اعمال صالحی که آدم را به ... می دهند !
از اونجایی که سفر آخرت، از اون دست سفرهایی نیست که آدم با خودش توپ والیبال و جوجه و عرق و
قلیونو ورق و تخته و ... و ... و اینا ببره (و اگه ببره هم بکارش نمیاد)، لاجرم آدم به صرافت بردن
چیزهایی غیر از اونچه که در بالا مثال زدم و احتمالا توی سفر آخرت بیشتر بدرد می خورن میوفته.
چیزی مثل " عمل صالح " که حتی در احادیث (!) هم داریم توشه ی آخرت محسوب میشه.
حالا عمل صالح چیه ؟ در تعالیم اسلامی میشه همون کار نیک و نزدن تیک و رو نکردن بی بی پیک و
نپوشیدن لباسای بی ناموسی و شیک و غیره و غیره و غیره.
باقیه موارد که مشخصن فقط می خوام راجع به اون مورد کار نیک صحبت کنم که در خیلی از موارد
۲ پهلو و مبهمه. مثلا اینکه به پدر و مادر احترام بذاریم. خب شاید یه پدری یهو هوس کرد یه سیخ داغ
بکنه تو شکم بچه ش. در اینصورت باز اون بچه باید به پدر احترام بذاره ؟! اصلا زنده می مونه که بعد
سر فرصت بخواد به این فکر کنه که حالا از این به بعد احترام بذارم یا نه ؟ و یا مثلا این یکی:
از بچگی یاد دادن بهمون که اگه یه تیکه نون دیدید رو زمین افتاده بردارین بذارین یه گوشه ای. چرا ؟
چون نون - و فقط نون - برکت خداست. یعنی کاهو و ترب سفید و خیار و گوجه برکت خدا نیستن
و یا هستن اما نه اونقدر ! که باهاشون مثل نون رفتار کنیم. برای همین همیشه میبینیم که توی هیچ
کدوم از کیسه زباله های دم دری که گربه ها پاره می کنن، اثری از نون به چشم نمی خوره در صورتیکه
کلم و انواع سبزیجات و باقیمونده ی غذاس که کف کوچه معرکه گرفتن واسه خودشون. چرا ؟ چون همه
در ناخود آگاهشون نون رو برکت خدا میدونن حتی وقتی که در اوج بی ایمانی نسبت به مقوله ای مثل
خدا قرار دارن. البته بیان این حرف بمنظور نشون دادن راهی برای اثبات وجود خدا نیست، بلکه صرفا
منظورم اینه که قضایایی از این دست خیلی ریشه دار و عمیقن و صرف به زبون آوردن و اندیشیدن به این
مطلب که " من شخصا به خدا اعتقاد ندارم " و به تبع اون " نون برکت خدا نیست " دلیل نمیشه که
ناخودآگاهمون هم براحتی با این قضیه کنار بیاد چون انسان یه حافظه ی تاریخی داره و حافظه ی تاریخیه
هر فرد ایرانی، با چیزی به اسم اسلام گره خورده - در اینجا کاری به خوب یا بدش ندارم - و وقتی
میخوایم یه تیکه نون رو بندازیم تو سطل آشغال یهو عبارت " نون برکت خداست " تو پس ذهنمون بحالت
چشمک زن در میاد و مارو منصرف می کنه.
مثال دیگه ای از کار نیک و یا عمل صالح براتون میزنم - که کلیت مطلب مربوط به این مورد خاص میشه -
و اون چیزی نیست جز کمک کردن به دیگران. البته شکی نیست که این عمل در ذات خودش یک عمل
صالح تمام عیاره ! ولی چه جور کمک کردنی و اونهم به چه کسی ؟ ممکنه بگید به فردی که با صداقت
بیاد جلو و نیازش رو بگه کمک کردن اشکالی نداره. اما اگه یکی اومد پیشتون و با صداقت تمام گفت که
اگر اشکالی نداره میشه جفت کلیه هاتونو بفروشین که من با پولش یه ۴۰۵ بخرم - اگر میشد ماشین
بهتر و یا بدتری خرید ببخشید چون من مظّنه ی یه جفت کلیه دستم نیست - تا دیگه با مترو نرم سر کار،
اونوقت به صرف صداقتی که بخرج داده شما اینکارو می کردین ؟! اگه وسع شما فقط میرسید که روزی
یک وعده غذا بخورید و باید برای باقی اعضای خانواده شامل مادر پیر و برادرزاده ی صغیر و برادر مفت
خورتون، غذا و سایر اقلام مورد نیاز زندگی رو تهیه می کردید، اونوقت درست بود - و یا حق داشتید -
که بمحض رسیدن پولی به دستتون، همه ی اون پول رو دو دستی به فرد دیگه ای که اصلا نمیشناسید
و نمی دونید که واقعا مستحق هست یا نه، بدید ؟! داستان از این قراره:
که یک شخصی با مشخصات فوق وجود داره که از دوستان قدیمیه مادرم محسوب میشه - ایشون رو
خانوم "دگم" می نامیم، نه بخاطر نوع اعتقاداتشون، بلکه صرفا بعنوان مخفف "دوست گدیمیه مادرم"
(چون اصالتا ایشون ترک هستن، ترجیح دادم قدیمی رو با تلفظ مدل خودشون بنویسم) - و چند سالیه
که خودش رو با دین و معنویات خفه کرده و اگه بخواد مثلا جای تلویزیون و گلدون بغلش رو عوض کنه حتما
قبلش استخاره می کنه که ببینه " خوب میاد یا بد ". شاید متوجه شده باشید که منظورم اینه که
خانم دگم - که امثالش کم نیستن - چند سالی میشه که قید فکر کردن و تصمیمات درست گرفتن رو زده
و اصولا خیلی کاری به کار مسائل بی اهمیت و نکبت باری مثل تعقل و تدبر در اعمال روزمره ی زندگی،
نداره. مسلما سعادت من رو نداشتین که با ایشون تلفنی همصحبت و با نقطه نظرات عجیب و گهر
- بارشون آشنا بشین اما این سعادت رو دارین که در ادامه، آخرین شیرین کاریه سرکار خانم دگم رو
بخونین:
فکر کنین که در وضعیت فلاکت باری مثل وضعیت خانم دگم قرار دارین. بعد از مدتها باهاتون تماس میگیرن
و میگن وام مورد نظرتون آمادس. و مبلغ وام مورد نظر ؟ : پونصد هزار چوق ناقابل - که البته برای
آدمی در وضعیت شما خیلی هم قابله. طبیعتا با کله به سمت بانک پرداخت کننده ی وامتون
حرکت می کنین. صحیح و سلامت به بانک میرسین - که تا همین جاش هم خیلی امتیاز داره - و بعد
به داخل بانک میرین و وام مورد نظر رو میگیرین. به اینجای داستان که رسیدیم - و با توجه به توضیحات
قبلش - احتمالا بعضی از شماها که فکر می کنید از بقیه زرنگترید، برای مسخره کردن داستان من
شروع به زدن حدس های اغراق آمیز می کنید. مثلا: آهان، حتما همین که خانم دگم، اون وام رو از
دست کارمند بانک گرفت، یکی از پشت سر صداش زد: خانوم من خیلی بدبختم میشه همه ی مبلغ
وامتون رو به عنوان کمک بدین به من ؟ شاید زدن همچین حدس احمقانه ای باعث بشه فکر کنین که
مثلا چه آدم باحالی هستین که انقدر اغراق آمیز فکر میکنین اما از حدس احمقانه ی شما، احمقانه تر
اینه که دقیقا همین اتفاق با همین کیفیت برای خانم دگم - که از این به بعد ایشون رو خانوم منگ
می نامم که صرفا مخفف "مبلغ ناچیز گرفته" س نه خدای نکرده توهینی به ایشون - میوفته. حالا اگه
راست میگید بعدش رو حدس بزنید ...
بله، خانوم منگ، کل مبلغ وام رو دو دستی تقدیم فرد مستحق می کنن و به همراه ایشون به در
ساختمون درب و داغونی میرن که مثلا قرار بوده خونه ی فرد مستحق باشه و برن کاغذی بیارن تا روی
اون بنویسن و امضا کنن که مبلغ فوق رو از خانم منگ بعنوان قرض گرفتن و در موعد مقرر پسشون
میدن. خانوم منگ انقدر منتظر میشینن تا مصداق عینیه آدمی بشن که بعلت انتظار بی حاصل، علف زیر
پاش سبز میشه. بعد از حصول اطمینان از اینکه علف زیر پاشون بطور کامل زرد شد - مرحله ی بعد از
سبز شدن، که طبیعتا انتظار بیشتری رو میطلبه - خانم منگ - که در ادامه ایشون رو خانم خنگ خطاب
میکنیم، نه به عنوان مخفف هیچ عبارتی، بلکه فقط و فقط بخاطر خنگی و بلاهت شایان ذکرشون - اول
کمی نگران و بعد کمی بیشتر نگران میشن. بعد از اینکه میزان آلایندگیه نگرانی شون از حد مجاز گذشت
به بانک برمیگردن و میگن اون آقایی که از من وامم رو گرفت یه آدم ناتو بود. بانک که اصلا روحش هم از
اون آدم خبر نداره - چون بانک مسئول رفتار همه ی آدمهای دنیا که توش در رفت و آمد هستن نیست -
به خانم خنگ میگن که ممکنه بفرمایید کی رو میگید ؟ و بعد از شنیدن داستان - و به تبع اون، خوردن
کمی تاسف - به خانم خنگ می گن که تنها کاری که از دست ما برمیاد اینه که شما مشخصات قیافه ی
این آدم رو به ما بدید تا اگه احیانا دوباره به اینجا سر زد ما ایشون رو نگه داریم و به شما اطلاع بدیم.
همونطور که می دونین، اون قاتله که به محل جنایت برمیگرده نه دزدی که یه پول باد آورده رو بدون هیچ
زحمتی به جیب زده. پس طبیعتا خبری از دزد فوق الذکر - مستحق سابق - نمیشه و نخواهد شد.
خانم خنگ از همونجا با مادرم تماس میگیره و موضوع رو بهش اطلاع میده و مادرم هم فقط حرص
می خوره و یه کمی باهاش دعوا می کنه. خانم خنگ به خونه میاد و مجددا با مادرم تماس میگیره و
موضوع رو دوباره تعریف می کنه و مادرم دوباره حرص میخوره و کلی نصیحتش میکنه. خانم خنگ از اون
روز به بعد هر روز جهت درد دل به مادرم زنگ میزنه و نصیحت های روزانه ش رو دریافت می کنه. خانم
خنگ کم کم در خلال این صحبت ها فهمید که این بار هم مرتکب اشتباه بچگانه ای شده. البته مطمئنا
دفعات بعد هم مرتکب همچین اشتباهاتی میشه و این دفعه، دفعه ی آخرش نیست. ولی جالب اینه که
بعد از انجام هر عمل صالحی، ایشون بشدت شاکی میشن و سوالات جالبی از خدا می پرسن. شاید
فکر کرده که مادرم نماینده ی خداس، چون در واقع این سوالات رو تحت عنوان " سوالاتی از خدا " پای
تلفن از مادرم میپرسه. البته فکر نکنید که من آدم سنگدل بی شعوری هستم که نسبت به مشکلات
دیگران بی تفاوتم. مسئله اینجاس که چندین ساله که وضع، همینه و همیشه ما همه جور توجهی به
مشکلات ریز و درشت ایشون کردیم اما در عمل خانم دگم منگ خنگ، آخر سر زحمات همه ی
اطرافیانش رو به بدترین شکل ممکن به باد میده. بابا جان، خانم عزیز یا عمل صالح مشکوکی انجام ندید
که اینجوری شما رو به ... بده یا اگر دلتون خواست و انجام دادید، ما رو دیگه در به ... رفتن خودتون
شریک نکنید ! متشکرم.
با تقدیم احترامات فائقه
بابابزرگ