قبل از هر چیز باید بگم که داستان سربازیه من، دوستام رو به دو دسته تقسیم کرد: دسته ی اول
اونایی که نمی دونستن – و یا هنوز هم نمی دونن که من رفتم سربازی – و دسته ی دوم، اونایی که
میدونن. اگر از دوستان دسته ی دوم هستین و حتی جزئیات بیشتری رو مثل «من از آبان سال
89 دوره ی آموزشیه سربازیم تو مرکز آموزش ولیعصر تبریز نیروی انتظامی شروع شد» می دونین، و
دونستن این دست اطلاعات سوخته باعث شده که احساس بهتری نسبت مسئله ی دوستیه بینمون
پیدا کنین، خب خوش بحالتون. اما اگر جزو دوستان دسته ی اول هستین (منظورم تا قبل از خوندن این
نوشته س وگرنه بعد از خوندنش دیگه همتون ماجرا رو می دونین و تشخیص دوست نما های دسته ی
اول و دوستای دسته ی دوم از هم دیگه اونقدرام آسون نیست) احتمالا نارضایتیه من نصیبتون میشه و
– باور کنین – که این اصلا خوب نیست. اما از اونجایی که رقت قلب من حد و مرزی نمیشناسه و
مهربونیم اندازه ای نداره – و این موضوع رو حتی ترکهای تبریزم می دونن – بخشی از نوشته های دو
ماه اقامتم در تبریز به عنوان سرباز تحت آموزش – که دیروز بصورت اتفاقی لابلای وسائل اتاقم پیدا
کردم – رو براتون اینجا میذارم. توضیح اینکه این نوشته ها در زمان نگارش کاملا بی هدف نوشته شدن
و زمان های نگارش، در اینجا یعنی وقت های کاملا محدودی که هیچ کار بهتری برای انجام دادن
نداشتیم و چون – تقریبا – هر کار دیگه ای بغیر از استراحت کردن (اونهم صرفا با وضعیت کامل یعنی
لباس نظامی بهمراه پوتین) ممنوع یا مشکوک محسوب می شد، نوشته هامونو با همدیگه عوض
میکردیم که متاسفانه یا خوشبختانه من اینجا از آوردن نوشته های بقیه ی همخدمتی هام صرفنظر
می کنم اونم به این دلیل قانع کننده که مطمئنا هیچکدوم از شماها دوست ندارین نوشته های رقت
انگیزی با موضوعات از شدت تکرار، نخ نما شده و با محتوای مهوع و حال بهمزنی نظیر آرزوی موفقیت
های روزهای بعد از خدمت و تسلای غم غربت و تشریک مساعی و اظهار نظرات فاضل مآبانه در باب
پی بردن به خوبی های خدمت، بعد از پشت سر گذاشتن سختی های دو هفته ی اول خدمت و غیره
و غیره، قاطیه نوشته ی من بخونین، چون نوشته هایی از اون دست، ایده های – ظاهرا - ادبیه بی
سر و صحاب عامه پسندی هستن که بدون اینکه – تا آخر عمرمون – به کسی که برای اولین بار اونارو
از ذهنش بیرون کشید و روی کاغذ یا توی اس ام اس آورد، پی ببریم، مصرفشون می کنیم و خجالتی
هم از بابت مرگ خلاقیتمون نمی کشیم. بی خلاقیتی، متاسفانه درد نداره ولی اگر اون عقل کلی که
شش روز، بی وقفه و با شعفی کودکانه مشغول گل بازی بود، به اندازه ی یه آپاندیسیت یا بواسیر یا
حتی یه زانو درد ساده، حواسش رو متوجه اهمیت مقوله ی خلاقیت می کرد و دردی رو هم به این
موضوع  اختصاص می داد، حاضرم قسم بخورم که درد فقدان خلاقیت از درد زایمان هم بیشتر بود. اما
دردی براش وجود نداره و البته دنیا ککش هم از این موضوع نمی گزه. با دنیا کاری ندارم اما در حد
خودم سعی می کنم این ضایعه رو تکثیر نکنم، برای همینم می رسیم به اینجا که محکوم هستین به
خوندن نوشته های من در حین خدمت دوره ی آموزشیم در بلاد ترک های باکلاس، ترک هایی که تو
شهر خودشون فارس هارو آدم حساب نمی کردن، فارسی صحبت کردن معدودی از همشهریهای هم
خدمتشون رو خیانت بزرگی به ارض موعود و ترکستان – آرمانشهرشون (که ظاهرا باید جایی بالای
ابرها باشه) قلمداد می کردن و از هیچ فرصتی برای سخت تر کردن اوضاع سخت و قبلا تجربه نشده ی
سربازی رویگردون نبودن. با مد نظر قرار دادن این چند نکته ی آخر، باید متوجه باشید که نوشته های
زیر، در شرایط تحت کنترل، ایده آل و آزمایشگاهی با دمای 25 درجه ی سانتیگراد نوشته نشدن، بلکه
میوه هایی هستند گلخونه ای، که خارج از فصل خودشون تولید شدن؛ بیشتر از اونکه خنده ای از سر
خوشی بوده باشن، شکلکی هستن در جواب نامرادیه روزگار. روزگاری که رتبه ی 5 کنکور رو ازت می
گیره و بهت شایستگیه خدمت به وطن رو هدیه میده! و حالا خودتون می تونین از روی اون شکلکی که
قراره درچند خط آینده دربیارم، میزان استقبال من از هدیه ی روزگار رو حدس بزنین:
(نوشته ها بدون هیچ اضافه و کمی و با تاریخ دقیق آورده شدن – شروع دوره: 1 آبان)
 
19/9/89
گزارش آشغالیه امروز:
(وضعیت جسمی- روحی: گرسنه- عصبانی)
 
 
امروز یک چهارشنبه ی آشغالی از دوره ی آشغالیه آموزشیه آشغال دونیه ولیعصر تبریزه. برای همینم
امروز صبح یه صبحونه ی آشغالی بهمون دادن - که ندادن:
تختای آشغالیمون رو یه آنکادر آشغالی (یا آنکارد یا هر اصطلاح مزخرف دیگه ای که معمولا اینجور جاها
بهش میگن) کردیم و بعد رفتیم که صبحونه ی آشغالیمون رو بخوریم اما سه تا آشغال کله به اسامیه
آشغال، آشغال و عوضی که مسئول تقسیم کردن آشغالا بودن – چی؟؟ نمیشه ؟! خب فکر کنین که
ترتیب اسامی اینطوری بوده: محسن، محسن و مهدی - که برای راحتیه کار می تونیم از این به بعد
آشغالای عوضی صداشون کنیم، بازیه آشغالیشون رو بدون ما شروع کرده بودن و حالا هم داشتن
ترتیب آخرین تیکه های آشغال رو می دادن. سه تا سرباز گرسنه که 5 صبح بیدار شدن و باید تا ظهر
رژه برن و سر آشغال ترین کلاسای ممکن بشینن، چیزیه که باید حتما تو حساب کتابای آشغالیت
منظورشون کنی، اما وقتی رسیدیم با سطل آشغالای خالی روبرو شدیم که برّ و بر بهمون زل زده
بودن. آشغال چاییا بهمون پوزخند زدن؛ اعصابمون خورد و خاک شیر شد، از اون آشغال دونی زدیم
بیرون اومدیم تو هوای آشغالیه صبح لعنتی لیوانامونو پر از آب کردیم و ویفر و آب – بله دوست من، ویفر
و آب! – خوردیم که بسنده کردن به بلند گفتن عبارت «آشغال ترین صبحونه ای که به عمرم خوردم»،
نهایت سخاوت من رو نسبت به صبحونه ی امروزمون می رسونه. این پادگان فقط یه سطل آشغال
بزرگه و من میمیرم از خنده اگه بر حسب اتفاق بفهمم که پادشاه آشغالا فکر کرده که ظرف دو ماه، می
تونه از این آشغالدونی، یه آشغالکده ی نصفه و نیمه دربیاره...
این گزارش آشغالی همینجا تموم میشه.
 
19/8/89
الهام امروز:
(وضعیت جسمی- روحی: سیر- خسته و متعجب)
 
تا وقتی تهران بودم، ترک ترین آدمایی که دیده بودم، اونایی بودن که با تقلید – معمولا - ناشیانه ی
لهجه ی ترکی، جوک ترکی تعریف می کردن، یا فوق فوقش دیگه، یا از طرف پدری یا مادری، اصل و
نسب ترکی داشتن. اما، اینجا، تازه فهمیدم «ترک» که می گن یعنی چی. اینجا همه از پدر و مادر
ترکن. اینجا، همه ترک «طباطبائین» !
 
 
3/9/89
بوطیقای خدمت:
(وضعیت جسمی- روحی: سرریز- لبریز)
 
 چشمه ها که میگیره، دل ماهام میگیره، چون اینجا، برای بقا، هیچ چیزی از دستشوییه صبح
حیاتی تر نیست.
 
4/9/89
رویداد امروز:
(وضعیت جسمی- روحی: خالی- عالی)
 
تقریبا می شه گفت که فرمانده های ارشد با درایت مثال زدنیشون، تاکتیکی رو عملیاتی کردن که در  
نهایت منجر شد به بهبود نسبیه وضعیت چشمه ها. این وسط، نقش ماشین ان کش – یا همون
ماشین ویژه ی حمل ان (البته این چیزیه که ما بین خودمون صداش می زنیم و فکر هم نمی کنم که
راننده ش با شنیدن این اسم ابتکاری، تشکری از ما بکنه) – انکار نشدنی بود. بدون اون، فرمانده ها
مجبور می شدن که آستیناشونو بالا بزنن و برن به جنگ ضایعات انسانی. بهرحال، فکر می کنم تا چند
روز آینده، موقتا، دغدغه های فکریه مهمتر از چاه مستراح داشته باشیم.
 
5/9/89
گزارش شخصیه میان دوره ای – برآورد کلی از پادگان آموزشی و سایر موارد:
(وضعیت جسمی- روحی: مریض- بی خیال)
 
اینجا، روزا زود شروع میشه. انقدر زود، که گاهی وقتا طول روزمون میشه بیست و شیش، هفت
ساعت. با این حال، برای هر کاری وقت کم میاریم. همش در حال دویدنیم، جوری که اگه کسی بصورت
اتفاقی، نوار ویدئوییشو ببینه، فکر می کنه که اونجا جای خیلی مهمیه که ما، آدمای مهم جدّیه یکجور
لباس پوشیده، اگه یه لحظه سرجامون وایسیم، اتفاق خیلی بدی میوفته و شیب پیشرفت مملکت،
منفی میشه.
بین هضم شدن صبحونه تا رژه ی بعدش، فقط به اندازه ی یه جارو زدن حیاط یا طی کشیدن
آسایشگاه و تمییز کردن مستراح و گندکاری های بچه ها فرصت هست، که باید بگم بر خلاف تصورتون،
تمییز کردن کثافتا، اونقدرا هم به هضم صبحونه کمکی نمی کنه.
رژه ی عمومیه شنبه و سه شنبه صبح، حرکت دسته جمعیه باشکوهیه که نماد و سمبل خیلی چیزا
می تونه باشه، به شرطی که یه دلستر لیمویی تو دستت باشه و از پنجره ی آسایشگاه طبقه ی دوم
یواشکی مشغول تماشا کردن جون کندن همخدمتی هات باشی، و خسته کننده و احمقانه س، اگر
که جای تو و دوستات و همینطور دلستر لیموییه تو دستت و اسلحه ی تو دست اونا، با هم عوض
بشه.
غذا، خب البته مثل سایر چیزا، تعریفی نداره. به غیر از سیب زمینی و تخم مرغ – که بیشتر مواد اولیه
ی غذایی محسوب می شن تا خود غذا – باقیه غذا ها، با ما به ازای واقعیشون، دنیایی فاصله دارن:
 
افسانه ی غذای پادگان
سالها پیش، مقداری برنج توی یکی از انبارای خارج از شهر بوده و یه لامپ فسقلیه قرمز رنگ 20 وات
هم، مسئولیت خطیر دور نگه داشتن تاریکی از برنجای انبارو به عهده داشته. این لامپ قرمز، انقدر
روشن می مونه تا برنجا یکی دو درجه رنگشون تغییر بکنه و یه جورایی ته رنگ قرمز بگیرن. بعد، وقتی
زمان اقامت برنجای رنگ برگشته توی اون انبار، به سر رسید، برنجا یه مدت دربدر شدن و دست آخر،
نپرس که چطور، سر از اینجا درآوردن. از این برنجا برای وعده ی غذایی به اسم «استانبولی» استفاده
می شه. به خاطر ته رنگ قرمزشون، از هر جور افزودنی غیر ضروریه قرمز رنگی، مثلا گوجه یا رب گوجه
فرنگی، بی نیازن. ما، سربازانِ – خسته و گرسنه ی - اسلام، برای استانبولی قامت می بندیم و از
سر اخلاص، برای خوردنش نیت می کنیم، و بجاش، برنج خشک و خالی با ته رنگ قرمز می خوریم.
حالا، داستان قورمه سبزی از استانبولی هم غم انگیزتره:
من از بین ده ها فرضیه ی محتمل، 2 تا فرضیه ی منطقی تر رو انتخاب کردم؛ اول باید اینو بگم که دوره
ی داستان سرایی درباره ی رابطه ی زدن چمن فضای سبز پادگان و قورمه سبزی وعده ی ناهار
فرداش، دیگه به سر اومده. فرضیه ی اول از این قراره:
قورمه سبزی رو بعد از پخت، کاملا با وایتکس می شورن. چرا ؟ چون همونطور که حتما می دونین،
رنگ قرمز لوبیا و رنگ سبز سبزیه قورمه، توی بحثای مربوط به رنگ شناسی، رنگهای مکمل محسوب
می شن. تضاد و تحرک این دو تا رنگ، اونم توی همچین غذای نوستالژیکی، یکی از همون چیزاییه که
سیستم پادگانی نهایت سعیشو می کنه تا بین اون و سربازا تا اونجایی که میشه فاصله بندازه.
وایتکس با رنگ قرمز لوبیا و رنگ سبز سبزیه قورمه، کاری می کنه که آدم اگه سه روز و سه شب هم
تو نخ این قورمه سبزی بره، احساس می کنه که چشماش دچار ضایعه ی کور رنگی شده.
فرضیه ی دوم، از این قراره که دیگ خورشت رو دست نخورده، مستقیما می برن به ستاد فرماندهی و
صاف می ذارن جلوی سرهنگ. قورمه سبزیا با دیدن سرهنگ از ترس زهره ترک می شن و حسابی
رنگشون می پره و تا بخوان به حال عادی برگردن رسیدن به ته روده بزرگه ی سربازا.
هفته ای یه شب هم باهامون شوخی می کنن و یه معجون عجیب و غریب میذارن جلومون و می گن
بچه ها اینا کوفته تبریزیه. بچه ها هم از فشار خنده روی زمین غلت می زنن، برای اینکه اون معجون،
نه کوفته س و نه تبریزیه. بیشتر یه جور «کوفتِ پادگانیه». خوشبختانه چون اکثر بچه ها قبلا استانبولی
و قورمه سبزی و کوفته تبریزی خوردن، تو شناساییه غذاهایی از این دست، مشکل خاصی ندارن.
مشکل واقعی در رابطه با غذا، «مورد عجیب برنج باتنه» که جمعه ها سرو میشه. «سرو می شه»
البته از اون دست اصطلاحاتیه که اینجا تغییر کاربری میده، بومی میشه و در جریان فرهنگ و آداب و
سنن کهن پادگانی، معنیه تازه ای پیدا می کنه. وقتی می گیم چیزی در حال سرو شدنه یعنی چیزی
که ارزش غذایی داره همین الان به طرفمون پرت شده و اگه زودتر سرمون رو ندزدیم، چیز سرو شده،
ارزش غذاییشو از دست می ده و ارزش قضایی پیدا می کنه. بهرحال، تن ماهی، چیزیه که بخاطر نوع
بسته بندیش، قابلیت سرو شدن رو تا حد قابل قبولی داره. هر تن ماهی متعلق به دو نفره. دلیلش
واضحه: با اینکار، روحیه ی همکاری و از خودگذشتگی رو بین سربازا رواج می دن. ترک ها البته
مشکلی با از خودگذشتگی ندارن. تاریخ قبلا به ما این رو نشون داده. چیزی که اونا ازش سر در نمیارن
از تن گذشتگیه. این موضوع، اونارو گیج می کنه، بداخلاق و خشن می شن و می شاشن تو رفاقتا.
می گن برای چی باید نفر بغل دستیمون بیشتر روغن تن ماهی رو بریزه روی برنج خودش در حالی که
من هفته ی پیش نرفتم مرخصی ؟ همونطور که متوجه شدین سربازای ترک خیلی در بند منطق و
استدلال نیستن و کلا از اینجور سوسول بازیا هم خیلی خوششون نمیاد. جای مقدمه چینی و تلف
کردن وقت با کلمات قشنگ و دهن پر کن، با 3،4 تا کلمه ی زمخت و تراش نخورده، درجا به جان کلام
میزنن: «پس تن ماهیه من چی شد ؟!» اونا با تلّقیه زیبایی شناسانه سالها فاصله دارن اما خب در
عوض هیچوقت گرسنه نمی مونن.
اما، از اصل ماجرا دور نشیم. ممکنه این سوال براتون پیش بیاد که آیا غذای بدتری هم وجود داره ؟
غذایی که سر نخوردنش دعوا باشه و سربازا، که خیلی هاشون قبل از اومدن به خدمت آدمای نرمالی
با معده هایی سالم و با گنجایش محدود بودن و بعد از اومدن به خدمت ظرف مدت فقط چند روز، تبدیل
به هیولاهای سیری ناپذیری شدن که معده هاشون بیشتر شبیه به کیسه ی جارو برقی می مونه،
ترجیح بدن که غذا نخورده شب رو به صبح برسونن؟! باید بگم که بله، همچین غذایی هم جزو رژیم
غذاییه پادگان هست و اون چیزی نیست جز ماکارونی. البته در کمال فروتنی باید بگم که در حال حاضر
به احترام من این غذا رو با عنوان کامل تر «ماکارونیه مرخصی» می شناسن. البته میشه به شکل
«ماکارونی– مرخصی» هم ازش استفاده کرد. مانعی برای این موضوع نمی بینم. من دلایل خاص
خودمو برای این نامگذاری داشتم اما اصلی ترین دلیل اینه که زمان های بخصوصی می رسن که کل
گردان رو روونه ی خونه هاشون می کنن. مثل دو یا سه روز تعطیلی پشت سر هم. در این حالت
بهترین اتفاق برای پادگان در راستای جلوگیری کردن از هزینه تراشی های بیشتر اینه که تعطیل بشه و
جیره ی غذاییه اون چند روز به حداقل برسه. اما همیشه ی خدا هم یه چند نفر آدم مریض پیدا می
شن که کاری به مشکلات مالیه نکبتیه پادگان ندارن. اونا می خوان این چندروز رو هم تو پادگان بمونن.
پادگان فورا نسبت به حضور این مهمون های ناخونده مثل سیستم دفاعیه بدن در برابر ورود باکتری
واکنش نشون میده و ماکارونیه مرخصی، نقش گلوبولای سفید رو در خط مقدم جبهه ی حفظ و
حراست از منافع پادگان در مقابل سربازای مسئله دار بازی می کنه. شب قبل از مرخصی، ماکارونی
میدن و نصفه شب بهداری اعلام می کنه که بعلت پر شدن ظرفیت اتاق بهداری از سربازای مسموم
شده تا اطلاع ثانی از پذیرفتن حتی یه ماکارونی خورده ی دیگه معذوره. صبح، همه برای خروج از
پادگان حاضرن از روی جنازه ی همدیگه هم رد بشن. ماکارونی مرخصی، سخت ترین چالش پیش رو
مونه و با این حال باز هم باید بغیر از ماکارونی، با یه سری استانبولی و قورمه سبزی قلابی دست و
پنجه نرم کنیم!
 
10/9/89
رویداد امروز:
(وضعیت جسمی- روحی: نرمال- ...)


امروز، چیزی روی نداد…

 
15/9/89
نقطه ی عطف امروز:
(وضعیت جسمی- روحی: مسموم - شنگول)
 
سامان ازم خواسته با این حالم یه چرتی براش بنویسم (مسمومیت شدید). من وقتی حالم خوبه هم
چیز درستی نمی نویسم دیگه وای به روزی که – مثلا مثل امروز – حالم بد هم باشه.
ولی می خوام امروز توی زندگی نوشتاری من، نقطه ی عطفی باشه: می خوام دیگه حتی با حال بد
هم چرت و پرت به خورد این و اون ندم. می خوام تعهد رو ضمیمه ی تخصصم کنم تا همه ازم راضی
باشن. می خوام آدم باحالی باشم که چیزای باحالی می نویسه، نه یه آدم مریض، که از سر بی
انگیزگی و از سر دست، یه چرتی سر هم می کنه و می نویسه. با چرت نوشتن، انگار که دارم به
شعور دیگران توهین می کنم. مثلا اگه همین الان یکی دفتر سامان رو از اول شروع کنه به خوندن، فکر
می کنه که من این پسر رو احمق فرض کردم که با همچین خزعبلاتی دفترشو پر کردم. دفترش تا
اینجا، مثل یه گونیه پر از کوده. از اینجا به بعد، یعنی از این نوشته به بعد، این دفتر، مثل ویترین یه طلا
فروشی میشه.
 
21/9/89
گزارش آخر:
(وضعیت جسمی- روحی: خوب- خوب)
 
این گزارش شاید آخرین گزارش از این دوره ی آموزشی باشه، برای همینم یه مقداری برای تغییر
کاربری دادن، دیره. ترجیح میدم همون بساط کود فروشیم رو پهن کنم چون بهرحال مشتری هایی مثل
شما دارم!
برای آخرین بار رفتیم میدون تیر و آخرین تیرامونم انداختیم. اسلحه های واقعا مزخرفی بودن، اونقدر که
اگر مثلا باهاش در حین ماموریت، پای راست یه متهم در حال فرار رو – که داره متمایل به سمت راست
خیابون می دوه – نشونه بگیریم، اگه قرار باشه خدای نکرده تیری از این اسلحه شلیک بشه، محل
فرود تیر، به احتمال زیاد، مغز یه دختر بچه ی دبستانیه که نشسته ترک موتور پدرش و از سمت چپ
خیابون داره حرکت می کنه.
... سیبل بغل دستیامونو سوراخ سوراخ کردیم و برگشتیم. میدون تیر هم مجبوره که از این به بعد،
بدون ما سر کنه. ما هم مجبوریم که از این به بعد بدون گروهبان لطفی سر کنیم. چرا ؟ چون به
صلاحدید مقامات بلند پایه، قرار شده که سر گروهبان لطفی رو منتقل کنن به جایی که ظاهرا اسمش
هادی شهره ولی بین نظامیا به یه جای صعب المعیشه اطلاق میشه. اینکه چرا گروهبان لطفی
دوست داره به یه جایی بره که حتی تلفظ اسمشم سخته، چه برسه به کیفیت خدمت در اونجا –
چیزیه که هیچکدوم از ماها ازش سر در نمیاریم و بررسی این موضوع، به عهده ی روانکاوا و
روانپزشکای خبرس، که پر واضحه، بررسیه پیچیدگیهای ذهنیه گروهبان لطفی، آخرین مقوله ی دنیاس
که شاید این روانکاوا دوست داشته باشن براش وقت بذارن – که نمی ذارن.
از پیچیدگی های ذهنیه گروهبان لطفی و تنها شدن میدون تیر و اینا که بگذریم، می رسیم به موضوع
داغ برگشتنمون به تهران. هممون دوست داریم اینجوری فکر کنیم که سه شنبه 12 ظهر، از اینجا زدیم
بیرون، اما فرماندهی محترم، که تصمیماتش رو مستقل از مسائل پیش پا افتاده و نکبت باری مثل
خوش اومدن ها یا خوش نیومدن های ما میگیره، نظر دیگه ای داره. فرمانده بشدت امیدواره که روز
عاشورا، سینه هامونو همینجا بزنیم، اشکامونو همینجا بریزیم و قیمه ی امام حسین رو هم همینجا
بخوریم. با شناختی که از بچه ها دارم، تنها گیرشون روی مورد سومه. مورد سوم یعنی خورشت
قیمه. چیزی که اینجا، تحت عنوان مفرح خوشت قیمه ازش یاد می کنن، در واقع، در بهترین حالت،
کاریکاتور خورشت قیمه س، با این فرق که آدم از خوردنش اصلا و ابدا به خنده نمیوفته. حالا، فکر کن
بچه هایی که بیست و چند ساله که دارن قیمه ی امام حسین رو با اون شرح و تفصیلات و کیفیت می
خورن، حاضر بشن که اینجا بمونن و آب و لپه ی مصوب سازمانی رو بجای قیمه ی امام حسین بخورن.
حالا، البته منظور این نیست که اصلی ترین دغدغه های بچه ها در ایام عزاداری اباعبدالله، مسائل
شکمیه، اما خب، بهرحال، قیمه هم مهمه...
 
29/9/89
... و بالاخره پایان خوشی برای دوره ی آموزشی:
(وضعیت جسمی- روحی: عالی، خالی)
 
احتمالا هم من و هم شما خیلی خوشحال تر می شدیم – در ادامه درستیه حرف من اثبات میشه -
اگر که نوشته ی قبلی، چند صفحه ی آخر دفتر رو سفت می چسبید و جای مهمش رو به عنوان آخرین
نوشته به گزارش بعدی نمی داد، اما میشد حدس زد که نوشته ای که با عبارت پیش پا افتاده ی
«قیمه هم مهمه» تموم میشه، شانس زیادی برای آخرین گزارش بودن نداره. مردم دوست دارن وقتی
از خوندن چیزی دست می کشن که به آخر رسیده، چیز بخصوص و ویژه ای رو در لحظه برای تعریف
کردن داشته باشن. مرگ، ازدواج، تجاوز به عنف، خیانت و ... چیزاییه که مردم دوست دارن. مطمئنا
خیلی از دوستی ها بخاطر پایان تکون دهنده ی یه کتاب شروع شده. پس پایانی که یه تکونی به
یکنواختیه روند یه نوشته بده گاها لازمه و من کی هستم که با این الزام بخوام مخالفت کنم؟!
دیشب، شب عاشورای حسینی بود. پادگان تقریبا – به لطف ماکارونیه مرخصی – خالی بود و بجز چند
نفری که مامور نگهبانی دادن از نقاط استراتژیک پادگان، مثل آب خوری، بوفه و همینطور سرویس
بهداشتی بودن، سرباز مفلوک دیگه ای تو پادگان به چشم نمی خورد. عاشورا – ظاهرا – برای مردم
ما مهمه، برای همینم عده ای از مردم این موضوع رو با صدای بلند و با استفاده ی عجیب و ابتکار
آمیزی از اسباب و لوازم موسیقایی، به عده ی دیگه ای از مردم که اتفاقا با هم تو یه جبهه ن و زیر – و
برای - یه پرچم دارن سینه میزنن، اعلام می کنن. معمولا این اعلام حضور، تا پاسی از شب طول
میکشه. در تبریز، شهادت امام حسین رو از شب اول بصورت کاملا جدی – و البته با سر و صدای زیادی
– پیگیری می کنن. حالا حساب کنین که شب عاشورا اندازه ی این پیگیری چند دسیبل می تونه
باشه. شب عاشورا از راه رسید، آه و ناله و شیون و فغان و طبل و سنج و شیپور سر به فلک کشید و
مداحان اهل بیت برای مظلومیت حسین و اهل بیتش، مرثیه سرایی ها کردن و شعر ها خوندن و شور
ها به پا شد و حجم بزرگی از این قائله ی عظیم از طرف خیابون به دیوار پادگان رسید. سیل مردم
عزادار، جوشید و خروشید و درست در طرف دیگه ی دیوار، سرباز هجده ساله ی دور مانده از خانواده
ای رو برانگیخت و هیجانی که تا قبل از این تجربه ش نکرده بود، چراغ روشنی شد پیش پای سرباز
خسته از اینهمه تنهایی و دوری و نگهبانی و در برابر وسوسه ی دعوت مردم اون طرف دیوار به انجام
کاری ویژه، فراموش نشدنی و درخور این شب، تاب نیاورد؛ خشاب رو درآورد، سه تا فشنگ مشقی رو
– در حالی که دستاش از شدت ترس و هیجان میلرزید – از خشاب بیرون کشید (و البته هنوز 27 تا
گلوله ی کوچولو و مامانی براش باقی مونده بود)، خشاب رو جا زد، اسلحه رو از ضامن خارج کرد و –
اطمینان داریم که – برگه ی ناظم آتش رو روی وضعیت رگبار قرار داد، گلنگدن رو کشیدن و لوله ی
اسلحه رو زیر گلوش گذاشت و ( خدا می دونه که چند بار از کشیدن ماشه پشیمون شد و دوباره
تصمیم به انجامش گرفت) و ......... بنگ. دو تیر – بله، مشخصا دو تیر، و این دقیقا همون دلیلیه که به
ما میگه اسلحه حتما روی وضعیت رگبار بوده – شلیک شد و سرباز بدبختی که بلحاظ رده بندیه سنی
حتی نمیشد با اطمینان بهش گفت جوون، دراز به دراز روی زمین افتاد و برخلاف تصورتون 2 تا تیر
کلاشینکف براحتی خواسته ی سرباز نوجوون رو برآورده کرد – و اگر فکر کردین که ممکنه خدا بهش
رحم کرده باشه، سخت در اشتباهین. سرباز جابجا مرده بود. بعدا، معلوم شد که سرباز، پدر هم
نداشته و احتمالا حالا دیگه مادرش خیلی خوشحال بنظر نمی رسید. همون شب، زمین پادگان با
دقت و جدیت قابل تقدیری شسته شد تا فردا صبحش که سربازای دیگه – یعنی ما - می خواستن روی
همون نقطه از زمین بایستن و از بوفه چیزی بخرن و بخورن، چندششون نشه. این ماجرا رو دارم
زمانی می نویسم که دو روز از این واقعه ی تراژیک گذشته و بنظرم اومد بد نیست که شما رو با این
خاطره ی دراماتیکم از آخرین روزهای دوره آموزشی چند لحظه ای تنها بذارم.   
 
تبریز – 29 آبان 89