشیه که اگه فکری به حالش نکنم تبدیل به کابوس هولناکی میشه. برای همین دنبال دعای کلی تری گشتم و به این دعا برخوردم: «دعا جهت برآمدن هر حاجت». دعای بی نقصی بنظر می رسید. این دعا به آس پیکی می مونست که تو دست هفتم حکم، بعنوان برگ آخرت رو کنی – مشروط بر اینکه حکم، پیک باشه. جای اما و اگری باقی نمی ذاشت. از سد هر برگ حکم دیگه ای مثل آب خوردن میگذشت. با این دعا میشد رفت بهشت، قبولیه کنکور که در برابر عظمت این آس پیک، به دوی خشت می مونست. البته اینم بگم که چون دعا، دعای از هر نظر کاملی بود، بجا آوردنش هم سخت بود و نیاز به دقت زیادی داشت. دقتی که بطور معمول امثال من ازش بی بهره ن. سعی کردم دعا رو به بهترین شکل ممکن بجا بیارم و تا حدود زیادی هم موفق شدم: از خدا خواستم که رتبه ی تک رقمیی بیارم که جزو 3 نفر اول نباشم اما حتما هم زیر 7 باشه (این دعا رو دقیقا بعد از بیرون اومدن از سر جلسه ی کنکور خوندم). بعد دعای دیگه ای نظرم رو جلب کرد: «دعا به جهت زود جواب آمدن». باور می کنید که همچین دعایی هم وجود داره؟ بله کنکوری های عزیز با شمام. دعا رو خوندم و در لحظه، دوست عزیزی زنگ زد و گفت که جوابای کنکور رو یک ساعت پیش گذاشتن رو سایت. اعتراض کردم که پس چرا زودتر بهم زنگ نزدی؟ جوابی که داد به اندازه ی کافی قانع کننده بود: «چون سر جلسه ی کنکور بودی و موبایلتم خاموش» - بهرحال دعای مجرب همینه دیگه - و نا گفته نمونه از اونجایی که خدا عادله – فقط قیافه ی منو تصور کنین وقتی که در حال زدن همچین حرفی هستم و در عوض منم الان دارم قیافه ی تک تک کسایی که ممکنه این قسمت از نوشته م رو بخونن تصور می کنم: با یه لبخند احمقانه زل زدین به مانیتور - از بین 3 تا انتخابی که براش باقی گذاشته بودم، رتبه ی 5 رو برام در نظر گرفت که انتخاب قابل قبولی بود. انقدر از عمل کرد این دعا راضی و بهش مطمئن بودم که به نظرم اومد حالا که وضعیت دانشگاهم کاملا مشخص شده، با این دعا یه ضرب شستی هم به سازمان وظیفه ی عمومی نشون بدم. برای همین، از پلیسی که حاصل جمعش با عدد 10، این توانایی رو بهش می داد که بعضی از خدمات مربوط به نیروی انتظامی رو به مردم بده – و سوال اینجاس که آیا نیروی پلیس برای خدمت به مردم لنگ همین 10 تا بود؟ - دفترچه ی اعزام به خدمت خریدم و اومدم خونه و با بی اعتنایی و از سرشکم سیری نگاهی بهش انداختم و صفحات مربوطه رو پر کردم و فردای همون روز دفترچه رو پست کردم. حالا تا زمان امتحان عملی ورود به دانشگاه و اومدن جواب دفترچه ی اعزام به خدمت، فرصت کافی داشتم تا بخشی از کارای بزرگی که قصد داشتم تا با وجود این کتاب، بهشون بپردازم رو انجام بدم ولی متاسفانه واقعیت اینه که امروزه روز، کمتر کسی پیدا میشه که ساعت دوی بعد از ظهر یک روز گرم تابستونی حوصله ی عوض کردن دنیا رو داشته باشه. با خودم گفتم اینو میذارمش برای عصر، زمانی که هوا هم یکمی خنک تر شده باشه. واقعا هم برای تغییر دادن دنیا، هیچ ساعتی بدتر از ساعت دوی بعد از ظهر یک روز تابستونی نیست. اکثر اتفاقات بزرگی که وضعیت دنیا رو دگرگون کرده، بلحاظ زمانی یا صبح زود اتفاق افتاده یا آخرای شب. البته مثال نقضی هم وجود داره: ظهر عاشورا – و مطمئنا شما هم ترجیح میدین که بدون هیچ اظهار نظر بیشتری از کنار اون مثال نقض بگذرم – در هر صورت برای تغییر دادن دنیا همیشه وقت هست، چیزی که برگشت پذیر نیست، جوونی و تفریحه. اما با همچو کتابی چطور می شد تفریح کرد؟ این سوالی بود که از خودم پرسیدم. جواب سه کلمه بود: "فهرستو نگا کن". معمولا وقتی که هم طراح سوال خودتون باشید، هم طراح جواب، همینجوری میشه: نتیجه، یک جواب کلیه که هیچ هدفی رو تامین نمی کنه. اما بهرحال کتاب رو باز کردم و به فهرست بلند بالای کتاب نگاهی انداختم: «دعا به جهت عطسه کردن»، «دعا به جهت دفع بواسیر»، «دعا اگر می خواهید دشمنتان هلاک شود» (دنبال این دعا هم گشتم: «دعا اگر می خواهید دشمنتان از بواسیر هلاک شود» ولی متاسفانه کتاب اشاره ای در مورد تلفیق کردن دعاها نکرده بود) و ... «دعا برای بازار رفتن»، «دعایی که باید در مغازه خوانده شود» و «دعایی که چون خواهی متاعی بخری»... هی! این سه تای آخری واقعا جالب بنظر می رسیدن. در اون لحظه بواسطه ی دعاهایی که پیدا کرده بودم، کله م گرم تر از اونی بود که گرمای هوای اون موقع از سال بتونه منو از بیرون رفتن منصرف کنه. پس لباس پوشیدم و طبق روالی که بعد از آشنایی با کتاب تثبیت شده بود، اول پیش دعا، بعد دعای بیرون رفتن از خونه – که دعایی بود بسیار مجرّب! – و در آخر دعا برای رفتن به بازار رو خوندم. البته قصد نداشتم که زیادی خودمو به آب و آتیش بزنم. ظهر تابستون بود و گرمای هوا هم خارج از تحمل من. برای همینم وارد اولین مغازه ای شدم که سر راهم سبز شد: یک بقالی. خب، مطمئنا حتی یه سوپر مارکت بی سر و ته هم – با توجه به دعاهایی که تو آستین داشتم – نمی تونست چیزی رو در من برانگیزه که وارد شدن به مثلا نمایندگی فروش محصولات هد و آدیداس و کاپا یا مثلا نمایندگیه گیتارای گیبسون می تونست برانگیخته کنه، اما، بهرحال از ابری که بالای سرم شکل گرفته بود و توش یه گیبسون لس پائول خوشگل و مامانی داشت استریپ تیز می کرد، بارونی نمی بارید. اینم واقعیتی بود که بالاخره بقالی هم تو ظهرای تابستون، جذابیت های خاص خودشو داره. بستنی برای من، همون مورد جذاب بقالی بود. «دعایی که باید در مغازه خوانده شود» و بعد «دعایی که چون خواهی متاعی بخری» رو خوندم و بستنی هایی که می خواستم رو با قیمت واقعیشون – بدون سودی که برای فروشنده لحاظ شده – خریدم و برگشتم خونه؛ جایی که بقول یه خواننده ی کوری- که بعدا معلوم شد اصلا هم کور نبوده- آخرین پناه بود واسه دل خستگیام. چرا اینارو گفتم؟ چون من از عاشقای دل خسته ی بستنیم. شاید فکر کنید که دارم حاشیه پردازی می کنم یا از عهده ی تعریف کردن بقیه داستان برنمیام و یا بدتر از اون، اصلا داستانی در کار نیست و من همینجوری دارم آسمون ریسمون بهم می بافم تا چهار نفر بیان این نوشته رو بخونن اما باید بگم که اتفاقا نه تنها داستانی در کار هست، که این داستان پایان مشخص و روشنی هم داره. قسمت مربوط به خرید بستنی رو براتون تعریف کردم تا بدونین تو اون روزها من تو چه حال و هوایی بودم. دنیا بکامم بود و منم ویکتوریاش – بهرحال می دونید که در اینجا ویکتوریا، اشاره ای ضمنی هم به فتح و پیروزی داره (برای اونایی که از اشارات سر در نمیارن) – هیتلری بودم که لنین گرادو محاصره کرده و از برف و یخ و مقاومت هم خبری نبود. دنیا به سگ هاری می مونست که با بی خیالی جلوش ایستاده بودم و چون زنجیرش محکم به درخت بسته شده بود، هیچ غلطی نمی تونست بکنه. بله، همچین موقعیتی داشتم. تا اینکه، دو سه هفته مونده به پایان تابستون، نامه ای اومد: برگه ی سفید رنگی بود از طرف سازمان وظیفه ی عمومی که داشت رسما اعلام می کرد از اول آبان، باید خودمو به پادگانی توی تبریز جهت دوره ی آموزشی معرفی کنم. چی؟ اون کتاب لعنتی شوخیش گرفته بود یا واقعا خراب شده بود؟ یا فقط همون دعای بخصوص که قرار بود – و تا حد زیادی هم شاید تونست که - قبولیه دانشگاه و نرفتن به سربازیم رو تضمین کنه، ایراد داشت؟ ممکنه که دعایی فاسد شده باشه؟ در اون لحظات، جواب هیچکدوم از این سوالات رو نداشتم و ذهنم کاملا خالی بود از هر اندیشه ی راهگشایی. برای همین یه بستنی خوردم – یه یخچال پر، بستنی داشتم چون تا هفت تا کوچه اونورتر بقالی و سوپرمارکتا بخاطر بستنی هایی که من ازشون بز خر کرده بودم ورشکسته شده بودن و اون روزا دیگه گیر آوردن بستنی به این آسونیا هم نبود – تا کمی به حالت عادی برگردم. این کاریه که بستنی با من می کنه. درواقع برای من که بیشتر خاصیت دارویی ای شبیه به عرقیجات داره. کسی رو سراغ ندارم که قبل از من عقلش به این موضوع رسیده باشه که از بستنی همچین استفاده ی دور از انتظاری بکنه. دوست من – با کمال فروتنی – باید بگم که بالاخره منم برای خودم کسی هستم! داشتم می گفتم که اون نامه منو حسابی بهم ریخت و از دنیایی که توش با سربازان توانمندی از جنس ورد و دعا، آروم آروم در حال کشور گشایی و گسترش قلمرو ام بودم، با دو خط نامه ی تایپ شده، به دنیای زشت و مزخرفی برگشتم که حالا خودم باید توی بخش ناچیز و کوچیکیش که شاید یک هزارم مساحتش هم نمی شد، رخت سربازی به تن می کردم و در خدمت نیروی معظم انتظامی، آماده ی نبرد می شدم برای روزی مبادا. روز مبادایی که شاید مشخصه ش «بادا بادا مبارک بادا» ی مردم کوچه و خیابون باشه. اما از این قضیه بگذریم... چند روزی زمان برد تا از شوک حاصل از خوندن اون نامه بیرون بیام. ولی بعد، خودمو جمع و جور کردم، وضو گرفتم، کتابو باز کردم، اول پیش دعا و بعد به ترتیب دعاهای «دعای هفت هیکل» (که ده بار خوندمش)، «دعا جهت بازشدن نطق و گویا شدن زبان»، «دعا به جهت آرامش قلب»، «دعا جهت محفوظ ماندن از جمیع بلاها»، «دعا جهت چشم زخم و نظر کردن»، «دعا جهت رفع هر غمی و مرضی و ترس از پیشامد بد»، «دعا برای دفع دشمن»، «دعای رفتن به جنگ و غلبه بر دشمن»، «دعا به جهت عزیز شدن در انظار»، «دعا به جهت بیرون رفتن از خانه»، «دعا اگر راه را گم کردید»، «دعایی که وارد قبرستان می شوید» - اینم یه شوخیه دیگه با سازمان وظیفه ی عمومی - «دعا جهت دفع ضرر از جن و انس»، «دعا برای کسی که میترسد در خواب مح... نه نه، صبر کن، این یکی رو واقعا نخوندم... «دعای حضرت خضر برای دفع ازغرق شدن» (این دعا رو خوندم هرچند که مطمئنا حتی در اون زمان هم اینو می دونستم که تبریز بخاطر آبهای عمیق و خطرناکش معروف نیست، ولی خب احتیاط شرط عقل بود)، «دعای حضرت عیسی که به برکت آن به آسمان رفت» (دوست داشتم دعایی هم با موضوعیت زمین سفت پیدا کنم و بخونم، ولی ظاهرا دعاها حد وسط نداشت، اگر نمی خواستی غرق بشی، پس باید به آسمون می رفتی)، «دعایی جهت حوائج و پیروزی»، «دعایی جهت بستن زبان دشمن»، «دعا جهت مکانی که جن بسیار دارد»، «دعا جهت زایمان دشوار» (و واقعا احساسم این بود که ممکنه داخل سازمان وظیفه ی عمومی به این دعا نیاز پیدا کنم)، «دعای کن فیکون» (که خب نیاز به توضیح بیشتر نداره)، «دعایی که انسان را یک هفته در امان دارد» و در نهایت «دعایی که باعث استجابت دعا می شود». (متوجه منطق این دعای آخری شدید؟) بله، همه ی این دعاها رو خوندم و از خونه زدم بیرون. واقعیت این بود که از وقتی که اون نامه اومده بود، چشمم کمی ترسیده بود. یعنی ممکن بود دعایی نگیره؟ مسخره س، چون این کتاب قبولیه دانشگاه رو هم در چشم بهم زدنی راست و ریست کرده بود، حتما می تونست که از پس مقوله ی سربازی هم بربیاد. خدایی که من شناخته بودم، برای نفرستادن من به سربازی نیازی به اجازه ی سازمان وظیفه عمومی - و یا هر سازمان و نهاد دنیویه دیگه ای – نداشت. خنده م گرفت: یه مشت بی خدا می خواستن مقابل اراده ای که بر رفتن من به دانشگاه قرار گرفته بود، با چهارتا کاغذ پاره قد علم کنن. دلم کمی قرص تر شد و محکم و مصمم، زدم به دل سازمان. راجع به سازمان وظیفه ی عمومی قبلا براتون توی مطلب جداگانه ای به اندازه ی کافی روده درازی کردم برای همین بدون هیچ شرح و تفصیلی، خودمو به سالن سه، باجه ی بیست و شیش – اشتباهی که در مورد سالنا کرده بودم یادتون هست؟! – رسوندم و پرینت قبولی دانشگاه رو نشونش دادم و با لحن مسخره ای گفتم واقعا حیف شد که قبل از اینکه بتونم خدمت کوچیکی به این مرز و بوم کرده باشم، دارم سربازی رو ترک می کنم، ولی بهرحال بعد از اتمام تحصیل خدمت می رسم. مسئولی که اونطرف شیشه بود، نگاه ناجوری بهم انداخت و گفت کارت ملی. واقعا اینهمه وقت تلف کردن برای چی بود؟ کارت ملی رو درآوردم و پرت کردم جلوش. کارت رو برداشت، شماره ی ملیم رو وارد سیستم جامع لعنتیشون کرد و اجازه داد که سیستم جامع سر فرصت کار کثیفشو انجام بده. سیستم جامع شماره ی ملیم رو قورت داد، چشماشو بست و بعد لبخند زشتی به صورتش نشست، انگار که از غیب، چیزای مهم و ناجوری در رابطه با من بهش الهام شده باشه، نفس عمیقی کشید و کل زندگیم رو برای غریبه ای که من حتی اسمش رو هم نمی دونستم ریخت روی مانیتور. غریبه – یا همون مسئول امور تحصیلی – با لذتی که سعی شده بود کمی خوددارانه جلوه داده بشه، سه جمله گفت که هرجمله دوبرابر جمله ی قبلی تلخ بود. گفت یک سال غیبت داری، نمی تونی بری داشنگاه، نفر بعدی. عصبانی شدم و بهش گفتم ولی من دانشگاه قبول شدم، این حق منه که برم درس بخونم. همونطور که داشت به برگه ای که از نفر بعدی گرفته بود نگاه می کرد، بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت یک سال خوردی و خوابیدی، حالا می خوای دانشگاهم بری؟ باورم نمی شد که اوضاع داشت اینجوری پیش می رفت. فهمیدم که از طریق این زبون نفهم کاری پیش نمیره. باید کاری می کردم. و کاری که کردم این بود: یکراست رفتم سالن شیش، سالنی که اعضای هیئت رئیسه ی سازمان در اونجا انتظار منو می کشیدن. ممکنه بپرسین چرا باید اعضای هیئت رئیسه ی سازمان معظم وظیفه ی عمومی انتظار یه مراجعه کننده ای که حتی نمیشناسنش رو بکشن؟ جواب: چون من دعاهای زیادی خونده بودم. و واقعا همینطورم بود. رفتم بالا و به آجودان رئیس نظام وظیفه فقط گفتم که سردار منتظر من هستن. همین. چند لحظه بعد من تو اتاق رئیس نظام وظیفه بودم. وضعیتم رو براش شرح دادم و در آخر گفتم که: پس اجازه ی تحصیلمو بدین برم که امروز چند جای دیگه هم کار دارم. سردار هم گفت باشه، اجازه ی تحصیل داده شد. نگاهی از سر قدرشناسی به رئیس انداختم و گفتم واقعا؟ و فکر می کنید که اون چی گفت؟ گفت همین رو هم می گفتم، اگر که بلحاظ قانونی امکان ادامه ی تحصیل شما وجود داشت ولی متاسفانه چون یک سال غیبت دارید، ما بمدت یک سال و نیم در خدمت شما هستیم، روز خوبی داشته باشید. مودبانه توضیح دادم که غیبت برای ورود به خدمت، قانونا جلوی ادامه تحصیل رو نمی تونه بگیره، و فقط شامل 90 روز اضافه خدمت و البته جلوگیری از بعضی از انواع معافیت ها میشه. سردار تشکری کرد و گفت که از مواد قانونی اونقدرها هم بی خبر نیست اما همیشه هم این، قانون نیست که تکلیف مسائل رو روشن می کنه. اعتراض کردم و ناخواسته از دهنم پرید که ولی این امکان نداره، پس تکلیف اونهمه دعایی که کردم چی میشه؟ سردار لبخندی زد – لبخندی که یه جای کارش اشکال داشت – و با لحنی نمایشی گفت که دقیقا چه دعایی کردید؟ مطمئن نبودم که اسم بردن از اون دعاها جلوی رئیس سازمان کار درستی باشه اما چون نمی دونستم که چه ایرادی می تونه داشته باشه، دلمو زدم به دریا و اسم چند تا از دعاهای معقول تر رو بردم. با خودم گفتم یا الان عصبانی می شه و منو میندازه بیرون یا در حالت بهترش کمی دلداریم می ده و جملاتی در باب اینکه همیشه هم همه چیز با دعا درست نمی شه و آدم باید خودش کارای خودشو انجام بده و به امید معجزه دست روی دست نذاره و ... بگه اما سردار – که همچنان لبخند اشکال دار روی صورتش جا خوش کرده بود – مکثی کرد و بعد بهم گفت که «ما اینجا، توی سازمان نظام وظیفه کارها رو جور دیگه ای انجام میدیم. اینجا مسائل نه فقط بر حسب قانون که بر حسب مصلحت انجام میشه و اگر که نمی دونید، دوست عزیز، باید بگم که مصلحت همون قانون نیست، بلکه ابزاریه که می تونه – و به ما این اجازه رو میده – که ورای قانون عمل کنیم در مواقعی که تشخیص میدیم قانون در اون مورد خاص، انتظارات لازم رو برآورده نمی کنه». تقویم روی میزش رو کمی کنار زد و قاب چوبیه مستطیل شکل ساده ای رو که نوشته ی عربی کوتاهی روش بود، به سمت من هل داد و گفت که پسر جون، شما که اهل دعا و زیارتی می دونی این چیه؟ می دونستم اون چیه چون بارها موقع ورق زدن اون کتاب، چشمم بهش افتاده بود و یا شایدم به این دلیل که جاش توی صفحات کتاب درست بالای دعای «بیرون رفتن از خانه» بود – همون دعای مجربی که برای هر بار بیرون رفتن از خونه می خوندمش . اون دعا، «دعا به جهت انجام کاری که اگر به صلاح باشد بشود» بود. امکان اینکه توی تشخیصش اشتباه کرده باشم و با دعای دیگه ای عوضی گرفته باشمش وجود نداشت. دعایی بود کوتاه که تنها شامل شش کلمه می شد. یعنی زور این دعا از زور همه ی اون دعاهای دیگه که خوندم بیشتر بود؟ این شش کلمه می تونست اون سازمان با اون عظمت رو در برابر من و امثال من و دعاهامون حفظ کنه؟ شاید دلیلش این بود که اونا افراد معتقد تری بودن. بالاخره من داشتم فقط برای پیشبرد مقاصد شخصیم از این دعاها استفاده می کردم – گیرم وابستگی هایی هم اتفاق افتاده بود – اما هیچکدوم از افراد اون سازمان سودی شخصی از اون دعا نمی بردن، هرچند در نهایت اهداف سازمان تامین می شد. دلیل موجه تر می تونست این باشه که مدتها قبل از اینکه من سر و کارم با اون کتاب بیوفته، سازمان وظیفه ی عمومی – طبیعتا با همین خط مشی مصلحت مآبانه و با همین دعا - وجود داشته. اتفاقی که توی اون اتاق افتاد، یعنی مواجه ی دعای من با دعایی خیلی قوی تر و قدیمی تر از خودش، تمام سپر دفاعیه منو که از طریق ارتباطم با اون کتاب شکل گرفته بود، خرد و خاکشیر کرد و منو در آسیب پذیر ترین حالت ممکن قرار داد. احساس می کردم که در جایی که نباید، لخت ایستادم. وسط میدون جنگ، بدون سپر و شمشیر و حتی بدون لباس، ایستاده بودم و دشمن دور تا دورمو گرفته بود. دشمنی که البته امروز رو بهم اجازه ی فرار می داد، چون می دونست که در نهایت از میدون دیدش نمی تونم خارج بشم و چند روز دیگه – گیریم چند ماه دیگه – بالاخره با پای خودم، خودمو تسلیمشون می کنم. و خب مکان تسلیم شدنمم حتی مشخص شده بود. قرار بود اول آبان و در تبریز این اتفاق بیوفته.
از اون روز، یعنی بعد از مراجعه ی من به سازمان و ملاقاتم با رئیس سازمان، دیگه هیچ کاری رو نتونستم درست انجام بدم. بیشتر دعاهام نمی گرفت. کتاب، مثل فیلتر شکنی بود که دیگه کار نمی کرد. به عضو از کار افتاده ای می مونست تا روز قبلش بدون هیچ اشکالی داشت به وظایفش عمل می کرد ولی درست در جایی که انتظار داشتم این عضو، رسالت خودش رو به کمال برسونه، بدون هیچ علت واقعا مشخصی یکهو از کار افتاد. کتاب مرده بود و در این معنا هیچ شکی وجود نداشت. از اون روز به بعد بارها و بارها کتاب رو به طرق مختلف امتحان کردم. دیگه نه تنها دعای خرید از مغازه مستجاب نمی شد که بنظرم میومد فروشنده ها جدیدا دارن از یکجور دعای مخصوص گرون فروشی استفاده می کنن. از هیچ مغازه ای نمی تونستم خرید بکنم مگر اینکه چند برابر قیمت اجناس، پول می دادم. بستنی رو دیگه حتی شبا تو خواب هم نمی دیدم. دل و دماغی برای رسیدن به وضع اتاق و وسایلم نداشتم. از بس کاغذای کیک و کلوچه رو اینور اونور رو زمین انداخته بودم، اتاق رو مورچه برداشته بود. و حدس بزنید که چی شد؟ از دعای دفع مورچه استفاده کردم و در عوض سیل انواع و اقسام مورچه و حشرات جورواجور بود که به اتاق من سرازیر شد. زندگیم اون روزا واقعا غیر قابل تحمل شده بود... اما بذارید همینجا این داستان رو قطع کنم، چون این فهرست بدبیاری ها رو می تونم تا چند خط دیگه همینجوری ادامه بدم. می تونید مطمئن باشید که از اینجایی که داستان رو قطع کردم تا اواخر دوره ی آموزشیم در تبریز، بدبیاری ها همینجوری ادامه پیدا کرد و منم خسته تر از اونی بودم که بتونم خودمو به زندگی ای که قبل از پیدا کردن اون کتاب داشتم برگردونم، تا اینکه بالاخره یکی از آخرین شبهای دوره ی آموزشی خوابی دیدم که در نهایت همون خواب منو به زندگیه قبلیم برگردوند...
... اونم توی همچین بارونی؟ طبیعیه که کمی توجه من رو به خودش جلب کرد، چون توی این موقع از سال، که داریم به وسطای زمستون نزدیک میشیم، اونم درست زمانی که هوا از شب قبلش گرفته س و بارون هم میاد، تکلیف نوع پوشش همه ی اقشار جامعه روشنه. راستی چطور شد که این قسمت از خواب من، شما وارد داستان شدید؟ داشتم راجع به بارون حرف میزدم که شما با ورودتون، حواسمو پرت کردین. بارون چیز خیلی خوبیه... اما... راستش اصلا قصد نداشتم راجع به فواید بارون صحبت کنم، فقط اگه ادامه حرفم یادم بیاد ... بله، داشتم خوابم رو براتون تعریف می کردم: اینو می گفتم که الان زمستونه و هوا هم گرفته و نزول بارون هم قریب الوقوع. الان یکی دو روزه که، هرچند از سر بی حوصلگی، ولی بهرحال داره بارون میاد. تمام این حرفا یعنی اینکه هوا بصورت مداوم گرفته و گاهی بارونیه و این یعنی اینکه هر کسی قبل از بیرون اومدن از خونه می دونه چی باید بپوشه. از بین تمام اقشاری که حضور نیم بند زمستون رو پذیرفتن و سرما و بارش این یکی دو روز اخیر رو به رسمیت شناختن، داف ها یکی دو قدم از بقیه جلوترن، چون بلطف لطافت جنس لطیفشون، هر ساله پک کامل و بی نقصی از پوشش مخصوص فصل سرما، همزمان یا کمی زودتر از شروع فصل سرما، عرضه میشه که نتیجه ی نهاییش چیزیه که من به اون میگم «زیباییه بصریه فصلی». این زیباییه بصری بصورت زیرپوستی کارهای زیادی انجام میده بطوریکه مقابله با آلودگیه صوتی و تلطیف و تحمل پذیرتر کردن تنش های موجود در سطح جامعه (و البته گاهی بیشتر کردن این تنشها !) تنها بخش کوچکی از فوایدشه اما این زیباییه بصریه «مُدال» همیشه هم برای من جذاب نیست. برای همین این خواب از اینجا به بعد زیباییه بصریه داف ها رو هم مثل مسئله ی فواید بارون کنار میذاره تا به مطلب دیگه ای بپردازه. مطمئنا در نهایت این خواب روی یک موضوع بعنوان یک مرکز «تُنال»، تمرکز می کنه اما شاید به روشی کم و بیش واگنری – درسته که این یک خوابه اما چون قبلا دیدمش، و الان قرار نیست که دوباره به اتفاق هم ببینیمش، بلکه فقط می خوام براتون تعریفش کنم، دوست دارم که توش پر از اظهار فضلای عجیب غریب و اظهار نظرای مسخره )در رابطه با هر چیزی( باشه. اگر با این موضوع مشکلی ندارید پس ادامه میدم:
اونم توی همچین بارونی؟
این جمله رو یادتون هست؟ بنظر شما با توجه به روده درازی های سطور بالا، چه چیزی توی همچین بارونی توجه من رو کمی به خودش جلب کرد؟ شک نداشته باشید که بهترین جوابی که می تونید به من بدید این می تونه باشه: دختری در حال عبور از کنار منه که داف هست و نیست که البته اگر که همین الان تصمیممو نگیرم عبارت دقیق تر به این صورت میشه که داف بود و نبود. چون سرعت دختره، از سرعت بارون بی رمقی که اکراه داره از پایین اومدن و زحمت پایین اومدنش رو تمام و کمال روی دوش جاذبه انداخته (و جاذبه، تقاصیه که زمین میلیون ها ساله که بابت گناهی نابخشودنی یعنی جِرم زیادش داره پس میده) هم بیشره، دنبالش راه میوفتم و تصمیم گیری رو به بعد موکول می کنم. همیشه برای گرفتن تصمیم وقت هست – فکر می کنم که این جمله رو یه بار دیگه هم استفاده کرده بودم ولی نمیدونم کجای این نوشته - ضمن اینکه دارم راه میرم، براتون می گم که چه چیز این دختره توجه من رو به خودش جلب کرده – بنا به دلایل نامعلومی، از این استعداد خدادادی برخوردارم که می تونم دو کار مختلف رو بصورت همزمان انجام بدم – همونطور که گفتم این دختر، هم داف هست و هم نیست. هست چون من اینطور تشخیص دادم و نیست چون از سِت کامل و بی نقص پوشش ویژه ی فصل زمستون، خبری نیست. از بالاترین نقطه شروع می کنم: (البته قرار نیست به حضیض برسم!)
شالی که طبیعتا خیسه و بر خلاف اسلافش هیچ علاقه ای نداره که نقش حراستیش رو در قبال موهای عنان گسیخته ی دختره، ایفا کنه. موهاش تقریبا هیچ فرم خاصی نداره و حتی شاید بشه گفت که نافرمه. عین ماکارونیی که در برزخ مرحله ی آبکش کردن، شل و بهم چسبیده، داره به عاقبت کارش فکر می کنه، یه تیکه، روی کلش ماسیده و ترکیب ناموزون ولی در کمال تعجب، خوشایندی پیدا کرده با اون شال خیس. مانتوش – که خب طبیعتا اونم خیسه – به انحنایی ساده اما پر مفهوم منتهی می شه که بطرزی باورنکردنی چشمگیر و همینطور بطرز چشمگیری باورنکردنیه. باورنکردنی از این جهت که با این شال و مانتو شبیه شده به زنی غارنشین که این هوای بارونی رو برای قدم زنی انتخاب کرده. از نظر خودم، منم شبیه به مرد غار نشین علافی شدم که به دلیل بارش بارون از موفقیتش در شکار شام امشبش مطمئن نیست و از سر بلاتکلیفی، افتاده دنبال یه زن غارنشین – که براش نه شام میشه نه ناهار اما در عین حال حس زیبایی شناسیش رو ارضا می کنه – اما قسمت جالب توجه ش (حداقل برای من) شلوار و کفششه. شلوار، یک شلوار جین راسته ی معمولیه اما چیزی که به این شلوار جین راسته ی معمولی قابلیت و ارزش ثبت و مطرح شدن بصورت یک نوشته رو میده، کوتاهیه شلوار در این شرایط جوّیه نامناسبه که البته فقیر بودن دختره رو نمی رسونه. نیازی به گفتن نیست که شلوارهای کمی کوتاه، سالهاست که جای خودش رو توی دل مردم باز کرده. البته توی این فصل از سال مردم ناچارا در دلشون رو بروی آمال و آرزوهای کوچولوی فرافصلی شون – مثل استفاده از شلوارهای کوتاه یا کمی کوتاه، بسته به جدیت حضور نیروهای مرشد در سطح شهر – می بندن. بهرحال این دختره تصمیم گرفته تو این مورد خاص با باقیه مردم همراهی نکنه (در رابطه با موردهای دیگه بهتره از خودش سوال کنین). شاید حتی بشه گفت که این شلوار کوتاه رو به نشانه ی اعتراض به این زمستون بی حس و حال و باسمه ای پوشیده، اما اگر هم اینطور بوده، از زمانی که از خونه زده بیرون تا این لحظه فقط موفق به جذب یک هوادار شده که اونم منم. البته برای منم اصلا مهم نیست که انگیزه ی اصلی دخترک از پوشیدن شلواری نامناسب برای این فصل چی می تونه باشه. بنظرم فقط جذابه و همین مسئله شرط لازم و کافیه برای ماجراجوییه نامعمول من در یک روز بارونیه معمولی (شاید نگفته بودم ولی اصولا عادت ندارم تو خیابون دنبال این دختر و اون دختر راه بیوفتم، هرچند که این، یک گزاره ی یک طرفه س!). و آخرین حلقه از سلسله دلایل جذابیت ظاهریه شاهدخت غارنشین معترض خواب ما: یک کتونیه ساده ی ساق کوتاه آدیداس دِمُده که توجه هر مدگریزی رو به خودش جلب می کنه. و طبیعتا در این زمان و مکان خاص، اون مدگریز خوشبخت منم. دو تایی، نگفته پیداست که با حفظ فاصله (البته من بصورت خودآگاه)، به حرکتمون ادامه می دیم. دو تا مُدگریز (هر کدوم با دلایل شخصیمون) در میون انبوهی مُدپرست در حال حرکتیم. اگر بخوایم از عینک نمادانگاری (یا به عبارت رسا تر، عینک خود-نماد بینی) برای نظاره ی جزئی تر این بخش از داستان استفاده کنیم، میشه اینطور گفت که گروه کوچیک دونفره ی مدگریز ما، بر خلاف جریان اکثریت مدپرست در حال حرکته. شاید عین جریان آب گرم ناچیز ولی پایداری که زیر آب های سرد و درست بر خلافش در حرکته. موضوع این خواب، رد یا تایید مدپرستی و مدگریزی نیست (پس مسئله ی رد یا تایید مدپرستی و مدگریزی رو هم از این داستان کنار میذاریم چون موضوع خواب در رابطه با مسئله ی دیگه ایه) بلکه تنها به این دلیل که دلم خواست، نحوه ی شیفتگیه یک مدگریز رو نسبت به یک مدگریز دیگه بیان کردم. باید توجه داشته باشید که می تونستم راجع به نحوه ی شیفتگیه مثلا یک جفت زرافه و یا حتی یک زن پلیس سوئیسی از یک خانواده ی بافرهنگ و یک مرد قاتل کنیایی از دو خانواده ی از هم پاشیده – نیازی به توضیح نیست که مرد یکی از این دو خانواده با همسر خانواده ی دیگه روی هم ریختن و محصول مشترک نهاییشونو بصورت یک ماشین آدمکشیه زنده، به جامعه ی جهانی عرضه کردن – بنویسم اما برحسب اتفاق، از بین این همه زوج متعارف و نامتعارف بر روی این کره ی خاکی، من یک زوج مدگریز رو انتخاب کردم – یا بنا به جبری که خواب به ما تحمیل کرده - از بین انسان ها انتخاب شدند، به این دلیل واضح که از کل مطالب مربوط به روانشناسیه حیوانات، مبحث رابطه با جنس مخالف و جذبش، فقط همین رو می دونم که در بعضی گونه های جانوری، حیوون ماده عموما بزرگتر و طرف نر، معمولا زیباتره که پر واضحه دونستن این مطلب پیش پا افتاده ی کلّی، نمی تونه در جلو بردن و بهم ربط دادن جزئیات این داستان بهمون کمکی بکنه. از خیر اون زوج عجیب و غریب سوئیسی – کنیایی هم گذشتم چون مجلس باید یک کمیته ی حقیقت یاب تشکیل بده تا برای همه ی مردم دنیا – از جمله خود من - روشن بشه که چطور ممکنه زنی با اون همه ویژگی های مثبت، با قاتلی با اونهمه ویژگی های منفی یک رابطه ی دوطرفه ی پایدار برقرار کنه. پس فقط می مونه همین زوج مدگریز که از نیم ساعت پیش تا الان دارم سعی می کنم مطالب مربوط بهشون رو به خوردتون بدم. داشتم می گفتم که هر دو در حال حرکتیم. حتما شنیدید که دو قطب همنام همدیگرو دفع می کنن ولی باید در کمال تواضع و فروتنی این مطلب رو بگم که بعد از مدتی – نپرسید که چطور – بنظر می رسه دختر داخل خوابم هم بنحوی مجذوب من (و یا حداقل در این مقطع از خواب، مجذوب پیگیریه خاموش ولی پیوسته ی من شده). باید توجه داشته باشید که قوانین فیزیک، در اینجور مواقع، یعنی در روابط انسانی، اکثرا غلط از آب درمیان و می تونین با خیال راحت ازشون صرفنظر کنین. خب این برای بار چندمه که در طول مسیر توقف های کوچولویی داریم ولی باز داریم به حرکت با حفظ فاصله ادامه میدیم (اینبار هر دو آگاهانه). در هر حال فعلا فقط باید به دنبال کردنش ادامه بدم و منتظر بشم تا زمان مناسب فرا برسه و ما در مکان مناسبی، در مورد مناسباتمون به بحث بشینیم. والبته این امریه محتوم، چرا که همه ی ما اینجور چیزهارو – حالا هر کدوممون به روشی – از قبل یا در زمان وقوعش حس می کنیم. پس بدون اینکه نگرانیی به خودم راه بدم، به سفر ماجراجویانم ادامه میدم. لعنتی... خورد زمین! تقریبا روی زمین ولو شده. بالمآل، وضعیت خنده داریه و اگه کس دیگه ای جای این دختره بود با توجه به اتمسفر این نوشته، شاید میشد ساعتها این موضوع رو دست گرفت و حسابی باهاش خوش گذروند. اما از اونجایی که شیفتگی، امری شوخی بردار نیست، بصورت ناخودآگاه سعی کردم که ضمن کنترل سرعت حرکتم بسمت دختر معترضی که روی زمین پهن شده و بعد از گذشت نیمه ی بیشتری از یک دقیقه، ظاهرا هنوز تصمیمی برای بلند شدن از زمین نداره، در سریع ترین زمانی که می تونستم خودم رو بهش برسونم. با اینکه در وضعیت مضحکی روی زمین افتاده ، چیزی که بیشتر از همه خودنمایی می کنه، همچنان جذابیت پنهان دختره س.(بهرحال بخش عمده ی این جذابیت به خاطر ظاهر دخترک مخصوصا شلوار و کفششه). در اینجا مجبوریم با ارسطو بر سر علل چهارگانه ش در رابطه با مفهوم صورت یک چیز، موافقت کنیم. مخصوصا که باید قبول کنم علل مادی، فاعلی و صوری هر کدوم باندازه ی کافی در ظاهر این دختر وجود دارن (جنس شال و شلوار و کفش، اینکه چه کسی اونو پوشیده و در آخر چرا از این ترکیب استفاده کرده) و راهی باقی نمی مونه جز اینکه بپذیرم علت غایی و نهایی، چیزی نیست جز ایجاد شیفتگی در منی که اون روز بارونی رو برای بیرون رفتن از خونه انتخاب کرده بودم. با این تفاسیر و روشن شدن وجوه مختلف این علل چهارگانه، مسئله ی جذابیت ظاهر دخترک برای من توجیه شد. قبل از اینکه کمکش کنم تا بتونه خودشو جمع و جور کنه، شلوار و کفشش – که الان دیگه تا اینجای داستان که رسیدیم، برای خودشون شهرتی جهانی بهم زدن – خودشون رو بین حس کمک رسانی من به دخترک نقش بر زمین شده و حس کمک خواهی دخترک، قرار دادن و برای لحظه ای تونستم تامل بیشتری داشته باشم بر روی زیبایی پاهای دختری که داره خودش رو بصورت واقعیتی انکار ناپذیر به ذهن مشتاق من تحمیل می کنه و یا شاید هم با نگاهی ریاضی مآب با توسل به قضیه ی فشردگی، تکه پایی که از دو طرف بین یک کفش و شلوار ساده ولی گیرا و زیبا محصور شده، چاره ای بجز زیبا بودن نداره و حتی شاید این اصلا به کمال رسیدن رسالت اون کفش و شلوار بوده باشه... بیشتر از این فرصت نکردم که به قضیه ی پا بپردازم، چون از یک طرف مسئله ی اصلی کمک به دختر نقش بر زمین شده س (بعدا احتمالا فرصت کافی داشتم برای اینکه در ذهنم جزئیات بیشتری رو مورد بررسی قرار بدم!) و از طرف دیگه اگر که همین الان پرونده ی پا رو نبندم و مختمومه اعلامش نکنم، مطمئنا از طرف شما متهم به پرکردن این خواب با داستانکی اروتیکال، فوت فتیشی و شهوانی می شم که پیامدی نداره جز انزوای اجتماعی که باید اعتراف کنم چندان به مذاقم خوش نمیاد!
دستش رو گرفتم و سعی کردم از زمین بلندش کنم. تشکر کرد و بالاخره وقتی تونست روی دوتا پاش بصورت کامل مستقر بشه، با حواس پرتی گفت نمی دونم چرا یهو لیز خوردم... جواب این سوال رو مدتها قبل از زمین خوردنش تو آستین داشتم – تقریبا از همون قسمتهای ابتدایی داستان – و دهنم رو باز کردم که بگم: کفشهای خوبیه اما برای این بارون مناسب نیست که فکرای مسخره ای اومد تو ذهنم: به این فکر کردم که اگه بینمون ارتباطی بیشتر از ارتباط فعلی – پیاده رویه دو نفره در سطح شهر ولی بصورت جدا از هم، کمک رسانی های اولیه در هنگام وقوع حوادث خیابانی و ... – شکل بگیره، مسلما این حرف من تو ذهنش می مونه و دیگه هیچوقت تو هوای بارونی این کفشه رو نمی پوشه (و حتما متوجه هستید این حتی از شکل نگرفتن ارتباط بین من و این دختر هم بدتر بود). برای همین با کمی جرح و تعدیل در جمله ای که قرار بود به عنوان جواب بهش بدم گفتم: بارون قشنگیه اما مناسبتی برای کفشتون نداره. لبخندی میزنه و میگه وقتی کوه می رم هم با قضیه ی انتخاب کفش مشکل دارم. از نظر من این مشکلی بود که کوه و کفشای دختره باید بین خودشون حل می کردن و اساسا ارتباطی به دختره نداشت اما ترجیح دادم چیزی نگم چون تا همینجاشم تو نشون دادن اشتیاقم زیاده روی کردم. - «فکر کنم بهتره یکمی بشینم تا حالم بیاد سرجاش». به عقیده ی منم ایده ی بی نظیری بود چون بالاخره شاید برای سر جا اومدن حالش احتیاج به کمی شکلات یا آبمیوه داشته باشه و – حاضرم قسم بخورم که – در بین تمام کسایی که میشناسم، من تو سکانسهای شکلات و آبمیوه، بهترینم.
چیزهایی که بنظرم خوب بود رو می خرم و به سرعت برمیگردم به طرف محلی که دوست بالقوه م اونجا نشسته تا با کمی استراحت و خوراکیهایی که بعنوان کاتالیزور رفته بودم براش بگیرم و همینطور با کمک گپ هدفمند بعد از بهبود حالش، آشناییه نیم بندمون از بالقوگی به فعل در بیاد. بارون دیگه داره کم کم بند میاد اما از شدت خیس کنندگیش کم نمیشه و این بنظرم مسخره س. بهرحال میرم و کنارش میشینم و خوراکیها رو بهش میدم. با حواس پرتی تشکری میکنه و بعد بدون در نظر گرفتن میزان اشتیاق من به شروع هرچه سریع تر صحبتامون، در آرامش دلپذیری که البته می تونه اعصاب خردکن هم تلقی بشه – بسته به حالت روحی و انتظار طرف مقابل – شروع به خوردن خوراکی ها می کنه. قاعدتا باید صبر کنم تا مقدار کافیی از خوراکیهارو بخوره و البته زمانی هم برای خوردنش سپری بشه تا بتونم این سوال توجیه پذیر رو بپرسم: «فکر می کنی حالت بهتر شده باشه ؟» هر دوتامون می دونستیم که نیازی به جواب نیست چون تمام این داستانهای بعد از زمین خوردن شاید فقط سناریویه که ما دو نفر بدون هماهنگی، (شاید از روی فیلمهایی که تاحالا دیدیم و کتابایی که خوندیم) اما بطرز قابل قبولی در حال اجراشیم (این وسط، خیسی بارون بیش از اندازه اذیت کننده شده). شاید کمی مسخره بنظر برسه اما مراسم تشریفاتیی از این دست گاها لازمه. اصطلاحی که عوام براش بکار می برن «فرمالیته س» و ترجمه ش به زبون کارمندی می شه «یک سری کاغذ بازی های اداری». همینطور که مشغول خوردن خوراکیا بود بی هوا پرسید: «منتظر الهامی»؟ اسمش چه اهمیتی می تونست داشته باشه وقتی که تو روز بارونی می تونست جوری لباس بپوشه که منو اونهمه دنبال خودش بکشونه... گفتم در واقع من منتظر شما بودم... خیلی جدی گفت که «حالا فکر می کنی که من الهامم»؟ اگه قرار بود که تا فردا صبح روی نیمکت این پارک راجع به الهام صحبت بشه من باید از همین حالا یه سری چیزارو روشن می کردم، برای همین بهش گفتم که فکر می کردم قراره راجع به خودمون صحبت کنیم. مستقیم تو چشمام نگاه کرد و گفت نه، در واقع قراره که راجع به تو حرف بزنیم. به جرات می تونم بگم که فکر می کنی راه افتادی دنبال من اما در واقع دنبال کسی هستی که از این مخمصه ای که گرفتارشی نجاتت بده. گفتم ببینم راجع به چی داری حرف می زنی؟... – کتاب.
کتاب؟ پس نکنه منظورت از الهام...؟ - درسته، من اون کسیم که قراره...
... «زنده ای پسر جون؟ »...
بابای دخترس؟... پس خود دختره کو؟... «خب این پارچ آخریه کار خودشو کرد. شما دو تا پیشش بمونین، وقتی روبراه شد، سه تایی بیاین تو محوطه»... «بله سرگروهبان»... و اینطوری بود که من از اون خواب عجیب بیدار شدم... خب متاسفانه باید بگم که بخشی از این داستان رو بهتون دروغ گفتم: دختر الهام بخشی در کار نیست. چی فکر کردید؟ اینکه من از اون دست آدمام که با یه شب خواب دیدن زندگیشون عوض میشه؟ نه، فقط می خواستم بدونم ممکنه که با خوندن اون خواب واقعا به این نتیجه برسید که با الهام غیر منتظره ای وضعیت زندگیم به حالت عادی برگشت یا معتقدید که این خود شخصه که بدون نیاز به هیچ الهام و وحیی، اگر که خودش بخواد، می تونه وضعیت زندگیشو عوض کنه؟ نباید اینجوری با تعریف کردن اون خواب و طول و تفصیل دادنش وقتتونو می گرفتم اما باور کنید که مجبور بودم. بهرحال دوران آموزشی بدون هیچ وحی و الهامی تموم شد، اما کل اون دو ماه رو به انتظار الهام نگذروندم. وقتایی بود که به زندگیم فکر می کردم، به زندگیی که قبل از اون کتاب داشتم. به این فکر کردم که واقعا کارامو چطور انجام می دادم و جای جمبل و جادو توی کارایی که با موفقیت از سر گذرونده بودم کجا بود. همه ی اینا باعث شد که کم کم خودمو جمع و جور کنم، قید قبولیه دانشگاه رو بزنم – بالاخره وقتی یه بار قبول شده بودم، پس بازم می تونستم قبول بشم – و تکلیف این قضیه ی ادعیه و زیاراتو یک بار و برای همیشه روشن کنم. از تبریز اومدم و در اولین فرصت کتابو با خودم بردم یگان خدمتیم، جایی که یه خورد کن – کاغذ خورد کن – وحشیانه انتظارشو می کشید. خورد کن از خود بی خود شده بود چون رژیم غذاییه خورد کن، تو کل زمانی که اونجا مشغول به کار بودیم – من توی کارگزینی بودم، برای اونایی که همه ی جزئیات رو می خوان بدون – تنها شامل چند ورق کاغذ در روز میشد. برای همین حدس زدن قیافه ی خورد کن تو اون لحظات خیلی هم سخت نیست. آروم به خورد کن نزدیک شدم، درست همونطوری که فرودو تو «ارباب حلقه ها» با حلقه ای که تو دستش بود به گدازه های آتشفشانی نزدیک شد. البته حواسمم بود که هیچ اسمیگل احمقی از پشت بهم حمله نکنه. کتاب رو چند پاره کردم و بقیه ی کارو به عهده ی خورد کن گذاشتم. البته آخرین لحظات از بین بردن کتاب، مثل فرودو کشمکشی درونی هم داشتم. کی می دونست، شاید می تونستم بعد از خدمت ازش استفاده کنم اما یک آن به بلایی که سر فرودو بابت شک و تردیدش تو از بین بردن حلقه اومد فکر کردم و از این فکر که به خاطر چهار تا دعایی که دیگه بگیر نگیرشم معلوم نیست، یکی از انگشتای دستمو از دست بدم هیچ خوشم نیومد. فیلم ها فقط ساخته نمی شن تا ما رو سرگرم کنن، گاهی وقتا هم می تونیم ازشون عبرت بگیریم – سعی کنید تنها زمانی که یه کتاب دعا پیدا کردید که زندگی تون رو براتون جهنم کرده از یه فیلمی مثل ارباب حلقه ها عبرت بگیرین وگرنه عبرت گفتن از یه فیلم، احمقانه ترین کاریه که در حق اون فیلم میشه کرد – و من تو کمترین زمان ممکن از فیلم عبرت گرفتم و قبل از اینکه شک و تردید بتونه برام دردسر ساز بشه، ترتیب کتابو دادم. خب، جواب هم داد، چون دیگه کتابی نبود که بخوام دعایی از توش بخونم یا نخونم. دیگه من بودم و زندگی و روال عادیش، و هممون هم به لطف عادت زشتی که دارم - به رعایت ترتیب زمانیه اتفاقات اهمیتی نمی دم و هر چی رو هر جایی از نوشته هام که به ذهنم برسه می گم - می دونیم که در نهایت قبولیه دانشگاه به سرانجام رسید. اما چطور این اتفاق افتاد؟ چطور تونستم افسار سازمان وظیفه ی عمومی رو که به یه قاطر چموش می مونه، تو دست بگیرم؟ با یک دعای قوی تر؟ با جادو و جمبل؟ نه دوستان، مسئله م رو مثل هر شهروند عادیه دیگه ای که توی این مملکت به مشکل می خوره حل کردم، به روشی کاملا مرسوم،عادی و معمولی: با پارتی بازی! من حتی نمی تونم یک لحظه هم تصور کنم که شما ممکنه فکر کرده باشین من از پس این قضیه با – خدا می دونه که – چند صد بار رفتن به سازمان وظیفه ی عمومی بر اومده باشم. این نوشته به آخراش رسیده و من مایلم روی این نکته تاکید کنم که اینجا – یعنی ایران – چیزی که بالاتر از هر قانون، مصلحت و دعاییه، پارتی اونم از نوعه کلفتشه. دارم سعی می کنم که این نوشته رو با یه نتیجه گیریه عملی – و نه اخلاقی – به آخر برسونم. پس اگر مثل من گره ی عجیب و غریبی تو زندگی دارید، وقتتونو با کتاب دعا و زیارت و فالگیر و آینه بین تلف نکنین. پارتیه کلفت، اون چیزیه که باید دنبالش بگردین.