سلام امیر عزیز

  نامه های شخصی در وبلاگ گذاشتن را از تو یاد گرفته ام، از بس که نامه های شخصی ات را در وبلاگت

گذاشته ای ! با این تفاوت که از این نامه فقط همین یک نسخه موجود است و ضمنا با خودم فکر کردم

وقتی آنرا در اینجا می خوانی، لزومی ندارد که یک نسخه دیگرش را برایت E-mail کنم !

    از اینکه فعلا نمی بینمت ناراحت هستم ولی گریه نمی کنم. البته نه بنا به این قانون نانوشته که

" مرد که گریه نمی کند " ! نه ! تنها به این دلیل که رفتنت، سفری از پیش تعیین شده بود و همه ما

انتظارش را داشتیم. همانطور که احتمالا متوجه شده ای ما از منتظران راستینیم! و البته که خداوند

با منتظرین است!

     اما دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم که اگر بعد از رفتن تو سری به شارونا می زدم و رضا

پیراهن خونی تو را به من نشان می داد و می گفت که گویا گرگ امیر را خورده است، احتمالا گریه 

می کردم ! البته اشک من از شوق بود ! اما نه به این دلیل که تو در حق من و بقیه ی دوستانت کارهای

وحشتناکی کرده ای و ما چشم دیدنت را نداشتیم ! نه ! اشک شوق می ریختم چون فکر می کردم پس

احتمالا برادرانت - در واقع برادرت - تو را به چاه انداخته و گروهی توریست هنگام بازدید از چاه پیدایت 

کرده اند و نجاتت داده اند و تو را با خود به ایتالیا برده اند و قرار است در آنجا به دستگاه حکومتی راه یابی

و برای باقی عمر پیامبر شوی!  

    البته امیدوارم از اینکه با فکر کردن به افتضاحی که ممکن بود با مونیکا - البته بلوچی و نه لوینسکی -

براه بیاندازی (نمی دانم چرا همش فکر می کنم که تو بر خلاف یوسف پیامبر، دست رد به سینه ی

زلیخای ایتالیا - مونیکا - نمی زدی !) و همچنین تعبیر خواب های پریشان برلوسکونی به دست تو

( ظاهرا یکبار خواب دیده هفت گاو راه راه آبی و مشکی، هفت گاو راه راه قرمز و مشکی را خورده اند و تو

بعد از آنکه اسقف اعظم واتیکان به همراه خواب گزارانش در تعبیر آن عاجز ماندند، آنرا به پیروزی

قریب الوقوع هفت بر صفر اینترمیلان بر آث میلان در دربی شهر میلان تعبیر کرده ای* !) خنده ام میگیرد،

مرا ببخشی ! بهرحال شاید علت خنده ام بیشتر به خاطر این واقعیت انکار ناپذیر باشد که تابحال هیچ

پیامبر تپلی وجود نداشته است و یا پیامبری را نمی شناسیم که دوست دختر داشته باشد! باید قبول

کرد که تو واقعا گزینه ی مناسبی برای پیامبری نیستی ! البته به شخصه همنشینی با یک دوست 

خوب و باسواد و دوستداشتنی مثل تو را ترجیح می دهم به اینکه مثلا یکشنبه ها به همراه تعدادی از

مومنان به شارونا برویم تا از محضر یک پیامبر عظیم الشان تلّمذ کنیم !   

       ولی پیامبر بودنت می توانست یک حسن - و تنها یک حسن - داشته باشد و آن این که در آنصورت

می توانستم به تو متوسل شوم تا شفاعت مرا نزد دراک - آرش - بکنی !

البته " نه " دراک، خداست و " نه " تو پیامبر و " هم " من، آن بنده ی گنه کار رو سیاه (هستم) !!

(جمله ی فوق یکی از فصیح ترین افاضات من در عرصه ی ادبیات بشمار می آید!)

هرچند بهتر است بجای عبارت " رو سیاه " از عبارت " رو زیاد " - که معادل آن را به ایتالیایی خودت

بهتر می دانی و به فارسی " پررو " معنی می دهد - استفاده کنم که در اینجا گویاتر و روشنگر تر است!

طبیعتا از خودت - و چون به جواب نمی رسی، در وهله ی بعد، از من - می پرسی که چرا من ناگهان

درست بعد از هجرت اندوه بار تو به دریافت این القاب زیبنده مفتخر شده ام و دیگر اینکه قضیه ی شفاعت

و من و آرش و اینها چیست ؟؟

باید بگویم که مدتی ست که حال دوستت آرش خوب نیست. حال آرش بد است. یا شاید بهتر باشد

اینطور بگویم که حال آرش " از دست من " بد است ! یا بنظرم این یکی هم خب است: حال آرش از

دست من بهم می خورد ! یا حتی: حال آرش از دست من متنفر است !! البته یکی دو جمله ی آخر

ممکن است بلحاظ دستوری درست نباشند اما بحاظ معنایی درست است ! و البته دلیل مشخصی هم

دارد و آن اینست که من بعد از رفتن تو هنوز  در هیچ نشست دوستانه ای بهمراه دوستان وبلاگ نویس

شرکت نکرده ام که البته دلیلی ندارد تو آنرا به ناراحتی من از نبودنت و عبث دانستن شرکت کردن در

نشستها - بدون حضور تو - تعبیر کنی ! در واقع مسئله این است که دو بار - یعنی طی دو هفته برای

من مشکلاتی پیش آمد که نتوانستم به دیدن بچه ها بروم و هفته ی سوم بدلیل مشکلات و گرفتاریهای

متعدد و بعضا شخصی ! حتی جواب تلفن ها و اس ام اس های دوستان - اعم از دراک و غیر دراک ! -

را ندادم که ترجیح دادم در وقت مناسبتری که حال مساعدتری نیز دارم، از فرستندگان اس ام اس و

نوازندگان میس کال، دلجویی های لازم را به عمل آورم!

    الاایحال شفاعت کردن جناب مستطاب - که در اینجا یعنی تو - نزد دراک عزیز، مفید فایده بنظر

میرسد؛ باشد که ایشان کظم غضب از این بنده ی کمینه نمایند !

   مسئله ی بعدی که لازم می بینم راجع به آن توضیحات نسبتا مبسوطی ارائه دهم این است که

همانطور که احتمالا تا الان تمام ملت ایران متوجه شده اند کامپیوتر شخصی من مدتی ست که بعلت

سوزش در ناحیه ی حساس مادربرد - چه به لحاظ فنی و چه بحاظ ناموسی و ایضا بی ناموسی - به

سرای باقی شتافته و مجبور شدم همراه با مادر برد جدید - در واقع نامادر بردیه جدید !! - اقدام به تهیه

قطعاتی که بحاظ انطباق با آن ناحیه ی حساس، مشکل خاصی ندارند، کنم، که البته خوشبختانه

مسئله ی فوق فقط شامل چند مورد جزئی نظیر سی پی یو، رم، کارت گرافیک و هارد می شد و

بحمدلله مجبور به تعویض قطعات کلیدی موس و کیبورد نشدم ! می بینید ؟! این کامپیوتر بی همه چیز،

آخرش صاحب همه چیز شد!

   امشب بعد از سه چهار هفته برای اولین بار رخصت پست گذاشتن یافتم و از آنجایی که در نظر داشتم

موارد فوق را برایت کامنت بگذارم، تصمیم گرفتم این " نامه " را برایت " پست " کنم! طبیعتا همانطور که

حتما خودت متوجه شده ای در اینجا " پست کردن " در معنیه درست خودش بکار رفته است منتها از

منظری متفاوت ! ضمنا از آنجا که احساس کردم ممکن است دلت - و یا دلتان - برای پستهای کمی

طولانیه من تنگ شده باشد - زهی خیال باطل ! - بنا را بر پرگویی گذاردم، باشد که رفع تنگیه دل و به

تبع آن گشادی و فراخی دل - و البته نه گشادی و فراخی " ته دل " ! - حاصل شود !

 

با احترامات فراوان

بابابزرگ

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

* واقعیت انکار ناپذیری که در این خواب وجود دارد، این است که در هر صورت هر دو تیم راه راه پوش شهر

میلان، چیزی نیستند جز مشتی (تعدادی) گاو !! 

بعبارت دیگر اگر از تشابه و تفاوت دو تیم شهر میلان پرسیده شود جواب اینگونه می شود که این دو تیم

در " گاو بودن " ، همگرایی داشته و در " رنگ بندی " ، واگرا هستند !