ماجراهای تاکسَوی ...
- تويِ پاسداران ؟!
... جلو، كنار دستِ راننده ميشينم و ماشين ميخواد دور بگيره كه چشمم ميوفته به جمله اي كه با چسب رنگي روي در داشبورد چسبونده شده: «پرداخت كرايه اجباري نميباشد» ... ! ... تو وضعيتي نيستم كه دوس داشته باشم سر صحبت رو با راننده باز كنم. درست برعكس ِ راننده: شما تو خود ِ پاسداران پياده ميشي؟! خواستم بگم: فكر ميكنم كه اين سوالِ من بود! اما صداي عجيبي كه از گلوي راننده درومد، منو از شيرين زبوني كردن منصرف كرد. وقتي يه بله ي كوتاه هم كار راننده رو راه مياندازه چه نيازي به رديف كردنِ كلماتِ دهن پر كنه؟؟ يه پونصد تومني بهش ميدم و 100 تومن برميگردونه و ميگه راضي هستيد؟ ميگم كرايه ش همينه، پس طبيعتا راضي ام. به جمله ي روي داشبورد اشاره ميكنه و ميگه اگه راضي نيستيد كرايه اجباري نيست، و تلاش ميكنه كه پونصد تومني رو بكنه توي حلق من. پول آلوده س، براي همين مقاومت ميكنم بهش توضيح مي دم كه از صميم قلب به پرداختِ اين كرايه راضي ام. ازم ميپرسه دانشجويي ؟! جواب ميدم بله... خدا مي دونه كه يهو از كجا يه دويست تومني درمياره - و چون ديگه از دسترسي به حلقم قطع اميد كرده - سعي مي كنه بذارتش تو جيب كاپشنم. وقتي دليلش رو ميپرسم ميگه: معلمين، پرستارا، سربازا و نمي دونم كيا، نبايد كرايه ازشون گرفته بشه و دانشجو ها، نصف قيمت بايد كرايه بدن. ازش تشكر ميكنم و ميگم بهرحال مرسي اما چون همچين قانوني وجود نداره و يا اگه وجود داره ضمانت اجرايي نداره، من همون كرايه ي عادي رو ميدم. من، بشخصه، سوار تاكسيي شدن كه راننده ش نخواد ازم پول بگيره و به شان دانشجو بودنم احترام بذاره رو نميفهمم. كمي جلوتر، يه پاكت سيگار درمياره و ميگه اين سيگارا جديده، ميكشي؟ ميگم نه الان. براي همين يه دونه ش رو ميده بهم و ميگه پس بعدا بكش. و توضيح ميده: اينا كنت هاي پاوره، و روي فيلترش دكمه اي داره كه بعد از فشار، طعم سيگار رو نعنايي مي كنه! كي فكرشو مي كرد كه روزي سيگار كشيدن انقدر مسئله ي پيچيده اي بشه كه تا يكي دو سالِ ديگه، كسايي مثل من بايد از سر يادش بگيرن ؟! ... كمي از دست اين راننده كلافه - و متعجب - شدم اما آخر سر معلوم ميشه كه جانباز ِ و بخاطر شيميايي شدن، حنجره ش به اين روز افتاده و دپرشن از نوع مانيا - و يا مانيك - داره ... وقتي پياده ميشم، توش و توانم فقط در همين حده كه بقيه ي مسير رو قدم زنون برم به سمت خونه ي هنرجوم ... بدونِ هيچ فكري، بدونِ امتحان كردنِ كنتِ پاور، اصلا بدونِ سيگار ...
**********
- رسالت ؟ - نه! ... ماشين از من رد شد و براي دو نفر ديگه بوق زد و وقتي ديد كه اون دونفر هم مسافر رسالتن، پيش ِ خودش اينجوري حساب كتاب كرد كه سه تا مسافر با مقصد ِ مشخص، بهتر از سرگردونيه. اون دو تارو سوار كرد و براي من بوق زد. خب حالا توپ تو زمين اون بود. براي اينكه مسافر ِ سهل الوصولي نباشم، حتي نگاهشم نكردم، بوق زد، دنده عقب گرفت و تمام امكانات ِ زبان ِ مسافركشي رو بكار گرفت تا منو ترغيب به سوار شدن بكنه. انقدر اونجا موند و بوق زد تا يه مسافركش ِ اصيل ِ رسالت برو، اومد و سوارش شدم - سوار ماشين نه خودش! - و از بغل ِ مسافركش ِ هرجايي، رد شد. به قيافه ي مسافركش ِ هرجايي نگاهي انداختم: لبريز از نفرت بود ...
**********
هيچ وقت ِ هيچ وقت ِ هيچ وقت، ميزان ِ كرايه اي كه بايد به راننده پرداخت كنيد رو از بغل دستيتون كه بعد از شما سوار اون ماشين شده نپرسيد ... كه بعد كه بغل دستيتون با قيافه ي متعجب بهتون گفت: من كه نمي دونم شما كجا سوار شديد ؟!؟ مجبور نشيد از فرط ِ استيصال لبخند ابلهانه اي بزنيد و در جواب بگيد: راس مي گي ... راس مي گي ... !!
پ.ن: خوشبختانه اون فرد ِ مستأصل ِ لبخند به لب، من نبودم. من اون آدم متعجبه بودم كه روزم زير يك بارون وحشيانه، با همراهيه اصلي ترين نامزدِ جايزه ي پرسيدنِ «ابلهانه ترين سوالِ سال از نفر ِ بغل دستي توي تاكسي» شروع شد ...
**********
عقب، بین دو نفر نشستن، اون چیزیه که ازش متنفرم. یک دختری عقب، کنار در نشسته و منم بیرون منتظر می مونم تا اگه خانم ِ دیگه ای از راه رسید، بفرستمش وسط و اگر آقا بود، باز هم بفرستمش وسط ... وقتی موقع سوار شدنِ تاکسی های خطی، من نفر سوم باشم، دوستِ عزیز، از وسط نشستن گریزی نیست، چون - تعریف از خودم نباشه - با زیر و بم ِ متقاعد کردنِ مردم برای وسط نشستن کاملا آشنام ... خب، تقریبا آشنام، چون در کمالِ ناباوری، خانمی چادری از راه رسید و - نپرس که چطور - ایندفعه من سر از وسط درآوردم. حالا علاقه ی من به نشستن بین دو تا خانم چقدره ؟ از علاقه ی من به نشستن بین دو تا آقا هم کمتر. چرا اینجوریه؟ چون امکانِ به مشکل خوردن با خانما بیشتره. با دو دسته خانم به مشکل بر می خوریم معمولا: اونایی که قبلا توسط یک آقا توی تاکسی اذیت شدن، و دسته ی بعدی اونایی که هیچ وقت اذیت نشدن اما به این توهم دچارن که روزی میرسه که بالاخره یک مردی توی تاکسی اذیتشون می کنه. بعد، وقتی این عده، به نقطه ای رسیدن که دیگه نتونستن بلحاظ روانی با قضیه کنار بیان، کیفشونو میذارن وسط یا فقط صندلیه جلو میشینن. دسته ی دیگه ای هم هست که فکر می کنن انقدر که خوبن، حتی توی تاکسی هم هیچ مردی نمی تونه جلوی خودش رو بگیره و شده به اندازه ی یه انحراف به چپ یا راستِ تاکسی، خودشو به این «بهترین ِ مخلوقاتِ خدا» میزنه. خب به این دسته ی سومی ها واقعا امیدی نیست و البته معمولا هم - اما نه همیشه - از بین خانم های چادری همچین موجوداتِ تخیلیی به سمع و نظرمون می رسن. نکته ی ظاهرا مسخره ی قضیه اینجاس که افرادی مثل من هستن که با اینکه خانم نیستن - و طبیعتا آقا محسوب میشن - از تماس بدنیه تاکسَوی با افراد غریبه - حتی اگر خانم باشه - اصلا استقبال نمیکنن و این موضوع در کل، ربطی به اعتقادات مذهبی هم نداره اما چطور میشه این رو به خانمی که کنار دستتون نشسته توضیح داد ؟؟ وقتی آخرای مسیر بودیم - اوایل نوشته، داشتم چیزی تعریف می کردم، هنوز یادتون هست ؟! - دختر خانم ِ چادریه سمتِ راستِ من، کرایه شو داد و باقی پول رو گرفت اما کمی از سر ِ شکم سیری. برای همین باقی پول - که یه اسکناس صدی یا دویستی بود - افتاد کف ماشین، درست بین پرداخت کننده ی کرایه و من. خانم، تقریبا می خواست اسلام رو به صد یا دویست تومن بفروشه و با سر بره به سمت باقی پول ولی وقتی دید امریست «نمیشدنی»، سعی کرد دستش رو از خلال خودش و من برای ردیابیه باقی پول بفرسته پایین. خیلی دوستانه اعتراض کردم که: می بینید که عملا نمیشه دستتون رو اینجوری بفرستین پایین، صبر کنید، بعد که پیاده شدید، من باقی پول رو بهتون میدم. و بعد با تعجب و ناراحتی منو نگاه کرد ... البته وقتی پیاده شد و باقی پولش رو بهش دادم، ناراحتیش کاملا برطرف شده بود اما واقعا چرا اینجوریه ... ؟؟ چرا همچین تصوری وجود داره که یک آقا - صرفا بخاطر اینکه مرد محسوب میشه - از هر جور تماس بدنی با هر خانمی استقبال می کنه؟؟
**********
و اما تاکسی سواریه دیروز، شب! - از سه راه تهرانپارس به میدون رسالت:
فقط برای اینکه توی این پیکان لکنتی، وسط نیوفتم، یه چیزی سر هم کردم و نفر آخر رو مجبور کردم وسط بشینه. آدمی بود زهوار در رفته، مثل دسته کلید، با یه کیف دستی و یه کیسه ی پلاستیکی. تاکسی که راه افتاد، من سعی کردم از جیب جلوی کیف ششصد چوق، خُرد جور کنم تا پیاده شدنم در آخر ِ مسیر، همراه با عزت و تکریم باشه نه با فحش و تحقیر. درگیر ِ مشکلاتِ مربوط به گیر کردنِ سکه های ته کیف بودم که مسافر ِ بغلی، دست کرد توی کیسه ای که همراهش داشت و خیلی عادی، یه لاک پشت از تو کیسه درآورد - بشرط اینکه جایی که زندگی می کنین، توی تاکسی لاک پشت از تو کیسه درآوردن یه امر ِ عادی باشه - به قاعده ی کف دست. البته کفِ دستِ کریم عبدالجبار، ستاره ی دو متر و نیمی ِ لیگ NBA آمریکا و یکی از فیلمای بروس لی. تو اون فیلم، با همون کف دستِ معروف، صورت بروس لی رو میگیره و از زمین بلندش میکنه و پرتش می کنه یه گوشه ای. اینارو گفتم شاید که در رابطه با ابعاد لاکپشت همسفرمون، بهتون ایده ای بده. یکمی خودمو جمع و جور کردم، چون بهرحال قوی ترین آرواره ی دنیا متعلق به لاک پشت های کله عقابیه. پر واضحه که این از اون کله عقابی ها نبود اما شاید که یهو هوس می کرد ادای فامیل دورشون رو دربیاره، کسی چه میدونست ... بعد فهمیدم، از لاک پشت، نگران کننده تر، راننده س: برای اینکه حوصله مون سر نره، از اول تا آخر مسیر رو به سه تا 7 دقیقه تقسیم کرد و هر هفت دقیقه رو بدون اغراق راجع به یک موضوع ِ بی نهایت خسته کنند صحبت کرد: هفت دقیقه ی اول: اگزوزهای دودزای موتورا - هفت دقیقه ی دوم: پرشیا هایی که لایی می کشن و هفت دقیقه ی سوم: چرا خطی های تهرانپارس این مسیر رو برای تردد انتخاب کردن؟! می دونید لاک پشت ها بیشتر از همه، چی رو دوست ندارن؟! موضوع سوم رو! موضوع سوم حتی برای لاک پشته هم انقدر خسته کننده بود که به نشونه ی اعتراض، رو شلوار ِ مسافر ِ بغلی، جوری رید، که از یه لاک پشت واقعا بعید بنظر می رسید. اینطور بنظر میرسید که لاک پشته به نظری که راننده ها در رابطه با هر مسیری داشتن، کوچکترین اهمیتی نمی داد. البته موقع پیاده شدن معلوم شد که ابعاد فاجعه وسیع تر از شلوار ِ مسافر بغلیه بوده و من بشخصه توی این تاکسیا فقط به تولید ناخالصیه شکم ِ لاک پشت آلوده نشده بودم، که دیشب اونم اتفاق افتاد ...
**********
از خودم می پرسم چرا استاتوسام انقدر با مقوله ی تاکسی و تاکسی رانی گره خورده؟! و چون جوابی براش ندارم، به تعریف کردن یه خاطره ی تاکسی سواریه دیگه اکتفا میکنم: امروز سوار یه تاکسی شدم و اگه بخوام دقیق بگم، صندلیه عقب و وسط نشستم. سمت چپم پسری نشسته بود که حدودا بهش می خورد سی یا چیزی در همین حدود سن داشته باشه. وقتی وارد تاکسی میشدم کتابی دستم بود - درباره ی هنر و ادبیات، گفتگوی ناصر حریری با احمد شاملو - و بمحض نشستن، پسر ِ بغل دستیم درجا به جانِ کلام زد: کتابِ شاملوئه ؟! بلافاصله آرامشو از دست دادم و پیش خودم فکر کردم که الان 8 تا سوال - احتمالا هر کدوم 2.5 نمره - در رابطه با شاملو و شعر معاصر ازم میپرسه و منم با یه پنج یا چهار ِ زورکی - پنج، اگر که سوالا شفاهی بود و چهار، اگر که کتبی بود، یک نمره کمتر بخاطر دست خط ِ رقت انگیزم - دست از پا درازتر از ماشین پیاده میشم. پنج رو اینجوری پیش خودم حساب کتاب کردم که سوال مربوط به بیوگرافیه شاملو رو درست جواب بدم - تا اینجا 2.5 نمره - و فوقش چندتا از شعرای معاصر رو هم نام ببرم - 2.5 نمره ی دیگه - اما بیشتر از اون ... ؟! ولی وقتی دیدم که پسره فقط اسم احمد شاملو رو از گوشه ی صفحات کتاب خونده و بعد اون سوال رو پرسیده و بعد هم که توضیح اضافه تری دادم که این کتاب در واقع یک مصاحبه با شاملو در رابطه هنر و ادبیاته و اون پسر دیگه پیگیر ماجرا نشد، سوالش بنظرم خیلی بی معنی و احمقانه اومد. طبیعتا کتابی که بالای هر صفحه ش نوشته: احمد شاملو، کتابی مرتبط با احمد شاملو باید باشه و نه مثلا هری پاتر و جام آتش ... مگر اینکه با همچین سوالی قصد داشته باشیم که بحثی رو راجع به اون شخص یا کتاب باز کنیم - که باز نکرد ... مردم عجیبی داریم ...