آنها "واقعا" چه کسانی بودند ؟! (سفرنامه ی یوش)
دوستان جدیدا بسیار بی ملاحظه شدند. هنوز مدت زیادی از پست کردن برنامه ی جمع شدنمون در
شارونا نگذشته (سه شنبه) که مجبور شدم پست کردن سفرنامه ی سفر یکروزه ی دیروزمون به یوش
رو هم در دستور کار قرار بدم. چه کسی مجبورم کرده ؟ هیچ کس ! « انگار » که بچه ها با این زود به
زود برنامه گذاشتنشون قصد زیادتر کردن کار منو دارن اما واقعیت اینه که من خودم کرم نوشتن راجع
به این قضایا رو دارم وگرنه کسی نوشتن چنین خزعبلاتی رو به آدم سفارش نمی ده. می گم
خزعبلات چون وقتی که تا آخرش خوندین اگر که چیزی از دانسته هاتون کم نکنه ، چیزی هم بهش
اضافه نمی کنه. در هر حال می تونید بخونیدش :
چرم مشهد در تهران :
سوال : چطور می شه از تجریش رفت میدون ونک ؟
جواب : باید خطی های چرم مشهد رو سوار بشید.
در واقع چرم مشهد انقدر فروشگاه معروفیه که وجود این فروشگاه و داروخانه ی قانون باعث شد که
مسئولین شهرداری و شهرسازی به فکر ساختن یک میدان بزرگ - میدان ونک فعلی - در کنار این
فروشگاه و داروخانه بیوفتند. بین این فروشگاه و داروخانه هم خیابون ولیعصر رو ساختند تا خیال همه
از بابت قر و قاطی نشدن کسانی که در اطراف این دو فروشگاه با هم قرار گذاشتند ، راحت بشه.
چرم مشهد از قدیم بوده ، هنوزم هست و قطعا خواهد بود. چه زمانی ساخته شده ؟ کسی اطلاعی
نداره. نکته ی جالب توجه اینجاس که هیچ موجود زنده ای تا بحال درون فروشگاه چرم مشهد رو
ندیده. هیچکس نمی دونه که واقعا اون تو چی میفروشن و راستشو بخواین برای هیچ کس هم مهم
نیست. چرا ؟ چون تنها استفاده ی این فروشگاه اینه که بعنوان یک شاخص ، همه دمش قرار
میذارن و هیچ وقت کسی برای خرید به داخلش نمیره. الان سالهاست که سوال معماگونه ای در
ذهن اکثر مردم شکل گرفته و اون سوال اینه که اگه کسی برای خرید داخلش نمی ره پس این فروشگاه
بزرگ هزینه ی خودش رو از کجا در میاره ؟؟ نمی دونیم. و هیچ کس دیگه ای هم نمی دونه. بهمین خاطر
، این موضوع ، تنها مورد نقض جمله ی قصار " ندونستن عیب نیست ، نپرسیدن عیبه " محسوب
میشه .بهرحال بهترین کار برای رفتن به یوش - محل زندگیه نیما یوشیج - اینه که شما با دوستانتون
کنار چرم مشهد قرار بذارین. ماشین توری که باهاش قراره برین یوش راس ساعت مقرر در اونجا حاضر
میشه. با تور مسافرت رفتن دو تا ویژگی داره که این دو تا ویژگی از اول سفر تا آخرش بصورت همزمان
با هم احساس می شن : ۱- سفر با تور خیلی خوبه ۲- سفر با تور خیلی بده.
خوبه ، چون هیچ کس به شما کاری نداره و بده ، به این خاطر که همه به کار شما کار دارند.
حتما از خودتون - و بعدا اگه منو دیدید از خودم - می پرسید که این دیگه چه جور پارادوکس مزخرفیه ؟؟
البته می تونم حدس بزنم که بطور مشخص ۷ نفر از من این سوال رو نمی پرسن. منظورم اون ۷ نفر از
دوستامه که دیروز باتفاق با یک تور به یوش رفتیم. اون ۷ نفر عبارت بودند از شرمین (پایه گذار برنامه !)
، علی ، حسنا ، سحر ، امیر حسین ، فریبا و کژال. ۴ نفر آخری که اسم بردم ، برای اولین بار بود که
رویت می شدند و چقدر هم با این بچه ها - بعلاوه ی سه نفر اولی که اسم بردم - خوش گذشت.
تور لیدر :
اما داشتم در مورد خوبی ها و بدی های تور می گفتم : اینکه هیچ کس به شما کاری نداره به این خاطر
هستش که طبیعتا خب کار تور همینه. یعنی مجوزهای لازم جهت اینور و اونور بردن یه مشت دختر و
پسر رو داره. اما بده ، چون که لیدر داره. برای اونایی که احیانا نمی دونن «تور لیدر» به چه کسی میگن
باید بگم که تور لیدر، بی مزه ترین آدمیه که تا بحال ممکنه در عمرتون دیده باشید. این شخص باید حتما
متابولیسم بالایی داشته باشه و تحت هیچ شرایطی هم (حتی شرایط غیر آزمایشگاهی و دمایی غیر
از دمای ۲۵ درجه سانتیگراد !) از رو نره (البته گاهی مجبور میشه از زیر بره ! یعنی زیر آبی بره).
حالا سوالی که پیش میاد اینه که متابولیسم دقیقا یعنی چی ؟
تور لیدر برای ما توضیح داد که متابولیسم یک چیز خاصیه که بالا بودنش باعث میشه که در سرما بتونید
با یک زیر پیرهن اینور و اونور برید و حتی ککتون هم نگزه. اما ما در ادامه ی سفر متوجه شدیم که
متابولیسم یک جور شاخص محسوب میشه جهت نشون دادن میزان اشتیاق افراد به مقوله ای به نام
" دختر ".
تور لیدری با متابولیسم بالا یعنی یک نفر بچه پررو که هیچ غروری نداره (یعنی به هر دختری رو میندازه و
از توهین و کم محلی دیدن هیچ ابایی نداره) و هیچ وقت هم امیدشو از اینکه موفق به جلب توجه دختری
بشه از دست نمی ده. تور لیدر ما همچین آدمی بود. و ما چطور آدمهایی بودیم ؟ آدمهایی از اون پررو تر!
واقعیت اینه که ما یه تور خراب کن هستیم. ما هیچکدوم از کارهایی که تور لیدر می خواست
رو انجام ندادیم ضمن اینکه از گفتن هیچ حرفی به تور لیدر - مشخصا برای ناراحت کردنش - فروگذار
نکردیم. اولین ضربه رو در همون اوایل سفر شرمین بهش زد. وقتی کامران - تور لیدرمون - داشت از
متالولیسم بالای بدن خودش و بی نیازی به پوشیدن لباس گرم در هوای سرد تعریف می کرد شرمین
عرق کردن بدن تور لیدر در هوای گرم رو با وضعیت تعرق یکی از بدترین استادامون - که همیشه جزو
سوژه های اصلیه خنده مون بوده - مقایسه کرد طوری که کامی فهمید ایندفعه با افراد ناجوری طرف
حساب شده ! زحمتِ زدنِ دومین ضربه رو من تقبل کردم. وقتی که برای صرف صبحونه وارد یک رستوران
کنار جاده شدیم ، تور لیدر سر میزمون اومد و شروع به تعریف کردن از خودش و برنامه های تورشون کرد.
وقتی حرفاش تموم شد بهش گفتم که خوبیه تور شما اینه که اصلا از خودتون تعریف نمی کنین و ما هم
به همین دلیل این تور رو برای سفر انتخاب کردیم ! ضربه ی سوم با همکاریه تیم دو نفره ی من و حسنا
حاصل شد : وقتی توی حیاط خونه ی نیما یوشیج ایستاده بودیم و افاضات کامی جون رو درباره ی ریزه
کاریهای خونه گوش می دادیم ، کامی از پنجره هایی به اسم " ارسی " صحبت کرد که در خونه های
قدیمی بوده - تو خونه ی نیما هم بود - و کارش در واقع تولید باد [یک جور سیستم تهویه بوده ظاهرا]
بود ، صحبت کرد. همه دور کامی جمع شده بودن و گوش می دادن. طبیعتا کلمه ی " همه " ، شامل
ما ۸ نفر نمی شد ولی معنیش هم این نیست که صحبتاشو نمی شنیدیم چون فقط کمی اونوتر از
همه ایستاده بودیم. کامی به بچه ها گفت شیشه های بکار رفته در ارسی های خونه ی نیما بی رنگن
اما معمولا از شیشه های رنگی برای ارسی ها استفاده می شده. حالا کسی می دونه چرا از شیشه
های رنگی استفاده می کردن ؟! من جواب دادم - البته نه خیلی بلند - که : قاعدتا بخاطر ایجاد بادهای
رنگی بوده ! و حسنا جمله ی منو تکرار کرد - (البته خیلی بلند) : قاعدتا بخاطر ایجاد بادهای رنگی !
در بین موردهای ۲ و ۳ ضربه زدن به کامی ، سحر لطف کرد و چندباری بصورت مستقل اقدام به اخذ حال
کامی جون کرد که واقعا دستش درد نکنه.
بحق ِ مخ های نزده ! :
باید اینو اضافه کنم که کامی در نهایت موفق به زدن مخ یکی از بی خودترین دخترای اون ماشین شد که
البته شرمین هم بصورت داوطلبانه ، شخصا خدمت اون عروس خوشبخت رسید. وقتی نازنین جون
-همون دختری که همای سعادت یعنی کامران روی شونش نشست و از بین اونهمه دختر انتخابش کرده
بود (البته نه به این دلیل که کامی سخت پسند بوده ! نه ! تنها به این دلیل که بقیه ی دخترا - هر کسی
باندازه ای - عاقل تر از نازنین بودند) - داشت اون وسط قر های مکش مرگ ما می داد کامی ازش
خواست که پرده های ماشین رو بکشه تا داخل دید نداشته باشه که البته اینهم از غیرت کامی ناشی
نمی شد. مسئله فقط سر این بود که پلیس نتونه داخل ماشین رو ببینه و فکر نکنه که اون وسط دارن
میرقصن. آخه پلیس های جاده های ایران انقدر احمقن که اگه توی یک ماشینی رو نتونن ببینن و یا
همه ی پرده های یک ماشین گردش گری کاملا کشیده باشه با خودشون می گن خب پس حتما تو اون
ماشین خبری نیست ! این طرز فکر یک تور لیدره که داره تو ایران گردشگر با خودش اینور و اونور می بره !
حالا هی شماها بگین که این آدم عقل درست و حسابی نداشته. بی انصافا !
داشتم می گفتم که کامی به نازنین جون گفت پرده هارو موقع قر دادن بکش. نازنین هم از ردیف
اول شروع کرد به کشیدن پردها. متاسفانه در ردیف سوم شرمین و علی نشسته بودن. شرمین خیال
نازی جون رو راحت کرد : "ببین من واقعا خیلی منظره های جاده چالوس رو دوست دارم اصلا بخاطر دیدن
همین منظره ها اومدم ! "
«انگار» که نازنین جون با صورت خورده باشه تو دیوار ! و دیگه دور و بر ما پیداش نشد.
گروه رنگین کمان :
یادم رفت که بگم همون اول که سوار ماشین شدیم اکیپ ما اسم گروه رنگین کمان رو برای خودش
انتخاب کرد که البته اسم واقعا مزخرفی بود اما هیچ گروه دیگه ای جرات نکرد که این قضیه رو بروی ما
بیاره. گروههای دیگه اینا بودن : گروه " هلو " (که اکثرشون دختر بودن و نازنین جون هم از دل همین گروه
، انتخاب شد و در کل اسم خیلی با مسمائی بود !) گروه " آتش افروز " (که پیشنهاد من برای اسم این
گروه ، گروه گلابی بود) ، گروه ققنوس و یکی دو تا گروه مسخره ی دیگه (که پیشنهاد بدتری براشون
نداشتم). ما واقعا یک گروه بودیم چون هدف یکسانی داشتیم : حسابی حال کنیم و حسابی هم حال
تور لیدر رو بگیریم.
خوشبختانه به هر ۲ تا هدفمون رسیدیم برای همین در کل سفر خیلی خیلی خوبی از آب درومد (با
تشکر از شرمین) و احتمالا قصد داریم باز هم این برنامه رو - البته برای جاهای دیگه - تکرار کنیم.
نکته هایی که جا انداختم :
* شرمین و علی در تمام زمان رفت و برگشت خوابیدند ! - جالب اینجاس که قبل از سوار شدن به
ماشین شرمین همه رو تهدید کرد که اگه بخوابن بیدارشون می کنه !
* سحر و امیرحسین بشدت دوست داشتنی و خوش سفر بودند. در راه برگشت با هم " ایرانی های
خوشبخت مقیم خارج و ایرانی های بدبخت مقیم داخل " رو بازی کردیم به این صورت که سحر و امیر
در ردیف های چپ مینی بوس نشسته بودند و من و حسنا در ردیف های سمت راست. سحر به
بی مانتو و روسری در ماشین نشستن خودش اشاره کرد و گفت ما الان در خارجیم. با توجه به وضعیت
خودمون نتیجه گرفتیم که پس ما الان باید در داخل باشیم ! فضای بین دو ردیف تبدیل شد به مرز بین
ایران و خارج و از اون به بعد تمام اتفاقات رو با دو دیدگاه متفاوت " با توجه به بیرون از ایران بودن " و " با
توجه به داخل ایران بودن " بررسی کردیم ! (آخر سر هم ما موفق نشدیم بریم خارج ولی اونها هم
نتونستن برگردن ایران !)
* طبق محاسبات شرمین معلوم شد من موفق به ثبت یک رکورد عجیب شدم و اون رکورد چیزی نبود
جزء ۱۵ ساعت حرف زدن بدون وقفه ! البته شرمین طوری دیگه به قضیه نگاه کرد : من متوجه شدم که
تو می تونی فقط ۱۵ ساعت حرف بزنی و بخندی و بعدش خسته می شی و خوابت می بره !
* بعد از ناهار سحر از خودش (البته با اجازه از خودش !) عکسهای طرح جنازه گرفت ! به این صورت که
مثل میت روی زمین دراز کشید و از چهره ی خودش از نزدیک عکس گرفت. بعضی از عکسها بسیار
وحشتناک و طبیعی بود و بعضی هم بسیار خنده دار از آب درومد که سحر اینطور نتیجه گیری کرد که
اینها باید عکس از یک جنازه ی خندان باشه ! البته بعد از اون امیر حسین عکسهای طرح جنازه گرفتن از
سحر رو ادامه داد.
* حسنا هم بشدت آدم خوش سفری بود و در رقابت با سحر در خندیدن ، اصلا کم نیاورد ! (یه تیکه ی
خیلی بامزه هم داشت که وقتی هر چیزی باب میلش بود می گفت " کار خوبیه " !! مثلا وقتی یه درخت
سیب می دید می گفت " کار خوبیه " !)
* شرمین با خودش " مسواک و خمیر دندون " آورده بود که با اینکارش صدای همه رو درآورد !
* علی هم بسیار خوش سفر بود ولی زیاد دست شویی رفتنش ، خوش سفر بودنش رو تحت الشعاع
قرار داد ! (چیه شرمین ؟! یه دونه شوخی هم نمی تونم با علی بکنم ؟! عجب گیری کردیما !!)
* متوجه شدیم نیت اصلی از این برنامه ، دلی از عزا درآوردن تور لیدرمون - در رابطه با رقصیدن - بوده و
ما فقط وسیله ای بودیم جهت نیل به این هدف ! ما تور رفتیم برای اینکه از اواسط رفت و تمام مسیر
برگشت کامی جون وسط دخترا لول بزنه و برقصه !
* در اوایل مسیر برگشت کامی جون پیشنهاد بازیه پانتومیم رو داد و از نازی جون دعوت کرد که به
انتهای ماشین عزیمت کنه. (جایی که کلکسیون بی نظیری از آدمای مزخرف بود). البته سحر عنوان کرد
که کامی برای " دکتر بازی " از نازی جون دعوت کرده که بعد از کمی بررسی کردن همه ی اعضای گروه
رنگین کمون - یعنی ما - به این نتیجه رسیدیم که باید همین طور بوده باشه و کلی معذب شدیم !
برای اون دسته از عزیزانی که نمی دونن " دکتر بازی " دقیقا چه جوری هست باید بگم که دکتر بازی با
یک جمله ی کلیشه ایه معروف شروع می شه (با لحن دکتر خطاب به مریض بخونین) : خب عزیزم
پیرهنتو بزن بالا ببینم ... !
* در برگشت امیر حسین به تابلویی اشاره کرد که اشاره به اسم یک روستا روش درج شده بود :
" هر جا ". هر چی فکر کردم نفهمیدم که خانم های مقیم این روستا چرا انقدر معروف هستند !!؟
* حسنا کمی سرما خورد که قرار شد برای بهبود گرفتگیه گلوش ، چایی با نبات قرقره کنه !!
(این برداشت اشتباه حسنا از دو تا حرف پشت سر هم من راجع به خوبی های خوردن چایی نبات و
قرقره کردن آب نمک برای بهتر شدن گلو درد بود !)
* بعد از رقص و پانتومیم بی مزه ی بچه های ته ماشین - بهمراه لیدر - قرار شد که " مافیا " بازی کنن
که با توجه به توضیحات نصفه و نیمه ای که امیر حسین به من داد - به این دلیل نصفه و نیمه چون سه
بار وسط توضیحاتش گوشیه من زنگ زد و در حین جواب دادن قطع شد - متوجه شدم که باید بازیه
هیجان انگیزی باشه اما کمی که از بازی گذشت متوجه شدیم وجود کامران در هر مقوله ی نشاط انگیزی
می تونه باعث مسخره شدن اون امر بشه ! بقدری این بازی لوس و مسخره انجام شد که ما لباس
گرم هامونو در آوردیم پوشیدیم !
* در مسیر برگشت در آخرین توقف رفتیم به رستورانی که برای خوردن صبحونه رفته بودیم. قرار شده بود
که به بچه ها آش بدن. گروه ما هم آش خورد ؟! طبیعتا نه ، چون در طول سفر عادت کرده بودیم که با
تمام خواسته های برنامه ریزهای تور مخالفت کنیم ، برای همین ما به لیدر اون یکی ماشین که اصلا
ربطی به بچه های ماشین ما نداشت ، چایی سفارش دادیم که حسابی بهش برخورد (چون بار دومی
بود که اینکارو می کردیم ! بار اول ، زمان خوردن صبحونه بود !) ولی چون زمان تقسیم و پر کردن
برگه های نظر خواهی بود ، بصورت داوطلبانه ، مجبور شد که بره برای گروه رنگین کمون - یعنی ما -
چایی سفارش بده !
* برای نهار ، کنار یک رودخونه نشستیم. البته به لطف اطلاعات وسیع حسنا در حوزه ی طبیعت و
جغرافیا ، فهمیدیم که اونی که از بدو تولد تا به این سن ، فکر می کردیم که رودخونه س ، در واقع
چشمه س ! اولش ما فکر کردیم که موفق میشیم نظر حسنا رو با چند بار بکار بردن لفظ رودخونه عوض
کنیم ولی در آخر نتیجه این شد که با اینکه همه ی ما بچشم می دیدیم که اون یه رودخونه س و جریان
داره ، ولی باز بهش می گفتیم چشمه ! فرضیه ی من در توجیه جریان داشتنش در عین چشمه بودن
این بود که " شاید اون یه چشمه س که اگه ردّشو بگیریم به یه رودخونه میرسیم ! ". البته از اونجایی
که سحر در اون سفر وظیفه ی حفظ و حراست از مرزهای ارزشمند زبان پارسی رو به عهده داشت
شاکی شد و گفت که اون فرضیه ، ساختار زبان فارسی رو هم تغییر داده و اگه بشه ردّ یه چشمه رو
گرفت که دیگه اسمش چشمه نیست ! (کلا قصد حسنا از مطرح کردن این قضیه این بود که یه وقت خدای
نکرده وقتی برای استراحت نداشته باشیم و دائم مشغول بحث های خنده دار در مورد هر اتفاق ممکنی
باشیم !)
و در آخر :
تمام مطالبی که در رابطه با بدی های تور و تور لیدر گفتم ربطی به عالی بودن سفر دیروز نداشت.
واقعیت اینه که تنها مسئله ای که واقعا باعث خوش گذشتن میشه با هم بودنه که دیروز این اتفاق به
بهترین شکل ممکن افتاد (البته اگه تعداد بیشتری از دوستامون بودن طبیعتا حتی بیشتر هم خوش
میگذشت) و واقعا دست شرمین درد نکنه که زحمت ثبت نام این سفر رو کشید و البته نه ماشین بد
بود و نه جایی که رفتیم و تازه وجود اون تور لیدر باعث شد که کلی از مباحث خنده مون در رابطه با
اون باشه که با توجه به بعد مسافت ، اتفاق فرخنده ای بود !