دختری که تو این تاکسی کنار دست من نشسته، سر صبح و با شکم خالی داره پشت سر هم برای

این و اون اس ام اس می فرسته. ممکنه بپرسید از کجا می دونم که شکمش پر نیست ؟ چون،

مشخصا، اس ام اس فرستادن از سر شکم سیری، با سرعتی کمتر، بدون هیچ گونه هیجان و حتی با

کمی بی خیالی همراهه. با خودم گفتم که خودشه! روانشناسیه افراد، اونهم صرفا با تحلیل نحوه ی

اس ام اس فرستادنشون. خورشید اندیشه در افق فکرم در حال طلوع بود و من این فرصت رو داشتم

که تا به پیچ ِ شمرون برسیم، روی تئوریی کار کنم که در صورت بی نقص بودنش، در آن واحد، دنیای

تکنولوژیه گوشیه موبایل و دنیای علم روانشناسی رو به یک میزان تکون می داد. تئوریی بود که

رابطه ی حالات روانیه هر فرد رو با نحوه ی اس ام اس دادنش بیان می کرد. این تئوری به سرانجام

می رسید، اگر منهم به پیچ شمرون میرسیدم اما درست در لحظه ی حساس نتیجه گیریه نهایی،

متوجه شدم که داریم خیابون طالقانی رو رد می کنیم. ممکنه رد کردن خیابون طالقانی در برابر اهمیت

اون تئوری هیچ باشه، اگر که از زاویه ی دید یک روانشناس به این قضیه نگاه کنیم اما راستش رو بخواید

من امروز برای اثبات توانایی های خودم بعنوان یک «تکنو- سایکو تئوریسین» سوار اون تاکسی نشدم.

من سوار شدم چون مقصد نهاییم خیابون طالقانی بود و چون کمی دیر راننده رو از قصدم برای

پیاده شدن مطلع کردم راننده شروع به غرغر صبحگاهیش کرد. غرغر صبحگاهی برای راننده های

خطی همون کار ورزش صبحگاهی رو انجام میده. چونه شونو گرم می کنه برای اینکه بتونن کل روز رو

به کل کل با مسافرای از نظر خودشون پررو و تجزیه و تحلیل اوضاع سیاسی اجتماعیه مملکت از

بازه ی زمانی 40 سال گذشته تا حال و پیش بینیه 10 سال آینده و همینطور اظهار نظر کارشناسانه

راجع به هر موضوعی که ممکنه در طول روز باهاش برخورد کنن، بگذرونن. وقتی که از ماشین پیاده

شدم دیگه از تئوریه «رابطه ی حالات روانیه هر فرد با نحوه ی اس ام اس دادنش» خبری نبود چون

درست در لحظه ی پیاده شدن با تئوریه جدی تری مواجه شدم:

تئوریه «رابطه ی سر صبح به راننده ی خطی اسکناس درشت دادن و در مقابل، جواب درشت شنیدن»

یک جور کنش و واکنش. برداشتی آزاد از قانون سوم نیوتن.

این تئوری از بسیاری از جهات از تئوریه اول مهم تر بود – بدلایلی که خودتون می تونین حدس بزنین –

ولی من نمی خوام تمام وقت محدود – واقعا محدود! - این نوشته رو به رفتارشناسایه راننده های

خطی و جای خالیه اخلاق در شبکه ی تاکسی رانی و مسافربری اختصاص بدم. اگر در این خصوص

سوالاتی داشتید می تونید به کتابهای من در این زمینه مراجعه کنید:

«اصول جابجائیه آسان در تهران: تئوری و پراتیک»، «تاکسی های خطی: آری یا نه» همینطور

«تبار شناسیه تاکسی های خطی از دیدگاه فقه اسلامی» و

«بررسی و نقد ایرادات شرعی- ترمومتریک حضور زن در تاکسی*» که البته دو تای آخری از من

نیست. بهرحال بعد از پیاده شدن از تاکسی با دنیای تئوری خداحافظی کردم چون من از اون دست

آدمایی نیستم که وقتی در سطح شهر بهم توهین میشه، از دل اون توهین به یک نظریه ی جامع و

کامل جامعه شناسانه برسم. ممکنه از خودتون بپرسین که پس از چه دست آدم هایی هستم؟

و واکنشم در قبال توهین در ملاء عام چیه؟ جواب سادس: بهم برمیخوره. اگر که بهتون بگم هوا امروز

صبح گرفته بود و هر از گاهی یه نمی از بارون هم میزد قاعدتا نباید در تصویر سازیه ذهنیتون نسبت به

شرایط من بعد از پیاده شدن از ماشین با مشکل خاصی مواجه بشین.

من و هوا هر دو گرفته بودیم (البته هر کدوممون از دو مسئله ی کاملا متفاوت) ولی با وجود گرفتگی،

وضع هوا کمی از وضع من بهتر بود چون دل پرش رو داشت سر مردم – در اون لحظه، سر مردم خیابون

طالقانی. در مورد مناطق دیگه با سازمان هواشناسیه همون منطقه تماس بگیرید – خالی می کرد.

اما من چطور؟ من هیچی، چون داشتم جایی میرفتم که اصلا امکانش وجود نداشت که بتونم دل خوریم

– و یا دل پریم – رو اونجایی که دارم میرم سر کسی خالی کنم. البته حالت عکسش کاملا صادق بود

یعنی داشتم جایی می رفتم که افراد ساکن در اونجا برای خراب تر کردن وضعیت روحیه اسفبار من و

همینطور کل روزم، حاضر بودن جونشون رو هم بدن و طبیعتا دونستن این واقعیت، من رو برای هر چه

زودتر رسیدن به اونجا مشتاق تر نمی کرد.

اما در هر صورت باید زودتر به اونجا می رسیدم. خب بنظرم دیگه وقتش رسیده که بگم کجا داشتم

می رفتم. خوب که فکر می کنم میبینم اصلا نیازی به اینهمه تعلیق و این داستان سرایی ها نبود.

این یک فیلمنامه ی فوق العاده نیست که رسیدن به اون مکان، نقطه ی اوج فیلم باشه و نیاز به

در تعلیق نگه داشتن مخاطب داشته باشم. صرفا دور هم نشستیم و من هم دارم براتون یک

خاطره ی دیگه – البته با کمی دستکاری – تعریف می کنم. خاطره و یا به عبارت صحیحتر گزارش

روزانه ای از یک سفر یک روزه به اعماق سازمان وظیفه ی عمومی. جایی مخوف و ترسناک با

اتمسفری سنگین و چند لایه که پشت هر آدمی که فکر می کنه کمی مردونگی در خودش

سراغ داره  – البته بلحاظ کمّی نه کیفی – رو بشدت می لرزونه. در اینجا منظورم از مردانگی، جوانمردی

و این قبیل خزعبلات نیست. همینطور، در اینجا منظور حالت نیست، بلکه آلته. یعنی مهم نیست اگه

حتی اوا خواهر، همجنسگرا و چیزی از این دست باشی. مهم اینه که بلحاظ فیزیکی پسر محسوب

بشی. با یک نگاه بشه انداختت توی گلّه ی نرها. از بحث ترنسکشوال ها که بگذریم، پسر ها در ایران

باید به سربازی برن. البته دختر ها هم بدبختیه مخصوص به خودشون رو دارن:

منظورم از بدبختی، خونه ی بخته (البته نوع رفتنش، نه خود رفتن) اما در کل که حساب کنی دخترها

ککشون هم از مقوله ی سربازی نمیگزه. سربازی براشون موردیه مثل هر چیز عادیه دیگه که در

اطرافشونه اما تاثیر مستقیمی روشون نمیذاره. به یک اصل ساده ی فیزیک که در زندگیه روزمره

به چشم نمیاد می مونه. برای دخترها دونستن این موضوع که پسرها به سربازی میرن مثل این

می مونه که بهشون بگیم: ضمنا آب هم در دمای 100 درجه ی سانتیگراد به جوش میاد. چرا باید

یک دختر از دونستن این واقعیت که آب در دمای 100 درجه به جوش میاد نگران و مضطرب بشه؟

البته این بی خیالی و بی تفاوت بودن دخترها نسبت به اصول ظاهرا ساده و مسلم زندگی در

نقطه ای به آخر میرسه و اون نقطه، درست زمانیه که بفهمن اون اصل ساده قراره این بار تاثیر

مستقیمی بر زندگیشون داشته باشه.

اگه به یه دختر بگی: این دیگ پر از آب، در دمای 100 درجه ی سانتیگراد بجوش میاد و قراره که

بعد از جوش اومدن تمامش رو بریزیم روی صورتت، اون وقت از بی خیالی درمیاد و دچار اضطراب

و نگرانی ها ی عمیق میشه. امکان داره در اون لحظه پیش خودش بگه:

کاشکی تو دبیرستان سر کلاس فیزیک جای کشیدن موی بغل دستیم کمی بیشتر حواسمو به

درس می دادم.

همینطور اگه دوست پسر یا نامزد خودشون بخواد بره سربازی، اون وقت ساعتها، روزها، هفته ها،

ماه ها و حتی سال ها میشینن و فقط به سربازی فکر می کنن. دخترها اینجوری هستن.

هیچ علاقه ای ندارن که براشون از خصوصیات تهاجمیه خرسهای گریزلی یا کودیاک صحبت کنی

اما اگه برن کانادا و بصورت کاملا اتفاقی توی آلاسکا بین دو تا صخره گیر یه گریزلیه گرسنه و عصبانی

بیوفتن با صدای بلند از خودشون میپرسن که پس چرا هیچ وقت کسی به من در مورد خرسای گریزلی

چیز بدرد بخوری نگفت؟! البته مسلّمه ما پسرها هم عیب های مخصوص به خودمون رو داریم اما اگه

منتظر نشستید تا در ادامه ی مطلب، آبروی پسرا رو تو طبق اخلاص بذارم و براتون از ضعف ها و عیوب

اختصاصیه جنس مذکر بگم، باید بگم که متاسفانه هنوز درست منو نشناختید.

از بحث و بی نتیجه ی شناخت من که بگذریم باید بگم همه ی این حرفها زده شد تا به اهمیت

موضوع سربازی و خطرات بالقوه ی رفتن به سازمان وظیفه ی عمومی پی ببرید.

تا جایی که حافظه ی زنده ی تاریخ بیاد داره، هیچ پسری از روی میل و رغبت و با پای خودش به

سازمان وظیفه ی عمومی نرفته مگر اینکه واقعا چاره ی دیگه ای نداشته.

البته حیاط داخلیه سازمان، فضای سبز قشنگی داره اما بنظرم با خیال راحت می تونید حیاط

سازمان وظیفه عمومی رو از فهرست مناطقی که دوست دارید برای پیک نیک به اونجا ها برید و

شب توش چادر بزنید، حذف کنید. جدی می گم. وارد شدن به اون حیاط به دردسرش نمیارزه چون

قبلش کاملا بازرسیه بدنی میشید و گوشی های موبایلتون رو هم میگیرن. منم وقتی خواستم

وارد اون حیاط بشم موبایلمو با ناراحتی تحویل دادم ولی برای اینکه فکر احمقانه ای به سر مسئول

تحویل موبایل نزنه، سیم کارت و باطریه گوشیمو درآوردم و گذاشتمشون تو جیبم.

با شانسی که من دارم – کلا نمیشه من رو آدم خوش شانسی دونست – اگه یه موبایل روشن با

سیم کارت روش تحویل اون یارو میدادم هیچ بعید نبود که تمام شماره های دوستای مونثم رو برداره

و به چندتاشونم اس ام اس بده. همون موقع یاد اون دختره که اول صبح کنار من تو تاکسی نشسته

بود و به این و اون اس ام اس میفرستاد افتادم. این احتمال وجود داشت که داشته هم زمان هم با

دوست پسرش و هم با مسئول تحویل موبایل سازمان وظیفه ی عمومی اس ام اس بازی می کرده.

هی از یارو می پرسیده شماره ی منو از کجا آوردی و تند تند هم به دوست پسرش توضیح می داده

که یه بابایی شمارمو گیر آورده و داره سر به سرم میذاره و پسره هم با یه لحن حق به جانب به

دختره میگفته حتما خودت مواظب نبودی – البته این جمله ی کلیشه ای رو توی فیلمهای ایرانی،

پسری که زده دختر مردم رو حامله کرده میگه اما خب چه اشکالی داره اگه برای موارد دیگه هم

ازش استفاده بشه؟ – غافل از اینکه روز قبلش که برای معلوم شدن وضعیت سربازیش به سازمان

وظیفه ی عمومی رفته موقع تحویل موبایل، یادش رفته که باطری و سیم کارت رو در بیاره و دختره این

وسط مقصر نیست.

در هر صورت وارد حیاط شدم. بهم گفته شده بود که برای انجام کارم – فرمی داشتم که باید توسط

مسئول ذیربط تکمیل و امضا می شد – باید به سالن 5، اتاق 3 مراجعه کنم (یا لااقل من اینطور شنیدم).

توی حیاط کمی دنبال سالن 5 گشتم اما پر واضح بود که مناسب ترین مکان برای دنبال یک سالن

گشتن، حیاط یک سازمان اداری نیست. بگذارید اینجوری بگم که در واقع هنجارهای رایج در معماری

به ما این اجازه رو نمی ده که سالن یک مکان رو داخل حیاط بسازیم. در اون لحظات قیافه م شبیه به

کسانی شده بود که می دونن باید دنبال چی بگردن ولی نمی دونن که باید کجا رو بگردن.

زمان داشت سپری میشد و من مثل احمق ها بدون هیچ ایده ای ایستاده بودم.

سالن 5 داشت توی کله م بالا و پایین می پرید و منو با انگشت به بقیه ی دوستاش (سالن های یک،

دو، سه، چهار و شش) نشون میداد و اونا هم منو هو می کردن و می خندیدن. می دونستم که اگه

زودتر سالن 5 رو پیدا نکنم، می تونه برام تبدیل به یه عقده ی فرو خورده بشه و در آینده کار دستم بده.

از خطرات عقده های فرو خورده آگاه بودم: ممکن بود از اون به بعد هر وقت برای انجام کاری اداری به هر

سازمانی میرم که یه سالن 5 داشته باشه، برم یه گوشه ش بشینم و گریه کنم و بدنمو چنگ بندازم.

شایدم بعدا که ازدواج میکردم همیشه به بچه هام هشدار می دادم که تا می تونن از سالن هایی که

شمارشون 5 یا مضرب صحیحی از این عدد لعنتیه دوری کنن یا حتی بدتر از اینها :

امکان داشت 20 سال بعد، کلی نارنجک به خودم ببندم و بیام سازمان وظیفه ی عمومی و بگم که

اگر منو به سالن 5 نبرن، اون سازمان رو با همه ی مراجعین و پرسنلش میفرستم رو هوا. بعد به

محض اینکه پام به سالن 5 میرسید میرفتم وسط سالن 5 می ایستادم و داد میزدم که این سالن 5،

بیست سال از بهترین سال های زندگیه منو تباه کرد. خداحافظ سالن 5 لعنتی و ... بنگ !

اینجوری سالن 5 نابود میشد و خودمم از شر اون زندگیه نکبت بار که توش هر نیمه شب با کابوس

سالن 5 از خواب میپریدم، راحت می شدم. کابوس ها هر شب به شکل جدیدی شروع میشد ولی

در نهایت به اینجا می رسید که من دارم فرار می کنم و سالن 5 داره از پشت سر، دنبالم میدوه و

با فریاد به بقیه می گه اون آدمی که داره فرار می کنه کودن ترین آدم دنیاست و آدمای دور و بر،

هی بهم اشاره می کنن و میگن شنیدی اون سالنه چی گفت؟ میگه اون یارو از همه احمق تره.

آدم باید یه احمق واقعی باشه که اینجوری از دست یه سالن فرار کنه. فکرشو بکن 20 سال زندگی

به این شکل ... واقعا وحشتناک بود.

برای همین مجبور شدم یه تکونی به خودم بدم تا یه سر نخی از محل زندگی و اختفای سالن 5

بدست بیارم. درست اون دست حیاط تابلویی کنار یک درخت بود که جهت حرکت به سمت همه ی

سالنها رو نشون میداد.

دیگه نیازی به حرکت انتحاری و کشتار جمعی نبود پس با خیال راحت به سمت سالن 5 رفتم.

وارد ساختمون جدیدی شدم که همه چیزش از خویشاوندیه خاصی با سالن 5 خبر می داد.

به یک میز اطلاعات رسیدم که بر فرازش یک نقشه ی کامل بود از سالنهای موجود در ساختمون و

طریقه ی رسیدن بهشون. سالن مورد نظر من یعنی سالن 5 در طبقه ی دوم بود. نیازی به گفتن

نیست که برای رسیدن به اون سالن، اول به طبقه ی دوم رفتم (یکی از ویژگیهای خوب من اینه که

کارامو به ترتیب انجام می دم) و بعد وارد سالن شدم.

درست همونطوری بود که تصورش کرده بودم: سالنی بود شبیه به هزاران سالن دیگه.

خب، یکی دیگه از عیب هام رو برای شما برملا کردم: حالا دیگه شما هم متوجه این موضوع شدید

که تصویر ذهنیه من از هر چیزی چقدر بدوی و بدور از خلاقیته (و تازه انقدر هم ادعام میشه).

با کمی گشت زدن متوجه شدم که یک جای کار ایراد داره: شماره اتاق های داخل سالن از 30

شروع میشد و به 60 و 70 می رسید. بصورت غریزی متوجه اشتباهم شدم: «سالن 5 ، اتاق 3»

این چیزی بود که من شنیده بودم اما شواهد امر نشون میداد که حس شنواییم برتریه چندانی به

حس جهت یابیم نداره.

قضیه ساده بود: مشاور گفته بود سالن 3، اتاق 5 و من برعکس شنیده بودم. باز جای شکرش باقی

بود که ساختمون وظیفه ی عمومی رو به برج میلاد منتقل نکردن وگرنه با شانسی که من داشتم

حتما برای انجام کارم بهم گفته میشد – یعنی اینطور می شنیدم - که به اتاق 1 در طبقه ی 50 برم،

اما بعد از اینکه با بدبختی خودم رو از طریق پله های اضطراری به طبقه ی 50 میرسوندم – چون در

اینجور مواقع بصورت کاملا اتفاقی همه ی  آسانسورها خرابه – معلوم میشد که طبقه ی 50 کلینیک

زیبایی و پوست و مو و افزایش قدرت جنسیه و مقصد من، طبقه ی 1 اتاق 50 بوده. در اینجا امکان داره

عده ای از خودشون بپرسن که چرا باید بخش افزایش قدرت جنسی در طبقه ی 50 باشه؟ یک بار دیگه

فیزیک به کمکمون میاد (رجوع شود به بخش سربازی از نگاه زنان) : در فیزیک اصل ساده ی دیگه ای

وجود داره که میگه با افزایش ارتفاع از سطح زمین، فشار هوا کمتر میشه.

فشار هوای کمتر یعنی اکسیژن کمتر و هرچی اکسیژن کمتری به بدنتون برسه بدن زودتر خسته

میشه. حالا خود بالا رفتن از 50 طبقه به اندازه ی کافی کار خسته کننده ای نیست که می خواین

کار سنگین و اکسیژن بری مثل فعالیت جنسی رو هم بهش اضافه کنید؟ در هر صورت می بینید که

به کلینیک افزایش قدرت جنسی بیش از هر طبقه ی دیگه ای، در طبقه ی 50 نیازه.

ببینید، قبول دارم، افزایش قدرت جنسی بذات خودش مسئله ی بدی نیست اما در شرایطی که

آدم احتیاج به چیزی داره که بتونه براش پیاده پایین رفتن از 50 طبقه رو آسونتر کنه، افزایش قدرت

جنسی، دردی رو از آدم دوا نمی کنه مگر اینکه در راه برگشت به طبقه ی اول در پاگرد هر طبقه،

دختر وسوسه برانگیزی انتظارتون رو بکشه.

فعلا اینو بخاطرم سپردم که دفعه ی بعد اگر که آسانسور درست بود، یه سری به طبقه ی 50 بزنم!

داشتم می گفتم که به اشتباهی که مرتکب شده بودم پی بردم. خوشبختانه چاره داشت: کافی

بود برم طبقه ی اول و در اونجا، سالن 3 و در داخلش اتاق 5، منتظرم بودن. خب معلومه که همین

کار رو هم کردم. از دستگاه یک شماره برای اتاق 5 گرفتم و نشستم تا نوبتم بشه. نمیشه اینجوری

گفت که در حالت کلی همه چیز خوب پیش نمی رفت اما در اونجا چیزی آزار دهنده وجود داشت.

چیزی که از حوصله ی اندیشه ی من خارج بود و اون چیزی نبود جز حضور بی شمار مامورین ناجا با

اون لباسهای سبز اعصاب خرد کنشون. منی که همیشه در سطح شهر سعی می کردم در

دور ترین نقطه ی ممکن نسبت به هر مامور سبز پوشی قرار داشته باشم – من آدم خلافکاری

نیستم ولی اونها هم ملاکشون برای گیر دادن به افراد، خلافکار بودن یا نبودنشون نیست – حالا

با پای خودم، از روی اراده – ولی به اجبار – اومده بودم درست توی کندو شون. متاسفانه ملکه ای

هم در کار نبود که بشه حداقل کمی چشم چرونی کرد. صرفا یک کندو بود با تعداد متنابهی زنبور کارگر

(یا مامور کارگر! ). زنبورها، بابت صدایی که از خودشون درمیارن معروف نیستن، برای همین سکوت

نسبی اون کندو، مسئله ی عجیبی نبود. اگر چشماتو می بستی می تونستی حضورشون رو برای

خودت به حداقل برسونی. البته چون من مدتهاست که از مازوخیست لایتی رنج می برم، چشمامو

نبستم. نمی دونم، شایدم چون آدم زیاده خواهی هستم. حتما انتظار داشتم بدون بستن چشمام،

حضورشون در نظرم حداقلی بشه.

با مسائل بی ارزشی از این دست، خودم رو مشغول نگه داشته بودم که صدای لطیف ولی سرد

و بی روحی – که شاید روزگاری متعلق به یک داف ساکن قطب شمال بوده - شماره منو صدا زد و

گفت که به اتاق 5 برم. تمام اتاق 5 عبارت بود از یک دستگاه کامپیوتر، تعدادی پرونده و یک قلاده سگ

با قاب (یا روکش) مامور.

در اینجا مجبورم که برای توضیح مطلبی، وقفه ای نه چندان کوتاه توی این خاطره ایجاد کنم.

ظاهرا بنظر میرسه شما، اونقدر که باید، تحت تاثیر این گزارش قرار نگرفتید یا به میزان اهمیت این

اتفاقات برای من، پی نبردید.

باید کمی به عقب تر برگردم، بعضی از شماها داستان تراژیک زندگیه من رو می دونید:

بعد از 5 ترم مکانیک خوندن، از این رشته ی مسخره انصراف دادم. 6 ماهی رو به خودم استراحت

دادم و بعد مشغول خوندن موسیقی شدم. برای پسرها وقفه های تحصیلی و یا رفتن از یک

درجه ی تحصیلی به درجه ی بالاتر، به این راحتی ها نیست. من دو دوره وقفه ی چند ماهه داشتم

که این قضیه می تونست باعث بشه برای رفتن به سربازی غیبت بخورم و باید بدونید که

غیبت خوردن به معنیه عدم امکان گرفتن انواع معافیت ها اعم از موقتی و یا دائمه.

غیر از این، کسی که با غیبت به سربازی میره، در حین خدمتِ (کثافتِ سربازی)، امکان دادن

هیچگونه امتحانی برای هیچ موسسه یا دانشگاهی نداره. پس شرایطم یه خرده حساس بود.

اگر در دایره ی استعلام نظام وظیفه معلوم میشد که وقفه هام بیشتر از حد مجاز بوده بدون شک

غیبت میخوردم و این اصلا منو خوشحال نمی کرد (مورد شماره ی 19 در لیست « پنجاه چیزی که مرا

خوشحال نمی کند» ).

با این ذهنیت که اوضاع برای من کمی حساسیت برانگیز بود، به ادامه ی خاطره توجه کنید: قبل از این

وقفه براتون راجع به اون اتاق و تنها موجود زنده ی در اون اتاق، یعنی اون سگ سالخورده ی سبزپوش

صحبت کردم.

اون مامور تمام خصوصیات یک سگ رو داشت البته بجز مهمترین خصوصیتش یعنی وفاداریش.

در اینجا منظور، وفاداری نسبت به اخلاق و پاسداری از ارزشهای والای انسانیه. کمی منو معطل کرد

و ازم خواست قسمتی بی اثر از یک فرمی که دست خودم بود رو پر کنم. در حالی که با خودکار بین

انگشتاش بازی می کرد با عصبانیت بهم گفت که از من خودکار نخواه و وقتی از داخل کیفم یه خودکار

برای پر کردن قسمتی که ازم خواسته بود، درآوردم، با عصبانیت بیشتری منو از اتاق فرستاد بیرون

و گفت پرش کن بیارش. «پرش کن بیارش»؟ دیالوگ آشنایی بود.

با خودم گفتم الان چه احساسی دارم؟

شاید احساس «حنا، دختری در مزرعه» یا نه، صبر کن، «کوزت»، وقتی که زن تناردیه یه سطل خالی

رو پرت کرد طرفش و با تشر بهش گفت که برو لب چشمه این سطل رو «پرش کن بیارش».

من کوزت نبودم اما اون مامور میراثی از تناردیها در خودش داشت.

فرم رو پر کردم و برای «سگِ تناردیه» بردم. واق واقی کرد و بعد من رو به اتاق 20 فرستاد.

خوشبختانه چون آدرس جدید، فقط شامل یک عدد میشد – البته دو رقمی بود، ولی تنها بودنش

به دو رقمی بودنش می چربید – در پیدا کردنش دچار اشتباه نشدم. ضمن اینکه از یک سمت،

همدیوار با اتاق 5 بود. برای همین 3 ثانیه بیشتر توی راه نبودم. اونجا بایگانیه قسمت استعلام بود

و ماموری با سنی در حدود 60 سال، از من دعوت کرد که روبروش بشینم.

از نشستن روبروی مامورین 60 ساله نمی ترسم، برای همین به دعوتش جواب مثبت دادم و

با هم شروع به معاشرت کردیم:

کمی از خودم پرسید. از خودم سوال کردم آیا منم باید کمی از خودش بپرسم؟

بنظرم اومد شاید قراره که من در این قسمت کاری غیر قانونی انجام بدم. قبلا راجع به زیرمیزی،

شیرینیه بچه ها، پول چایی و رشوه چیزای زیادی شنیده بودم و احساس کردم که الان در همون

وضعیت قرار گرفتم. منتظر نشستم، اصل حالمو بپرسته تا منم ازش اصل داستان رو جویا بشم.

اما توجهش به مسئله ی دیگه ای جلب شد.

روی بخش خاصی از مشخصات فردیم تمرکز کرده بود. ازم پرسید موسیقی می خونی؟ گفتم بله.

گفت چی؟ معمولا رسم نیست از کسی که موسیقی می خونه بپرسن چی.

سوالاتی از قبیل «موسیقی ایرانی می خونی یا کلاسیک؟ نوازندگی میخونییا آهنگسازی؟ » گویاتر

و همچنین متداول تره. ولی از یه مامور 60 ساله ی قسمت بایگانیه دایره ی استعلام

سازمان وظیفه ی عمومی ناجا چه انتظاری می شد داشت؟

پس بهش جواب دادم که موسیقیه کلاسیک می خونم.

در ذهنم داشتم ادامه ی روند سوالات رو با فضای ذهنیه یه مامور 60 ساله ی قسمت بایگانی

در رابطه با رشته ی موسیقی، حدس میزدم که با سوال بعدیش مسیر ذهنیم رو منحرف کرد.

فکر نمی کنم که بتونید حدس بزنید. باید اعتراف کنم که خودمم اولش غافلگیر شدم.

ازم پرسید:

«ویولن میزنی؟ » واقعا برای شروع بد نبود. گفتم نه سازم چیز دیگه ایه. با تعجب نگاهم کرد و

گفت ویولن نمی زنی؟

با خودم گفتم که لابد کار در قسمت بایگانیه دایره ی استعلام ناجا نه شرط سن داره و نه شرط

دارا بودن بهره ی هوشیه بالا. ولی سعی کردم به روش نیارم.

برای همین گفتم نه ویولن نمی زنم، سازم ... نذاشت حرفم تموم بشه و گفت:

ویولن خیلی قشنگه. من ویولن رو خیلی دوست دارم – منم مثل شما فقط می تونم حدس بزنم:

احتمالا منظورش، صدای ویولن بوده نه خود ویولن – گفتم بله، ساز خیلی ... باز هم پرسید:

ویولن نمی زنی؟ (رجوع شود به بخش شروط استخدام کارمند قسمت بایگانیه ی دایره ی استعلام ناجا)

اینبار معطل نکردم و گفتم پیانو می زنم.

سوال بعد رو حتی خدا هم نمی تونه حدس بزنه برای همین نیازی نیست خودتون رو با حدسای

الکی خسته کنید – حتی اگر هم که در طبقه ی 50 نباشید.

پرسید: پیانو؟ پیانو چیه؟

بنظر شما چطور به کسی که نمی دونه پیانو کلا چیه، میشه گفت که پیانو چیه؟

تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که با دست، اول براش یه پیانوی تکیه داده شده به دیوار رو

ترسیم کنم.

بعد با حرکت انگشت ها و مچ های دو دست ادای نواختن روی کلاویه های پیانو رو درآوردم.

یادم نیست در اون لحظه چه قطعه ای رو براش اجرا کردم اما ظاهرا خوشش اومد – ناگفته

پیداست که صرفا از حرکت دستام توی اون قطعه ی خیالی خوشش اومده – ولی بعد باز رفت

سراغ داستان ویولن خودش. دیگه کم کم داشت خسته م می کرد. آدمی بود با حرفهای دو پهلو.

گاهی فکر میکردی از عمد داره عبارت خاصی رو استفاده می کنه و گاهی هم جوری حرف میزد

که انگار خود همون ویولن رو هم ندیده.

ویولنی که در نظرش اونقدر قشنگ بود.

ویولنی که در مقابلش، همه ی پیانوهای دنیا فرقی با یه گونی پیاز نداشتن؛

و ویولنی که «آهنگش» رو دوست داشت.

جمله ی آخر رو خودش گفت.

ذهنم به سرعت شروع بکار کرد. ضربه انقدر ناگهانی بود که احساس کردم حرفش باعث شده

ذهنم اسهال بگیره. آهنگ ویولن ؟! چند واژه رو به عنوان معادل و منظور حرف مامور 60 ساله،

از بایگانیه ذهنم کشیدم بیرون: سونوریته؟ رنگ صدا؟ تمبر صدا؟ همه ی موارد؟

ازش پرسیدم آهنگ ویولن؟

و بعد گفت که آره، آهنگ ویولن رو خیلی دوست دارم. خیلی آهنگش سخته نه؟ برای این سوال

جوابی نداشتم، چون سوالی پرسیده شده بود که فقط امکان داشت در قلمرو مهملات بشه

براش جوابی دست و پا کرد. در اون لحظات سخت، احساس کردم که واقعا همدیگرو نمی فهمیم.

ما از هم بدمون نیومده بود ولی انگار مقدر شده بود که اندیشه هامون مثل دو خط موازی تا ابد

با هم نقطه یتلاقی نداشته باشه.

صرفا رابطه ای بود به کوتاهیه فرو رفتن تدریجیه جزیره ای از پودر کاکائو به اعماق یک لیوان شیر داغ؛

و باندازه ی یک امضا تا تموم شدن این رابطه بیشتر فاصله نداشتیم. برگه رو امضا کرد و با هم

خداحافظیه کوتاهی کردیم، اومدم بیرون و بعد همه چیز تموم شد.

خدایا، چقدر غم انگیز بود: ارتباط ما با ورود من به دفترش شروع شد، با کشیده شدن صحبتمون

به موسیقی، رابطه مون به اوج رسید، با یک جمله ی ابلهانه که از نا آگاهی وسیعش از حوزه ی

ادبیات، موسیقی و اطلاعات عمومی نشأت می گرفت، رابطه دچار بحران شد و با یک امضا – که

البته کاملا هر دو طرف روی اون امضا توافق کرده بودیم – از هم جدا شدیم. اینجور رابطه ها واقعا

آدم رو داغون می کنه. شاید مجبور بشم برای فراموش کردن این ضربه ی عاطفی، تا چند سال به

سازمان وظیفه ی عمومی برنگردم.

البته من «گی» نیستم و فقط می خواستم ببینم که بعد از خوندن این مطلب، باندازه ای که به

«شون پن» بخاطر بازیش در فیلم milk گیر داده شد، به منم گیر میدید یا نه؟! بالاخره نویسنده هم

گاهی احتیاج به کمی تفریح داره و من فکر می کنم که بعد از نوشتن این همه مطلب جدی،

کمی شوخی هم لازم بود!

بد نیست که برگردیم به داستان و یا در واقع خاطره – گزارش خودمون. خوان ششم یعنی خوان

«خود گی پنداری» رو رد کرده بودم و فقط خوان هفتم مونده بود.

بر خلاف تصور من، بی دردسر ترین مرحله، خوان هفتم بود. به اتاقی با شماره ی 7 رفتم که در

اونجا کارشون فقط زدن مهر آخر بود و بنظرم بشکل ظریفی با انتخاب عدد 7 برای اون اتاق، بصورت

ضمنی و تلویحی بوجود هفت خوان و خوان هفتم در امور سازمانیه مربوط به سربازی و نظام وظیفه

اشاره کرده بودن.

از اتاق 7، سالن 3، و همینطور حیاط بیرون اومدم و برگشتم به جایی که گوشیمو ازم گرفته بودن.

از اون مکان منحوس زدم بیرون و به سمت خیابون انقلاب به سمت ایستگاه مترو حرکت کردم.

خب، این گزارش – خاطره در اینجا تموم میشه.

 

 

 

 

از بین شماها، اونهایی که همیشه دوست دارن ادای آدمای زرنگ رو در بیارن، تا الان دیگه تقلب

کردن و زیر چشمی نگاهی به پایین تر انداختن و پیش خودشون میگن اگه همینجا تموم شده

پس اینهمه نوشته که تا اون پایین صفحه ادامه پیدا کرده قضیه ش چیه؟

در واقع منظورم این بود که این مطلب در اینجا می تونست تموم بشه اما پیش خودم فکر کردم باید

برای اونایی که نوشته های طولانی تر رو ترجیح میدن هم یه حق انتخابی بذارم.

پس حالا، از این نقطه ی پایان، داستان رو ادامه میدم:

بنظرم اومد که بد نیست برم برای 5 شنبه شب بلیط اجرای ارکستر سنفونیک بگیرم. همینجوری

بدون هیچ دلیل خاصی داشت بارون میومد. با خودم گفتم اِ ؟! حالا که اینجوریه منم بدون هیچ دلیل

خاصی کمی از مسیر رو پیاده طی میکنم.

در طول مسیر همش توی فکر و خیال بودم، از اون دست فکر و خیالاتی که معمولا آدم وقتی داره

زیر بارون تنهایی قدم میزنه، به ذهنش خطور می کنه. خب آخه کار دیگه ای هم در اون لحظه برای

انجام دادن نداشتم. میتونستم با صدای بلند آواز بخونم، البته به شرطی که قبلش، خطر فحش

خوردن از مردم رو بجون می خریدم. مردم اولش با خودشون می گن بیچاره دیوونس. نگاش کن،

داره تو جای مزخرفی مثل خیابون انقلاب اونم زیر این بارون وحشیانه، قدم میزنه و آواز می خونه.

بعد اعصابشون خرد میشد و داد میزدن چته صداتو انداختی سرت، کرّه خر؟! برای همین بجای

آواز خوندن، فکر و خیال کردن رو انتخاب کردم که بی خطر تر – و یا بی کرّه خر تر - بود.

اولش خیالات مسخره و بی مزه ای بود ولی انقدر ادامه دادم و پرداختش کردم که تقریبا داشت

به یک وهم خیال انگیز بدل میشد اما در همین لحظه دو تا نهنگ که با صدای بلند داشتن با هم

گپ می زدن با سرعت از کنارم گذشتن. یه لحظه صبر کن! دو تا نهنگ به سرعت از کنارم گذشتن؟!

این دیگه از اون حرفاس. درست نیست که آدم مخاطب رو تا این حد احمق فرض کنه.

هوا بارونی بود، این بجای خود، ولی بارون فوقش بتونه کرم های خاکی رو از زیر خاک بکشه بیرون.

ولی نهنگ ... ؟

اونم تو این ساعت شلوغ از روز؟ مطمئنا کمی جلوتر اتوبوسی چیزی میزد بهشون ...

شاید دیگه تا الان فهمیده باشید که دغدغه های محیط زیستی و حیات وحشی من هیچ حد و مرزی

نمیشناسه.

البته همونطور که حدس میزنید فقط برای لحظه ای کوتاه و گذرا، وجود اون دو نهنگ در اون

جغرافیای نامربوط، از خاطرم گذشت اما کاملا معلوم بود اونا دو تا نهنگ نبودن که هیچ، حتی دو تا

قوطی تن ماهی هم نبودن. اونا فقط دو تا اتوبوس بودن که داشتن برای هم هی بوق می زدن ...

صبر کنید، می تونم براتون توضیح بدم، فقط یه فرصت دیگه بهم بدید!

ببینید در کل ممکنه بنظرتون این قضیه احمقانه و مسخره بیاد ولی فقط تصور کنید که آدم از بچگی

فکرش درگیر این موضوع باشه که چرا بوق اتوبوسا با بوق مینی بوسا و سواری ها و حتی وانت ها

فرق داره؟ چرا هر دفعه یه چیز جدید می شنوی؟

چرا یه اتوبوس هیچوقت 2 تا بوقش شبیه به هم نیست؟

آیا بوق برای اتوبوسا چیزی شبیه به اثر انگشت برای ما آدماس؟

خب قاعدتا ذهن یک بچه ی عادی باید مدتی بعد از فکر کردن به این قضایای پیچیده، بیش از اندازه

مستهلک بشه و در نهایت مغزش بترکه. اما من بچه ای با ذهن غیر عادی بودم.

حالا هم ذهنم غیر عادیه (رجوع کنید به قسمت شنیدن صدای گپ زدن نهنگ ها) ولی دیگه بچه

نیستم.

در مورد بوق اتوبوسها چیزهای بیشتری به نسبت بچگی می دونم. همینطور، فرضیه ی دوران

بچگیم مبنی بر این که اتوبوسها با این روش با هم ارتباط برقرار می کنن – درست مثل نهنگها -

رو به طور کامل کنار گذاشته بودم.

اما باز، فقط تصور کنید که آدم واقعگرایی مثل من که هیچ انس و الفتی با دنیای تخیل نداره و

سخت بتونه قبول کنه که حتی برای لحظه ای واردش بشه، تحت شرایطی – بخاطر قدم زدن در زیر

بارون – بتونه واردش بشه و به جاهای خوبی هم برسه. خب وقتی انقدر در وهم و خیال فرو رفتید

که تنها پل ارتباطی با واقعگراییتون فقط جهت یابیه نیمه آگاهانه ایه که داره جسمتون رو به سمت

تالار وحدت راهنمایی می کنه، در این حالت، طبیعیه که چیزی مثل بوق اتوبوس که بخش بزرگی از

دغدغه های کودکیتون رو رقم زده، در ذهن وهم زده تون به صدای نهنگ ترجمه بشه.

البته درست از همون لحظه ای که به صحت وجود اون نهنگها در خیابون انقلاب شک کردم،

تخیلاتم بسرعت از سرم پرید، درست با همون سرعت پریدن الکلی که دکتر با پنبه روی پوستتون

برای تزریق آمپول می ماله. کمی منگ بودم که البته طبیعی بود. تا زمان رسیدن به تالار وحدت و

حتی خرید بلیط هم هیچ اتفاق قابل ذکر دیگه ای نیفتاد. حتما تا الان متوجه شدید که من فقط به

حوادث و نکات مهم و قابل ذکر می پردازم و البته اونهم به اختصار!

برای امروز تنها حل یک مسئله ی حیاتیه دیگه باقی مونده بود:

چطور از تالار وحدت برگردم خونمون؟

البته مسیر خونه رو بلد بودم چون بهرحال –  ممکنه که ندونید - من یه نسبت دوری هم با

پدر و مادرم دارم و طبیعیه که هر از گاهی به خونشون یه سری بزنم. مخصوصا که در شرایط فعلی

با اونا دارم زندگی می کنم (تقریبا از بدو تولد تا الان در «شرایط فعلی» بسر میبرم).

مشکل اینجا بود که ترافیک بقدری سنگین بود که برای توصیفش هیچ عبارت مناسبی به ذهنم

نمیرسه، چون اصولا ترافیک تهران مسئله ی قابل توصیفی نیست. باید فهمیدش،

باهاش زندگی کرد، از نزدیک لمسش کرد، ازش متنفر شد و در نهایت باهاش کنار اومد تا اینجوری

به جزء لاینفکّی از زندگیه هر فرد ساکن تهران بدل بشه. در اون صورت هم که دیگه نیاز به توصیف

نداره. تنها بدیه ترافیک های این فصل تهران – در کنار خوبی های دیگه ای که نداره – تاثیر منفی ایه

که روی نوسانات جوی میذاره. بمحض اینکه ترافیک سنگین و سراسری میشه نمی دونم چطور ولی

باعث میشه که درست از یک ربع قبلش بارون شروع به باریدن کنه. این موضوع باعث شده که در

فصل سرما، رفت و آمد در سطح تهران، بجز در اکثر مواقع، کار راحت و لذتبخشی باشه.

از ذکر جزئیات کم اهمیت میگذرم (شاید به این خاطر که آدم کلّی گویی هستم) و به گفتن این موضوع

اکتفا میکنم که بالاخره بعد از حدود 6 ساعت دوری از خونه، بالاخره به خونه برگشتم؛ خیس و تخیل زده،

البته بهمراه یک فرم مهر و امضا شده. به زحمتش می ارزید. ولی در نهایت فکر می کنم ... منصفانه ست

که بگم رفتن ما پسرا به سربازی غیر منصفانه ست؟ بله، بنظرم منصفانه ست ...

این گزارش – خاطره در اینجا واقعا تموم میشه چون بقیه ی کارایی که قراره امروز انجام بدم یا

بیش از حد پیش پا افتادس یا بیش از حد خصوصی و یا ترکیبی از هر دو. عده ای معتقدن که

یک مطلب خوب باید یک پایان غافلگیر کننده داشته باشه اما کی به نظر اونا اهمیت میده ؟!

اولا که اصلا معلوم نیست این، یک نوشته یا مطلبِ خوب باشه. 

و دوما، با توجه به اینکه این، یک نوشته ی خوب و قابل قبول محسوب میشه (تنها خواهش من از

شما اینه که مورد «اولا» و «دوما» رو با هم مقایسه نکنید و اجازه بدید همه چیز با خوبی و خوشی

تموم بشه)، فکر می کنم قسمتهای مختلف متن به مقدار راضی کننده ای، غافلگیری های

ریز و درشت داشته.

غیر از اینها، احساس می کنم برای این نوشته نیازی به یک پایان متفاوت و غافلگیرکننده نیست.

هست؟

 

 

* ترمومتری: سنجش گرما. منظور ایراد شرعی نشستن یک مرد درست در نقطه ایه که چند لحظه

قبل یک زن نشسته بوده. (انتقال گرمای بدن یک زن به بدن یک مرد بصورت غیر مستقیم با واسطه گری

صندلیه تاکسی)